Menu with News Bar Below Repeating Banner

سیمینارها

ویدیوهای آموزشی

مباحثهٔ دولت-ملت و واحد سیاسی بنام افغانستان

مباحثهٔ دولت-ملت و واحد سیاسی بنام افغانستان

مجیب الرحمن رحیمی، که بعنوان یکی از نظریه پردازان پیشگام گروه تاجیکان ضد افغان و ضد افغانستان شناخته میشود به تأریخ چهارم می همین سال در فیسبوک خود زیرعنوان "دولت ملی در افغانستان چه وقت تأسیس شد؟" مینویسد که "که دولت ملی پسااستعماری با کسب استقلال و ورود به نظم جهانی استوار بر دولتهای ملی از ۱۹۱۹ آغاز میگردد."

 در همین نوشته از قول امین فرهنگ مینویسد که: "قبل از دوران امان الله خان در افغانستان دولتها و حکومتهای خاندانی و قبیله ئی وجود داشتند و نمیتوان به آنها به معنای امروز، دولت گفت. بعد از کسب استقلال و دولت امانی افغانستان صاحب دولت ملی شد.

" به همین منوال عبدالخالق لعلزاد مدعی است که واحد سیاسی بنام افغانستان پیش از عبدالرحمن/امان الله در تأریخ سیاسی جهان وجود ندارد، اما برای آن تأریخ چند هزار ساله ساخته اند... زیرا جغرافیای این کشور در زمان عبدالرحمن خان (۱۸۸۰-۱۹۰۱) شکل گرفته و استقلال آن در زمان امان الله (۱۹۱۹) اعلان شده است! (لعلزاد، ص۲)[1]

طوریکه دیده میشود دشمنان افغان و افغانستان از مفاهیم استعمار، استقلال و دولت-ملت بر ضد اصل موجودیت دولت افغانستان قبل از آن تأریخ سؤ استفاده میکنند. در این مقاله کوشش میشود به اینگونه اقدام در جعل تأریخ کشور پاسخ داده شود.


اول- مقاله استعمار و استقلال

استعمار چیست و استقلال چه معنی میدهد؟

استقلال سیاسی به زبان ساده یعنی توانائی یک دولت در تصمیمگیری و اداره امور خود بدون وابستگی یا نفوذ بیرونی. این مفهوم در علوم سیاسی و روابط بین الملل، فراتر از یک واژه ساده است و دارای ابعاد مختلفی است که در ادامه به تعریف علمی و آکادمیک آن میپردازیم.


تعریف آکادمیک

استقلال سیاسی (Political Independence) به حق و توانائی یک دولت-ملت (nation-state) برای اعمال حاکمیت کامل (full sovereignty) بر قلمرو و مردمان خود اشاره دارد. این مفهوم بطور رسمی در حقوق بین الملل، بخصوص در منشور سازمان ملل متحد، بعنوان یکی از اصول بنیادین برسمیت شناخته شده است.


استقلال کامل یا نسبی؟

بسیاری از دانشمندان علوم سیاسی معتقدند که استقلال سیاسی کامل در دنیای امروز، که به شدت بهم وابسته است، یک آرمان دست نیافتنی است. در واقع، تمام کشورها، حتی ابرقدرتها، به نوعی تحت تأثیر تحولات جهانی و روابط با یکدیگر قرار دارند. از این رو، بحثهای آکادمیک بیشتر بر درجات استقلال متمرکز استند تا وجود یا عدم وجود آن.

از این منظر، استقلال سیاسی یک مفهوم نسبی است که با وابستگیهای اقتصادی، نظامی و سیاسی یک کشور به سایر بازیگران بین المللی سنجیده میشود. بعنوان مثال، یک کشور ممکن است از نظر حقوقی مستقل باشد اما به دلیل وابستگی اقتصادی شدید به یک کشور دیگر، از استقلال عملی محدودی برخوردار باشد.


