Menu with News Bar Below Repeating Banner

صفحه - داکتر نور احمد خالدی

داکتر نور احمد خالدی داکتر نور احمد خالدی

مردم هزاره افغانستان رابطهٔ مستقیم خونی با چنگیز خان دارند!

2026-08-21 14:13:32
محققان علم ژنیتیک یا زیست شناسی در سال 2003 محاسبه کردند که نزدیکترین جدِّ مشترکِ هر مرد هزاره افغانستان و پاکستان که نشانهٔ ژنیتیکی دی ان ای تبارِ مغولی (خوشهٔ ستاره C3) را حمل میکند، حدود ۱۰۰۰ سال پیش میزیسته است. چارچوبِ زمانی که تقریباً دقیقاً با دورۀ زنده گی خود چنگیزخان همخوانی دارد؛ که حدود سال ۱۱۶۲ متولد شد و در ۱۲۲۷ درگذشت، یعنی حدود ۸۰۰ سال پیش از این که این داستان در حال روایت شدن است. پژوهشهای دقیق ترِ بعدی تأیید کردند که هزاره ها این نشانِ خاصِ کروموزوم وای (y) را با فراوانیِ بیش از ۳۰٪ حمل میکنند.


قضیه از چه قرار است؟

جائی در کوهستانهای مرکزی افغانستان، تقریباً از هر سه مردی که ملاقات میکنید، به استناد کروموزوم وای (Y) خود، یکی از آنها نوادۀ مستقیم پدری یک مرد خاص است که نزدیک به ۸۰۰ سال پیش مرده است. نه یک نوادۀ نمادین، نه یک نوادۀ فرهنگی یا روحانی. بلکه یک خط بیولوژیکیِ بی وقفه و قابل ردیابی از پدر به پسر که هم اکنون در سلولهای زندۀ این کشور نشسته است؛ کشوری که جهان بیشتر در بستر جنگ از آن میشنود.

برای قرنها، مردم این منطقه به این باور بودند که نیاکانشان سربازان چنگیزخان، از یکی از هراس انگیزترین اردوهای تأریخ بشر، بودند که پس از فروپاشی یک امپراتوری، در کوهستانها و دره های مرکزی افغانستان رها شدند. با آنکه شواهد فزیکی حقیقت این افسانه ها را تصدیق میکردند مگر از نظر مؤرخان عدم موجودیت اسناد تأریخی این ادعاها را به عنوان افسانه های محلی میپنداشتند. سپس ژنتیک دانان واقعاً به جستوجو پرداختند و آنچه در کروموزوم وای (Y) مردم هزارۀ افغانستان یافتند، کاری کرد که به ندرت در ژنتیک نفوس رخ میدهد: یک افسانۀ شفاهی خاص را – که بیشتر محققان فرض میکردند اغراق آمیز است – به یکی از بحث برانگیزترین و از نظر علمی قابل دفاع ترین ادعاهای نسب مستقیم از یک شخصیت تأریخیِ نام دار در سراسر کرهٔ زمین تبدیل کرد. این داستان راز دی ان ای ۸۰۰ سالۀ هزاره های افغانستان است و اینکه علم تا چه اندازه به حل آن نزدیک شده است.

