روز دوشنبه بود. امتحانات چهارونیم ماهه ما پایان یافته بود؛ ده روز رخصتی، جشن استقلال و بعد از جشن دوباره شروع درسها. نگران صنف ما در آن روز برای ما این مژده را داد. ما خوشحال شدیم. معلم صاحب مکی جان را همه صنفیهای ما دوست داشتند، خیلی مهربان بود. معلم صاحب قلم و کاغذی را گرفت و نام پنج تن از هم صنفیهای ما را یادداشت کرد، نام چهارم از من بود و افزود:
شما پنج تن که نامخدا شاگردان هوشیار منظم و لایق اید، با پنج تن از شاگردان لایق صنف چهارم (با) شامل تیم ترانه میباشید، ترانه را خوب یاد بگیرید و افزود: برای پدر جان و مادر جان تان بگوئید تا برایتان لباس جدید تهیه کند. بچه ها پیراهن و تنبان سپید و دختران چادرک سبز پیراهن چیندار افغانی. فهمیدید ؟ همه یک صدا گفتیم:
بلی معلم صاحب!
خیلی خوشحال بودیم. از غرور و شادی بال کشیده بودیم و غرق این خیال بودیم که در جشن استقلال ترانۀ استقلال را میخوانیم، صدای ما از رادیو نشر میشود و بعد از روز جشن همه به سوی ما خواهند دید. ولی معلم صاحب مطمئن به نظر نمیرسید، دوباره تکرار کرد؛ دوشنبۀ آینده ساعت هشت صبح به مکتب بیائید باید ترانه را تمرین کنیم. بازهم همه یک صدا با خوشحالی گفتیم:
-درست است معلم صاحب !
تاکید کرد: دو روز تمرین میکنیم. درست است؟ باوجودیکه معنی تمرین را ندانستیم، ولی ذوقزده جواب دادیم:
• بلی معلم صاحب، خوب یاد میگیریم.
ترانه چنین بود:
شکر استقلال داریم جشن هر سال داریم
در راه استقلال خود جان و سر و مال خود
می کنیم قربان ...
معلم صاحب یک بار تمام ترانه را با صدای رسا و موزیکال خواند و افزود. اینطوری یاد بگیرید، فهمیدید؟
• هان معلم صاحب، فهمیدیم!
جوابات ما همصدا بود، گوئی از قبل جواب دادن را(تمرین) کرده بودیم! بقیه صنفیهای ما با حسرت به سوی ما میدیدند. ما پنج تن زیاد شادمان بودیم. روز دوشنبه را به حافظه سپردیم با این اطمینان از مکتب به سوی خانه های ما دویدیم، هرکدام به کوچۀ و با وعدۀ دیدار روز دوشنبه آینده.
من موضوع را با شعف و شوق به پدرم گفتم. پدر خوش شد. در سیمایش نشانه های غرور هویدا بود. فردای آن روز پدرم همانطوریکه نگران صنف ما گفته بود، تکۀ سپید خرید، من را نزد خیاط بُرد. خیاط مرد عینکی بود، در دوکانش عقب ماشین سیاه رنگ خیاطی نشسته بود. سمت راستش قیچی و توته و پارچه های از بُرشهای رنگارنگ. فیتۀ خیاطی را در عقب گردنش انداخته بود که بالای شانه هایش دیده میشد. با دست راست شتابان چرخ ماشین را میچرخانید و با دست چپ رخت زیر ماشین را اینسو و آنسو میکرد. وقتی پدرم مقابل دوکانش ایستاد، خیاط لبخند زد و سلام داد. پدرم نیز سلام داد، تکه را روی میز خیاط گذاشت، برایش گفت: برای این بچه کالا جور کنید. خیاط که تبسم بر لب داشت، گفت:
به هردو دیده. بیآر؟!
تکه را روی میزش پهن کرد :
واه واه، چه کتان سپید !
بلی از هندوی بزازیهای سرچوک خریدم.
مبارک باشد!
خانه آباد، ولی عاجل کار داریم.
تبسم و خوشی از چهری خیاط پرید:
روزهای جشن است ، قطعاً نوبت نیست، مردم از یکماه بدینسو نوبت گرفته اند. با دستش متر فلزی را برداشت به سمت انبوهی از رختها بُرد:
اینها همه باید تا روز جشن دوخته شود. تمام خیاطیها شب و روز کار میکنند. چه کنیم بیفارها را خفه ساخته نمیتوانیم. پدرم در حیرت شد. با تضُرع گفت:
خلیفه خیرست، بان امی بچه خوش شوه، مُزد خوب میدهم. او در تیم ترانه شامل شده معلم برایش هدایت داده است.
