تصویر

تأریخ ما را بازنویسی می کنیم؟ چگونه؟

ز محرومیی نشهٔ اعتدالنیفتاد اندیشه در فکرِ حالنظریهٔ دیسکورس مهم ترین آوردهٔ فوکو  است، که اگر که بحث بسیار برانگیخت، در اندیشهٔ بشری جا گرفت و بسط تأریخ سیاسی در تأریخ فرهنگی - تمدنی، سرمشق نو در تأریخ نویسی شد:گرینبلیت امریکائی، هماهنگ باکالینگوود وفوکو و دریدا، این آمیزهٔ تأریخ با سخن ومتن وفرهنگ وتمدن را « نوتأریخی گرائی »  New Historicism  نامید.  به  این سان مفهوم  «تأریخ متن و متینت تأریخی» درمیان شد .درنظریهٔ روایت،سخن وتأریخ با هم پیوند داده شدند.ادوارد سعید در نظریهٔ شرق شناسی ، و اومی بهابها در نظریهٔ هویت، این نگرش را بیش تر بسط دادند .   براودل  تأریخ تمدن را  به طرف  تأریخ حوزه ییRegional  گشود؛   کاستل در «عصر اطلاعات» مفهوم جهان شبکه یی را در میان کرد و مستدل ساخت که حوزه یی شدنجهان   Regionalism از تبعات ذاتی شبکه یی شدن جهان است.پس در طی پنجاه سال اخیر استنباط از تأریخ نویسی دگرگون شد؛ تأریخ سلاله یی متروکشد و منفک ساختن تأریخ فرهنگی از تأریخ سیاسی مسترد گردید.از این جا بود که این قلم تذکر نوشتم  « جدا کردن تأریخ  سیاسی از تأریخ فرهنگی» اشتباه  است.دیدگاه حوزه یی تمدنی برای تأریخ نگاری ما ،یک «انحراف قومی گری و ضد وطنی» نیست،بل یک استنباط و نگرش نو به تأریخ است که از ۵۰ سال به این سو راه باز کرده   و دستآوردهای مهم داشته است. کتاب اینْ قلم «سندروم افغانستان» یک نمونه است که از همین دیدگاه، به تأریخ نویسی ما پنجره می گشاید.  چار دیوار نونویسی تأریخ مااین سخن روشنگر ما « تأریخ مکمل افغانستان را بنویسیم!»،  گوشه ای از حقیقت را در خود نهفته دارد. این سخن میگوید که تأریخ نویسی ما ناقص، و  بنابر همین نقایص، نادرست بوده است. پس این سئوال مشکل پیش می براید که تأریخ نویسی ما چی نقایصی داشته است؟نقیصهٔ اصلی تأریخ نویسی ما این بوده که عمدتاً در سلاله نویسی متوقف مانده است. تأریخ نویسی سلاله یی عنعنهٔ قدیم دارد و به «انال» های تقویمی می رسد که در سنگْ نگاره  ها و دیوارْ نگاره های سومر وبابل و مصر ضبط بوده اند، و در دوره های بعدی هم ادامه یافته اند، و تا ما رسیده اند. تأریخ نویسی سلاله یی دیوار اول تأریخ نویسی ما است. این دیوار را حفظ می کنیم، مرمت می کنیم؛ و در  چاردیوار نونویسی تأریخ ما در جایگاه نو جا به جا می سازیم.دیوار دوم نونویسی تأریخ ما را مکتب «نو تأریخی گرائی» به ما نشان داد. خاصتاً ما افغانان، که یک هزار سال میراث بزرگ  ادب و  فرهنگ شفاهی و  مکتوب در دست داریم،    فرهنگ نویسی را در تأریخ نویسی منعکس می سازیم؛ در برابر دیوار تأریخ نگاری سلاله یی ،  یک دیوار دوم آباد می کنیم و تأریخ ما را از منظر فرهنگ مکتوب و شفاهی  ما نو نویسی می کنیم. ما افغانان در این عرصه آن چنان که  تلقی میشود،  فقیر نیستیم. علاوه بر متون «کلاسیک» هزار سالهٔ ما، به همت پنج تن بزرگان ما علی احمد کهزاد، علی محمد زهما، علی احمد نعیمی، محمد ابراهیم صفا و  میرغلام محمد غبار در نیمهٔ اول قرن بیستم اثر بسیار  ارزشمند «تأریخ ادبیات افغانستان» نوشته شد.  کهزاد اثر نام آور «افغانستان در شاهنامه» را نوشت. حبیبی و  رشاد، و دیگران، در آثار همیشه جاوید شان جستوجو در تأریخ قدیم ما  را با جستوجو در متون ادب ما پیوند دادند.مجروح اژدهای خودی را نوشت؛ و تأریخ تمدنی ما را با اندیشهٔ فلسفی پیوند داد.به این سان دیری است که سنگْ پایه های این  دیوار دوم گذاشته شده است، ولی یک آگاهی روشن نظری  از «نوتأریخی گرائی» در میان  ما مفقود بوده است؛    جنگ، جریان بیْ آنْ همْ کُندِ تکوین نظریهٔ خودی در میان ما افغانان را، اساساً متوقف ساخت.اهمیت آثار استاد حامد نوید دقیقاً در همین نهفته است که نه تنها تأریخ فرهنگ ما را بر یک مبنای روشن متودیک  و   نظری قرار میدهد؛  بل تأریخ تمدنی ما را به  یک چشم انداز  برای تدقیق  تأریخ «عمومی» ما مبدل می سازد. این دقیقاً همان چیزی است که مکتب «نو تأریخ گرائی» به ما توصیه میکند.  دیوار سوم نونویسی تأریخ ما از تعاملی آباد میشود که در میان تأریخ عمومی  (قدیم و جدید) با تأریخ فرهنگی- تمدنی برقرار می سازیم.مهم ترین استقامت کار که  از این تعامل حاصل می آید عبارت از «نام شناسی تأریخی» است. فرهنگ شفاهی و مکتوب ما ، و جغرافیای تأریخی ما، نامهای بی شماری را به ما عرضه میکنند که ما در بارهٔ آن نامها چیزی نه میدانیم. کتاب عظیم استاد رشاد  «جرافیائی یادداشتونه» مدخلی است به یک دنیائی که ما آنرا اصلاً نه می  شناسیم . تکرار مینویسیم که اثر عظیم استاد رشاد یک اثر یگانه است. این کتاب مستند می سازد که حوزهٔ ما کانون دوران و عبور و مرور  جریانهای تمدنی بوده، که امروزه جز «نام» ها از آنها چیزی به جا نه مانده است. «نام» ها را به مبانی تمدنی آنها بر میگردانیم.ریشه شناسی و تبارشناسی این نامها یک امر بسیار  پیچیده و دشوار تحقیق تأریخی است. توجهاتی که در آثار تأریخ نویسان ما، با حفظ حرمت به همهٔ آنان، دربارهٔ نام شناسی تأریخی صورت گرفته ، هنوز بسیار فقیر و  نه تافته استند، و سقف بسیار کوتاه و شگافته دارند. «نام شناسی Onomastics» یک استقامت «میان رشته یی»، و بسیار پیچیده ، است که ما اول تر خود را از مبانی و ضوابط این دانش میان رشته یی آگاه بسازیم. ما هنوز هم نه میدانیم که شاکله های متودیک  دو رشتهٔ ریشه شناسی و تبارشناسی کدامها اند. درعرصهٔ نامْ شناسی ما تا کنون کار مستقل تحقیقی نه داشته ایم و اساساً به نقل از منابع قدیم متوقف مانده ایم؛ و این حالت باعث شده که برخی از نویسنده گان ما به خلطِ بحث  های بی خط و گاه منْ در آوردی،  لغزیده اند.جناب پوهاند داکتر محمد حسین یمین کتاب «افغانستان تأریخی» را با عطف به نام شناسی تألیف کرده و در آن از «فلسفهٔ» نام گذاری شهرها و شهرکها و کوه ها و دریاها افغانستان سخن میگوید. این کتاب، و چند اثر مشابه  بعدی، را در   رسالهٔ   نام شناسی به بررسی و نقد می  کشیم. در این جا صرف یک نمونه از این کتاب نقل می کنیم. استاد یمین مینویسد:«کتواز ناحیه ای است در جنوبشرقی  غزنی در قُرب و جوارِ  وازه خوا. کتواز با نام ناحیه ای به نام سنگ سوراخ ارتباط معنائی دارد. به قول راورتی در افغانستان چندین محل به نام سنگ سوراخ معروف است. در  شمالشرقی غزنی،  در شش کروهی جنوب کلات، سنگ سوراخ میان سروبی و سرخکان در راه کابل - ننگرهار.یکی از این سنگ سوراخها در ولایت پکتیکا بین دشت وازه خوا و غزنی قرار داشته که  همان کتواز میباشد و کتواز خود به معنای سنگ سوراخ است،زیرا در پشتو/کته/ به معنای سنگ است و /واز/ به معنای گشاده و سوراخ است. بنابران کتواز یعنی سنگ سوراخ که در ناحیهٔ پکتیکا میباشد» (پوهاند م. ح. یمین؛ افغانستان تأریخی؛ ۱۳۸۰؛ص۱۳۹)الف:کتواز بازماندهٔ نام شاتیوازه شاه هوریتی قرن ۱۲ ق.م. است. اضافه می کنیم که خوست۱ بازماندهٔ نام خیویزیت شاه هوریتی قرن ۱۱ ق.م. است.ب:«واز/وازه» یک کلمهٔ هوریتی- میتانی است. صورت اصلی این کلمه «وازه»  در صورت «واز» مختصر شده است. این «وازه» در نام شاتیوازه به وضاخت ذکر است. به رؤیت  نام «وازه خوا» میدانیم که «وازه» اشاره به محل داشته است.ج:کته در پښتو به معنای سنگ نیست. کته نام یکی از چارقوم اصلی نورستان است.نام کتواز با سنگ، و با سنگ سوراخ ، اصلاً ربطی نه دارد.  نام سنگ سوراخ یک نام وارده است. در این باره جداگانه مینویسیم.جناب کاندید اکادیمیسین م.اعظم سیستانی هم در نام شناسی بحث  های کرده که  در کتاب «مباحثه با تأریخ» در این باره مکث کرده ایم. در این جا صرف یک نمونه ذکر می کنیم. جناب سیستانی یک مقاله نوشته در معرفی «انار دره». و  در این مقاله چنین درج کرده است:« در تأریخ سیستان، تألیف در سال ۴۴۷هجری، سه باراز  اناردره  بصورت «سر دره» و«سر درۀ هندقانان» یادشده ( صفحات،۲۸و ۲۰۷و۳۶۹)که اشتباه ضبط شده است."سردره " را میتوان "انار دره" بدانیم، زیرا که با اختلاف در رسم الخط عربی وفارسی میتوان آنرا به  اشکال مختلف نوشت و خواند. و اما در مورد  "هندقانان"  باید بگویم که صورت درست این کلمه باید "افغانان" باشد، زیرا این کلمه بلحاظ تعداد حروف و تلفظ با کلمه دیگری مطابقت ندارد و بصورت ترکیب «سردرۀ هندقانان» {اناردره افغانان} میشود. چنین نامهای درجاهای دیگر افغانستان نیز بکار رفته اند، مثل: ده افغانان کابل ویا قلعه هندوان دربلخ. این کار برد نشان میدهدکه تا قبل از این نام گذاری، افغانان{پشتونها} در این نواحی زنده گی نمیکرده اند.» (افغان جرمن انلاین؛ مقالهٔ شماره ۸۰۸)الف:به پیروی از جناب کاندید اکادیمیسین م.ا. سیستانی پس مجاز است که چنین بنویسیم:« در مورد نیویورک باید بگویم که صورت درست این کلمه باید تانزانیا باشد»نام هندقانان را نه میتوان، و  مجاز نیست، که به افغانان تحویل کنیم.ب:هندقانان/هندگانان، «اشتباه ضبط» نیست، بل صورت اصلی است. تأریخ سیستان یک اثر مأخذ است. به آثار مأخذ «اشتباه ضبط» را نسبت نه می دهیم. نظر جناب سیستانی« بلحاظ تعداد حروف  و تلفظ با کلمه دیگری مطابقت ندارد»، این نظر نه تنها دقیق نیست، بل اصلاً با دانش «نام شناسی Onomastics » پیوندی نه دارد. در گوشهٔ جنوبغربی خلیج فارس با نام هندگان/هندقان/هندجان بر  می خوریم. دو نام هندقان و هندقانان از یک ردیف می آیند. ج:رابطهٔ این نامها با هند آشکار است. کندهار هم  در قدیم  «هند سفید» نامیده میشد. در هزارهٔ اول ق.م. دریا نوردی فعال تجارتی از هند به خلیج فارس جریان داشته است . از این روابط در تواریخ ذکر است و آثار آن باقی است. مارکوارت اهالی هور العظیم در حاشیهٔ خلیج فارس را اهل هند مینویسد. دروازهٔ هندوان در شهر قدیم بلخ هم بیانی از همین رابطه با هند است.د:در این دو نام حرف /گ/ و پایهٔ /گان/ را صورت اصلی می شماریم. /گان/ را در حوزهٔ ما تا  ۱۵۰۰ ق.م. ثابت ساخته میتوانیم . هرگاه مجاز باشد که دو نام هندقان و هندقانان را به  هندگان و هندگانان برگردانیم، وبا /کورگان/سکیتی قیاس کنیم، پس میتوانیم حدس بزنیم که هردو نام هندقان و هندقانان به هدیره های هندوان ساکن در این مناطق اطلاق شده باشد.هه:/ق/ به جای /گ/ صورت افروآسیائی است؛ و /ج/ به جای /گ/ صورت عربی است.این که در این نامها از کدام کرسی زبانی،   و به حوالهٔ کدام صیغه ، /ان/ به /انان/ متحول   شده است، باید جداگانه تحقیق شود.علاوه بر/افغانان/،صورت/گوزگانان/ را هم ضبط داریم.و:اناردره را به  مرادف سردره نه مینویسیم. جناب م.ا. سیستانی چنین استدلال میکند:«"سردره " را میتوان "انار دره" بدانیم، زیرا که با اختلاف در رسم الخط عربی وفارسی میتوان آنرا به اشکال مختلف نوشت و خواند.» این «استدلال» جناب کاندید اکادیمیسین سیستانی را تعطیل می کنیم.ز:این که جناب کاندید اکادیمیسین سیستانی هنوز هم افغانان {پشتونها} مینویسد، بر اشتباه بسیار خشن و ناروای شان پایکوبی میکند، که قبلاً با وضاحت مسترد شده است.افغان = پښتون نیست.این  دو بیان از استاد یمین و استاد سیستانی را نمونه آوردیم تا دریابیم که از نام شناسی تأریخی به حیث یک دانش میان رشته یی، و بسیار پیچیده، ما تا چه اندازه فاصله داریم .  با این روش  نابلد نه تنها به   روشن  شدن تأریخ ما  کمکی نه توانسته ایم، این به جایش؛ بل با چنین  ریخت و پاشهای دهانْ پُر و بیْ پسْ لگد خواننده را به گمراهی کشانیده ایم.نام شناسی تأریخی بر شیارهای سوخته راه می کشد و ما را به سرچشمه های هدایت میکند که در دهلیز پر از غوغای یک گذشتهٔ دور،   گم شده اند. نامها تمغاهای دورانهای تمدنی متعدد، اما ناپیدا، در حوزهٔ ما استند. زیر هر«نام» این سرزمین یک تمدن نهفته است. زیر هر سنگ این سرزمین نقش پای آمده گان و رفته گان خفته است. «سټه کنداو» چیست؟ «اشکاشم» چیست؟ «بخارا» چیست؟این سرزمین بی مانند را در قید چار نام کلان قومی جدا کردن و با هم جنگانیدن، نشانهٔ یک بلاهت مضاعف و دو چندان است.چهارمافغانستان «معاصر» دیوار چهارم  نو نویسی به تأمل دربارهٔ معاصر بودنِ کشور افغانستان بر میگردد.از نظر ما مفهوم افغانستان معاصر در چارچوب سه مشخصه مطرح میگردد :الف:افغانستان، به حیث کشور، یک پدیدهٔ معاصر است. افغانستان معاصر از ۱۸۸۰ م. به بعد وارد تأریخ میشود. این واقعه به اقدام بریتانیا و روسیه برای محدود ساختن افغانستان به  سرحدات مورد توافق آن دو ابر قدرت قرن نوزدهم مربوط میشود. این دو ابر قدرت در سال ۱۹۰۷ افغانستان را «بفرستیت» اعلام کردند.افغانستان معاصر در سال ۱۹۱۹ م. استقلال خود را متحقق ساخت و نخستین دولتمستقل ملی افغانستان به حیث یک دولت مشروطهٔ متکی بر قانون اساسی تأسیس شد.ب:سرحد کشی تحمیلی به دورادور افغانستان، دو جریان مهم در افغانستان معاصر را به راه انداخت:یکی محدود ساختن افغانستان به سرحدات به پیدائی یک نهاد «جدید» انجامید: دولت مرکزی افغانستان تأسیس شد. دولت مرکزی یک نهاد است که یک استنباط از سرحدات در آن منعکس است. و دولت مرکزی برای تثبیت مقام خود بر حراست از  سرحدات متکی شد؛ بالمقابل همه باشندگان سرزمین ما که در اثر این سرحدکشیها از  هم جدا ساخته شدند،   به  تداوم مناسپت  های خویشاوندی به هردو طرف سرحدات اصرار داشتند. در نتیجه بی ثباتی دولت یک مشخصهٔ ذاتی افغانستان معاصر شد.دومی برای بار نخست یک فضای جمعی به نام « کشور» افغانستان شکل گرفت. و  اگر که بسیار کُند و معوج،  در  میان باشندگان افغانستان حس و حواس کشوری، شکل گرفت. این حس وحواس کشوری، به گفت ع. ناصر نورزاد، همان حس و حواس همبستگی است. مهم  ترین حاصل این پدیدهٔ جدید،  ظهور اندیشه ها و نظریات دربارهٔ سرنوشت سیاسی بود که در قالب ناسیونالیزم افغان جای گرفت و با خواست تأسیس دولت مشروطهٔ  مبتنی بر قانون اساسی تبارز یافت. سید جمال الدین افغانی نوشت که در سرزمین ما مشورت با بزرگان، چونان یک مدل مشروطه ، قدیم بوده است. اندیشهٔ دولت مبتنی بر قانون یک میراث سید افغانی بود که بیست سال پسان تر مبنای نهضت اول مشروطه قرار گرفت. ع.ا. کهزاد نوشت که اندیشهٔ شاهی انتخابی یک نتیجه گیری بود که منورین ما در مقابل یک قرن برادرکشی در میان مدعیان تاج و تخت، آنرا دریافتند. دو اهرم نیرومند محل اندفاع و خیزش نهضتی بودند که به استقلال افغانستان انجامید: یکی حس  و حواس کشوری که پس از خط کشیهای سرحدی باشندگان افغانستان را به نوعی وحدت بخشید؛  و دیگری تلاش  های خارجی برای تحمیل سرحدات که به مهم ترینمحور مخالفت و مقاومت مردم و منورین افغانستان مبدل شد. این دو جریان به تدریج در ناسیونالیزم افغان متراکم شدند. در نتیجه ناسیونالیزم افغان یک ناسیونالیزم ضد سرحدات وضع شدهٔ تحمیلی بود.ناسیونالیزم افغان نخستین، و شاید یگانه ناسیونالیزم ضد استعماری در شرق مستعمراتی بود. ناسیونالیزم افغان یک جریان قومی نه بودناسیونالیزم افغان یک جریان «همگانی»، و «سرتاسری»، و «ملی»، بودج:موقف بفرستیت افغانستانموقف بفرستیت، افغانستان را در اسارت نقشه های  دو  ابرقدرت آن زمان جای داد.  سلب صلاحیت افغانستان از احراز مواضع مستقل در روابط بین المللی دقیقاً به همینمعنا بود. از این نظر ناسیونالیزم افغان به لغو بفرستیت به معادل استرداد خود اردادیت افغانستان می نگریست. گام مهم در راه این مأمول با استقلال افغانستان در ۱۹۱۹م. تحقق یافت.کوشش افغانستان برای لغو بفرستیت، وتلاش همه جوانب خارجی برای  عقب زدن مجدد افغانستان به محدودهٔ  بفرستیت، مضمون اصلی  انکشافات افغانستان  در طی قرن بیستم است. بفرستیت یک ساختار ژیوستراتژیک بود و پیوسته چنین باقی ماند. مقابلهٔ ژیوستراتژیک ابر قدرتها در ژیوپولیتیک افغانستان گره خورد.  در متن همین مقابلهٔ ژیوستراتژیک ۶ بار مقام ژیوپولیتیک افغانستان دگرگون شد. جریانها و نهضتهای سیاسی افغانستان در قرن بیستم فرعِ این بازیهای ژیو ستراتژیک بوده اند. معیار یگانهٔ قضاوت تأریخی دربارهٔ اصالت جریانات و شخصیتهای سیاسی در افغانستان معاصر این است که آنها به چه مقیاسی، و تا کدام حدّ، به ناسیونالیزم افغان، و به   اندیشهٔ مشروطیت، پابند ماندند و یا برگشتند، ویا از آن دور شدند و برعلیه آن قرار گرفتند.بسط و قبض این کشمکشها کلید درک  همه فراز و  فرودهای افغانستان معاصر است. در متن همین کشمکش بود که افغانستان قرن بیستم را با نهضت استقلال آغاز کرد و با جنگ داخلی به پایان آورد.مسألهٔ بفرستیت، مسألهٔ اصلی رهای ملی افغانستان است این که افغانستان با وصف همه  تقلاهای پُر از قربانی تا کنون نیز به حل مسأله  بفرستیت نایل نیامده است، این حقیقت ثابت می سازد که منگنهٔ بفرستیت  بسیار نیرومند تر از آن بوده است که با توان و ظرفیتهای «داخلی» به  لغو آن نایل بیائیم. تجربهٔ قرن بیستم   ما نشان داد که ما فاقد ابزار نظری، و مستلزمات مفهومی، متناسپ برای حل سئوال بفرستیت بوده ایم. هرگاه بفرستیت یک نهاد استعماری بوده است، پس ما برای لغو بفرستیت به اندیشهٔ  پسااستعماری نیاز داشته ایم. چنین اندیشه ای در میان ما غایب بوده است. و  در غیاب اندیشهٔ پسااستعماری راهی برای غلبه بر معضل بفرستیت مکشوف نه بوده است. فقط از مبنای اندیشهٔ پسااستعماری میتوانیم یک چشم انداز پسا (-) استعماری بگشائیم و فکرسیاسی ما فقط از این طریق ممکن است که به میدان حوزهٔ   تمدنی ما گشوده شود. یافتن راه حل  پسااستعماری برای معضل بفرستیت، پیش شرط پیدائی ابزار  نظری برای ورود به فکر حوزه یی است.