برای درک اهمیت این کشف، ابتدا باید بدانید چه چیزی افغانستان را در تأریخ ژنتیک بشر به مکانی عجیب و قابل توجه تبدیل کرده است. افغانستان دقیقاً در چهارراهی قرار دارد که آسیای مرکزی، جنوب آسیا، فلات ایران و جادۀ ابریشم باستانی همگی به صورت فیزیکی به هم برخورد میکنند. و این جغرافیا برای هزاران سال، این کشور را به یکی از پرترددترین راه های مهاجرت در کرهٔ زمین تبدیل کرده است. امپراتوریهای پارسی از آن عبور کردند و قرنها آنرا به قلمرو خود ضمیمه کردند. اردوهای اسکندر کبیر در قرن چهارم پیش از میلاد از آن گذشتند و شهرهای پادگانی را در آنچه آن زمان باختر نامیده میشد، بر جای گذاشتند؛ برخی از آنها به قدری دوام آوردند که در دره های کوهستانیِ دورافتاده، جوامعی با چشمها و موهایِ نسبتاً روشن زنده گی میکنند که قرنها گمانه زنی را دامن زد – هرچند هنوز بسیاری از آنها حل نشده و تنها به صورت ضعیف توسط ژنتیک دربارهٔ میراث پراکندۀ یونانی-باختری در نقاط دورافتادهٔ منطقه پشتیبانی میشود. مردمان ترک و آسیای مرکزی نیز برای قرنها پس از آن از گذرگاه های کوهستانی آن گذشتند و امتعه، زبان و ژنها را با هرکسی که در مسیر ملاقات میکردند، مبادله نمودند. قبایل هندو-آریائی نیز مدتها پیش از هر یک از این موجهای بعدی، در دره های دریا ای آن ساکن شده بودند و بستر عمیق زبانی و فرهنگی را در زیرِ همۀ آنچه بعداً آمد، تشکیل دادند. جوامع نورستانی که در برخی از دورافتاده ترین دره های شمالشرق کشور جای گرفته اند، سنتهای دینیِ پیشااسلامی و زبانهای متمایز خود را تا دوران مدرن حفظ کردند؛ زیرا به وسیلهٔ سلسله کوههای آن قدر دشوار از جمعیتهای اطراف جدا شده بودند که اردوها و حاکمان مناطق اطراف برای قرنها آنها را به حال خود رها کردند.

افغانستان، بعبارت دیگر، هرگز از نظر ژنتیکی ساده نبوده است. این کشور برای هزاران سال، یک موزائیک از مهاجرت انسان بوده است؛ دقیقاً همان نوع مکانی که انتظار میرود ژنتیک نفوس روزی چیز فوق العاده ای را در آن کشف کند.

و سپس در اوایل قرن سیزدهم، بزرگترین امپراتوری خشکی ای که جهان تا آن زمان دیده بود، وارد شد. و با خشونتی ویرانگر و مستند تأریخی وارد شد. در سال ۱۲۲۱ تقویم مشترک، اردوی مغول به رهبری چنگیزخان، شهر بامیان را در آنچه اکنون افغانستان مرکزی است، محاصره کرد؛ جائی که امروز صخره های بلندی که مجسمه های معروف بودا در آن قرار داشتند، قرار دارد. مجسمه های عظیمِ  سنگیِ قرن ششم که بیش از ۶۰۰ سال پیش از آمدن مغولان بر همین دره نظارت داشتند؛ پیش از آنکه خودشان در سال ۲۰۰۱ توسط طالبان نابود شوند – اقدامی برای پاک سازی فرهنگی که محکومیت جهانی را برانگیخت و به عنوان پژواکی تلخ از تأریخ طولانیِ فتح و فقدان در این منطقه باقی ماند. بر اساس چندین روایت تأریخی، یک تیرِ سرگردان در جریان آن محاصرۀ قرن سیزدهم، نواسهٔ محبوب چنگیزخان را کشت. و در تلافی، رهبر مغول دستور نابودی کامل شهر و کشتن هر موجود زنده ای در آنرا صادر کرد و به بامیان نام تأریخی هولناک «شهرِ غلغله» – شهرِ فریادها – را داد.

این افسانه نیست. این تأریخ ثبت شده است؛ در چندین وقایع نامۀ قرون وسطائی که لشکرکشی مغولان در منطقه را توصیف میکنند، همخوان است. اما آنچه پس از آن اتفاق افتاد، در فضائی بسیار مبهم تر میان سند تأریخی و روایت شفاهی قرار دارد.

بر اساس تأریخ شفاهی که قرنها توسط یک گروه قومی خاص در همان منطقه حفظ شده است، سربازان و مدیران مغول به ساده گی از آنجا عبور نکردند و نرفتند. تعداد قابل توجهی از آنها ماندند، ساکن شدند، با زنان محلی ازدواج کردند و پدران بنیانگذار نفوسی جدید شدند که سرانجام بنام «هزاره» معروف شدند – از کلمۀ دری «هزار»، که احتمالاً به ساختار واحدی نظامی اشاره دارد که مغولان سربازان خود را در آن سازماندهی میکردند. برای نزدیک به هشت قرن، مردم هزاره این روایتِ خاصِ خاستگاه را تقریباً بطور کامل از طریق شجره نامه های شفاهیِ خانوادگی، نسل به نسل، حمل کردند و اصرار داشتند که آنها نواده گان مستقیم سربازان خود چنگیزخان استند، تا حدِ خطهای نسبیِ مشخصی که به فرماندهان مغولیِ نام دار منسوب میشد.