دوباره چهره خیاط شگفت به من خیره شد:
آفرین ، نامخدا شیربچه!
باز هم غرق احساس شادی و غرور شدم، به پدرم نزدیک تر شدم و دستش را گرفتم .
دراین وقت خیاط با اطمینان گفت:
بچه گک بالایم حق دارد، هررقم شود برایش میدوزم.
پدر دستش را از دستم رها نمود به من هدایت داد تا یک قدم جلو نزدیک میز خیاط شوم. خیاط با عجله فیته را از عقب گردنش رها کرد، با انگشتانش ان را لمس و دست چپ اش را بالای شانه ام گذاشت و بادست راستش فیته را تا زانوی من اندازه کرد، برایم گفت:
شازاده راست ایستاده شو! فیته را دور گردنم حلقه کرد و شانه هایم را اندازه گرفت. بعد از قدواندام وعده داد که روز پنج شنبه بیآئیم و کالای دوخته شده را از نزدش بگیریم. من و پدرم خوش شدیم و به خانه برگشتیم. دو روز در انتظار سپری شد. عصر روز پنج شنبه پدرم کالای دوخته شده را آورد. من هر روز ترانه را تکرار میکردم و شاید هر عضو گروپ همین کار را میکرد:
شکر استقلال داریم جشن هر سال داریم
در راه استقلال خود جان و سر و مال خود
می کنیم قربان ... تا آخر.
در تیم ما طاهر پسر بوت دوز پیاده رو کنار شفاخانۀ مرکزی نیز بود. او پسر غریب، ولی خیلی لایق بود. زیادتر با پدرش در کارهای پینه کردن و رنگ کردن بوت و کفشها کمک میکرد. دو تا از دختران گروپ ما از سمت ریکاخانه میآمدند، یکی دیگر از کوچۀ علیرضاخان. من بیشتر روزها بعد از ساعت رخصتی با طاهر یکجا میرفتم، او در کنار بساط پدرش که برای بوت دوزی گسترده بود، بکسش را میگذاشت. من به پدرش سلام میدادم و با طاهر خدا حافظی کرده سمت خانه میرفتم. تصور میکردم که طاهر، زرغونه، آمنه، خاتول و پنج تن شاگردان چهارم(با)نیز حتماً ترانه را خوب از بر کرده و لباسهای جدید تهیه کرده اند.
***
روز دوشنبه با بی صبری فرا رسید. ساعت هشت صبح به مکتب رفتیم. مکتب خلوت بود. شاگردان و معلمان نبودند. چپراسی مکتب دروازه ورودی مکتب را چنان پیش آورده بود که صرف یکتن میتوانست داخل شود. خاموشی و دروازه نیمه بسته مکتب برایم ملال آور شد. دیدم که طاهر، خاتول و آمنه از زیر درخت توت که در صحن مکتب ما بود صدا کردند:
بیا، داخل بیا، دیگرا هم میآیند.
من از دروازۀ نیمه باز مکتب به سوی چپراسی دیدم. چپراسی به سویم اشارۀ داخل شدن نمود. شتابان دویدم. با طاهر سلام دادم، آمنه بی محابا پرسید:
ترانه را خوب زفت کدی؟
هان ! چشمانم را بستم و خواندم:
شکر استقلال داریم، جشن ... تا آخر
به زودی زرغونه، شاپیری و شاگردان چهارم (با) نیز رسیدند همه در زیر سایه درخت توت جمع شده بودیم. زنگ مکتب که در یک شاخۀ درخت آویزان بود، امروز به صدا نیآمد، چپراسی همچنان تنبل وبی حرکت در کنار سایه دیوار آرامیده بود. ساعتی بعد معلم صاحب داخل مکتب شد، چپراسی جُنبید، به عجله برخاست و به مقدم معلم صاحب شتافت، سلام داد. به تعقیب معلم صاحب، سرمعلم مکتب داخل شد. چپراسی به او نیز تعظیم کرد و مانند همیشه متحرک شد، گوئی خوابش پرید.
ما از زیر سایۀ درخت توت جلو رفتیم به معلم صاحب سلام دادیم. معلم صاحب خیلی خوشحال بود. دراین اثنا سرمعلم صاحب هدایت داد تا همه به یکی از صنفها برویم و تمرین را آغاز کنیم.