فکر حوزه یی نه به معنای کنفدراسیون افغانستان –  پاکستان است؛ و نه از طریق نظریهٔ کنفدراسیون میتوان به فکر حوزه یی رسید. نظریهٔ کنفدراسیون، ادامهٔ نظریهٔ بفرستیت استبنابران دقت نظری در مضمون استعماری بفرستیت فقط از سکوی پسا(-)استعماری میتواند به نتایج نو برساند و  بر بنْ بستها، و وابستگی  های، اندیشه ها و جریانات سیاسیافغانستان معاصر نیز پرتوی نو بیافگند. سه اصل و مشخصه را که در  دیوار چهارم نونویسی تأریخ ما درج کردیم، مسلّم می سازند که افغانستان «معاصر» یک تمامیت  (=  Entity) اصولاً متمایز است. بحث در افغانستان، اساساً، عبارت از بحث در افغانستان «معاصر» است  . ذکر «معاصر» به دنبال «افغانستان» یک ضرورت مفهومی است.چنین است که تأمل نظری در سرنوشت و سرگذشت افغانستان «معاصر»  یک شاکلهٔ اصلی نونویسی تأریخ ما میشود. مناقشه دربارهٔ مفهوم افغانستان معاصر، خاصتاً در این اواخر، از دیدگاه ها، و با انگیزه های متفاوت بیش تر شده است. خودِ همین حقیقت بیان میکند که بحث دربارهٔ افغانستان معاصر باید در یک دیوار جداگانه و چهارم، برای نونویسی تأریخ ما، جای داده شود.دربارهٔ «افغانستان» دو دیدگاه در بحثهای ما غلبه دارند:یک دیدگاه این است که «افغانستان» قبل از قرن ۱۹، یعنی قبل از بازی بزرگ موجود بوده؛ این دیدگاه تا به تأریخ باستان سرزمین ما عقب برده می  شود. این دیدگاه ، خاصتاً، هنگامی بیش تر در مشکل  فرو می رود، که تلاش میکند با مفاهیم کاملاءءءءً امروزی  گذشته را برانداز کند؛ این دیدگاه، به نقل از برخی نوشته های اروپائی که اهمیت «مأخذ» نه دارند، از «اهمیت ستراتژیک افغانستان» درگذشتهٔ باستان  هم سخن میگوید؛ این سخن را با تسامح بسیار تحویل میگیریم؛اما وقتی این دیدگاه از این هم فراتر می رود و  «ژیوپولیتیک» و«ژیوستر- اتژیک» را هم به گذشتهٔ دور تبعید میکند، به احتیاط و امتناع بسیار ناگزیر میشویم:«کاوش موقعیت جیوپولیتیک و جیوستراتژیک افغانستان را با داشتن قدامت تأریخی بیش از ۶ هزارساله در ردیف دومین کانون تمدن جهانی، بعد از  بین النهرین و سرزمین کلده، قرار داده است»به این گونه که بنویسیم، پس ژیو اکونومیک و ژیو اکولوژیک هم «قدامت تأریخی» داشته است؛ و پس بیلها و زنبیلهای گذشتگان ما «بالیستیک» بوده اند؛ و برای جلغوزه های شان هم «لوژستیک» داشته اند؛ و این چنین سخنان بِه آذین.  مهم ترین درس براودل برای تحقیق تأریخی این است که با مفاهیم اکنونی و امروزی نه میتوان به سراغ گذشته رفت. به منظور تحقیق موفق در هر دورانی،  نخست باید  نظام مفهومی همان دوران را بازسازی کرد. این چنین سخنان سربالا رشقه های استند که میتوان بر هر جیقه ای  نصب کرد؛ و مثلاًًًًً در تحقیقات مریخ هم، شاید، بتوان نوشت که در مریخ در جستوجوی ژیواکولوژیک استیم؛ اما در تحقیق تأریخی چنین سخنان به این می انجامد که چشم انداز گذشته هموارکاری شود. و از طریق این هموارکاری به این سهل گیری عبور شود که «اکنون» به یک گذشتهٔ دور صادر کرده شود. و مثلاًًًًً مفهوم قطعاً مدرن  «وحدت سیاسی»،  هم به گدشته صادر کرده شود:« امپراتوران کوشانی توانستند الی سال۸۰ تقویم مشترک به موجودیت تمام دولتهای فوق الذکر خاتمه داده، مناطق حاکمیت شان  را شامل امپراتوری واحد کوشانیان ساخته و وحدت سیاسی کشور را تأمین نمایند.اهمیت دورهٔ یفتلیان در آنست که به تعقیب کوشانیان، وحدت سیاسی افغان زمین را در سرحدات طبعیی و تأریخی آن تأمین نمود»اما در رابطه با فراز بالا، طرفه این که نه کوشانیان، و نه هیپتالیان، هیچ کدام چنین کساد نه کرده اند، که نگارندهٔ محترم چنان انشاد کرده اند. کوشانیان بر دامنه های شرق و غرب هندوکوش مستقر شدند و رخ به سوی هند داشتند و تا پتالی پوترا  در هند رسیدند. کوشانیان در ۱۴۸م. با پارتیان جنگیدند و کابل را تصرف کردند تا راه شان به هند بلامانع باز باشد.  پارتیان در دو سوی البرز مستقر شدند.هیپتالیان یک شاکله، از چندین شاکلهٔ، «اقتدارهای متحدهٔ»  آن زمان بودند.در این دوره کدام «وحدت سیاسی» اصولاً مطرح نه بوده است. «وحدت سیاسی» یک مفهوم قطعاً مدرن است و انعکاسی از مرزهای ثابت کشوری است. یعنی وحدت سیاسی نام یک فضای جمعی است که به اتکای مرزهای ناسیونال در کنار هم قرار گرفته اند، و در یک ساختارکشوری از نو تعریف میشوند. در قدیم یک  «وحدت سیاسی» نه شناخته بوده است؛ و نه اصولاً میتوانسته هدف یک اقتدار باشد.این شیوهٔ تأریخ نویسی، همان«شیوهٔ ناقص وناسخ و بسیار کهنهٔ بررسی تأریخ است که ما را با آن مشغول و مسموم ساخته اند»به  دلایل متعدد، مرجح است که سلاله های قدیم را «اقتدار»ها بنامیم؛ و«دولت» ها نه نامیم.در همین دیدگاه به تکرار این سخن آورده میشود که فوستر در قرن ۱۸ /افغانستان/ را در همان «حدود» افغانستان کنونی، نوشته است.نخست این که جان فوستر افغانستان آورده است، اما حتی همان «حدود» افغانستان را  هم مطرح نه کرده است.  سپس این که امپراتوری درانی از آخرین امپراتوریهای نوع قدیم در حوزهٔ ما بوده است.           امپراتوریهای قدیم  «مرز = Border= Grenze »۲ ثابت و عدول ناپذیر را نه می شناخته اند. «حدود» در امپراتوریهای قدیم پیوسته در معرض تحول بوده است.مشخصهٔ اصلی بفرستیت این قصد بود که افغانستان را در مرزهای مقید بسازد که از آنها عدول نه شود. تا از همین مدرک افغانستان را به میدان بازیهای ژیوستراتژیک مبدل بسازد.افغانستان معاصر نخستین «کشور» در سرتاسر شرق اسلامی، و اصلاً در سرتاسر دنیای مستعمراتی بوده است، که مسبوق به مرزهای مدرن ساخته شد. مرزها ، محصولات خالص اروپائی بوده اند.افغانستان معاصر «حدود» نه داردافغانستان معاصر در چارچوب «مرز» های کشوری جای داده شده است. موقف بفرستیت را جان فوستر نه می  توانسته بشناسد افغانستانِ جان فوستر معادل افغانستانِ بفرستیت نیست. تأریخ، قرینه سازی را بر نه می تابد نه از بحث در تأریخ «باستان» میتوان به بحث در افغانستان معاصر رسید، و نه بحث در افغانستان «معاصر» را میتوان به گذشتهٔ قدیم صادر کرد. دیدگاه باستان گرا ، دستکم، دو مشکل بنیادی دارد:اول این که دیدگاه باستان گرا زمان را در تقویم و «کرونولوژی» تقلیل میدهد. دیدگاه باستان گرا در زمانیها را میبیند ، اما همزمانیها را دیده نه میتواند. دیدگاه باستان گرا یک تسلسل در تأریخ برقرار می سازد، که از واقعیت بسیار می کاهد. دیدگاه باستان گرا مقام اساسی گسستها در تأریخ را بر  نه می تابد، و نه میبیند. اما تأریخ، و تحول در تأریخ، در گسستها، و از طریق گسستها، تحقق مییابد دوم این که دیدگاه باستان گرا تداوم تأریخی را در تداوم تقویمی و«کرونولوژیک»  تقلیل میدهد. دیدگاه باستان گرا تأریخ را  در سیمای یک رشته، و حوادث را  در سیمای اشخاص،   تقلیل میدهد. کرونولوژی نویسی یک شکل شایع برای تحریفهای بسیار خشن تأریخ است. تأریخ یک مفهوم به مراتب گسترده تر، و ذی جوانب تر، و پیچیده تر،  از تقویم و کرونولوژی است. «باستان گرائی» یک خبط خشن است که از  درجازدن  ما در تأریخ سلاله یی حاصل آمده است.دیدگاه باستان گرا، در نهایت، یک دیدگاه سلاله یی استدیدگاه باستان گرا درست به همان مقیاسی که یک دیدگاه سلاله یی استبه همان مقیاس یک دیدگاه ناقص و نادرست استدوم این که تأریخ قدیم ما را جعلی می شمارد و ادعا دارد که ما دچار تأریخ جعل و جعل تأریخ استیم.  تأریخ ۵ هزار سالهٔ این سرزمین «دروغ» است .  نام افغانستان غلط است. جغرافیا و تأریخ افغان و افغانستان در یک محل در کوه  های سلیمان بوده است.  و این سرزمین را بار اول شاه امان الله افغانستان نامید. این دیدگاه یک دست نیست؛ و سرشناسان این دیدگاه نظرات متفاوتی  عنوان میکنند.ادعای انکار قدامت تأریخ تمدنی سرزمین ما، یک ادعای بدخیم است. نام افغانستان را شاه امان الله  وضع نه کرده است. در معاهدهٔ بفرستیت ۱۹۰۷ دقیقاً ۱۲بار نام افغانستان ضبط  است؛معنا این که نام معاصر افغانستان در اسناد هند بریتانوی مستند است. در این معاهده مفهوم مرزهای افغانستان مطرح شده است. جالب این که در این معاهده تأکید اصلی بر مرزهای افغانستان با روسیه گذاشته شده است.  طرفین تعهد کرده  اند که در امور داخلی افغانستان مداخله نه  میکنند و  شاه  افغانستان در امور    داخلی خود مختار  است. «تعلق» به افغانستان را بارنخست امیر عبدالرحمن عنوان کرده است.قبل از عبدالرحمن مفهوم «مرزهای افغانستان» و مفهوم «تعلق  به افغانستان» مطرح نه بوده است.نام افغانستان بار نخست در یرلیغ منگوقا آن به شمس الدین کرت در نیمهٔ قرن ۱۳ م. کتابت شده است. سیف هروی تأریخ نامهٔ هرات را به نقل از آرشیف مغولی نوشته است. سیف هروی نام افغانستان را به نقل از آرشیف مغولی آورده است. پښتونها در کتابت نام افغانستان نقش و مداخله نه داشته اند. افغانستان یک نام «پښتونی» نیست .افغانستان یک نام دری مغولی استادعای جناب لعلزاد در این باره که از طریق  عنوان شدن نام افغانستان «هویت ما را از ما سلب کرده اند»، از سر فرط بی خبری است.  هویت نه سلب میشود،  نه ایجاب میشود؛ هویت «در میان» میشود. برای نایل آمدن به هویت باید «میان» را در میان کنیم؛  باید فضاهای «میانْ قومی» را بازسازی کنیم. و برای این کار نام افغانستان نه مانع است ، و نه موجب است. نام «افغانستان» نه با اقوام کار دارد، و نه با فضای میانْ قومی کار دارد.افغانستان یک نام همگانی است دولت امانی، مطابق به کنراد شیتتیر آلمانی، یک «دولت ناسیونال»بود.گرایش پښتونی  در دولت پس از دورهٔ امانی غلبه یافته است. در پدید آمدن همین گرایش هم اثرات عامل اروپائی عمده بوده است. با این همه ع.  خ. لعلزاد معترف است که اقوام در افغانستان با هم ممزوج شده اند و در افغانستان مناطق قومی خالص موجود نیستند. خ. لعلزاد میگوید که ازاین نظر وی از مدعاهای «فدرالیزم» و «تجزیه» برای افغانستان حمایت نه میکند.ناصر نورزاد گفت که در غیاب حس همبستگی، نه میتوان از فدرالیزم سخن گفت.پامیر مأمون گفت : «فدرالیزم یک احمقی است»!سئوال «هویت» در همان اروپا از ۱۹۶۰به بعد مطرح شده است، و در نظریات بعدی بیش تر رنگآمیزی شده است. منازعات میانْ قومی از مفاهیم اروپائی و استعماری است و درچار- چوب مقاصد ژیوستراتژیک به «جهان سوم»، و به افغانستان، صادر کرده شده اند. منازعات قومی از خارج دامن زده میشوند مردم افغانستان مشکل همزیستی نه دارنداستاد سید عسکر موسوی تأیید وتأکید میکند که در افغانستان اقوام با هم مشکل نه دارند،و سئوال وجنجال قومیت، سئوال چند تن از افرادی است که در تلاش استند از نامقوم برای خود قدرت کسب کنند. معنای سخن استاد عسکری این است که در افغانستان «مسألهٔ هویت» نداریم؛ چیزی که در افغانستان بالا بالا انداخته میشود «سیاست هویت» است. و «سیاست» هویت یک فریب عظیم است. سیاست هویت مهم ترین اهرم خودْویرانگری جاری در افغانستان است. منازعات قومی و تفرقه افگنی در میان افغانان یک ستراتژی دشمنانه است که از خارج بر علیه تمامیت وطن ما دامن زده میشود، و تشدید میشود.از قوم نه میتوان سیاست ساخت از هویت نه میتوان ایدیولوژی ساخت در برابر سیاست قومی قیام می کنیم در برابر سیاست هویت قیام می کنیم در برابر سیاست هویت دو مفهوم وفاقی وطن و هموطن را در مبنای فکر سیاسی نو خود جای می دهیم.تأریخ تمدنی ما «دروغ» نیست. ما همه دلایل داریم که به مردمان گذشتهٔ ما، و به کارنامه های درخشان شان، افتخار کنیم. سرزمین ما مهد تمدنهای بزرگ بوده است. بر عکس این دیدگاه -از گذشته سخن بگوئیم   در گذشته تحقیق کنیم گذشتهٔ ما را از موضع نیازهای اکنون بازبینی کنیماما اکنون را در ویترین گذشته نیاویزیم «سرزمین» را به مرادف «کشور» نه مینویسیم سرزمین، «قدیم» است  پس نونویسی تأریخ  ما را در یک چاردیوار انجام می دهیم. این چاردیوار به دلیلی نو است که یک آبادی نو است. یک نوآبادِ فکر است. یک فکرِ نوآباد است. از این فکرِ نوآباد چشم اندازهای نو می گشائیم به چار اطراف ما، به گفت بیدل، به صحرا.اما مهم در این چاردیوار چشم اندازی است که به سوی دنیای درون خود می گشائیم.در متن این چاردیوار یک فضای تأریخی شکل میگیرد. این فضای تأریخی یک فضا زمان است. درست است که این فضا زمان در اثر جنگ ۵۰ ساله بسیار خمیده شده است . امافضا زمان  یک مکان زمان است که تداوم تأریخی را در خود کانونی می سازد. تداوم تأریخی یک رشتهٔ  هموار نیست. تداوم تأریخی یک تسبیح است که در آن هر دانهٔ تسبیح یک فضازمان میشود که از جای خود «یُسَبّح بِحمدِهِ» میکند!تأریخ عبارت از همْ جواری مهره های فضازمان استتأریخ در آن جا تأسیس میشود که مهره ها از هم گسست میشوند مهره های تأریخ هر کدام در جای خود یک دنیای بی انتهای درونی می داشته اند  فضا زمان «ما»، که در متن همان چاردیوار بالا شکل میگیرد، یک نام دارد نام این فضا زمان «افغان» است«افغان» نام یک مکان تأریخی است مکانهای تأریخی، مکانهای خاطره استند هر مسافری در این مکان تأریخی سهمی می گذارد و سهمی می برد. نام افغان در طی زمانه ها به یک فضای سرزمینی اطلاق شده است. در طی تأریخ مردمان بسیاری از این فضا گذشته اند و در این فضا نشسته اند. همه مردمانی که در این فضا همجوار شده اند، «افغان» استند. این فضا است که از ما، «ما» می سازد. از این فضا زمان است که دو مفهوم «همه» و «ما» حاصل می آیدتوجه کنیم.از این فضا زمان می آموزیم که «همهٔ» ما، اگر که یک رنگ نیست، اما «ما» میشود.«ما» از  یک رنگی  نه می آید«ما»  یک رنگ  نه می سازد«ما» از عقبهٔ «همه» می آید«همه»، یک نیست؛ «همه»، یک سان نیست«همه»، چندین است؛ «همه»، چندین سان استنام «افغان»، ابزار یکسان سازی نیستما ، «همه»، افغان استیم!تأریخ ما را از متن این چاردیوار نونویسی می کنیم!آیا نونویسی تأریخ ما یک کار سهل است؟نی! به هیچ وجه! این از هر نظر یک کار دشوار و پیچیده است؛ اما به هر صورت هرگاه این کار را نه کنیم، نشانیهای پل پای خود در گذشته  را یافته نه میتوانیم؛ و راه آینده را نشان داده نمیتوانیم! در غیاب این فکرنوآباد ما قادر نمیشویم یک نظریه دربارهٔ دولت به پیش بکشیم فقدان یک نظریه دربارهٔ دولت، فقدان اساسی فکر سیاسی ما  طی قرن ۲۰بوده است آیا یک چنین تحقیق چارجانبه تا کنون تجربه شده است؟در برخی آثار اروپائی بله!در احوال وطن ما یک نمونهٔ کاملاءءءءً مقدماتی به خواننده پیشکش شده است. سری آثار تحت نشانی /ما  «کی» استیم؟«ما» کی استیم؟/، از این قلم ، از میان همین چار دیوار سر بر کشیده است. سری آثار /ما «کی» استیم؟/«ما» کی استیم؟/ یک اجتهاد نو در تأریخ نویسی ما است و در سه جلد در نظر گرفته شده است. جلد اول تحت عنوان «مباحثه با تأریخ» نشر شده، و از جلد دوم دو رساله تا کنون به خواننده پیشکش شده است:    • جستاری در «خطاب» افغان    • بحث در «ما» به ملاحظهٔ اساطیر و باورهای قدیماین کتابها به تدریج توجه خوانندهٔ افغان را به خود جلب کرده اند. یگان نفر چغس کشید: «ای چی اس!!؟»؛ و اصلاً غیر منتظره نیست که یگان خواننده نوشت:«این چیزهای که داکتر روغ مینویسد، چرا درست است؟». والله همی مه خو نفامیدم!خوب؛ کتاب «خطاب افغان» حقیقتاً یک کتاب  پیچیده  و دشوار است و لازم هم  نه کرده  که هر خواننده ای آنرا «بفهمد».سری آثار/ما کی استیم؟/ رویدادنویسی نیستند.رویداد نویسی همان است که ستانفورد «تأریخ توصیفی» می نامد، و تصریح کرد که تأریخ توصیفی، اصلاً «تأریخ» نیست. بعد خودِ رویدادنویسی  هم چنین نیست که  جمع آوری کنی که این  و آن در بارهٔ آن رویداد  چی نوشته بودند؛ ابن خلدون ۷قرن پیش این گونه رویداد نویسی را به دور انداخته بود. رویدادنویسی، اگر حتی موفقانه باشد،   چیزی فراتر از یک تلاش متعارف ژورنالیستی نیست- رویداد نویسی، «تأریخ» نیست  رویداد نویسی، در مقام ارزیابی، یک مدل شایع از تأریخ توصیفی استهمان خواننده نوشته که « داکتر روغ همه را لت و پار کرده  است». به وضاحت قید می کنیم که ایشان در یک اضافه گوئی بی رویه لغزیده است. سری نوشته های/ما «کی» استیم؟/«ما»کی استیم؟/مباحثه ها استند؛ و این حقیقت در آغاز کتاب تصریح شده است:«... کتاب حاضر که در دست دارید نخستین اثر مباحثه یی در تأریخ نویسی ما است. این کتاب نه یک «مصاحبه  با تأریخ» است؛ و نه یک«مناظره با تأریخ» است؛ و نه یک «پاسخ به  تأریخ »است. رسالهٔ کنونی که دردست دارید یک «مباحثه با تأریخ» است...تأریخ نویسی متأخر ما، در فقدان مباحثه، به یک تکرار نویسی بسیار کسالت آور انجامیده است. فقدان اصلی ما، فقدان مباحثه بوده است...انتخاب ژانر مباحثه برای این بررسی تصادفی نیست. مباحثه یگانه ابزاری است که  انقطاب ویرانگر  در میدان سیاسی ما را به  سوی رابطهٔ  گفتگوئی می گشاید؛ مباحثه یگانه انتخابی است که به ما نشان میدهد چگونه، و در کجا، و از کدام طرق،  فضا  های  نو  بگشائیم که در بیرون از منازعات عادتی و نوبتی و نیابتی ما قرار داشته باشند .مباحثه یگانه ابزاری است که «جزمیت» را با ابزار «عدم قطعیت در اندیشه» در هم می شکند. مباحثهٔ انتقادی یگانه ابزار مطمین ِ نقد آن«چیز سراسرکجِ راست نمای» است که تحت نام فکر سیاسی دست وپاگیر ما ساخته اند...» ( کتاب اول؛ سریزه)قرار معلوم آن خواننده این سطور را نادیده گرفته است.و مباحثه فقط هنگامی واقعی است که اشخاص واقعی را ، با آن چه آنان گفته اند، به میدان بکشد. در شرایط لجام گسیخته ای که از بدنویسیها تیغهای خونین ساخته اند و آن تیغها را بر گردن وطن و هموطن افغان آویخته اند، مباحثه ها نه میتوانند «حلوا» شوند تا دهن هرکسی را شیرین کنند. صراحتها را از اهانتها متمایز بسازیم.صراحت در بحث، «لت و پار » کردن نیست در نوشته های این قلم قصدی برای اهانت به هیچ  قلم به دستی درج نیستقلم به دستان ما، هر کی استند و هر چی نوشتند، به ملاحظهٔ کاری که در پیش گرفته اند، شایستهٔ حرمت استندرویدادنویسها هنوز باید بسیار صحرانوردی کنند، تا به نوآبادِ فکر برسند؛ و تا در یک فضازمان تنفس کنند؛ و در یک مکان خاطره تأمل کنند.