آیا افغانستان هرگز مستعمره بوده است؟

میگویند افغانستان نظر به معاهدهٔ گندمک، استقلال در امور خارجی نداشت. معاهده گندمک (۱۸۷۹م) در جریان جنگ دوم انگلیس و افغانستان، به تأریخ ۲۶ می۱۸۷۹ت.م میان لویس کیوناری نمایندهٔ انگلیس و امیر محمد یعقوب خان به امضأٔ رسید. این جنگ که یک تهاجم استعماری توسط بریتانیا برای گسترش نفوذ خود و ایجاد یک منطقه حائل در برابر روسیه بود. هدف اصلی بریتانیا از تحمیل این معاهده، تحت کنترل درآوردن کامل سیاست خارجی افغانستان و اطمینان از اینکه کابل تبدیل به پایگاهی برای رقیب استعماری آن (روسیه) نخواهد شد. 


دو مادهٔ این معاهده حایز اهمیت زیاد اند:

"ماده سوم- امیر افغانستان و ملحقات آن متعهد است که در روابط با حکومتهای خارجی پابند مشورت با حکومت بریتانیا بوده و با این حکومتها عهدی نبندد و سلاح برضدشان نبردارد، و در صورت حمله خارجی، آمداد نظامی و اسلحه و پول انگلیسی به غرض دفاع طوریکه انگلیس مناسپ داند استعمال خواهد شد. سپاه انگلیسی بعد از انجام کار دفاع، از افغانستان به قلمرو هند برتانوی مراجعت خواهد نمود".

این یک معاهده یکطرفه و استعماری بود. در حقوق بین الملل بعنوان یک "معاهده نابرابر" (Unequal Treaty) شناخته میشود. اینگونه معاهدات بدلیل عدم رضایت آزادانه یکی از طرفین (ناشی از اجبار، تهدید یا زور) از اعتبار حقوقی کامل برخوردار نیستند. امیر یعقوب خان پس از یک شکست نظامی و تحت فشار شدید بریتانیا آنرا امضأ کرد. به گفته لوئیس دوپری، این معاهده افغانستان را به "حالت دست نشانده گی" (Vassalage) نزدیک کرد. اما این معاهده هرگز بطور کامل اجرا نشد و به سرعت بی اعتبار گردید. قیام عمومی در کابل به رهبری محمدامین خان منجر به کشته شدن سفیر بریتانیا، سر لوئیس کاوایناری، و تمام هیأت همراه او شد. این معاهده به خلع امیر یعقوب خان و ادامه جنگ منجر گردید. جانشین او، امیر عبدالرحمان خان، اگرچه تحت الحمایه بریتانیا بود، اما هرگز حاضر نشد مفاد کامل و خفتبار گندمک را بپذیرد و در مذاکرات بعدی موفق شد شرایط بهتری را برای حاکمیت افغانستان بدست آورد. بگفته میر غلام محمد غبار در کتاب افغانستان در مسیر تأریخ، معاهده گندمک "با قیام مردم کابل لغو گردید".باوجودآن، یکتعداد نویسنده گان افغان به این عقیده اند که بر اساس این معاهده افغانستان استقلال خود را در سیاست خارجی تا زمان معاهدهٔ راولپندی در سال ۱۹۱۹ از دست داده بود.


آیا این برداشت درست است؟

در این مقاله میکوشیم به این موضوع پیچیده مستند پاسخ دهیم.

در حالیکه بگفته میر غلام محمد غبار در کتاب افغانستان در مسیر تأریخ، معاهده گندمک "با قیام مردم کابل لغو گردید"و در حقیقت بیش از یکسال دوام نکرد، اما با آنکه هشتادوهشت (۸۸) سال از ختم جنگ دوم جهانی میگذرد ایالات متحدهٔ امریکا به اشغال نظامی اروپای غربی، جاپان، کوریای جنوبی، فلپین و جزایر زیادی در اقیانوس آرام مانند گوام، پلاو، ساموای امریکائی و غیره خاتمه نداده زیر عنوان اتحادیه های نظامی، سیاسی، اقتصادی، امنیتی، استخباراتی چند جانبه و دوجانبه نفوذ استراتژیک و هژمونی مطلق خود را حفظ کرده است.