مؤرخان خارجی این ادعا را برای مدتها با تردیدِ واقعی نگاه میکردند و درک دلیل آن آسان است. بسیاری از گروه های قومی در طول تأریخ، داستانهای اصیل سازیِ پرآوازه ای ساخته اند که خود را به فاتحان مشهور یا پادشاهان باستانی پیوند میدهد. و پیش از ژنتیک مدرن، هیچ راه مطمئنی برای جدا کردن یک خاطرۀ اجدادیِ واقعاً حفظ شده از یک افسانۀ چاپلوس آمیز وجود نداشت که به ساده گی در طول قرنها به تأریخ پذیرفته شدهٔ جامعه تبدیل شده بود.

امروزه جمعیت هزاره در سراسر جهان بین هفت تا هشت میلیون نفر تخمین زده میشود که بیش از سه و نیم میلیون نفر آنها در داخل افغانستان زنده گی میکنند و آنها را به سومین گروه قومی بزرگ کشور تبدیل میکند؛ همراه با جمعیتهای قابل توجهی در پاکستان همسایه و جوامع دور از وطن پراکنده در سراسر ایران، اروپا، استرالیا و آمریکای شمالی. از نظر ظاهری، هزاره ها دارای خصوصیات صورت و بدن آسیای شرقی-مغولی استند که آنها را از  همسایگان پشتون، تاجیک و ازبک خود جدا میکند؛ تفاوتی قابل دید که متأسفانه آنها را در طول تأریخ افغانستان، تا به امروز، هدف مکرر آزار و اذیتِ قومی و فرقه ای قرار داده است. دقیقاً به این دلیل که هویت قومیِ متمایز، سنت مذهبیِ عمدتاً شیعی در کشوری با اکثریت سنی، و ظاهرِ فیزیکیِ متفاوتشان آنها را به هدفی آسان و تکراری تبدیل کرده است.

این تأریخ طولانی و دردناکِ آزار، بخشی از دلیلِ وزنِ عاطفیِ این داستانِ ژنتیکی خاص برای خودِ جامعه است. این تنها یک پانوشتِ تأریخی جالب دربارهٔ فتح قرون وسطائی نیست. برای بسیاری از مردم هزاره، تأییدِ واقعیِ سنت شفاهیِ نیاکانشان توسط شواهد ژنتیکیِ محکم، به عنوان نوعی تأییدِ کوچک اما معنادار است.


مطالعات سال 2003

همین تمایزِ فیزیکی به تنهائی، پرسشِ نژادِ مغولی را برای نسلها در تخیلِ عمومی زنده نگه داشت؛ مدتها پیش از آنکه کسی بتواند آنرا به طور مستقیم آزمایش کند. نقطۀ عطفِ علمیِ واقعی در سال ۲۰۰۳ رخ داد، زمانی که تیم تحقیقاتی به رهبریِ ژنتیک دان تاتیانا زرژال و نویسندۀ ارشد کریس تایلر اسمیت1 ( Tatiana Zerjal and senior author Chris Tyler-Smith,)، مطالعه ایِ شاخص را در مجلۀ آمریکائی ژنتیک انسانی منتشر کردند با عنوانِ صریح «میراث ژنتیکی مغولان». این تیم، کروموزومهای  وای را – مواد ژنتیکی که منحصراً از پدر به پسر منتقل میشود – از بیش از ۲۱۰۰ مرد نمونه گیری شده از ۱۶ جمعیت مختلف در سراسر گسترهٔ وسیعی از آسیا، تقریباً از شمالشرق چین تا آناتولی، تجزیه و تحلیل کردند. آنچه یافتند، تقریباً در ظاهر غیرقابل باور بود: یک نشانِ ژنتیکیِ خاصِ کروموزوم وای که محققان آنرا «خوشۀ ستاره ای» نامیدند (چون شکل آن بر روی درختِ ژنتیکی ظاهر میشد)، در حدود ۸٪ از کل مردان نمونه گیری شده در این منطقۀ عظیم یافت شد. با تعمیم به جمعیت مدرنِ کل آسیا، این فراوانی چیزی شگفت آور را نشان میداد: اینکه در جائی در حدود ۱۶ میلیون مرد زنده در زمان انتشار مقاله، دقیقاً همین تبارِ پدریِ ژنتیکی را حمل میکردند. رقمی آن قدر بزرگ که اگر نمونه گیریِ مطالعه واقعاً نمایندۀ جمعیت گسترده تر بود، این کروموزوم وای یک مرد باستانی خاص را به یکی از گسترده ترین نیاهای منفردِ مستند در کل ژنتیک انسانی تبدیل میکرد.