همه با هم داخل یک صنف شدیم. معلم صاحب ما پنج تن صنفیهای چهار الف را در یک قطار و شاگردان چهار (با) را در عقب ما در قطار دوم ایستاده نمود، جاهای ما را تعیین کرد. ازاین ساعت به بعد همۀ ما بدون تفکیک صنف الف و با عضو یک تیم بودیم که روز جشن ترانه میخواندیم و روز بعد همۀ مردم آنرا از رادیوهای شان میشنوند !!
معلم صاحب در مقابل ما ایستاد و ترانه را با ریتم و صلابت خاص خواند و برای ما هدایت داد تا همچنان یکجائی بخوانیم. تمرین ما شروع شد. چند بار تکرار کردیم، صدای مانرا که از دیوارهای صنف انعکاس میکرد، میشنیدیم. طنین خوش و شکوهمند داشت.
بعد از سه بار تکرار، گفت:
شاپیری ترانه را میخواند، متباقی بچه ها و دختران خاموش باشید، وقتی شاپیری به ( میکنیم قربان) رسید، شما به تعقیبش همه یکجائی میخوانید: میکنیم قربان. به این ترتیب شاپیری آغاز کرد:
شکر استقلال داریم، جشن هر سال داریم
در راه استقلال خود جان و سرومال خود
می کنیم قربان
ما همه با صدای بلند تکرار کردیم:
می کنیم قربان.
معلم صاحب خوش شد. و هدایت داد که فردا نیز تمرین میکنیم. افزود:
روز جشن در یک جای بسیار کلان؛ در کمپ معارف که چراغهای رنگه روشن اند، این ترانه را به همین قسم بخوانید، آنجا پادشاه ما، وزیر صاحبان و بسیار آدمهای کلان میآیند. سمت چراغها نبینید. این طرف و آنطرف سرهای تانرا نه چرخانید. منظم ایستاده میباشید، کالای جدید تانرا که دوخته اید برتن کنید. دختران حتما گوشۀ چادرهایشان را با سیخک محکم کنند تا در اثنای ترانه دستشوری نکنید، ارام ایستاد میباشید فقط طرف مقابل میبینید. فکر کنید که من مانند امروز با شما استم. بازهم یکجائی گفتیم:
درست است معلم صاحب !
همه خوشحال بودیم. یک روز قبل از جشن و ترانه خواندن برای ما گفته شد که با لباسهای جدید ملی در کمپ معارف منطقۀ جشن حاضر شویم، تا برای هرکدام کارت دخول داده شود. در آن روز همه لباسهای جدید پوشیدیم، رفتیم. بچه ها با لباس سپید و دختران با کالای ملی و چادرکهای سبز. پدرم دست من را گرفته بود، از مرادخانی و پل یک پیسه گی گذشتیم، از کنار دریا وارد جادۀ استقلال و بعد از مقابل غازی استدیوم وارد کمپ معارف شدیم. پدر بعد از مسافتی تاکید میکرد تا راه را خوب بلد شوم و روز جشن از همین قسمتها بگذرم و جای معین را دریابم. وقتی به کمپ رسیدیم، همه تیم ترانه آمده بودند. پدرم دوباره برگشت به وظیفه اش شتافت. من به صنفیها سلام دادم. با لباسهای جدید چهره های همه عوض شده بود. اما طاهر با همان لباس مندرس مکتبش آمده بود، همه تعجب کردیم. لحظاتی بعد معلم ما آمد. هنوز نرسیده بود، که خندید و بعد همه را خوش آمدید گفتند، وقتی معلم صاحب طاهر را دید، بر آشُفت و پرسید:
من چی گفته بودم! چرا کالای نو نپوشیدی؟
طاهر خجالت زده و رنگ پریده چیزی گفته نتوانست و یا نخواست چیزی بگوید.
معلم صاحب این بار با مهربانی پرسید:
طاهر جان، چرا فراموش کردی، تو فردا دراینجا شب جشن پیشروی پادشاه ما و وزیر صاحب معارف ترانۀ استقلال را میخوانی، با این لباس خو نمیشود. کالای نو باید بپوشی.
طاهر آهسته و غمگینانه جواب داد:
معلم صاحب پدرم برایم کالا نکرد گفت پیسه نیست.
معلم صاحب با حیرت به او دید. بعد لست شاگردان ترانه را کشید و روی نام طاهر خط کشید، متباقی لست را درمقابل مامور کمپ گذاشت. مامور نامهای ما را از روی لست در کارتها نوشت و برای هر کدام ما کارتهای ما را داد. مامور تاکید کرد تا روز جشن این کارتها را در سمت چپ سینه پِنگ کنیم، در غیر آن اجازه نمیدهند که داخل شویم.