سؤال در اینجا است اگر ما معاهدهٔ فسخ شدهٔ کمتر از یکسال گندمک و عواقب بعدی آنرا دلیل "مستعمره شدن" افغانستان قبول داریم که نیاز به استرداد استقلال بود آیا میتوان گفت که کشورهای اشغال شده توسط امریکا بعد از جنگ جهانی دوم که تا امروز تحت الحمایه نظامی و سیاسی امریکا باقی مانده اند نیز نیاز به "استرداد استقلال" دارند یا خیر یک بام و دو هوا موجود است؟

بنابرآن افغانستان هرگز مستعمره نبوده است!


 واقعیت این است که پروسه تشکیل دولت مستقل ملی معاصر افغانستان در سال ۱۷۰۹ ت.م با قیام مؤفقانة میرویس خان هوتکی در برابر سلطه صفویها در قندهار و قیام موفقانهٔ ابدالیان هرات در سال ۱۷۱۷ بر ضد صفویان آغاز گردیده، تشکیل این کانفدراسیون به سقوط امپراتوری صفوی و گرفتن شهر اصفهان توسط شاه محمود هوتکی، پسر میرویس خان، در سال ۱۷۲۲ ت.م منجر شده و هوتکیان قادر شدند برای ۲۶ سال در این سرزمین دولت مستقل خودرا داشته باشند. با آنکه این سلسله با اشغال نظامی این سرزمینها توسط نادر افشار برای ۹ سال مختل گردید اما این پروسه با اعلام پادشاهی احمد شاه ابدالی در قندهار در سال ۱۷۴۷ ت.م و تشکیل یک دولت مستقل در این سرزمینها تکمیل می‎گردد. از آن تأریخ ببعد، سرزمین افغانستان موجوده هرگز مستعمرهٔ هیچ قدرت خارجی نبوده است. کوششهای دولت برتانیه برای مستعمره سازی این سرزمین با دو جنگ تحمیلی اول و دوم انگلو-افغان به شکست مواجه شد و کشور افغانستان نظر به موقعیت جغرافیائی خود بعنوان یک منطقهٔ حایل میان دو دولت استعماری برطانیه و روسیهٔ تزاری همواره استقلال سیاسی خودرا حفظ نمود. 

با اغتنام از قیام میرویس خان در قندهار و استفاده از ضعف دولت صفوی، ابدالیهای هرات نیز در سال ۱۷۱۷ ت.م تحت قیادت اسدالله خان ابدالی در هرات قیام کرده حاکم صفوی را میکشند و اعلان خودمختاری میکنند. آنها تا ماورای مشهد را اشغال میکنند.

دولتهای هوتکی برای ۲۶ سال بالای بخشهای بزرگی از سرزمینهای افغانستان امروزی حکومت کردند و به علاوه قادر شدند امپراتوری صفوی را ساقط نموده برای هشت سال بالای قلمروهای آن نیز حکومت کنند. 

بدین گونه افغانان قادر شدند با قیام میرویس خان یک هویت مستقل ملی برای خود ایجاد کرده و برای اولینبار یک دولت مستقل بومی را در این سرزمین ایجاد نمایند که برای بیست و شش سال در قدرت بود و یک امپراتوری قدرتمند را به زانو در آورد و نام افغان را در تأریخ سیاسی جهان برای همیشه مزین ساخت. 

 بعد از این که میرویس خان هوتک اعلان خودمختاری میکند (۱۷۰۹ ت.م) اقدامات مکرر شاه حسین صفوی برای پس گرفتن شهر ناکام میماند. شاه حسین حتی تا فراه برای گرفتن دوباره قندهار پیشروی کرده بود. بالاخره با لشکرکشی شاه محمود هوتکی پسر میرویس خان به ایران و اشغال اصفهان در سال ۱۷۲۲ ت.م که شاه حسین صفوی تاج و تخت ایران را به او واگذار میکند امپراتوری دوصد ساله صفوی سقوط میکند.