تصویر

پښتانه څنګه خپله پښتو پردۍ کوي

سریزه    یو پښتو مضمون مې لوست. متن یې په نامانوسو او مصنوعي کلماتو کې داسی پېچلی و چې هرې جملې سره باید لاس او ګریوان شوی وی چې معنا می ورنه واخیستی وی. د کلونو تعلیم او تحصیل سره سره د یو پښتانه ژبپوه په صفت خپله پښتو راته پردۍ وه؟      دوې خاطرې را په یاد شوی. په امریکا کې زما په کتابخانه کې د یو بخارایي استاد سترګې د بلخي مولانا د مثنوي معنوي په یوه خاصه نسخه ولګېدلی. کتاب مې ورکړ خو ویې ویل: «لوستلی یې نشم ځکه مونږ تاجیکان یوازی په سیرلیک (روسي) الفبا بلد یو او عربي رسم الخط نشو لوستلی.» د نی نامې څو بیتونه چې مې ورته ولوستل، سترګې یې له اوښکو ډکی شوې... ویل یې: «دا ښکلی شعرونه مو له پلرونو نه اورېدلی وه خو اوس مونږ تر تاجیکی په روسي ښه پوهېږو.»      بل وخت یوې پېښورۍ محصلی د امریکا په یو پوهنتون کې له ما نه د پښتو د شعر نمونه وغوښتله. د خوشحال خټک یو شعر مې پیدا کړ او ور مې کړ. ویل یې: «ته یې راته ولوله. زه یې نشم لوستلی.» ما ورته وویل: «با سواده او با تعلیمه پښتنه یې، په پښتو هم پوهېږی او خپله ژبه نشی لوستلی؟» دی وویل: «جي، ما په انګلیش سکول کړی پوختو راله راځی، خو ریډینګ کولی نشم.» هک پک پاته شوم.      افسوس مې وکړ چې څنګه روسانو تاجیکانو ته خپله ژبه پردۍ کړی او انګریزانو پوختنو ته. سیاسي استعمار له منطقې تللی، خو د فرهنګی استعمار اثرات یې هسی پر ځای پاته دی. وروسته چې مې د تېرو تللی خیال را خپل کړ، دی ته مې پام شو چی پر هغو به پردیو خپلی ژبې پردۍ کړی وی، خو پر مونږ پښتنو خپله ژبه پردۍ کړی. د علت په لټه له قلم سره وخوځېدلم: ۱ - د ژبی طبیعي تحول او بدلون    د طبیعت د بلی هری پدیدې په شان ژبه په تنوع، تراکم، او تبادله کې وده کوی، له یوبل نه ژغونه، ترکیبونه، او کلمات په عاریت اخلی څو د یوې منطقې د بیلابیل ژبو د ویونکو تر مینځ افهام او تفهیم زیات شی. د یوې ژبې پیاوړتیا د هغی ژبې د خلکو په علم، فرهنګ، ادب، رحانیت، خلاقیت، او نورو خصلتونو پوری تړلی. که څه هم هره ژبه ولسي (فلکلوري) سرودونه، سندری، او شفاهي ستاینی او داستانونه لری، خو حتمی نده چې هره ژبه دی علمي، فلسفي، تمدني، او د لوړ ادب او شعر ژبه وګڼل شی.    په نړۍ کې یوازی څو محدودی ژبی د علم، فلسفي، او ساینس ژبی پېژندل شوی چی اکثره علمي اصطلاحات له هغو نه نورو ژبو ته انتقالېږی. دا ژبی چیني، سانسکریټ، عربي، او یوناني/لاتین دی. د ختیځی آسیا ژبی خپل علمي صطلاحات له چیني نه اخلی، د هند د نیمی وچې ژبی یې له سانسکریت نه، د اسلامي نړۍ ژبی یې له عربي نه اخلی، او اروپایي ژبی خپل علمي اصطلاحات معمولاً له یوناني/لاتین نه اخلی. معاصر علمی اصطلاحات لکه فلسفه، دموکراسی، اسطرلاب، کیمیا، الجبر، کارما، حج، تیلسکوپ، کمپیوتر، ویبسایت، قرنطین، کرونا او نور له همدغو ژبو راغلی چې په نورو ژبو کې معمولاً له ترجمې پرته استعمالېږی. د تاریخ په اوږدو کې خاصی ژبی تمدني پېژندل شوی لکه لاتین، عربي، یا انګریزي او ځینی مذهبی ژبی ګڼل شوی لکه عبري، عربي، سانسکریت، زړه اوستا او یوناني.    زر کاله پخوا اسلامي تمدن د همرنګۍ، همنوعۍ، او همکارۍ په فضا کې مختلف ملتونه په یوه ټغر را ټول کړل او ټولو ولسونو د اسلامي تمدن د انسجام، اتحاد، او پراختیا په سبب کوښښ کاوه چې عربي کلمات په عاریتي توګه په خپلو ژبو کې استعمال کړی څو د ټولو ولسونو ترمینځ تفاهم زیات شی. خو زر کار وروسته ذهنیتونه کاملاً معکوس شوی او هر ملت غواړی له خپلی ژبی نه د عربي او نورو ژبو کلمات وباسی. دغه کار د اسلامي ټولنو تر مینځ تفاهم او همکاری لږ کړی. پښتو له پاړسي سره ګډ اریایي میراث او مشترک کلمات لری. خو د دغو دواړو ژبو تاریخ له متفاوتو پړاونو نه تېر شوی. د بحث د وضاحت لپاره پاړسي په دریو برخو وېشو: الف - تمدني پاړسي (د اسلامي تمدن دوهمه ژبه) ب - ملي پاړسي (د ملی هویت ژبه لکه دری، تاجیکی، فارسی) ج - محلي پاړسي (د منطقوي لهجو ژبه) تمدني پاړسي هغه ژبه ده چې د الحمیادو، السواحلي، او اردو ژبو تر څنګ د اسلامي تمدن له څلورو عمده ژبو ګڼل کېږی چې د اسلامی تمدن په پراختیا کې یې مؤثره ونډه درلوده. د عربي تر څنګ تمدني پاړسي په نسبي توګه د پښتنو د دیانت ژبه هم ده ځکه پښتنو ته اسلام او دیني اصطلاحات د پارس له لاری راغلی او د عربي/پاړسي رنګ یې اخیستی لکه اودس (آب دست)، (ن)ماز دیگر، روزه او نور.      پښتنو، له کوم حساسیت نه پرته، د عربي او تمدني پاړسي کلمات خپل ګڼلی. دغه کار د پښتو ژبی د لغاتو ذخیره زیاته کړی او په علمي، فلسفي، فقهي، شعر، ادب او د ژبی په نورو برخو کی یې آسانتیاوی را مینځ ته کړی.      په دی سبب د منطقی ډېرو ولسونو د تمدني پاړسي په وده کی برخه اخیستی: سامانی تاجیکو د بلخ په دربار کې پاړسي ژبه وروزله، ترکانو په غزنی کي، غوري، لودي، خلجي، او سوري پښتنو په دهلي کې، مغلو په هند کې، هوتکو، ابدالیو، او محمدزیو پادشاهانو په پارس او افغانستان کې پاړسي د دربار د ژبې په توګه پاللې. ۲ - ژبپالنه، نژادپالنه، او ملتپالنه    سل کاله دمخه د نازی المانانو نژدی سیاسي اړیکی له ترکې، اوسنی ایران، او افغانستان سره  ددې سبب شوې چې د نازیانو د نژادپالنی ذهنیت په غیرشعوري توګه د غربیت او ترقي تر نقاب لاندی په دغو اسلامي هیوادو کې پلی شی او د ملي غرور د پیاوړتيا تر سیوری لاندی هر ترک، ایرانی، او افغان د خپلی نژادي برتري د اثبات په غرض خپله ژبه له تاریخی نظره تر نورو زړه او مقدمه وګڼی او له لغوي نظره یې د نورو ژبو له تأثیر نه آزاده او «پاکه» کړی. اتاترک له عربانو سره د دښمنی په سبب د مدني اصلاحاتو په بهانه اسلامي خلافت، عربي رسم الخط، دیني القاب او رسوم لغو کړل او د عثماني ترکیې په اته سوه کلن لرغونی تاریخ یې خاوری واړولی. خلک یې سمدلاسه له خپل تاریخ، ژبی، او سیاسي فرهنګ سره پردی کړل.      شوروي روسیې هم د اتاترک له سیاست نه په تقلید، یا د هغه په بهانه، د فرهنګي تجدد په نامه د منځنۍ آسیا ولسونه له خپلو دیني، ثقافتي، او د ژبی د ادب له تاریخي میراثونو څخه پردی کړل، او د دوی اړیکی یې له ګاونډیو هیوادونو سره وشلولی. تاجیکي ژبی ته یې سیاسی هویت ورکړ او الفبا یې له عربي نه لاتین ته، او بیا سیریلیک ته واړوله او تاجیکان یې په مکرره توګه عمداً کم سواده وساتل.      د پارس دولت د خپل هیواد نوم ایران کړ او د ترکانو په څېر یې خپل ضد عربي سیاسي کړنلار غوره کړه او له پاړسي ژبی نه یې د عربي کلماتو او اصطلاحاتو «پاکسازي» پییل کړه او پر ځای یې اروپایې عاریتی او نور مصنوعی کلمات وکارول.      په افغانستان کې د پښتو ملي ژبی ته د رسمي ژبی جامه ور واغوستل شوه. خو د پښتو ژبی د پراختیا کوښښونه په غیر شعوري توګه د منطقې د ژبنیو شوئونستی حساسیتونو سره چې له اوسني ایران نه یې اور ته لمن وهل کېده مخامخ شوه چې د پښتو د پیاوړتیا له مثبتو ابعادو سره سره د متنازع سیاسي شعور د راپارېدلو سبب شوه.      د هغو غلطو انتباهاتو له مخی چې په غیرشعوري توګه له نازي المان نه او بیا په تقلیدي توګه له ترکیی او پارس نه واخیستل شول، د پښتو او پاړسی رابطه د اسلامی تمدن له محور نه وایستل شوه، او د اوسنی ایران او افغانستان د کورني سیاست پر محور را وڅرخول شوه. زمونږ ګاونډی هیواد چې لا هسی د ایران/پارس د سیاسي هویت په بحران کې کښېوتلی و خپل نژادي هویت یې ایرانی و باله خو خپل ژبنی هویت یې پاړسی وساته. ځکه یې پاړسي خپله ملي ژبه اعلان کړه. د تاجیکستان او افغانستان دولتونو د ملي ګرایی له مخې د خپلو متمایزو ژبنیو هویتونو د ساتنی په منظور خپلی پاړسي لهجې په رسمی توګه په ترتیب سره تاجیکي او دري و نومولی.      د اوسنی ایران او افغانستان د ملي ژبو د رسمي کولو یو عمده توپیر دا و چې ایران یوه مسلطه تمدني او درباری ژبه ملي او رسمي اعلان کړه او د هغه له مخی یې د پاړسی ژبی د ټول اسلامي تمدن د میراث ادعا وکړه.      په افغانستان کې پښتو یوازی په نسبي ډول د دربار او بازار ژبه وه. کله چې حکومت وغوښتل چې پښتو رسمي ژبه کړی، ددغه کار لپاره یې نه علمي پانګه درلوده او نه یې د عملي کېدلو لپاره د تعلیمي اصولو په معیار سمبال تدریسی کدرونه درلودل. د راپارول شویو حساسیتونو له مخی د پښتو ژبی تشویقي زده کړه د جبري زده کړی په ذهنیت کې وپېژندل شوه.      په دی ډول پښتو د یوی قومي/ملي ژبی په توګه له اسلامي تمدني پاړسي ژبی سره د یو نابرابره رقابت په ډګر کې ودرول شوه. د دغه رقابت په نتیجه کې له یوې خوا د افغانستان تاجیکانو (د ایرانیانو په تقلید یا لمسون) د تمدني پاړسي ژبی ټول تاریخي او ادبي افتخارات د ځان و ګڼل، او له بلی خوا یی د پښتو او پاړسی تر مینځ مشترک اریایي کلمات د پاړسي انحصاري حق وګاڼه. ځینی پښتنو هم پرته له دې چې د اریایی ژبو مشترک کلمات د پښتو او پاړسي ګډ میراث و ګڼی، د تاجیکانو د انحصاري مالکیت ادعا ته تسلیم شول او پر ځای یې د پښتو ژبی لپاره د نویو مصنوعي کلماتو په جوړولو پییل وکړ. ۳ - له عاریتی کلماتو سره حساسیت آیا په یوه ژبه کې د عاریتي کلماتو شتون عیب دی؟ د ژبو تر مینځ د عاریتي کلماتو تبادله یو طبیعي امر دی. په نړۍ کې هیڅ ژبه نشته چې عاریتي کلمات په کې نه وی. حتی قراني عربي کې د پاړسي (پهلوي)، حبشي، یوناني، هندي، سریاني، عبري، نبطي، قبطي، ترکي، زنګي، تمازیغت یا بربري ژبو کلمات شته. همدغه راز په نړۍ کې تر ټولو پر مخ تللی بین المللي ژبی هغه دی چې له نورو ژبو یې ډېر کلمات په عاریت اخیستی وی لکه انګریزي چې یوازی ۲۶٪ کلمات یې جرمنیک یا انګریزي الاصله دی، پاته یې ۲۹٪ فرانسوي، ۲۹٪ لاتین، ۶٪ یوناني، او پاته یې له نژدی شپېتو نورو ژبو نه پور کړی.         همدغه راز د اسلامي تمدن په پییل کې د پاړسي ژبې د محبوبیت یو سبب دا و چې د نورو ژبو عاریتی کلمات یی په پراخه پیمانه اخیستی و. د دري پاړسي ۸۶٪ کې کلمات عربي دی. ددغو عاریتي کلماتو د زیاتې ونډې په سبب دري پاړسي له استانبول نه تر بنګاله پوری د دربار او بازار د ژبی په توګه خپره شوه.      د ژبی د طبیعي بدلون له مخی د نویو کلماتو او اصطلاحاتو جوړول او معیاري کول یو مسلم امر دی. دغه کار ته په ژبپوهنه کې «نیولوجیزم» وایي چې کله کله ادبي سطحي ته د محلي اصطلاحاتو د لوړولو له لیاری حاصلېږی.  په پښتو کې ځینې عربي یا پاړسي اصطلاحات ترجمه کېږی او د پښتنو د دود او دستور رنګ ورته ورکول کېږی. د زمانی له تقاضا سره برابر دغه راز نوښتونه د یوی ژبی په لغوی پانګه او ادبیاتو مثبته اغیزه کوی او د پښتو ژبې په مورد کې یې د ادبی اصطلاحاتو ذخیره پیاوړی کړی.      خو کله کله نیولوجیزم سیاسی او یوې تعصبی انګېزې پر بنا ولاړ وی او هدف یې پر نورو ژبو د خپلی ژبی برتري ثابتول وی. دغه ډول نیولوجیزم د اوسني ایران د «پاکسازي» کوښښ په جامه کې له ټولی عربستیزی سره افغانستان ته سرایت کړی هان تر دې چې عربستیزي یې د تاجیکانو د سیاسي غوښتنو په ترځ کې د پشتوستیزي رنګ اخیستی. زمونږ غولېدلی تاجیک ورونه هڅی کوی چې د پښتو ژبی، فرهنګ، تاریخ، او ادبیاتو ته سپکاوی وکړی. ځینی پښتانه لیکوال تعصب ته په تعصب ځواب ورکوی او د پاړسي کلماتو له استعمالو نه ډډه کوی. د پښتنو او تاجیکانو تر مینځ د تشنج او سیاسي رقابت په مکدره فضا کې د پاړسي ژبی عاریتي کلماتو سره ضدیت د سیاسي رقابت رنګ اخیستی او په هیواد کی متنازع ذهنیت ته شدت ورکوی. په دغه «له نورو زار له خپلو بیزار» ذهنیت کې اوسني ایرانیان او د افغانستان ایرانی مشربان په عربستیزي کې د غرب خواته منډی وهی مثلاً د عربي «تشکر» پر ځای د فرانسوي «مرسي» وایي یا شفاخانې ته بیمارستان وایي، ځینی پښتانه بیا له عربي/ پاړسي سره د حساسیت له مخی د شرق خوا ته د هندي/ اردو لمنی ته ځان اچوی مثلاً فیل ته هاتي وایی یا خدمت ته چوپړ وایی. تاجیکان او پښتانه په غفلت کې د تعصبي نیولوجیزم فاشیستي ریښو ته متوجه نه دی او په غیرشعوری ډول له خپلو هیوادوالو خویندو وروڼو سره خدای مکړه د نازي المانانو د نفرت چالچلند کوی. ځینې باسواده پښتانه لیکوال په پښتو کې د عربي/ پاړسي کلماتو شتون لوی عیب ګڼی او په دې باور دی چې پښتو باید له پردیو کلماتو پرته ولیکل شی. خو کله چې د پښتو ژبی د لغاتو ذخیره محدوده وینی د مصنوعي کلماتو په جوړولو پییل وکړی. ځینی نور ځان مجبور احساسوی چې باید د پاړسي ژبی د هری کلمې لپاره هرومرو یوه معادله یا مترادفه پښتو کلمه پیدا کړی یا یې په مصنوعي توګه جوړه کړی.        ددغو مصنوعي کلماتو د جوړولو په سبب د اوستایي ژبو یوازنی میراث ساتونکی ژبه د یوې مصنوعي پښتو ژبی څېره غوره کوی، د سلهاو او زرهاو مانوسو او منل شویو عربي/پاړسي کلماتو تحریمول د عربي/پاړسي/پښتو د مشترکو کلماتو سرشاره ذخیره  له فقر سره مخامخ کوی، او د موثقو کلماتو معنا او د املا انسجام له مینځه وړی.         برسیره پر دی، د دقیقو او مشخصو مترادفو عربي کلماتو پر ځای داسی مصنوعي او مبهم کلمات استعمالېږی چې نه معنا په کې روښانه وی، او نه د ترادف او تعادل رنګ په کې لیدل کېږی. مثلاً «لمانځل» په ځانګړی توګه د بیلابیلو مترادفو عربي کلماتو پر ځای استعمالېږی لکه: صلات، عبادت، مناجات، تجلیل، احتفال، تمجید، تقریظ، تمدیح، تعظیم او نور. په نتیجه کې هم خدای لمانځل کېږی، هم د استقلال جشن لمانځل کېږی، او هم د یو شاعر د تلین ورځ لمانځل کېږی. یا مثلاً معلومه نده چې د «ویی» مصنوعي کلمه د کومی عربي کلمې مترادف وګڼو: کلمه، لغت، لفظ، اصطلاح، معجم، الالقا‌ٰٔء، یا قاموس؟ په همدی توګه «نیوکه» د اعتراض، تعرض، انتقاد، (ادبي) نقد، ایراد، احتجاج... پر ځای استعمالېږی. دغه عربي کلمات دقیقې، مشخصې، او متناسباً متفاوتی معناوی لری چې «نیوکه» د هغو ټولی معناګانی نشی افاده کولی. په پښتو باندی ددغه راز تعصبی نیولوجیزم تحمیلول د معاوضه شویو کلماتو د معناګانو د مختلفو ابعادو ظرافتونه او لطافتونه له مینځه وړی.      ۴ - معیاری پښتو د عامیانه لهجو سطحی ته ټیټول         د ژبو تر مینځ د عاریتي کلماتو د املایي طرزالعمل له مخی عاریتي کلمات په دوهمه ژبه کې د امکان تر حده د خپلی اصلي ژبی املایي شکل او تلفظ ساتی که څه هم د دوهمی ژبې د دستوری جوړښت او صوتي قوانینو رعایت په کې کېږی. البته ځینی داسی عربي کلمات شته چې د صوتي، املایي، او تر یو حده معنایي ابدالونو په نتیجه کې د وخت په تېریدل سره عربي/پاړسي کلماتو سره خپل ورته والی بایللی لکه قراضه > غرازه > کړزه، عوره > عورت > اورته، کنار آبی > کنار اوی > کڼاوی، فوج > پوځ، تفحص > تپوس. عامیانه تلفظ د ولسي او فلکلوریک هنر، ادب، او نکلونو د ساتلو لپاره ضرور دی، خو یوه ټولنه د خپلو لوړو ادبیاتو، شعر، طنز، لنډو قصو، اوږدو ادبي داستانونو، حماسو او کارنامو د لیکلو لپاره رسمي، معیاري او ادبي لیکدود ته ضرورت لری. په هغه صورت کې د محلي لهجو تفاوتونه د یو معیاري لیک دود په املایي شکل کې ساتل کېږی چې د هغه له مخی د یوې ژبی تاریخ، ادب، شعر، او نور علمي آثار خوندي پاته کېږی. تعامل دا دی چې عامیانه تلفظ د کلماتو د معیاري املا تابع وی. یعنی عوام او کم سوادان د پوهانو تابعیت کوی، نه برعکس.         اوستایي پښتو او له فُرس قدیم نه زېږیدلی پاړسي ګډې لغوی ریښې لری چې د پښتو ژبی د معادلو او مترادفو کلماتو د املا په معیاري کولو کې ډېره مرسته کولی شی. مثلاً د «ځ» او «ز» املایي مناسبت. معمولاً هغه کلمات چې په پاړسي کې په «ج» لیکل کېږی په پښتو کې په «ځ» لیکل کېږی لکه ځای، ځوان ځنګل، ځلا، ځورول، ځېل... هغه کلمات چې په پاړسي کې په «ز» لیکل کېږی په پښتو کې معمولاً په «ز» یا «ژ» لیکل کېږی لکه زمکه، زنګون، زنه، زمی/ژمی، زوند/ ژوند... او هغه کلمات چې په پاړسي کې په «چ» لیکل کېږی په پښتو کې په «څ» لیکل کېږی لکه څه، څا، څو، څادر، کوڅه، څکل، څلور، څرب، څنګه... ددغو صوتي ابدالونو له مخی د پښتو ژبی د لیکدود په برخه کې د پاړسي د عاریتي کلماتو وجود ډېره مرسته کوی.      د عربي ژبی د کلماتو اشتقاقي ترکیب د یو مصدر ټول ۲۸ ممکن شکلونه خپلی مرتبطی معناوی ساتی. په دی توګه د عربي ژبی ریښه وی انسجام د لغاتو په زده کولو، پېژندلو، او د لغوي زخیری په زیاتولو کې ډېره مرسته کوی.      نو ځکه که د پاړسي او عربي ژبو عاریتي کلمات د معیاري املا پر ځای د عامیانه تلفظ په املا ولیکل شی، د بی شمیره عامیانه لهجو په سبب د صحیح لیکنی معیار له مینځه ځی. ددغی انارشي یا خپل سري په سبب هرڅوک کولای شی هره کلمه په خپل سر د هری لهجې په تلفظ او په هره املا چې یې زړه غواړی ولیکی. په نتیجه کې د پښتو ژبی د املا معیاري کول چې له کلونو راهیسی کار پری شوی له مینځه ځی. په ډېر تأسف باید ووایو چې د افغانستان د علومو اکاډمۍ د «پښتو - دري لنډ قاموس» ددغو اصولو رعایت ندی کړی. مثلاً د «معنی/معنا» کلمه په کې د «مانا» په شکل لیکل شوی چې د ریښې او مفهوم ارتباط یې د نورو مشتقاتو لکه یعنی، معین، تَعْین، تَعَیّن، عین، عیناً، عینیت، اعیان... سره له مینځه تللی. څنګه چې عربي د علم، طب، نجوم، فلسفی، روحیاتو، الهیاتو، او عرفان ژبه ده، د «مانا» شکل ددغو علومو له ورته اصطلاحاتو سره کاملاً بی مفهومه او بی ارتباطه شوی.      همدغه راز کله چې د «معلومات» کلمه د «مالومات» په شکل لیکل کېږی، نه یوازی مضحکه او نامانوسه ښکاری، بلکه د لیکوال پر بی بیسوادي دلالت کوی. که هدف د عربي کلماتو او عبارتي ترکیبونو له استعمال نه ډډه کول وی، نو «معلومات» چې د «معلوم» جمع ده باید جمع یې د پښتو د جمعې د قانون له مخی «مالومونه» ولیکل شی او د «معلوم» نور مشتقات لکه علم، معلوم، معلم، تعلیم، عالِم، عالم هم باید د ایلم، مالوم، مالیم، تالیم، آلیم، آلَم... په شکلونو ولیکل شی. دا خلک پر ځان خندول دی. که د پښتنو یو نسل په دی مزخرفه عمدی بی سوادی کې وروزل شی، ټول تاریخی او ادبی آثار به ورته پردی وی او لوستلی به یې نشی. د تعصب له مخی د عربي او پاړسي کلماتو له استعمال نه د ډډه کولو په نتیجه کې ذکر شوی پښتو قاموس هسی د محلي عامیانه لهجو د تلفظ یوه ټولګه بللی شو، نه یو لغوی موخذ. ځینی پښتانه لیکوال چې په غیرشعوری توګه د دغه تعصبی نیولوجیزم په مرض مبتلا شوی هسی «پښتو» متنونه لیکی چې پښتنو ته له پردی ژبی لا پردی ښکاری. د مثال په توګه یو پښتانه لیکوال دغه مطلب د «نغوتنومځري» په هکله لیکی: «هغه نومځري دي چې وګړيو يا څيزونو ته نغوته کوي او هغو د نومونو ځای نيسي او يا  ورسره لکه لنډ ستاينوم د مخټاکي په توګه ملګرتيا کوي. نغوتنومځري د ځيزونو، پديدو او ژويو لپاره د ځانګړو نومځرو پرځای هم راځي. په بله وينا، ځانګړي نومځري يوازې په وګړو پورې اړه لري. نغوتنومځري د نوږي، ګڼې، پېر او يوازې درېيم وګړي او واټن له مخې اوړون لري.» ددغو جملو د مصنوعي کلماتو ثقلت ذهن د عبارت په هر بند کې را ایساروی او د نامانوسو کلماتو د معنا په برخه کې حتی حدس او تخمین له ځنډ او خنډ سره مخامخ کوی او په نهایت کې د مطلب افاد صفر ته نژدې کوی. د همدی مضمون پاړسي متن ښیی چې د بحث موضع اشاري ضمیرونه دی. دا سؤال را مینځ ته کېږی چې که په پاړسي، ترکي، ارود، سندي، او د اسلامي نړی په نورو ژبو کې اشاري ضمیرونه عربي ته په ورته اصطلاح «اشاری ضمیرونه» یادېږی، ولی د پښتو په دغه متن کې هیڅ داسی کلمه نشته چې اشاري ضمیر ته ورته والی ولری؟ متأسفانه دغه تعصبی نیولوجیزم رسمی نشراتو او انترنیتی خپرونو ته هم سرایت کړی. د مثال په توګه کله چې د ویکیپیدیا یا ګوګل پښتو متن لولی کلمات مو تر سترګو تیرېږی، خو د جملی په آخر کې معنا د نامنوسو کلماتو په ګرو کې پاته وی. د مقایسی په توګه که یو پاړسی متن د ګوګل ترجمی ته ورکړی ۹۵٪ روان، سلیس، او د افهام وړ ترجمه کوی. خو که ورته پښتو متن ورکړی داسی ترجمه شوی عبارات درکوی چې د ثقیلو مصنوعی کلماتو په سبب د فکاهیاتو او مزخرفاتو تر مینځ ځای لری. لوستونکی نه پوهېږی چی ورته وخاندی که وژاړی. ددغه تعصب په سبب پښتانه حتی د یوی عصری تکنالوژی له ښې او مناسبې استفادې نه محروم پاته کېږی. ۵ - ادبي آثارو کې لاس وهنه د ژبني تعصب تور ښامار منګونی د پښتو لرغونو ادبی آثارو ته هم رسېدلی. د پښتو د شعر او ادب د پلار خوشحال خان خټک نوی چاپ شوی کلیات نه یوازی په غلطه املا د «خوشال» په نامه لیکل شوی بلکه په پوره ګستاخي او بیشرمي یو بیسواد پری لیکلی «له نویو زیاتونو او سمونو سره».      بیا یې د خوشحال نوم د کتاب په متن او دده د ټولو غزلو، بوللو، او قصیدو په مقطع کې په قصدي او عمدي توګه په غلطه املا «نا سم» لیکلی. دا کار نه یوازی د یو لوی شاعر په اشعارو کې بی ځایه تصرف دی، بلکه د پښتو د ادب پلار ته خورا لوی توهین او سپکاوی دی. یو څوک څنګه په پوره سپین سترګتوب جرأت کوی او د خوشحال نوم «تصحیح» کوی؟؟؟ ګڼی خوشحال خان خټک داسی بیسواده و چې نه یې خپل نوم درست لیکلی شو او نه د خپل نوم په معنا پوهېده؟ د پښتو د ادب پلار ته د دغو سپکو سپورو سپکاوی پښتنی دود او دستور ته لوی شرم دی.    د یونان د تاریخ د پلار هیرودت نوم په دوه زره کاله کې چا په غلطه املا ندی لیکلی. د شیکسپیر نوم دا پنځه سوه کاله په هغه املا لیکل کېږی چې په انګریزي ژبه کې هغه وخت مروجه وه. نور ولسونه د خپلو ادبي میراثونو درناوی کوی، د خپلو ادیبانو او شاعرانو حرمت ساتی، او آثار یې له تصرف نه خوندی ساتی. خو زمونږ ناپوهه پښتانه د خوشحال خان خټک په سلګونو شعرونو کې د تعصب له مخی عمدي تصرف کوی او دده ښکلی نوم په غلطه املا لیکی او د خوشحال د «خوش + حال» په ښکلی اسم با مسمی نوم باندی خپل جهالت تحمیلوی. هسی نوم چې معنا یې په خوښ حال کې تقدس ته تقرب پیدا کوی. هغه روحاني حال چې یوازی د عارفانو نصیب کېږی او د خیال په دنیا کې د خوشحال غوندی یو شاعر لپاره مناسبترین نوم دی.      د پښتو د شعر پلار د اندېښنی او تبحر خاوند و، خوشحال خان نه په تعصب کې زېږیدلی و او نه په تعصب کې روزل شوی و. خوشحال خان خټک نه یوازی د پښتو د ادب پلار دی، بلکه د پاړسي ژبی شاعر هم دی او په لسګونو غزلی، رباعیات او شیر وشکر شعرونه یې په ډېر ژور تخیل او د ډېر لوړ شعری صنعت په قالب کې په پاړسي ژبه کښلی. یوه کوچنی نمونه یی دا ده: از او دل برگرفتن کار من نیست که از جان سیرگشتن کار تن نیست چمن را گرچه گُلها بس شگرفست ولی همچون رخت گل در چمن نیست مرا گویی بگو وصف دهانم چه گویم، چون در او جای سخن نیست من و سودای رویت، تا که هستم اگر چه خود ترا پروای من نیست غمت تا در دل و جانم وطن کرد مرا در کوچهٔ شادی وطن نیست چرا خوشحال را پرسی که چونی مگر از چهرهٔ او مُبرَهَن نیست؟ (د خوشحال خان خټک د نوم په هکله د مشرح لیکنی انتظار و اوسی)      ۶ - له پښتو لیکوالو نه هیله: پښتانه لیکوال په غیرشعوری توګه له پاړسی سره په داسی بی لزومه رقابت کې کښېوتلی چې د لغوی اختراعاتو په سبب پښتو له تاریخي ادبي آثارو نه فاصله پیدا کوی. په اوسني ایران کې د ژبې د«پاکسازي» له امله هغه پاړسي چې له دجلی تر کاشغره خبری پرې کېدی، اوس له مشهده تر هراته د پوره پوهېدلو وړ نده، هان تر دې چې که سعدي یا حافظ له ګوره را پاڅی د اوسنیو ایرانیانو په ژبه نه پوهېږی. په ورته ډول د معاصرو پښتنو لیکوالو په پټو سترګو تقلید هم سبب شوی چې که پیر روښان یا رحمن بابا له قبره را پاڅی، د نننی کابل د نیولوجیستانو په پښتو نه پوهېږی. «خوشال» خو به د خپل نوم د غلطی املا په لیدلو لا په قبر کې مخ واړوی. پښتانه لیکوال باید د ابهام له تیارو نه د واقعیت روښنایي ته را ووځی او دغه حقیقت ومنی چې په یوه ژبه کې د عاریتي کلماتو شتون عیب ندی، بلکه صفت او ضرورت دی. د عاریتي کلماتو کارول پردی را خپلوی، خو د مصنوعي کلماتو کارول خپل پردی کوی. د نویو کلماتو او علمي اصطلاحاتو جوړول د هرچا کار ندی، بلکه د پښتو ټولنی په شان د یوې باصلاحیته علمي ټولنې مسولیت دی. په نورو ژبو کې که څوک یوه منل شوی کلمه په متفاوته املا ولیکی، غلط ګڼل کېږی. خو په دی ګډه وډه آنارشي کې اصلاً د پښتو په املا کې غلط او صحیح نشته. هرڅوک هره کلمه په هره املا چې زړه یې غواړی، لیکی یې. په غیرشعوري توګه تعصبي نیولوجیزم د پښتنو په بی سواده ساتلو کې ونډه لری. یو پښتون باید دری ځلې با سواده شی: لمړی په مسجد کې د قران لوستلو په خاطر په عربي رسم الخط کې، دوهم ځلې په ښونځی کې د پښتو د لیک لوست په خاطر، او دریم ځلې، د نویو نامانوسو مصنوعی کلماتو او اصطلاحاتو سره د آشنایی په خاطر.      هر څومره چې په یوه ژبه کې، مصنوعي او نامانوس کلمات ډیریږی، د ویونکو تر مینځ یې د افهام او تفهیم او پوهې او مراودې اړیکی له مینځه ځی. که په یو عبارت باندی ډېری مصنوعي کلمی بار شی، متن منحصر په فرد کېږی او د ژبی اجتماعی خاصیت له مینځه ځی. په بل عبارت یوازی هغه څوک په متن پوهېږی چې لیکلی یې وی. د افغانستان غیرپښتانه ولسونه که په پښتو خبری نشی کولای، اقلاً د عربي/پاړسي د عاریتي او مشترکو کلماتو له برکته د مطلب افاده کولای شی. د تعصبي نیولوجیزم په نتیجه کې دغه عربي/پاړسي مشترک کلمات چې د دغو ژبو تر مینځ د ارتباط مزی دی، شلېږی او پر ځای یې ثقیل او نامانوسه کلمات د خپل مینځی او تفاهم په لار کې خنډونه جوړوی. که پښتو دومره سخته کړی چې پښتانه لا نه پرې پوهېږی، نو بیا له اوزبیګ، هزاره، تاجیک، او ترکمن نه څه توقع لری چې پښتو زده کړی؟ پښتانه لیکوال د بی لزومه تعصبي نیولوجیزم د ورځنیو اختراعاتو په سبب هم ځان د وجدان په عذاب اخته کوی او هم د متن لوستونکی. له یوی خوا د پښتنو د سواد سطحه ټیټه پاته کېږی، له بلی خوا پښتانه په متنازعه او متشنجه فضا کې ایسار پاته کېږی چې هم د پښتو لرغونی میراث او ژبنی هویت د پردیو متعصبینو له تهدید لاندی راځی، او هم د پښتنو لیکوالو خلاقیت د سیاسي او نژادي رقابتونو په شخړو بند پاته کېږی. پښتنو لیکوالو ته لازمه ده چې د مصنوعي کلماتو د جوړولو پر ځای خپل کوښښ د پښتو شعر، طنز، ادبي لیکنو، ادبي نقد، نمایشنامو، لنډو قصو، او د اوږدو داستانونو، حماسو او د کارنامو لیکلو ته وقف کړی، څو د پشتو ژبی د ادبي آثارو لمن پراخه شی. د هغی ورځ په هیله چې د پښتو بیاض په نامانوسه کلماتو تور نشی څو د پلار نیکه ژبه رانه پردۍ نشی.