همگی کارتهای خود را گرفتیم، معلم صاحب از مامور تشکری کرد. دوباره به سمت خانه های ما رهسپار شدیم. برای طاهر کارت داده نشد و نامش از لست خط زده شد. همۀ ما برای او خفه بودیم. او دوست نزدیک من بود، بدون او نمیشد که من به ترانه خواندن بروم.
فردای آن بالاخره ساعتی فرا رسید که باید همه با لباس جدید، به کمپ معارف برویم، ولی یکساعت قبل از آن من عوض لباس جدید، همان لباس مکتب خود را پوشیدم. کارت جشن را همان سان که مامور موظف کمپ و معلم صاحب گفته بود، سمت چپ سینه پِنگ زدم. لباس ملی جدید خود را زیر قول زدم به سمت خانۀ طاهر شان دویدم. وقتی آنجا رسیدم دروازه را زدم. مادر طاهر از عقب دروازه پرسید:
• کیست؟
من صنفی طاهر استم او را کار دارم.
در را گشود من کالا را برایش دادم و گفتم طاهر را بگوئید که این لباس را بپوشد و بیاید! او از موضوع اطلاعی نداشت. بی اختیار کالا را گرفت و من رو برگرداندم، مادر طاهر حیرت زده از عقبم تا آخرین خم و پیچ کوچه میدید، شاید میخواست چیزی بپرسد و توضیح اضافی بدهم!؟ اما من شتابان از نظرش غایب شدم، به سرعت به سمت منطقۀ جشن شتافتم. از همان راهی رفتم که روز قبل با پدرم رفته بودم.
در تمام راه ازدحام و همه منطقه چراغان و روشن بود، موترها به آسانی تردد نمیتوانستند. صدای هیاهو و خوشحالی از هر سمت به گوش میرسید. من درمیان ازدحام به کلوپ معارف رسیدم. مدخل کلوپ معارف شکوه خاصی داشت، در دو سمت بیرقهای سه رنگ و در قسمت فوقانی دروازه ورودی کمپ نوشته بودند: تل دې وی استقلال. نوشته با چراغهای رنگه زینت یافته بود.
هر طرف صدای شادمانی بود. من نیز شاد بودم، کلمات فرحتبخش ترانه خموشانه بر لبانم میرقصیدند. چنان خوشحال بودم و فکر میکردم که در آن بلندیها در فضای بیکران و بالاتر از چراغهای درخشان در پروازم. اعضای تیم ما با لباسهای جدید آمده بودند. با شاپیری، ندیم، خاتول و زرغونه پدران شان نیز یکجا بودند. قرار بود ساعتی بعد پدرم نیز بیاید. منتظر طاهر شدم تا لباس جدید تیم ترانه خوانان را پوشیده وبا ما بپیوندد. ساعتی بعد یکی از ماموران نزدیک ما آمد پرسید:
• قندولکا، تیم ترانه شما اید؟
بازهم همه یکصدا گفتیم:
بلی !
بیائید داخل، معلم تان منتظر تان است.
همه به عقب او روان شدیم. کمی بیشتر رفتیم. مامور کارتها را یکایک ملاحظه کرد. من نیز کارتم را نشان دادم، همه را اجازه داد، ولی من اجازه نیافتم، گفت تو باید مانند شاگردان دیگر لباس تیم ترانه را داشته باشی. من گفتم لباس دارم آنرا به طاهر داده ام، اینک کارت دارم!
مامور خندید، ولی اجازه نداد. صنفیهایم با لباسهای جدید شان داخل رفتند. من آزرده و شکسته برگشتم، سوی خانه آمدم. وقتی رسیدم مادرم حیرت زده پرسید. چرا پس آمدی؟ اینک لباست را مادر کدام صنفییت آورد گفت طاهر این لباس را نمیپوشد او در منطقۀ جشن صندوق بوت پالشش را برده کاروغریبی میکند. مادر صنفییت گفت دراین شبها کار ما در رونق است، میتوانیم خرج تمام سال را پوره کنیم و این لباس را به من داد. مادرم اطلاع نداشت که من لباسم را به مادر طاهر داده بودم، پرسید:
تو چرا زود برگشتی، چرا کالای جدیدت را نه پوشیده بودی، پدرت نیز به عقب خودت آمده، ترا چه شد؟
بُغض در گلویم من را واداشت تا گریه کنان به مادرم بگویم که من را نگذاشتند که داخل بروم. گریه ام بیشتر شد، داخل رفتم و غمگینانه در کنج اتاق خزیدم.