این ماهیت استقلال سیاسی، اسلام حنفی و فرهنگ افغانی است که مشخصه دولتهای افغانستان از زمان میرویس خان هوتک تا امروز میباشد.

متعاقبا پروسهٔ گذار از عصر امپراتوری درانی به یک دولت ملی مطابق مفهوم امروزی دولت-ملتها در افغانستان در زمان امیر دوست محمد خان آغاز میگردد. از همین سبب است که ما امیر دوست محمد خان را در قطار میرویس خان هوتکی، احمدشاه ابدالی، امیر عبدالرحمن خان و شاه امان الله خان، زمرهٔ بانیان دولت معاصر افغانستان محسوب مینمائیم.


مباحثهٔ دولت-ملت مدرن 

مخالفین افغان و افغانستان با سؤ استفاده از مقولهٔ دولت-ملت اروپائی، در کوشش اند تا مملکت افغانستان امروزی را با سرحدات موجودهٔ آن از ریشه های باستانی تأریخ آن جدا نمایند و ادعا دارند که افغانستان بعنوان یک "واحد سیاسی" قبل از امیر عبدالرحمن خان موجود نبود وایجاد کشور افغانستان را ساخته و پرداختة استعمار انگلستان ثابت میدانند (مجیب الرحمن رحیمی[1] و عبدالخالق لعلزاد)[2].

نخست مفاهیم دولت-ملت مدرن اروپائی را با واقعیتهای تأریخ افغانستان به مباحثه میگیریم و تفاوتهای مفهوم دولت-ملت مدرن اروپائی را با سلسله های تأریخی آسیائی موشکافی میکنیم. سؤال این است که آیا دولتهای ملی ایجاد شده در شرق را مطابق الگوی دولت-ملت اروپائی میتوانیم وارثین دولتهای تأریخی ممالک آسیائی بدانیم؟ باید گفت که در افغانستان هیچ زمآمداری الگوی دولت-ملت اروپائی را در مقابل خود قرار نداده تا مطابق آن دولت مدرن افغانستان را پایه ریزی نماید. این آقایانی مانند مجیب رحیمی و خالق لعلزاد استند که میخواهند دولت افغانستان را که نظر به شرایط وقت و زمان داخلی و خارجی در این کشور شکل گرفته اند در قالب مفهوم انتزاعی دولت-ملت اروپائی تعریف نمایند و چون این تعریف با الگوههای اروپائی سازگاری ندارد منکر پایه ریزی کشور و دولت افغانستان توسط امپراتوری درانی میگردند. این عمل کوششی در جهت جعلکاری و تحریف تأریخ افغانستان که توسط دانشمندان تأریخ در جهان مسجل گردیده میباشد و هدف آن از زوایای قومگرائی، تیشه زدن به ریشه های تأریخی مملکت و دولت افغانستان است.

آیا دولتهای ملی مدرن امروزی را میتوانیم وارثین دولتهای تأریخی ممالک آسیائی بدانیم؟ این یک پرسش پیچیده و محل بحث است و پاسخ آن به دیدگاه نظری و مورد خاص هر کشور بستگی دارد. اما بررسی تأریخ افغانستان نشان میدهد که بلی میتوان مملکت و دولت معاصر افغانستان را وارث دولتهای تأریخی که از این سرزمین برخاسته اند دانست، بنابر آن افغانستان امروزی به دلایل زیرین ادامهٔ منطقی تأریخ بیش از پنج هزار سالهٔ مردم این سرزمین است.