تصویر

قلعه تاریخی فریدون

کی از کاخهای نهایت تاریخی و با عظمت ولایت فراه بنای کهنی است که بنام قلعهٔ فریدون شهرت دارد. این قلعهٔ باستانی در حدود ۲۰۰ جریب زمین را احتوا نموده و دارای ۹۹ برج دفاعی میباشد. دیوار های قطور آن با آنکه از خشت خام و گل اعمار گردیده با وصف گذشت قرنها هنوز تا اندازهٔ زیادی پا برجاست. حصار باستانی فریدون با برج ها و باروهای مدور آن شکوه سبک معماری قدیم افغانستان را بنمایش میگذارد. بخصوص باروهای عظمیکه مجهز به تیرکش های دفاعی است و بدلیل ایجاد استحکامت نظامی در دوسوی ورودگاه با عظمت آن اعمار اعمارگردیده از صلابت خاصی برخوردار میباشد.هرچند این بنای پر ابهت اکنون درسکوت سیر زمان فرو رفته ، اما تصورات انسانی با تماشای آن از رواق تاریخ میگذرد و درجهان رویایی اسطوره ها پر میگشاید ؛ واین اسطوره ها حاکی از آنست که دژ های باستانی فراه به فرمان «فریدون» یا «افریدون» شاه افسانوی درشاه نامه که در اوستا به تلفظ «ثْرَئیتَونَ »و در پهلوی « فرَدُن» آمده اعمار گردیده است. از نگاه لغوی کلمهٔ فریدون معنی فر شکوه خوشبختی و رسیدن به روشنی را در نتیجه نیکوکاری ارائه میدارد، چنانچه درشاهنامه نیز چنین آمده:خجسته فریدون زمادر بزادجهان را یکی دیگر آمد نهادببالید بر سان سرو سهیهمی تافت زو فر شاهنشهیجهانجوی با فرّ جمشید بودبه کردار تابنده خورشید بودالبته مطالعه در مورد قلعهٔ باستانی فریدون به تحقیق بیشتر نیاز دارد تا درپرتو کاوش های باستان شناسی و یافتن اسناد کتبی ثابت گردد که آیا کاخ افریدون در ولایت فراه به عصر اوستایی متعلق میباشد ویا در دوره های پس از آن بنا یافته است؟ ولایت فراه در غرب افغانستان یکی از ولایت های بسیار باستانی و کهن است که در شمال با هرات، درشرق با غور و درجنوب با نیمروز و هیلمند و درغرب به طول ۲۹۰ کیلومتر با ایران همسرحد میباشد. نام ولایت فراه باورهای آئین اوستایی را بخاطر تداعی میکند که به تلفظ « فرداتا » یا دشده و« فرداتا » بحوالهٔ مرحوم کهزاد اسم فراه رود نیز بوده که متشکل از دو واژه است، « فر» بمعنی شکوه و « داتا» یعنی داد. همچنان درمتنی بزبان پهلوی که از عراق کشف شده و درموزیم اسلامی برلین نگهداری میگردد ؛ کلمهٔ «فَرّه » بمعنی روشنایی ، پاکیزگی و به خوشبختی رسیدن هویداست. این کتیبه مربوط به دعائیهٔ «افزون فَرهَ» میباشد ومرام آن افزایش نیکبختی وبه خوشنودی رسیدن است.بگفتهٔ مقامات رسمی ولایت فراه قدامت قلعهٔ فریدون به دورهٔ اوستایی یعنی دوهزار سال پیش بر میگردد، اما این بنای عظیم تاریخی از سالهاست بدست فراموشی سپرده شده و حفریاتی از طرف باستان شناسان درآنجا انجام نیافته است. بهرحال حصار باستانی فریدون با برج ها و باروهای مدور آن شکوه سبک معماری قدیم افغانستان را بنمایش میگذارد. بخصوص باروهای عظمیکه مجهز به تیرکش های دفاعی میباشد و بدلیل ایجاد استحکامت نظامی در دوسوی ورودگاه با عظمت آن اعمار اعمارگردیده از صلابت خاصی برخوردار است. قلعه باستانی افریدون در مرکز ولایت فراه مشهور به (شهر کهنه) بنا بر گذارش تاریخ سیستان و آنچه در شهنامه آمده قدامت حد اقل قدامت دو هزار ساله دارد. شاید در نتیجهٔ کاوشهای علمی باستان شناسی اسناد وشواهد بیشتری در مورد تاریخ اعمار آن بدست آید.در ولایات فراه ونیمروز ویرانه های حصارها و کاخهای باستانی زیادی از ادوار پیش از اسلام تا اوایل دوره های اسلامی وجود دارد که همه نیازمند به ترمیم، و مطالعات علمی در تعیین قدامت شان میباشند. بدیهیست که این بناهای شکوهمند بیانگر تمدنی میباشد که در هزارهٔ دوم پیش از میلاد سرزمین مرفه و آبادی بوده است. زیرا حوزهٔ زراعتی ایتومنت هیلمند بارها درمتون کتاب اوستا ذکر گردیده ودر(یشت ۱۹) رودی درخور ستایش واحترام خوانده شده است. در آریانا ویجه یا سرزمین آبهای نیک رودهای روان مانند اخشیس (آمو) هره اسکتی (ارغنداب) وایتومنت (هیلمند) جنبهٔ تقدس داشت وبرای حرمتگزاری شان نذر ها و قربانی ها وجشنهای برپا می شد. چنانچه زیرویری (زریر درشاهنامه) برادر ویشتاسپ به ستایش انه هیتا فرشتهٔ نگهبان آبهای روان و دریای آمو صدها گاو واشتر قربانی داد ؛ ودرین رابطه از الههٔ دیگری نیزبنام «آشی» (دریشت ۶۱ـ۱۷) یاد گردیده که او هم فرشتهٔ پاسدار آبهای روان بوده و در نزد «آره گان» یعنی دهقانان تقدسی داشته است .اینرو بسیار امکان دارد که به نیایش این آبهای مقدس وفرشته های نگهبان آنان معابد شکوهمندی بنا یافته باشد .چنانچه این رسم در بِینُ الْنَهرِین نیز معمول بود و به بزرگداشت عشتار الهه نگهبان رودهای دجله و فرات نیایشگاهای بزرگی برافراشته میشد.همچنان قلعهٔ لاش (شهر پشاوران) در همین ولایت واقع است. ولسوالی «لاش و جوین» در جنوب ولایت فراه یکی از نقاط تاریخی ساحهٔ فرهنگی غرب افغانستان است که درآنجا قلعهٔ باستانی ای برلاش صخرهٔ بزرگی در ساحل فراه رود انظار را بخود جلب میکند. «جوین» به تلفظ عربی کلمه باستانی «گوین» است که به گفتهٔ مردم محل به «گیو» پسر «گودرز » یکی از قهرمانان اسطوره یی شاهنامه ارتباط میگیرد و بنا برهمین گفته مراد از «پشوران» در ولایت فراه جایست که درآنجا جنگ معروف «پشن» یا «جنگ دوازده رخ» اتفاق افتاده است. چنانچه فردوسی در مشاعره ای با عنصری، فرخی و عسجدی شعرای بزرگ در بار محمود از " خدنگ گیو در جنگ پشن" یاد کرده است.هرچند درینجا کمی از موضوع بدور میرویم ، اما بنا به گزارش دولت شاه سمرقندی وقتی فردوسی به غزنه آمد تا در دربار محمود غزنوی ره یابد. عنصری ، عسجدی و فرخی شعرای بزرگ غزنه برسم معمول در بارمحمود اورا در باغ قصر فیروزی که اکنون درآنجا آرمگاه سلطان محمود قرار دارد، ملاقات کردند و درطی مشاعرهٔ ای خواستند توانایی ادبی اورا بسنجند. عنصری مصراعی سرود و از دیگران خواست تا آنرا تکمیل کنند که به ترتیب چنین است:عنصری: چون عارض تو ماه نباشد روشنعسجدی :مانند رخت گل نبود در گلشنفرخی: مژگانت گذر همی کند از جوشنفردوسی: مانند خدنگ گیو درجنگ پشنگویند فرخی میخواست تا مسیر مشاعره را بسوی شعر حماسی ببرد و مشکل تر بسازد اما پاسخ فردوسی بسیار قانع کننده بود وپس از آن به امرمحمود شاهنشاه مقتدر غزنه به تأسی از گشتاسپ نامهٔ دقیقی بلخی مؤظف به سرودن شاهنامه گردید.بهرصورت برگردیم به اصل موضوع و بررسی کوتاه اصطلاحات گیو و پشن که فردوسی بکار برده است . نظر به گفته حمدالله مستوفی مؤلف کتاب نزهةالقلوب که در حوالی سال ۷۴۰ قمری نگاشته شده، ‏« گودرز »سرلشکر کیخسرو درآنجا با تورانیان مصاف داده و آنجایگاه را ‏«کنابد» خوانده است. اکثر مورخین معاصر ایران عقیده دارند کنابد همان گناباد در جنوب ایالت خراسان است که در اصل گیو آباد بوده و جنگ دوازده ‏رخ و نبرد پشن نیز در آن منطقه بوقوع پیوسته است. اما در ادوار اسلامی «کنابد» یا «جنابذ» نام ‏جایی است نزدیک کوهی درخراسان و به تمام منطقه قهستان اطلاق میافت و بحوالهٔ معجم البلدان اثر یاقوت حموی" قهستان شکل عربی کلمهٔ کوهستان میباشد که به معنای قرار گرفتن جایی دردامان کوهی آمده و یک گوشهٔ آن درجنوب هرات وصل است، اما در سرزمین پارس ها مکانی به این نام نیست. " اکنون یکبخش عمدهٔ قهستان در ایالت خراسان جنوبی ایران امروزی واقع است، اما از نگاه فرهنگی لهجهٔ باشندگان آن بزبان دری معمول در افغانستان ، بخصوص لهجهٔ هرات شباهت دارد. ازینرو در لغت نامهٔ دهخدا اکثر کلمات واصطلاحات رایج درآنجا به فارسی معمول در ایران ترجمه گردیده است تا برای ایرانیان عام فهم باشد ودرینجا برخی ازآنها را از روی لغت نامهٔ دهخدا نقل میکنیم:"نمونه‌هایی از واژه‌های گویشی منطقه قهستان: گَوّ (گاو)، خَوّو (خواب)، اَوّو (آب)، چالاک (فعال)، پییر (پدر درلهجهٔ هراتی)، مایر (مادر درلهجهٔ هراتی)، پیر (مرشد)، پیتَوّو ( آفتابی) ، اَفتّو،( آفتاب)، چاش یا چاشت (ظهر)، مانده (خسته ، درمانده)، دروستی (صحت و سلامتی)، خَش یا خشو (مادر زن، مادر شوهر)، خُسور (پدر زن، پدرشوهر)" و امثال آن.بهر حال برگردیم به اصل موضوع ، یعنی شکوهمندی تمدن حوزهٔ جنوبغرب افغانستان که از عصر اوستایی در حوالی ۱۳۰۰ سال پیش از میلاد مسیح یعنی ۳۳۰۰ سال پیش از امروز تا حملهٔ چنگیز در قرن سیزدهم میلادی و متعاقب آن در هنگام حملات نظامی تیمور کورگانی ( قرن چاردهم میلادی) صدمات شدید وجبران نا پذیری دید. قرار یادداشتهای تاریخی همرهان اسکندر ساحهٔ فراه نیمروز و هیلمند یکی از غنامند ترین حوزه های فرهنگی مشرق زمین بود و یونانیان فریفتهٔ تهذیب و مدنیت باشندگان آن بودند.درولایت های فراه آبدات تاریخی فراونی وجود دارد که سالهاست بدست فراموشی سپرده شده، و کسی توجهی بدان ندارد. بطور مثال قلعهٔ اسکندر ابنیهٔ باستانی شکوهمندیست که باید مورد پژوهش و تحقیق باستانشان قرارگیرد ؛ ودرین رابطه بالای دژ تاریخی کک کهزاد تا جایکه معلومات تاریخی در دسترس است مکث مینماییم.دژ باستانی کک کهزاد:قعلهٔ کک کهزاد در ۱۵ کیلومتری جنوب شرق شهر فراه که به احتمال قوی مربوط به تمدن عصر اوستایی میباشد و شاید قدامت آن به هزارهٔ دوم پیش از میلاد برسد ،از آغاز عصر اسلامی تا دورهٔ صفاریان و پس ازآن تاعصر سلاطین غزنویی وغوری قلعهٔ آبادی بوده و اهمیت تاریخی خودرا داشته است. این قلعهٔ باستانی که در ولسوالی گلستان ولایت فراه موقعیت دارد بنام کک کهزاد یکی از قهرمانان افسانوی آریانای باستان مسمی میباشد.هرچند درمورد تاریخ اعمار این بنا معلومات مستندی زیادی دردست نیست، اما نظر به گفتهٔ فردوسی درین بنای کهن که برفراز کوهی اعمار یافته، کک کهزاد فرمانروای رزمجوی افغان که گرشاسپ وسام نریمان مقهور او گشته بودند وزال پهلوان باجگزارش بود با برادر یا برادر زاده اش بهزاد زندگی میکرد. ازقرارمعلوم دختری نیزداشته که یک بخش بزرگ این قلعه به او متعلق بوده است. بنا به حکایت فردوسی، زال سالانه ده کیسه زر از پوست گاو به کک کهزاد باج میداد تا ایکنه رستم به رزم او میرود وبا کشته شدن او بدست رستم این باج دهی خاتمه می یابد. چنانچه میگوید:هزار و صد و هژده‌اش سال بودبسی بیم ازو در دل زال بودبه زال و به سام نریمان گردنموده به گرشاسب هم دستبردچنان بد که هر سال ده چرم گاوپراززرگرفتی همی بازوساوکاندید اکادمیسین سیستانی که تحقیق مبسوطی در مورد کک کهزاد نموده این داستان را چنین تعریف میکند:"ظاهراً کُوک مرد جنگ آور ولی راهزنی بود که زال پادشاه زابلستان از دستش بستوه آمده بود و برای آنکه راههای تجارتی مخصوصاً راه زابلستان و هندوستان از دست او در امان بماند، زال باج هنگفتی متقبل شده بود. تا آنکه رستم فرزند برومند بدنیا آمد و زال تا دوازده سالگی رستم را از داستان کک کوهزاد بی خبر گذاشت، اما رستم روزی در بازارهای نیمروز می گشت، ناگاه اسم کک را از زبان مردم شنید و با اطلاع از موضوع بیاری کشواد و میلاد به عزم رزم با کک کمر بست و همان شب پنهانی از شهر بیرون رفت. سرانجام کک را که مردی نیرومند و رزم آور بود با برادر زاده اش بهزاد از پای در آورد. "گرچه بصورت دقیق نمیدانیم که دژ باستانی کک کهزاد چه وقت به ویرانهٔ متروکی مبدل گشته ، اما از روی وصف مشرحی که فردوسی شاعردربار محمود غزنوی درمورد آن نوشته حدث زده میتوانیم که درعصر غزنویان هنوز پا برجا بود است، چنانچه درشاهنامه چنین میگوید:که نزدیک زابل به سه روزه راهیکی کوه بد سر کشیده بماهزده «کنگرش» طعن ها بر فلکرسیده سر تیغ او بر ملکبدیهیست که فردوسی در جمع آوری اساطیر کهن برعلاوهٔ استفاده ازشاهنامه مسعودی مروزی و گشتاسپ نامه های ابوالموید بلخی و دقیقی بلخی شعرای دوره سامانیان بهرور گردیده ، درهنگام اقامتش درغزنه ، معلوماتی را از مردم نیز بدست آورده و همچنان چشم دیدهای خودرا بدان اظافه نموده است.از سوی دیگراز آنجایکه در شاهنامه کک کهزاد مرد ظالم وهولناکی معرفی شده برخی از تحلیل گران، وجه تسمیهٔ این دژباستانی را بنام (کافر قلعه ) ظلم و تعدی آنمرد رزمجو تعبیرمیکنند، اما حقیقت امر اینست که درهنگام لشکر کشی های پی درپی امویان در ساحه میان زرنج تا کابل مقاومتهای شدیدی در برابر لشکر کشی های اعراب وجود داشت و اکثر مقاومت ها از حصار های که برفراز کوهپایه بنا یافته بود، درمقابل سپاه امویان صورت میگرفت و بهمین دلیل بنام های کافر قلعه ، کافر کوت و حصارکافران مسما می گردیدند. درهنگامیکه فردوسی میزیست اکثر این مردمان آيین های پارینهٔ خودرا داشتند و هنوز به اسلام رو نیاورده بودند. غرشاهان (آرین شاران یا ایران شاران بحوالهٔ جوزف مارکورات) سلسلهٔ شنصانیه شیران بامیکان، رتبیل شاهان و جنگ آورانیکه افغان خطاب میشدند همه دربرابر سپاه اعراب میرزمیدند. بحوالهٔ کتاب «حدود العالم» که اسم نویسندهٔ او معلوم نیست و درحوالی سال ۹۸۲ میلادی به ابوحارث محمود بن احمد از دودمان فریغونیان جوزجان اهدا گردیده عده ای ازرزمجویان افغان به اسلام روآوده بودند وبرخی هنوزعقاید پارینه ( برهمنی و اوستایی) خودراحفظ کرده بودند ولی فرمانروایی در« ننهار» ننگرهار داشتند که به اسلام روآورده بود. اگر به گذشته های دورتر بنگریم دردورهٔ اقتدارخلفای اموی «آوگان ها» همراه با رتبیل شاهان، نوادگان یفتلیها و کوشان شاهان متحدانه دربرابرسپاهیکه حجاج بن یوسف ازبصره بفرمان عبدالملک بن مروان به خراسان گسیل میداشت میرزمیدند. اصطلاح آوگان (افغان) بمعنی رزمجو و سلحشور درابیات فردوسی نیز هویداست، چنانچه میگوید:سـپـهـــدار چـون قـارن كاو گـــانسپه كش چو شیروى و چون آوگانبقول الیسه ریکلیوس مؤرخ وزبانشاس فرانسوی کلمهٔ «افغان» لقب سوارکاران و رزمجویانی بود که دردامنه های کوهستان ها هسته های مقاومت را دربرابر سپاه اعراب تشکیل داده بودند. نظر به شواهد تاریخی این هسته های مقاومت از کوه بابا وسلسله جبال هندوکش تا نواحی پروان وپنجشیر واز کابل تا دامنه های کوه سلیمان متشکل بود. شاید بهمین دلیل البیرونی دررساله های تحقیقی اش ، التفهیم (دربیان اقلیم سوم ) والصیدنه (دربیان گیاه زیتون ) کوه هندوکش را از مرز چین تا به زابل و بست به نام کوه های افغانان خوانده است. هرچند یعقوب لیث صفار برخی ازین اقوام باستانی را در بامیان وکابل پروان مقهور ساخت. بحوالهٔ عتبی، مؤلف تاریخ یمینی هرچند عده زیادی از افغانها وخلج ها درقرن پنجم هجری به دین اسلام ایمان آوردند ، اما هنوز هسته های مقاومت آنها تا دورهٔ امیرسبکتگین و پسرش محمود هویدا بود. ازینرو بسیار ممکن است که فردوسی برای خوشنودی محمود اورا به رستم زابلی وکک کهزاد وپیروانش را به دشمنان شکست خورده اش تشبیه کرده وبه مزمت آنان پرداخته باشد، چنانچه درمدح سلطان غزنه در مقایسه او با «رستم زابلی» چنین گفته:خجسته درگه «محمود زابلی» دریاستلیکن آنچه بنا به گزارش فردوسی دارای اهمیت است موجودیت جمعیت انبوهی از مردمان مختلف درداخل این حصار بزرگ میباشد که بگمان اغلب از پیروان کک کهزاد بوده اند، مانند این ابیات:یکی قلعه بالای آن کوه بودکه آن حصن از مردم انبوه بودبه یکسوی او دشت خرگاه بوددگر دشت زی هندوان راه بودنشسته در آن دشت بسیار کوچز«افغان» و لاچین و کرد و بلوچالبته برای شناخت سوابق تاریخی قلعهٔ باستانی کک کهزاد نمیتوان صرف بالای ابیات فردوسی اتکا کرد و این امر نیاز به کاوشهای باستان شناسی دارد. لیکن تحقیق بسیاردقیق کاندید اکادمیسین سیستانی در ینمورد که درینجا بخشی ازآن نقل میگردد، میتواند معلومات سودمندی را دردسترس قرار دهد."از آثار بس حیرت آور و شگفتی انگیز فراه ساختمان عظیمی است از «کک کوهزاد» معروف به «کافر قلعه» که در ده - دوازده کیلومتری جنوب شرق شهر موجوده بر فراز کوه بچه ایکه در یک سطح تقریباً هموار زمین از سنگ سیاه سخت تشکیل شده آباد شده است .شکل ظاهری این کوه طوری است که قطر آن از سطح زمین به استقامت قله آن خورد شده می رود و در آخرین مرحله ارتفاعش که شکل یک سنگلاخ عظیم هرم مانند را نمایش میدهد بدو تیغه خورد و بزرگ از هم جدا شده که بر هر یک از تیغه های مذکور قلعه جداگانه اعمار گردیده است .به عقیده مردم آنجا یکی از این دو قلعه منسوب به کوک و دیگرش منسوب بدختر کوک بوده که توسط پل متحرکی بهم وصل میشده اند.چنان مینماید که این دو ساختمان در داخل یک حصار واقع بوده اند زیرا بقایای حصاری نیز در پای این ساختمانها تا هنوز به مشاهده می رسد.نویسنده چشم دید آنانی را که از نزدیک این بنای کهن را دیده اند چنین شرح میکند:"صعود باین قلعه به سبب راه دشوار گذر آن برای همگی میسر نیست ولی برای آنهای که میسر شده می گویند دیوارهای قلعه با گذشت زمان فروریخته ولی ساختمانهای داخل قلعه بدون رواق ها و کمانها که از آجر و چونه درست شده بقیه تماماً از سنگ اصلی کوه که رنگ سیاه دارد ساخته شده اند آنچه از همه عجیب تر و فوق العاده جالب توجه است همانا چاهی است که بر فراز کوه و در عرض راه قلعه در دل سنگهای حفر گردیده و مخصوصاً حفر این چاه به عمقیکه بایستی خیلی زیاد باشد با آلات وادوات روزگاران قدیم که مطابق روایات ملی بدوره های اساطیری و افسانوی تاریخی تعلق می گیرد کاری است که نباید آسان تصور شود.در روایات شاهنامه اسم این قلعه «مرباد» و در یکی دو جای هم کنگ دژ آمده و نسبت آن نیز به کک کوهزاد داده شده است.از آنجای که علاقه مندی مردم آنجا نسبت به دانستن نام اصلی این قلعه و مخصوصاً نسبت به شناختن کک کوهزاد فوق العاد ه زیاد است. "کاندید اکادمیسین سیستانی درین بررسی روح مطلب را از داستان کک کوهزاد که قریب هفت صد بیت است، از ملحقات شاهنامه بصورت بسیار فشرده در اینجا منعکس می سازد:به نزدیک زابل بــسه روزه راهیکی کـــوه بـد سر کشــیـده بمـاهیکی قلـعه بالای آن کـــــوه بـودکه آن حصن از مردم انــبوه بودمــرآن حصن را نام "مرباد" بوداز وجـان نـابخـــردان شـــاد بودبدژ دریکی زورمند جای داشتکـه در رزم با اژدهـا پای داشتو را نـام بــودی کُک کــــوهزادبه گیـتی بسی رزم بــــودش بیادنــریـمــان نــتابــیــد با او بجنگکـه درجنگ رفتی همیشه بگنگچنان بود که هــرسال ده چرم گاوپــر از زرگـرفتی همی باژو ساوهـــمی داد ایـــن بـاژ را زال زردگــر مـــاه بماه هدیه ها بی شمرکه بــــر زابلستان نبـنــدنـد راهزنــد تـــا در هـــنــدوان با سپاهاز آبادات باستانی میان جلگه های فراه و زرنج میتوان از ازارگ نوده وتخت رستم در جنوب شهر فراه، قلعه اسفندیار، خرابه های شهر کهنه فراه یاد کرد. بقایای دیوار های قطور شهر کهنه که عرض بیش از دومتر دارد و درکنار باتلاق های رود هیلمند هنوز پا برجاست از چنان شکوهمندی برخور داراست که ویرانه های روم باستان را بیاد می آورد. ولسوالی های ولایت فراه عبارت اند از پرچمن ، گلستان، بالا بلوک، فراه ، بکواه، انار دره، خاک سفید، پشت رود، قلعهٔ کاه ، شیب کوه ولاش وجوین که در هر کدام به آثار وآبدات تاریخی مهمی برمیخوریم.فراه شهر افسانوی و زادگاه قهرمانان اساطیری بخصوص به عقاید باشندگان آن شناخته میشود. چون موضوع اصلی شاهنامه پس از دورهٔ کیومرث و یما از پادشاهی فریدون و تقسیم قلمرو وسیع اش، میان سه پسرش ، ایرج ، تور وسلم آغاز میگردد. مردم فراه به این باورند که این شهر تاریخی را فریدون بنا نموده و مادرش فرانک اورا در دهکده های سرسبز فراه پرورش داده تا از گزند ضحاک، فرمانروای خونخوار آن دیار بدور بماند. پس میتوان فراه را زادگاه شاه نامه وخاستگاه کاوهٔ آهنگر و افریدون خواند ، جایکه ایندو قهرمان اسطوره ئی ضحاک ماردوش را از پا درآوردند.آنچه درین رابطه باید گفت این است که فردوسی پس از بازگشتس از غزنه به توس به دنبالهٔ گشتاسپ نامهٔ دقیقی بلخی ومعلوماتیکه اسطوره های باستان ازسیستان و زابل وهری گرد آورده بود رویدادهای عصر ساسانی هارا با اسطوره های باستانی وصل کرد که این پیوند نا همگون تفاوتی را درسبک گویش شهنامه پدید آورد واز خاصیت اسطوره ئی آن کاست. زیرا درمورداشخاص واقعی مانند بهرام گور، قباد ، یزدگرد و امثال آن صحبت میکرد. در روند روزگار عموما اشخاصی با کارنامه های شان از رواق تاریخ میگذرند تا به جاودانگی اسطوره ها بپیوندند، اما در سرایش شاهنامه فردوسی این روند معکوس گردیده و شاعر از جهان اسطوره های حماسی وارد وقایع تاریخی گردید که اصالت اسطوره های حماسی را کاهش داد ؛ ازینرو این بخش کار فردوسی همان صلابت نخستین را ندارد واز نگاه گفتار سست تراست.فراه درادوار اسلامی نیز درخشش غنای فرهنگی خودرا داشت وزادگاه بزرگانی چون شیخ ابونصر فراهی وعطا ملک جوینی بود. نام فراه در متون تاریخی معجم البلدان اثریاقوت حموی ، آثار ابن حوقل جغرافیادان معروف عرب، نویسندهٔ های گمنام حدود العالم وتاریخ سیستان، وهمچنان نوشته های بارتولد محقق و تاریخنگارروسی آمده که هریک شرحی درمورد تمدن پارینهٔ فراه ونیمروز دارند.

تصویر

روز بين المللی زبان مادری

شعار امسال روز زبان مادری قرار ذيل تعين شده است:“Youth voices on multilingual education.”«نظر جوانان در مورد آموزش چندزبانه»اين روز از طرف یونسکو بعنوان روز بين المللی زبان مادری نامگذاری شده‌ است. این روز در کنفرانس عمومی یونسکو در سال 1999 به منظور کمک به تنوع زبانی و فرهنگی انتخاب شده‌ است. مجمع عمومی سازمان ملل متحد نیز به دلیل اهمیت زیاد آن سال 2008 را بنام زبانها اعلام کرد. اين روز از 21 فبروری سال 1952 که محصلان پوهنتونهای مختلف شهر داکه پایتخت بنگله ديش که در آن زمان پاکستان شرقی نامیده میشد ، از جمله محصلان داکه و انستيتوت طبی آن در تلاش برای ملی کردن زبان بنگالی بعنوان دومین زبان پاکستان (در کنار زبان اردو) تظاهرات مسالمت آمیزی را در آن شهر به راه انداختند. بدنبال این حرکت محصلان، پوليس به آنها فير و بعضی از آنها را کشته شدند. بعد از استقلال بنگله ديش از پاکستان اولین بار سازمان یونسکو در 17 نوامبر سال 1999 روز 21 فبروری را روز بين المللی زبان مادری نامید و از سال 2000 به اينطرف این روز در بیشتر کشورها گرامی داشته ميشود .جوامع چندزبانه و چندفرهنگی از طریق زبانهای خود وجود دارند که دانش و فرهنگهای سنتی را به روشی پایدار منتقل و حفظ میکنند.و .. اما... در افغانستان در رابطه به زبان های کشور تحت حاکميت طالبان چه خبر است ...در افغانستان نيز از اين روز با تدوير گردهمائی ها و سيمنارها تجليل بعمل میآمد، به طور کل زبانهای رایج افغانستان به 47 زبان میرسد مانند: پشتو، دری، اوزبيکی، ترکمنی، بلوچی، نورستانی، زبانهای پاميری، پشه‌ ئی، قیرغیزی، قزاقی، ایغوری ، گجری و پراتی . ممکن هم بيشتر باشد.. برای تکميل آن اگر دوستان معلومات دارند، لطفاً کمک نمايند. ازجمله زبان های پشتو، دری و اوزبيکی منحيث زبان های رسمی پذيرفته شده اند.طالبان در پيامی به مناسبت روز جهانی زبان مادری گفته اند که : "متعهد به حفظ تنوع زبان‌های مادری و بومی استیم" همچنان وانمود ساخته اند: "که تمام زبانهای مروج در کشور بدون تفکیک و امتیاز، ضمن اینکه احترام شود، باید رشد و توسعه یابد. ما اين روز را گرامی ميداريم. روز بين المللی زبان مادری فرصتی است، برای شناخت زبانهای ملی خويش تلاش مستمر نمايم و زبانهای خود را از هجوم استيلای فرهنگی همسايه ها و ايديالوژی سياسی نجات داده و بر آموزش به زبان مادری تأکيد ورزيم. منابع صفحه روز جهانی زبان مادری يونسکو International Mother Language Day-UNESCO-صفحه زنان نخبه افغانستان

تصویر

روز بين المللی عدالت اجتماعی

تتبع ونگارش: ناهيد علومی20 فبروری 2026 مطابق اول حوت 1404امروز مصادف است به روزجهانی عدالت اجتماعی، شعار سال 2026 :Empowering Inclusion: Bridging Gaps for Social Justice توانمندسازی مشارکت: پر کردن شکافها برای عدالت اجتماعی روز بين المللی عدالت اجتماعی به هدف از بین بردن فقر و تبعیض اجتماعی بین اقشار جامعه هر سال به تاریخ 20 فبروری برگزار میشود. هدف اصلی روز جهانی عدالت اجتماعی بلند کردن صدا علیه بیعدالتی اجتماعی است. عدالت اجتماعی يعنی حقوق برابر برای همه مردم و پايداری بر اين آرمان که همه افراد بدون هيچگونه تبعيضی ازمزايای پيشرفتهای اقتصادی و اجتماعی بهره مند باشند.هدف از این روز چيست؟ هدف تمرکز بر مشکلات بیعدالتی اجتماعی در سراسر جهان و فشار برای بهبود و دريافت راه حل است. این روز همچنین متعهد به ترویج و توزیع عادلانه دستمزد اقتصادی و دسترسی بیشتر به منابع از طریق برابری برای همه است .اين روز ضرورت به ترویج تلاشها برای مقابله با موضوعاتی مانند تبعیض، فقر، نا برابری جنسیتی و دسترسی به عدالت برای همه را به رسمیت میشناسد.سازمان ملل متحد هر سال میزبان رویدادی برای بزرگداشت این روز و افرادی است که در تبدیل ناهنجاری ها به عدالت اجتماعی کمک کرده اند. معلمان و والدین نیز از این روز برای آموزش روشهای عدالت اجتماعی و چرا بی عدالتی ها را به اطفال خوردسال استفاده میکنند. بنابرین نسل بعدی همان اشتباه قبلی را که بشريت بالای همنوع خود مرتکب شده اند بيشتر از اين نخواهد کرد..چرا عدالت اجتماعی مهم است؟ مارتین لوتر کینگ ميگويد: بیعدالتی در هر جائی تهدیدی برای عدالت در همه جا است. عدالت اجتماعی را نمیتوان با خشونت بدست آورد. خشونت آنچه را که قصد ایجاد آن را دارد ميکشد.عدالت اجتماعی یکی از مهمترین موضوعات حیات بشری بشمار میرود و میتوان گفت که از عمده‌ترین نیازهای بشری است. هر کشور برای تامین برابری، آرامش، آسایش و امنیت برای شهروندانش، ابتدا ضرورت به تامین عدالت اجتماعی دارد. کشوری که برای تمام شهروندانش حق و حقوق یکسان قايل شود، با تبعیض قومی و نژادی مبارزه کند، کثرتگرایی را به رسمیت بشناسد، فرصتهای کاری و تحصیلی یکسان را برای زن و مرد تامین کند و زمینه سهمگیری تمام شهروندان را در مشارکت سیاسی و اجتماعی مهیا سازد، آنگاه ميتواند به رفاه و آسایش برسد.و.... اما .... در افغانستان چه ميگذرد؟مملکتی که نيمه پيکر آن از تعليم و تحصيل محروم باشد و حاکميت بدون قانون در آن تداوم داشته باشد، عدالت اجتماعی در کجای آن قرار دارد؟ افغانستان کشوری است که از اقوام مختلف تشکیل شده است. بنابراین، بحث عدالت اجتماعی و تامین آن در این سرزمین از اساسی‌ترین نیازها محسوب ميشود، مردم افغانستان باید درک کنند که این سرزمین متعلق به همه است، همه باهم برابر اند.وقتی در تامین عدالت اجتماعی سهم و نقش موثر میداشته باشند. که حاکميت قانون جای زورسالاری و سلطه مذهبی را پر کند.عدالت اجتماعی را از خانه‌ های خود بايد آغاز کنیم، حق کسی را تلف نکنیم ، برابری و قانونمداری را به رسمیت بشناسیم، آنگاه در تامین عدالت اجتماعی موفق خواهیم شد.منابع:- سايت رسمی ملل متحد World Day of Social Justice- سخنرانی معروف مارتين لوتر کينگ "من رویائی دارم" 28 اگست 1963- آرشيف صفحه زنان نخبه افغانستان***