استمرار سرزمینی و جغرافیائی

مملکت افغانستان کنونی بر روی قلمروهای تأریخی پیشین خود بنا شده است. مرزهای امروزی (هرچند با تغییراتی) ریشه در قلمروهای تأریخی یونانو-باختری، کوشانی، یفتلی، غزنوی، غوری، هوتکی و درانی دارند. تغییر نام، کوچک شدن قلمرو جغرافیائی و تغییر سرحدات به استمرار تأریخ کشورها نقطهٔ پایان نمیگذارد. ایران امروزی، ترکیهٔ امروزی، سریلانکا، هندوستان، روسیه و غیره هیچکدام نامهای تأریخی، قلمرو تأریخی و سرحدات تأریخی خود را ندارند اما تأریخ دولتهای موجودهٔ آنها استمرار تأریخ باستانی این کشورها است. از جانب دیگر قلمروهای دولت معاصر افغانستان در عصر امپراتوری درانی کاملأً مشخص بود. جورج فورستر که در زمان تیمورشاه در سال ۱۷۸۲ ت.م به کابل آمد اسم دولت افغانستان را بکار میگیرد و قلمروهای تحت تابعیت تیمورشاه را منطقی میداند که در آنها در نماز جمعه خطبه بنام تیموشاه خوانده میشد[1]. مونت ستیوارت الفونستن قلمرو افغانستان را در عنوان کتاب معروف خود چنین معرفی میکند: "گزارش سلطنت کابل و قلمروهای متبوعهٔ او در هندوستان، فارس و تارتاری"[2]. در اینجا میبینیم که الفونستون یک آگاهی کامل از قلمرو یا سرحدات اصلی امپراتوری درانی دارد و هم قلمروهای متبوعهٔ آنرا در هندوستان، فارس و تارتاری (دولت بخارا) میداند. اگر قلمروهای متبوعه مانند نیشابور، مشهد، پنجاب، کشمیر، بلوچستان و سند را از قلمرو امپراتوری درانی جدا کنیم قلمرو افغانستان زمان شاه شجاع عبارت از نقشهٔ فعلی افغانستان به علاوه مناطق  پشتوننشین غرب دریای سند است که توسط خط دیورند بعدا از افغانستان جدا شدند. بنابرآن سرحدات فعلی افغانستان استمرار قلمروهای تأریخی آن بوده که نظر به مداخلات استعماری تغییر یافته است. این تغییر دلیل ایجاد یک مملکت تازه نبوده بلکه نتیجهٔ منطقی استمرار تأریخی آن میباشد.



درک ملت بودن: افغانستان 

 ۱. ملت چیست؟

 ملت مفهومی پیچیده است که با «دولت» (یک نهاد سیاسی با سرحدات و حاکمیت مشخص) یا «کشور» (یک قلمرو جغرافیائی) متمایز است. ملت در درجه اول گروه بزرگی از مردم است که با یک حس هویت مشترک، که اغلب مبتنی بر ترکیبی از موارد زیر است، به هم پیوند خورده اند:

    • تبار مشترک (واقعی یا فرضی): اعتقاد به تبار یا ریشه های قومی مشترک.

    • تأریخ مشترک: خاطرات، تجربیات، پیروزیها و آسیبهای جمعی.

    • فرهنگ: زبان، مذهب، آداب و رسوم، سنتها، ارزشها و هنرهای مشترک.

    • قلمرو: وابستگی به یک سرزمین جغرافیائی خاص.

    • آگاهی مشترک: شناخت متقابل بین اعضا ("احساس ما") و اغلب تمایل به خودمختاری سیاسی.

نکتۀ بسیار مهم: ملتها به صورت اجتماعی ساخته میشوند (همانطور که بندیکت اندرسون آنرا «جوامع خیالی» نامیده است). این پیوندها در طول زمان از طریق تجربیات مشترک، روایتها، نمادها، آموزش، رسانه ها و اغلب تلاشهای آگاهانه برای دولتسازی شکل میگیرند. هویت ملی سیال است و میتواند تکامل یابد.


 منابع نظریه ملت:

اندرسون، بندیکت. جوامع خیالی: تأملاتی در باب منشأ و گسترش ناسیونالیسم. (۱۹۸۳) - اثر برجسته در مورد ناسیونالیسم بعنوان یک پدیده مدرن و ساخته شده.