تصویر

تاريخ زبان پشتو

پشتو قدیمی ترین زبان آریائی اصالت فرهنگی زبان پشتو افغانستان با سابقۀ تاریخی و فرهنگی، نقش ارزشمند و تاریخی در رشد زبان و فرهنگهای متفاوتی که بازماندۀ زبان اوستائی اند، داشته و بخش از ارتقای زبان و فرهنگ در غنای تاریخ ادبیات جهان نیز شمرده میشود.به اساس تحقیقات زبانشناسان جهان، پشتو یکی از زبانهای دیرینه و قدیم آریانا است، که با سانسکریت و دری شباهت زیادی دارد. زمانی که اقوام آریائی از سرزمین اصلی خود "آریاناویجه" و از "بخدی" یا بلخ امروز به طرف جنوب(هند) و غرب (ایران و اروپا) کوچ نمودند، بخشی ازین اقوام در امتداد دریای هریرود، هلمند و دامنه های کوه های سپین غر نیز متوطن شدند و چراگاه های را برای مواشی بوجود آوردند که از لحاظ اقتصادی، خود کفا و متوطن شدند. دراین مدت زبان این اقوام نیز با لهجه های متفاوتی تغییر شکل نمود." قبیله (پکهت) که یکی از قبایل بزرگ و مشهور آریائی در بلخ بود حدود سه و نیم تا چهار هزار سال قبل در شمال افغانستان زنده گی میکردند. دراین زمان مهاجرت دوم اقوام آریائی آغاز گردید که یک عدۀ آنان بسوی هند و دیگران بسوی بحیرۀ کسپین حرکت نمودند. امکان هم دارد که بخشی از این اقوام جانب دریای نیل رفته باشند" (ت, ص ۹)آریائی های که بطرف هند رفتند در بوجودآوردن زبان سانسکریت و عشایری که به ایران رفتند، لهجۀ پهلوی(فارس قدیم) را شکل نوشتاری و بهتر دستوری دادند که مظاهر زبان اوستائی و زبانهای پشتو و دری و سغدی را میتوان دراین زبانها دریافت.عده ای از آریائی ها که در دامنه های هندوکش مسکن گزین شدند، زبان شان تغییر نمود. در شمال هندوکش زبان دری به پخته گی رسید و لهجه های گذشته و ماحول خود را در خود ضم و هضم کرد. در جنوب هندوکش، کوهستانهای غور و سپین غر تا وادی سیستان زبان پشتو بعنوان یک شاخۀ زبان آریائی شکل گرفت.همچنانکه قرابت و شباهتهای زیادی بین زبانهای دری و پشتو موجود است، تأثیرات و همگونی های زیادی با زبانهای فارسی پهلوی، سانسکریت، اردو ، بلوچی و آذری دارد. پس با وضاحت میتوان گفت که تمام این زبانها از همان ریشۀ اصلی اوستای آریاناویجه برخاسته است. و زبانهای دری و پشتو، هر دو از قدیمیترین زبانهای آریائی و تکامل یافته زبان اوستائی اند.جیمز دارمستتر، شرقشناس فرانسوی مینویسد:" پشتو یکی از بقایای زبان اوستائی است که کتاب مقدس زردتشتیان به آن زبان نوشته شده است". (الف، ص ۱٠٠)بنابر پژوهشهای جیمز دارمستتر، هرگاه کتاب مقدس زردتشتیان به زبان پشتو نگاشته شده باشد، به وضاحت تأثیرات این زبان را میتوانیم در زبانهای دیگرآریانا نیز دریابیم و درآثار باقیمانده، وجه تشابه زبانی را در کتیبه ها میتوان دید.یکی از تمدنهای قدیم بشریت, تمدن سومری ها است که حدود شش هزار سال قبل در کرانه های سفلای دریای فرات در عراق زنده گی میکرده اند و در ساختن ابزارهای طلائی و مسی برای اولینبار, تحول انسان را بسوی مدنیت پیشگام شدند."در زبان سومری ها, الفاظ و کلمات پشتو نیز دیده میشود. طور مثال (زک کرت) که به زبان سومری ها(جای بلند) معنی میدهد. در زبان پشتو (زک) یا (جگ) هم بلند معنی داشته و کلمه (کرت) به معنی (جای) یا (کوه) است." ( ب، ص ۳۲و پ، ص ۳۱)" بعضی مؤرخان مینویسند که پشتونها از نسل اقوام قبطی را که در کرانه های دریای نیل زنده گی میکردند، میدانند." (الف, ص ۱٠)سید جمال الدین افغان مینویسد: " بعضی از مؤرخین خیال دارند که افغانها از نسل آشوری و کلدانی ها میباشند و گروهی از سیاحان فرنگ دعوی دارند که در الفاظ پشتو، لغات کلدانی یافت میشود. طائفه ئی از ایشان تصور مینمایند که این قبائلی که دره های اتک و خراسان را ماوی گرفته اند از نسل آن اقباط مصریانی میباشند که با عسکر (سوزستریس) در هنگام فتح بلاد هند شامل بودند".زمره ئی از مؤرخین مینگارند که از اسباط بنی اسرائیل می باشند و (بخت نصر) بعد از کشتار زیادی بقیة السیف ایشان را در کوهستان غور جا داده. بعضی از نویسنده گان مینگارند که ملت افغان مسکن نوین خود را به غرض یادگار وادی که در سرزمین شام داشتند (غور) نامیدند." (ج، ص ٦٦ )یکی از محققین یونانی بنام "استرابون" در قرن اول میلادی مینویسد که: "باختری ها, پارس ها, سغدی ها با یک زبان مشترک ـ ریتمی مفاهمه داشتند." اما بطور یقیینی آشکار نیست که به چه زبانی. اما زبان دری و پشتو که بنیاد و ریشه های عمیق با زبان اوستائی دارد, همه زبانهای دیگر را زیر تأثیر خود داشت.در بخش شاخه بندی های زبان آریائی, عده ئی از محققین این زبانها را به سه شاخه تقسیم نموده اند:۱ – شاخۀ زبانهای هندی یا هندیک که زبانهای سانسکریت, پراکریت, هندی, اردو, پنچابی, کچراتی و زبانهای محلی کوچک که در شمال و غرب هند مروج است.۲ – شاخه زبانهای (پارتیک) که عبارت از زبان قدیم دری, ساسانی, پهلوی, فارسی و لهجه های اشکانی, گیلکی و کردی اتد.۳ – شاخه زبانهای باختری که بنام زبان (پشتیک) هم یاد میشود و عبارت از زبانهای پشتو, بلوچی, اورمری, پراچی, پشه ئی و زبانهای کوچک مروج در جنوب افغانستان اند.عده ئی از محققین زبانهای اوستا, سانسکریت و پشتو را از جمله زبانهای خواهران صمیمی آریائی دانسته اند که تنها از این سه زبان, پشتو یگانه زبانی است که تا هنوز در بین مردم مروج است و زنده مانده است. (ب, ص ۴۱)زبان پشتو ریشه های زبان اوستائی دارد و ریشه زبان را ما با وضاحت در کلمات اوستائی پیدا نموده میتوانیم.دکتور براون در کتاب "تاریخ ادبیات" خویش مینویسد:"پشتو ظاهراً از لفظ پشتون و یا پختون آمده که نام قبیله ئی از آریائی ها است. این زبان اصلاً از زبانهای هند و اروپائی بشمار رفته و با زبانهای قدیم آریائی مانند سانسکریت و اوستا خویشاوندی دارد". (ث، ص ۱۳۱)یکتن از محققین زبانشناس ناروژی بنام پروفیسور مارگنسترن مینویسد که: افغانستان برای مطالعات زبانهای آریائی از اهمیت بیشتری برخوردار است. زیرا افغانستان مرکز زبانهای آسیائی و اروپائی بوده و زبان پشتو در زبانهای آریائی از جمله لسانهای مهم شمرده میشود. (با مراجعه به مأخذ شماره : ب, ص ۴۴)در مورد پشتونها در ریکویدا (پکهت, پکهتا) یاد شده است و سرزمین پشتونها بنام ( پکتیا) و( پکتین) آمده است.در اوستا کلمات (اوغنه, اپغنه, اپغانه) بعنوان مردم قبایل ذکر گردیده است.در سانسکریت نیز کلمات (اوگهنه,اپکهنه) برای پشتونها آمده است که به معنی نگهبان کوه ها و یا جاهای بلند است.کلمۀ (اوغان) در زبان ارمنی به معنی پاسداران کوه است.کلمات (ابگان, اپگانع اپاگهان) که همان کلمۀ افغان است لقبی است که به شاهپور اول و سوم داده شده است و به معنی شیر صفت و شجاع است که در کتیبۀ نقش رستم در بیستون تا هنوز وجود دارد.کلمه " پشتو" با نام عشیره (پشت) یل (پکت) ارتباط مستقیم دارد. در کتاب ویدا (پکت) یکی از عشایر دهگانه قوم آریائی محسوب گردیده است. ( د ص ۳۳۴)هیرودوت مؤرخ مشهور یونانی در سال ۴۸۴ ت.م.، پشتون ها را بنام "پکتی" یا "پکتویس" یاد کرده و جا و مکان شانرا بنام "پکتیا" و "پکتیخاب" ذکر کرده است که در ادبیات قدیم پشتو "پشتنخا" نیز تذکر رفته است. ( ذ، ص, ۳۳٠)پشتو در کتیبه هخامنشی هااکثر زبان شناسان به این باور اند که زبان پشتو با قدامت چندین هزار ساله، پیوند عمیق با ریشه های زبان اوستایی دارد. اکنون اکثر کلمات متداول پشتو را در مییابیم که با اصل کلمه در اوستا مطابقت دارد.کتیبه ئی را که در دورۀ داریوش کبیر یکی از شاهان هخامنشی روی سنگهای کوه "بیستون" حک نموده اند و بگونۀ رسم الخط میخی نوشته شده است، جمله های زیر است که با کلمات پشتو بطور کلی شباهت دارد و ریشه میگیرد. دراین کتیبه چنین نوشته شده است:نه اریکه وم، نه دوره ژن وم، نه زور کروتی ومنه اریکه وم: به معنی نه حاکم سرسخت و جبار استم.نه دوره ژن وم: به معنی نه دروغگو استم.نه زور کروتی وم: به معنی نه زور گو و یا زور آور استم. (ذ، ص ۳۳٩)پشتو بعد از ظهور اسلام در افغانستاناز آثار ادبی زبان پشتو پیش از اسلام همانند زبان دری چیزی در دست نیست و بعد از اسلام قدیمترین شاعر زبان پشتو که اشعار حماسه ئی سروده است، امیر کرور است که در سال ۱۵۴ هـ.ق/۱۴۹ش/770ت.م درگذشته است. از آن ببعد آثار دیگری به نظم و نثر ازین زبان نقل شده است.اولین شعر منظوم پشتو بدست امیر کرور پسر امیر فولاد یکی از فرزندان امیر شنسب است که دامنه های کوهستان غور را در تصرف داشت و همیشه به کمک ابومسلم خراسانی میشتافت."امیر کرور در کتاب (لرغونی پشتانه) یعنی افغانهای قدیم، تألیف شیخ کته در سال ۷۵٠هـ ق ذکر نموده است. این تذکر به نقل از کتاب (تاریخ سوری) تألیف محمد بن علی بستی (٦۵٠هـ ق/۷۳۱ش/1252م.) بیان گردیده است. همچنان شعر امیر کرور به عنوان قدیمیترین پارچه منظوم زبان پشتو در کتاب (پته خزانه) تألیف محمد بن داود خان هوتک در سال (۱۱۴۲هـ ق/۱۱٠۸ش/ 1142ت،م) ثبت شده است." ( چ، ص؟، کتاب پته خزانه)این شعر را پوهاند عبدالحی حبیبی در بخش تاریخ سوریان و شنسبیان غور به دری ترجمه کرده و آنرا دراینجا نقل میکنیم: (ح، ص ص:۱۳۳و ۷۴۲ – ۷۴۳)ویاړنه د امیر کرور جهان پهلوان(فخریه امیر کرور جهان پهلوان)زه یم زمری، پردی نړی، له ما تل نستهپه هند و سند و پر تخار و پر کابل نستهبل په زابل نستهله ما اتل نسته(من شیر ام، بر روی زمین پهلوان تری از من نیست)(در هند و سند و تخار و در کابل نیست)( در زابل هم نیست)(پهلوانتری از من نیست)غشی د من می ځی بریښنا په میر څمنو باندیپه ژوبل یونم یرغالم، په تیښدیدنو باندیپه ماتیدونو باندیله ما اتل نسته(تیرهای اراده و عزم من مانند برق بر دشمنان میبارد)(در جنگ و پیکار میروم و میتازم بر گریزنده گان)( و بر شکست خورده گان)(پهلوانتری از من نیست)زما د بریو پر خول تاویږی هسک په نمنځ و په ویاړد آس له سوو ی مځکه ریږدی غرونه کاندم لتارکړم ایوانونه اوجاړله ما تل نسته(فلک با افتخار بر ظفرهای من میچرخد)(سم اسپ من زمین را میلرزاند و کوه ها را زیر و زبر میسازم)(کشورها را ویران میکنم)(پهلوانتری از من نیست)زما د توری تر شپول لاندی دی هرات او جرومغرج و بامیان و تخار بولی نوم زما په اودومزه پیژندویم په رومله ما اتل نسته(هالۀ شمشیر من هرات و جروم را فراگرفته است)( در غرج، بامیان و تخار نام مرا برای درمان دردها ذکر میکنند)(در کشور روم روشناسم)(پهلوانتری از من نیست)پر مرو زما غشی لوڼی ډاړی دښن راڅخهد هریوا له رود پر څنډو ځم تښتی پلن راڅخهرپی ژرن راڅخهله ما تل نسته(تیرهای من بر مرو میبارد و دشمن از من میهراسد)(در سواحل دریای هریوا میروم و پیاده گان از پیشم میگریزیند)(دلاوران از ترس من میلرزند)(پهلوانتری از من نیست)د زرنج سوبه می د توری مخسور ورکړهپه باداری می لوړاوی د کول د سور ورکړهستر می تربور ورکړهله ما اتل نسته(زرنج را به سُرخرویی و با شمشیر فتح کردم)دودمان سور را به سرداری و باداری رسانیدم)(کاکازاده گان خود را بلند بردم)(پهلوانتری از من نیست)خپلو وگړو لره لور پیرزوینه کومدوی په ډاډینه ښه بامم ښه یی روزنه کومتل یی ودنه کومله ما اتل نسته(بر مردم خود مهربانی و رواداری دارم)( با اطمینان ایشان را میپرورانم)( و همیشه نشو و نما میدهم)(پهلوانتری از من نیست)پر لویو غرومی وینا درومی نه په څندو په ټالنړی زما ده نوم می بولی پر دریځ ستایوالپه ورځو، شپو، میاشتو، کالله ما اتل نسته(حکم من بدون درنگ بر کوهسار بلند روان است)(گیتی از آن منست، ستاینده گان بر منبرها نام مرا میبرند)( در روزها، شبها، ماه ها، سالها)(پهلوانتری از من نیست)کلمات پشتو در زبان پارسهایکی از زبانهای محلی قدیم پارسها و یا فارسی مروج کنونی, زبان همدانی است که درآن کلمات پشتو به وضاحت مشاهده میشود. هرگاه رباعی ها و یا دو بیتی های شاعر بزرگ زبان دری, بابا طاهر عریان را که  در اوایل قرن پنجم هجری در همدان میزیست, مطالعه نمائیم, بطور آشکار, کلمات پشتو را درآن میابیم.ایرانی ها به این باور اند که زبان لهجه ئی همدانی , منبعث از زبان پهلوی باشد و یا هم، الفاظ و کلمات محلی همدان درآن وجود دارد. بدون شک که زبان مروج پارسی همدانی , زبان محلی آن مردم است. اما ریشۀ کلمات, رابطۀ خیلی نزدیک با کلمات زبان پشتو دارد. به طور مقایسوی رباعی و یا دوبیتی ها این شاعر بزرگ را ذکر میکنم.خوش آن ساعت که دیدار تو وینمکمند عنبرین تار تو وینمنه وینه خرمی هرگز دل مومگر آن دم که رخسار تو وینمبی تلوسه دارم بوره بونیهز هر در کاسه دارم بوره بونیهگلی گشتم پی الوند داماناوش از دیده دادم صبح و شامانمسلسل گیسوان پرتاب مکرهخمارین نرگسان پر خواب مکرهمورا ای دلبر موبا ته کارهورنه در جهان بسیار کارهنزونم لوط و عریانم که کردهخودم جلاد و بیجونم که کردهپریشان چو کری آن تار زلفانبهر تاریدلی اوتیه دارینه خون دارم نه مون دارم نه ساموندم مردن پر و بالم کفن بیمو آن سپیده بازم همدانیلانه در کوه دارم در نهانیببال خود پرم کوهان به کوهانبچنگ خودم کرم نخچیربانیکشم آهی که گردون با خبر شیدل دیوانه ام دیوانه تر شیلوئی دوپری نیز در بحث زبانهای شرقی، دری و پشتو در افغانستان را در حلقۀ خانواده گی زبانهای هندو اروپائی قرار داده که به سه بخش زبانهای شرقی، غربی و اوستائی تقسیم کرده که از زبان اوستائی، زبانهای پشتو، دری و بلوچی بوجود آمده است. در شاخه های زبانهای هندی چون بنگالی، پنجابی، اردو و باز هم زبان دری در سرزمین هند شکل گرفته است. از جمله این زبانها که قدامت آن به دوره اوستائی نیز میرسد، زبان کافری(نورستانی) است. و در شاخۀ جداگانه تصنیفبندی شده است. زبان نورستانی نیز یکی از زبانهای محلی افغانستان است.در افغانستان علاوه از دو زبان مشهور پشتو و دری، زبانهای پشه ئی، ازبکی، زرگری، بلوچی، ترکمنی، نورستانی و هندی نیز رأی ج است.( چ، ص ۱۳). در حالیکه لهجه های زبان دری به شاخه های متفاوتی میرسد که حتی تأثیراتی نیز به زبان فارسی پهلوی نیز گذاشته و از آنجمله میتوان به لهجه های تخاری، طبرستانی، هراتی، ایماقی، اندارابی، پنجشیری، بدخشی، زابلی و امثال آن اشاره کرد.زبان پشتو نیز در مناطق مختلفه با لهجه های متفاوت رشد نموده و زبانهای هر منطقه با لهجه های جداگانه خصوصیت زبان پشتوی خود را دارد که در دوره اخیر محمد ظاهر شاه، فرهنگ زبان پشتو با اصلاحات آن تا حرف میم تکمیل و نشر شده بود. از آنجمله میتوان از لهجه پشتو قندهاری، - که از پشتوی ادبی افغانستان است، لهجه خوستی که زبان مردم جنوبی، لهجه ننگرهاری که اکثر مناطق شرقی افغانستان به آن حرف میزنند و در تعادل با پشتو قندهار قرار دارد لهجه پشاوری که مردم مناطق آزاد و صوبه سرحد پاکستان به آن صحبت میکنند و اکنون با اضافۀ کلمات انگلیسی شکل خود را تغییر داده است.قدامت زبان پشتو را بین سه تا پنجهزار سال قبل از تقویم مشترک میداند و آثار زیادی ازین زبان را در کتیبه های شاهان هخامنشی و ساسانی میتوان دید.کلمۀ افغان در تاریخ افغانستانکلمۀ افغان در تاریخ گذشته کشورمان به افرادی اطلاق میشد که در دامنه کوههای بخش جنوب و غرب هندوکش و کوه بابا و سپین غر و از دامنه های سیستان و هلمند تا به وادی سند زنده گی میکردند.یکی از دانشمندان تاریخ و زبان ما به استناد موسسۀ شرقی باستانستان پوهنتون شیکاگو مینویسد: " در نقش رستم از بین سنگ نوشته های آنجا در کعبه زردشت یک کتیبه را به دو زبان پهلوی اشکانی (پارتی) و یونانی کشف کردند که شاهپور اول (پادشاه دوم سلسله ساسانی ها) در جمله رجال سلطنت به نام (وینده فرن ابگان رزمه ود) یاد شده است".سپرنگ لنگ یکی از محققان آمریکائی بار اول این کتیبه را خواند و در ۱۳۱٩َ (1940ت.م.) در مجله "سامی" امریکا مقالۀ را نوشته و به نشر رسانید. وی کلمه "ابگان" رابه نام "افغان" کنونی تطبیق کرد. وی مینویسد:"نام شاهپور سوم پادشاه ساسانی که هفتاد سال (از 309-379 ت.م.) حکم راند، صفتی و لقبی به شکل "اپه گان" مذکور است که این کلمه را میتوان از قبیل همان "ابگان" سابق الذکر شمرد که به طور صفت مسوغ دلاوری، رشد و یا نجابت و یا رشته های نژادی آورده شده باشد..." (ز، ص ۲٥۸)پتهان و افغان دو عنصر جدا گانه نیستندکلمه پتهان هفتصد سال قبل از امروز، زمانیکه پشتون ها از افغانستان به آن سرزمین مسکن گزین شدند، اطلاق میشود. این مردم از نژاد افغان اند و جدا از مردم افغانستان شمرده نمیشوند. " نام عمومی پشتو زبانان، پشتون و پشتانه = پختون و پختانه است. اینکه پشتو زبانان خود را منحیث مجموع پشتون میخوانند، دلیلی است بر قدامت این نام نسبت به (افغان) و همین پشتانه و یا پختانه است که در هندوستان قرن چهاردهم به کلمه (پتهان) تحریف گردید. زیرا افغان ها در مرحله اول مهاجرت و مسکن گزینی خود در شهر معمور (پتنه) اقامت کرده و از طرف هندی ها(پتهان) خوانده شدند. بعدها این تحریفها بدست دشمنان استعماری بهانه ء داد تا به غرض تأمین منافع سیاسی خود و ایجاد تفرقه در بین مردم، پتهان و افغان را دو عنصر جداگانه بشمردند..." (ژ، ص ۳٠۸)کلمه اپگان در شاهنامهکلمۀ "اپگان" که بعداً معرف شده و به "افغان" شکل گرفت، در اکثر آثار نویسنده گان نخبه و تاریخی افغانستان ذکر شده است که از آنجمله یکی هم شاهنامه فردوسی است که کلمه "اوغان" را در ابیاتش چنین بکار برده است: (س، ص ص ۸۱ و ٩۲-٩۳)چنین گفت دهقان دانش پژوهمراین داستان را ز پیشن گروکه نزدیک زابل به سه روزه راهیکی کوه بد، سر کشیده به ماهبیک سوی او دشت خرگاه بوددگر دشت، زهندوان راه بودنشسته در آن دشت بسیار کوچز اوغان و لاچین و کرد و بلوچیکی قلعه بالای آن کوه بودکه آن حصن از مردم انبوه بودبدژ در یکی بد کنش جای داشتکه در رزم با اژدهای پای داشتنژادش ز اوغان، سپاهش هزارهمه ناوک انداز و ژوبین گزارببالا بلند و به پیکر ستبربه حمله چو شیر و به پیکار ببردو رانش بمانند ران پیلکه رزم جوشان تر از رود نیلبه نیرو جدا کردی از کوه کمرگریزان ز رزمش بدی شیر نرچو پیکار جستی ز مردان مردز مردان برآوردی از گرز گردورا نام بودی کک کوهزادبه گیتی بسی رزم بودش به یادهزار و صد و هژده اش سال بودبسی بیم ازو در دل زال بودهمچنان در جای دیگری سروده است:سوی دشت خرگاه تازیم زودز افغان و لاچین برآریم دودکک کوهزاد اژدهای نر استز گرشسپ و از سالم جنگی تر استدگر آنکه در گوه با آن دلیرهزاران جنگی همه همچو شیربه مردی فزونند هریک ز ککبود کک ز پیکارشان سبکهزاران سواران افغان گروهز لاچین دلیران ابر گرد کوهتدارم درنگ امشب ایدر ز کینمگر سوی اوغان و خرگه زمینفردوسی در بخش دیگر شاهنامه باز هم از شهامت و غیوری افغان ها یاد نموده می سراید:یکی گفت ای نامور پهلواندل کارزار و خرد را رواننهنگ دمانست و شیر ژیانبه نیروی او کس نبسته میاننژادش ز اوغان، سپاهش بلوچابردشت خرگاه بگزیده کوچزبان پشتو در ابیات مثنوی مولانا جلال الدین بلخیدر مثنوی معنوی مولانا جلال الدین محمد بلخی لغات و اصطلاحات زیاد دری گفتاری و پشتو وجود دارد که در ادبیات قدیم افغانستان نیز مروج بوده و تا هنوز هم در زبان گفتاری مردم معمول است. بخش عظیم از این لغات هنوز در زبان ادبی راه نیافته و منحیث زبان گفتاری دری و یا پشتو شناخته میشود. این لغات برای کشورهای دری زبان، محتاج شرح است. درحالیکه در افغانستان همان زبانی است که ما امروز با آن صحبت میکنیم و این دلیل براصالت زبان مولانا و ارتباط معنوی آن با پیوسته گی های فرهنگی زادگاهش بلخ و افغانستان است. همچنان این لغات با قدامتی که دارد رابطه با ریشه های لغات پشتو نیز داشته که رابطه زبان دری و پشتو را به زبان اوستائی به اثبات میرساند. طور مثال دراین بیت از مولانا که به کسانی که عطسه میزدند و امروز (یرحمک الله و یا پیر شوی) میگویند، مولانا کلمه (دیر زی) یعنی زیاد زنده بمانی را استفاده میکرد که این کلمه در دری قدیم و زبان پشتو مروج است.هست شرط دوستی غیرت پزیهمچو شرط عطسه گفتن دیرزیکلمۀ (دیر) در زبان دری نیاز به شرح دارد اما در زبان پشتو تا هنوز مورد استفاده بوده و به معنی (بسیار زیاد) است و رودکی در قرن چهارم هجری در این سروده اش گفته است.دیر زیاد آن بزرگوار خداوندجان گرامی بجانش اندر پیوندکلمۀ (مرغو) به معنی فال بد و شوم معنی دارد که در پشتو تا هنوز به همین معنی است.در ادبیات دری فال را نیز (مروا) گویند. رودکی مینویسد:لب بخت فیروزه را خنده ایمرا نیز مروای فرخنده ایمعزی شاعر دری زبان مینویسد:آری چو پیش آیدقضا چو مروا شود مرغواجای شجر گیرد گیاه، جای طرب گیرد شجنآواز زاغ یا غراب بین نیز از جمله آوازهای شوم بشمار میآید. منوچهری دراین غزل چنین سروده است:فغان از این غراب بین و وای اوکه درت افگند نای اوغراب بین نیست چیزی پیمبریکه مستجاب زود شد دعای اوغراب بین نامزد شده است و منسته شدم ز استماع نای اوبرفت یاز بی وفا و شد چنینسرای او خراب چون وفای اوبجای ا و بماند جایاو بمنوفا نمد جای او بجای اوکلمه (زحیر) که به معنی شخص رنجور و ناتوان گفته میشود. در زبان پشتو با تغیر (ح) به (هـ) همان معنی را دارد. مولانای بلخ میفرماید:لذت عشق بتان را ز زحیران مطلبصبح کاذب بود این قافله را سخت مضلکلمه (شایی) که از مصدر شایستن است در زبان پشتو تا کنون حفظ شده است.درحالیکه در زبان قدیم دری این کلمه یا همان معنی مورد استعمال بود.گردستۀ گل ناید از ماهم هیمۀ دیگ را بشاییمای دل تو بدین مفلسی و رسواییانصاب بده که عشق را چون شاییعشق آتش تیز است ترا ای ساقیخال بر سر چه باد می پیماییچون ایزد شاید ملک هفت سمواتبر هفت زمین برملک و شاه تو شاییتا خرقه بخون دل ساغر بنشوییدرندان خرابات مغان را بنشاییدکلمه های (برخ)، (تگ)، (تندر)، و مصدرهای (رهشتن) و (هلیدن) که تا هنوز در کوهپایه های مرکزی و غورات افغانستان در زبان گفتاری مروج است، کلماتی اند که در مثنوی معنوی مولانا به کرات ذکر شده است.(ش،ص۲۲۴)همچنان در کتابهای دیگری چون " حدود العالم من المشرق و المغرب" از ابوریحان البیرونی، "تاریخ بیهقی" اثر حسین بیهقی، "منهاج السراج" و کتاب " ریگویدای هندی" از تاریخ و شهامت و خصوصیات برازنده آنان تذکراتی رفته است. در تحقیقات "ابن بطوطه"، الفی و فرسته نیز بحثهای در مورد پشتو و پشتو زبانان شده استاز قرن دهم هجری شمسی/۱۶۰۰ ت.م. در اکثر فرامین شاهان لودی، سوری و غوری کلمه و نام افغانها ذکر شده است و مظاهر زبان پشتو را نیز دراین مکاتیب و فرمانها دیده میشود.در دورۀ  احمد شاه بابا درانی که افغانستان دوباره وحدت ملی خود را دریافت و کشور ازهمپاشیدۀ ما دوباره امپراتوری خود را باز یافته و قلمروهای از دسترفتۀ خود را دوباره احیأ نمود، ادبیات پشتو و دری نیز رونق بیشتر گرفته و اشعار و ادبیات این دو زبان بیشتر ارتقأ یافت.وجه تشابه زبان پشتو و دریاگر زبانهای پشتو و دری را ریشه یابی کنیم و یا به منابع اصلی آن برگردیم، بعضی از برازنده گی های را در هردو زبان میبینیم که با موشگافی و تحقیق اکادمیک ضرورت دارد. اکثر کلمات این دو زبان باهم شباهت نزدیک دارند و از یک ریشه اند. بطور مثال کلمات را با معنی دری آن در (بین قوسین) نگاه کنید:خور (خواهر)، پلار (پدر)، مور (مادر)، ورور (برادر)، ترخه (تلخ)، ور (در یا دروازه)، استه (است)، خوب (خواب)، زما (از من)، کال (سال)، سور (سرخ)، شپه (شب)، ورز (روز)، نشته (نیست)، ته (تو)، اوبه (آب)، دروجن (درغگو)، و امثال اینها.همچنان مصدر افعال بین زبانهای دری و پشتو باهم تشابهاتی دارند. خاصتاً ایتکه اگر پسوندهای مصدر را در هردو زبان بیرون کشیده شود، ریشه های زبان باهم مطابقت دارند. بطور مثال: سوزیدل (سوختن).هرگاه پسوند (یدل) را در پشتو و یا (تن) را از دری بیرون کنیم، کلمه (سوز) و سخت با یک معنی و بدون تفاوت باقی میماند. توجه کنید به مصدر فعلهای دیگر: خوریدل (خوردن)، شرمیدل (شرمیدن)، کاریدل(کارکردن)، خندیدل (خندیدن) کول (کردن) و به همینگونه.عده ئی از زبانشناسان تأثیر زبان دری را بالای پشتو بیشتر میدانند و میگویند که زبان دری نه تنها در زبان پشتو بلکه در زبانهای بلوچی، نورستانی، اردو، سندی و اکثر لهجه های محلی نیز بیشترین مشابهت و تأثیر را داشته و با اندک تغییر بیان میگردد.علل عدم رشد سریع زبان پشتورشد یک زبان رابطه مستقیم با وضع مکانی و جغرافیایی داشته که غالباً قومها و ملیتهای مختلف را با زبان مشترک شان ازهم جدا نگهداشته و باعث کندی و بطالت زبان میگردد.زبان پشتو هم در جنوب کوههای هندوکش، بابا و در دامنه های سپین غر و دشتهای سیستان، در بین اقوام مختلفه رایج بود. اما انقصام قبایل پشتون دراین کوهپایه ها باعث پراگنده گی و تشتت زبان آنان شده و از وحدت کلی که تأثیر در رشد زبان و وحدت فرهنگی داشته باشد، دور ماندند.دلیل دوم عدم رشد زبان پشتو، موقعیت سیاسی مردم دربین تصادم قوای بیگانه و مهاجم است که از گذشته های دور، این اقوام همیشه مورد یورش، تهاجم و در جنگ و کشمکشهای های نیروها و سربازان اجنبی قرار داشتند. این اقوام هنوز زخمهای دیرینه خود را التیام نمیدادند که از طرف قوای دیگری در جنگ کشانیده میشدند و فرصت آن را نداشتند تا در باروری زبان و فرهنگ پشتو کار مثمری صورت گیرد.علت سومی عدم رشد زبان پشتو، نفوذ و وسعت زبان دری بود. زیرا دری زبان دربار و شاهان بوده و اکثر فرامین نیز به همین زبان نوشته میشد. همچنان دانشمندان و نویسنده گان زیادی در زمینه زبان دری کار کردند که اکثر نویسنده گان پشتو نیز از این کتابها و بحثها بهره برداشتند در زبان نوشتار خود با دولتهای وقت به دری مینوشتند. پس غنای فرهنگی زبان پشتو مکتوم بماند و آثاری هم که طی دوره های تاریخی وجود داشت، ازبین رفت.قدیمیترین اثر پشتودر تاریخ ادبیات پشتو، کتاب " پته خزانه" کتاب باستانی و قدیم شمرده میشود. همچنان میتوان از کتابهای "تذکره الابرار و الاشرار" تألیف ملا درویزه است. وی از مبارزین و بنیانگذاران "جنبش روشانیان" شمرده میشود. بایزید روشان در اوایل قرن دهم(قرن شانزدهم تقویم مشترک) نیز تألیفاتی به نامهای : "حالنامه"، خیر البیان"، و "مخزن الاسلام" به زبان پشتو دارد. اما هدف کلی جنبش روشانیان مبارزه تسخیر افغانستان بود تا این کشور بتواند سرزمینهای از دست داده شدۀ خود را از هند دوباره به افغانستان برگرداند. دربین اقوام بیشترین کمک را به جنبش روشانیان، قوم یوسفزائی انجام دادند.خوشحالخان ختکاین شخصیت عالیقدر ادبیات و مبارزه افغانستان از خصوصیات بینظیری برخوردار است و جنبش ادبی وی بنام خودش مسمی شده است. خوشحالخان ختک در سال ۱٠٥۷ش/1668م. و ۱٠٥٩ش/1670ت.م. علیه قشون اورنگزیب به مبارزه پرداخت. خوشحالخان ختک، از جمله ادیبان نامور افغانستان است که به زبانهای پشتو و دری اشعاری سروده است. او مبارزات خود را علیه تسلط بابری ها ادامه داد . وی در سال ۱٠۷٠ش/ 1691ت.م. در پشاور داعی اجل را لبیک گفت.پیآمد مبارزه ادبی او با جنبش مبارزات هوتکی ها پیوند عمیق خورده که در غرب افغانستان علیه تجاوز صفوی ها در مبارزه بودند.  زبان پشتو و دولت هوتکی ها که نفوذ و سیطره اش تا به اصفهان ایران ادامه یافت - حرکتی بود که میتوانست استقلال افغانستان قدیم را دوباره احیاء کند. عامل عمدۀ شکست افغانها در ایران،، اختلافات قوم غلجائی بود که در زمان انتخاب و جلوس شاه محمود و شاه اشرف هوتکی به اوج خود رسید و از همکاری با همدیگر ابأ ورزیدند. اما تسلط افغانها از سال ۱٠۸٩ش/ 1710م. تا ۱۱٠۸ش/ 1729ت.م. پیوندهای رادر بین عشایر و اقوام پشتون بوجود آورده و ادبیات پشتو نیز شکل گرفته و ارتقأ نمود.ارزیابی کلی از مقالهمقاله‌ ئی که ارائه گردید، یک بررسی جامع از تاریخ و وضعیت زبان پشتو در افغانستان است و به تحلیلهای مختلفی در زمینه‌ های زبانشناسی، فرهنگی، اجتماعی و تاریخی پرداخته است. در نتیجه‌گیری کلی، میتوان موارد زیر را بیان کرد:قدامت و تاریخچه زبان پشتو: زبان پشتو به عنوان یکی از زبانهای اصلی افغانستان، تاریخی بسیار غنی و کهن دارد. این زبان در طول تاریخ تحت تأثیرات مختلف فرهنگی و جغرافیایی قرار گرفته است. آثار باستانی و کتیبه‌ های مربوط به شاهان هخامنشی و ساسانی از حضور این زبان در منطقه حکایت دارند و به نظر میرسد که کلمه "افغان" که ریشه در تاریخ دارد، به عنوان یک هویت قومی و زبانی در دوره‌ های مختلف مطرح بوده است. این نشان میدهد که پشتونها و افغانها به‌ طور سنتی یک هویت فرهنگی و نژادی مشترک داشته‌ اند.تأثیرات و اشتراکات زبانهای مختلف مقاله به وضوح نشان میدهد که زبان پشتو و دری از لحاظ لغوی و ساختاری شباهتهای بسیاری دارند. این اشتراکات در لغات، افعال و اصطلاحات نشانه‌ ئی از تأثیرات متقابل و تعاملات فرهنگی در طول تاریخ است. این شباهتها ممکن است به دلیل تأثیرات زبان اوستائی و همچنین تماسهای فرهنگی و زبانی در دوران مختلف باشد.پراکنده گی جغرافیائی و سیاسی پراکنده گی قبیله‌ ئی و جغرافیائی پشتونها در مناطق مختلف افغانستان و کشورهای همسایه، یکی از عوامل کندی رشد زبان پشتو به‌طور یکپارچه بوده است. در کنار این، تأثیرات بیگانه‌گان، جنگها و حملات مداوم به منطقه باعث شده که زبان پشتو نتواند مانند زبان دری بطور کامل در امور دولتی، علمی و فرهنگی پیشرفت کند. این مشکل نه‌ تنها از ناحیه حملات خارجی، بلکه به دلیل پراکنده گی درونی و نبود وحدت در میان اقوام پشتون نیز تشدید شده است.نقش ادبیات در شکلگیری هویت پشتو: ادبیات پشتو در طول تاریخ همواره به عنوان ابزاری برای بقا و شگوفائی فرهنگی عمل کرده است. شاعران و نویسنده گان برجسته ئی مانند خوشحالخان ختک و دیگر شخصیتهای ادبی پشتو در تقویت و ارتقاء زبان خود نقش داشتند. اما این تحولات در تاریخ زبان پشتو همواره با موانعی همچون اختلافات قبیله‌ ئی و بیثباتی‌ های سیاسی روبرو بوده است.نتیجه‌گیری کلی در مجموع، مقاله نشان‌ دهنده اهمیت زبان پشتو در تاریخ و فرهنگ افغانستان است. اگرچه زبان پشتو در مقایسه با زبان دری از لحاظ نهادینه‌شدن در نظامهای اداری و فرهنگی با مشکلاتی روبرو بوده، اما هنوزهم این زبان به عنوان یک زبان زنده و پرارزش در افغانستان و نواحی پیرامونی آن شناخته میشود. این مقاله بخوبی نشان میدهد که پشتو نه تنها زبان مردم افغانستان بلکه بخشی از هویت تاریخی و فرهنگی این کشور است و نقش آن در تاریخ تمدنهای باستانی و روابط میان اقوام مختلف باید مورد توجه قرار گیرد.به طور کلی، این مقاله کمک میکند تا تصویر واضحتری از زبان پشتو و تأثیرات فرهنگی، تاریخی و اجتماعی آن در افغانستان بدست آوریم.