گلنر، ارنست. ملتها و ملیگرائی. (۱۹۸۳) - استدلال میکند که ملیگرائی از نیازهای جامعه صنعتی ناشی میشود.

هابسبام، اریک، و رنجر، ترنس (ویراستاران). اختراع سنت. (۱۹۸۳) - بررسی میکند که چگونه سنتها برای تقویت وحدت ملی ایجاد میشوند.

اسمیت، آنتونی دی. ریشه های قومی ملتها. (۱۹۸۶) - بر نقش هسته های قومی پیشآمدرن (" قومها ") در شکلگیری ملت تأکید میکند.


از کی تا حالا ما ملت افغان داریم؟

 تعیین تأریخ دقیق تولد «ملت افغان» بحث برانگیز است، زیرا این یک فرآیند است، نه یک رویداد. با این حال، میتوانیم مراحل کلیدی را شناسائی کنیم:

 ۱. مبانی پیشآمدرن (قرن ۱۸ - اوایل قرن ۱۹)

تأسیس امپراتوری درانی توسط احمدشاه درانی در سال ۱۷۴۷ نقطه شروع بسیار مهمی است. این امر یک نهاد سیاسی متمایز را با محوریت قبایل پشتون (بخصوص کنفدراسیون درانی) ایجاد کرد که بر سرزمینی تقریباً معادل افغانستان مدرن و بخشهائی از مناطق همسایه حکومت میکرد .

اصطلاح «افغان» به طور فزاینده ئی با این دولت و حاکمان/ رعایای پشتون مسلط آن پیوند خورد. نوعی حس هویت سیاسی متمایز مرتبط با این دولت، عمدتاً در میان نخبگان پشتون، شروع به ظهور کرد.

با این حال: این در درجه اول یک دولت سلسله ئی و تحت سلطه پشتونها بود، نه یک ملت مدرن که همه گروه های قومی متنوع خود (تاجیکها، هزاره ها، ازبکها و غیره) را بطور مساوی دربر بگیرد. وفاداری به قبیله، محل، مذهب (اسلام) یا پادشاه بود، نه یک «ملت افغان» واحد.

 ۲. ظهور ناسیونالیسم افغانی (اواخر قرن نوزدهم - اوایل قرن بیستم)

تجاوزات و رقابتهای «بازی بزرگ» بین بریتانیا و روسیه سبب تغییر سرحدات امپراتوری درانی گردید که در نتیجه مرزهای افغانستان کنونی از طریق معاهدات (مثلاًً خط دیورند ۱۸۹۳) تثبیت گردید و یک موجودیت ارضی تعریف شده ایجاد کرد که نیاز به انسجام داخلی در برابر تهدیدات خارجی داشت.

حاکمانی مانند عبدالرحمن خان (حکومت ۱۸۸۰-۱۹۰۱)، «امیر آهنین»، از نیروی بی رحمانه ئی برای متمرکز کردن دولت و گسترش کنترل آن بر مناطق قومی متنوع استفاده کردند و زمینه های اداری را، البته از طریق سرکوب، فراهم کردند.

امان الله خان (حکومت ۱۹۱۹-۱۹۲۹) جهش قابل توجهی را رقم زد. او پس از کسب استقلال کامل در سال ۱۹۱۹، نوسازی رادیکال و ملت سازی آشکار را آغاز کرد:

نمادهای معرفی شده:

    • پرچم ملی، سرود.

    • پشتو را در کنار دری تبلیغ کرد.

اصلاحاتی را با هدف ایجاد یک ملت متحد (آموزش، قوانین پوشش، تغییرات قانونی) اجرا کرد. به دنبال القای یک هویت فراقومی "افغانی" بود، اگرچه فرهنگ پشتون همچنان غالب بود. این دوره شاهد ظهور ایدئولوژی ناسیونالیسم افغانی بود که بطور فعال توسط دولت ترویج میشد.

 ۳. ادغام و رقابت (اواسط قرن بیستم - تاکنون)

حاکمان بعدی (ظاهرشاه، داؤد خان) پروژه های نوسازی دولتی و هویت ملی را ادامه دادند، که اغلب هنوزهم پشتون محور بودند. مفهوم «ملت افغان» که شامل همه قومیتهای درون مرزهای کشور میشود، در طول قرن بیستم پذیرش گسترده تری پیدا کرد. با این حال، پروژه ملت سازی دائماً مورد مناقشه و شکست قرار گرفته است:

    • هویتهای قومی، قبیله ئی و منطقه ئی قوی و پایدار.

    • دهه ها درگیری (تهاجم شوروی، جنگ داخلی، حکومت طالبان، مداخله ایالات متحده) که اغلب از اختلافات قومی سوءاستفاده میکرد.

    • توسعه نابرابر و نماینده گی سیاسی برای گروه های غیرپشتون.

    • ظهور هویتهای جایگزین (اسلام گرائی رادیکال، ناسیونالیسم قومی).


 نتیجه گیری در مورد ظهور

در حالیکه یک دولت متمایز افغان از سال ۱۷۴۷ وجود داشته است، مفهوم یک ملت متحد و فراگیر افغان - بعنوان یک هویت مشترک گسترده که جایگزین وفاداریهای قدیمیتر میشود - عمدتاً یک پدیده قرن بیستمی است که با تلاشهای متمرکز حاکمانی مانند عبدالرحمن خان و اصلاحات صریح ملیگرایانه امان الله خان بطور قابل توجهی پیشرفت کرد. این روند همچنان یک روند مداوم، مورد مناقشه و شکننده است. منابع:

منابع:

بارفیلد، توماس. افغانستان: تأریخ فرهنگی و سیاسی. (۲۰۱۰) - مروری جامع بر شکلگیری دولت و هویت ارائه میدهد.

حنیفی، شاه محمود. پیوند تأریخها در افغانستان: روابط بازار و تشکیل دولت در مرز استعماری. (۲۰۱۱) - بررسی تشکیل و هویت اولیه دولت.

کروز، رابرت دی. افغانستان مدرن: تأریخ یک ملت جهانی. (۲۰۱۵) - بر تلاشهای ملت سازی در قرن بیستم تمرکز دارد.

رشید، احمد. طالبان: اسلام ستیزه جو، نفت و بنیادگرائی در آسیای مرکزی. (۲۰۰۰) - چالشهای پیش روی ناسیونالیسم افغانی را مورد بحث قرار میدهد.

گرگوریان، وارطان. ظهور افغانستان مدرن: سیاست اصلاحات و نوسازی، ۱۸۸۰-۱۹۴۶. (۱۹۶۹) - اثر کلاسیک در مورد نوسازی/ملت سازی اولیه.



-------------

[1] خالق لعلزاد، پژوهشی در گسترهٔ تاریخ و جغرافیای افغانها و افغانستان،ٔ لندن، ماه مئ 2024 (با استفاده از کاپی پی دی اف کتاب که توسط نویسنده در دسترس قرار گرفته است.

[2] جورج فورستر، "یک سفر از بنگال به انگلستان از طریق قسمتهای شمال هندوستان، کشمیر، افغانستان و فارس به روسیه از طریق بحیرة کسپین، لندن، 1798م."

[3] مونت استوارت الفنستن:"گزارش پادشاهی کابل و توابع آن در تارتاری، فارس و هندوستان"، در دو جلد به زبان انگلیسی، چاپ لندن، 1842م

Mountstuart Elphinstonen “An Account of the Kingdom of Caubul and Its Dependencies

 in Persia, Tartary, and India, London, 1842.

[4]  مجیب رحیمی، مصاحبه با تلویزیون نور در گفتگوی بازدر سال ۲۰۱۱م

[5] پژوهشی در گسترهٔ تأریخ و جغرافیای افغانان و افغانستان، پروفیسور داکتر لعلزاد، لندن، مئ ۲۰۲۴.




Footer Layout Persian Footer with Noto Font