آریاویچ ، سرزمین کهن

آتشکده آذر

تصویر

روز بين المللی استقامت دربرابر ناملايمات توريزم

ګرځندوی ( توريزم) يا سياحت برای بسياری از کشور های درحال رشد و توسعه نيافته آسيائی، افريقائی وامريکای لاتين منبع اصلی عايد ملی، عايد اسعاری، عايد مالیاتی و اشتغال است.در هرسال دو روز يکی 17 فبروری به نام روز جهانی {استقامت دربرابر ناملايمات توريزم} وروز ديگر مصادف به 27 سپتمبر روز جهانی توريزم ويا ګرځندوی ميباشد.روز جهانی استقامت دربرابر ناملايمات و يا آماده گی کشورها غرض فرآهم آوری توريزم پايدار توسط مجمع عمومی سازمان ملل متحد در قطعنامه A/RES/77/269 17 فبروری اعلام شد.هدف از روز جهانی استقامت دربرابر ناملايمات توريزم چيست؟از آنجائیکه توريزم مردم را با طبیعت پیوند میدهد، تداوم کار توريزم وابسته به توانائیهای محيطی و حفاظت از محيط زيست ميباشد. زيرا :شرايط محيطی از جمله اکوتوريزم پایدار دارای توانائی منحصربفردی برای تحریک مسئولیت زیست محیطی و حفاظت است.توريزم ، از جمله اکوتوریزم ( سياحت با حفظ محيط زيست) میتواند با تقویت رشد اقتصادی، ريشه کنی فقر، ایجاد اشتغال و کار شایسته برای همه،به اهداف توسعه پایدار کمک کند.و اما...وضعيت ګرځندوی در افغانستانافغانستان از نگاه اقلیمی ، آب و هوای مناسب، داشتن طبعیت زیبا و آبدات بینظیر تاريخی دارای جاذبه های فراوان توريستی ميباشد. ولی در عمل صنعت توريزم در اين کشور توسعه نیافته و به تبع آن از سهم ناچیز سياحين و در عايدات توريزم برخوردار است.ايجاد پارکهای ملی مانند: پارک ملی بند امير، پارک ملی دهليز واخان، پارک ملی حشمت خان، پارک ملی نورستان و پناهگاههای ملی حيات وحش در درۀ هاجر و درکنار آن ترميم برخی آبدات تأريخی زمينه ساز جلب سياحين داخل و خارجی بوده است .اما: جنگهای خانمانسوز نيم قرنه از يکطرف، بلاهای آسمانی مانند زلزله، قحطی، خشکسالی و در سالهای اخير شيوع امراض ايپديميک باعث شده است تا محيط زيست و جاذبه های توريستی اين کشور خراب و موجب تقليل توريست ها و تضعيف صنعت ګرځندوی در کشور شود.منابع:- صفحه روز جهانی استقامت دربرابر ناملايمات توريزم سازمان ملل متحد. Global Tourism Resilience Day UN- منابع خبری ملی- آرشيف صفحه زنان نخبه افغانستان

1 2 3 4 بعدی