با استفاده از نرخِ جهشِ کروموزوم وای به عنوان یک ساعتِ زیستی، و با مقایسۀ تعداد تغییرات ژنتیکیِ کوچکی که در میان مردانِ حمل کنندۀ این نشانِ مشترک انباشته شده بود، محققان محاسپه کردند که جدیدترین جدِّ مشترکِ هر مردی که تبارِ خوشۀ ستاره ای را حمل میکند، حدود ۱۰۰۰ سال پیش میزیسته است. چارچوبِ زمانی که تقریباً دقیقاً با دورۀ زنده گی خود چنگیزخان همخوانی دارد؛ که حدود سال ۱۱۶۲ متولد شد و در ۱۲۲۷ درگذشت، یعنی حدود ۸۰۰ سال پیش از این که این داستان در حال روایت شدن است.

وقتی محققان نقشۀ جغرافیائیِ دقیقِ حضورِ این خوشۀ ستاره ای را ترسیم کردند، الگو تقریباً در دقت خود هولناک بود. پراگندگی این تبار، مرزهای تأریخیِ واقعیِ امپراتوری مغول را درست در لحظۀ مرگ چنگیزخان دنبال میکرد و با قلمروهای تحت کنترلِ جانشینانِ مستقیم او با دقتی شگفت آور مطابقت داشت؛ مرزی که نه توسط نقشه نگاران مدرن، بلکه توسط دی ان ای مردانی ترسیم شده است که به طور تصادفی در دو سوی مرزی زنده گی میکردند که نزدیک به هشت قرن پیش از گسترش بازمانده است. به طور قابل توجه، یک استثنای جغرافیائیِ آشکار در این الگویِ غیرمنتظره وجود داشت: جمعیتی که به خوبی خارج از هستۀ تأریخیِ امپراتوری مغول زنده گی میکرد، اما با این حال، خوشۀ ستاره ای را با فراوانیِ فوق العاده ای بالا حمل میکرد. آن جمعیت، هزاره های افغانستان و پاکستانِ بودند.

پژوهشهای دقیق ترِ بعدی تأیید کردند که هزاره ها این نشانِ خاصِ کروموزوم وای را با فراوانیِ بیش از ۳۰٪ حمل میکنند؛ یکی از بالاترین غلظتهای ثبت شده در هر نقطۀ زمین، که حتی با فراوانیِ یافت شده در میان برخی از جمعیتهای داخل خود مغولستان برابری میکند یا از آن فراتر میرود. برای جامعه ای که سنتِ شفاهیِ آن برای نزدیک به هشت قرن بر یک ادعایِ خاص و نام دار از تبارِ مستقیمِ پدری از سربازانِ مغول اصرار داشت، این تا حد امکان به تأییدِ علمی نزدیک بود که ژنتیک جمعیت واقعاً میتواند ارائه دهد.

تیم زرژال یک قدم فراتر رفت و در واقع تلاش کرد تا مشخص کند که این تبارِ خاصِ کروموزوم وای در ابتدا به احتمال زیاد متعلق به چه کسی بوده است. از آنجا که هیچ بقایایِ فیزیکیِ تأییدشده ای از خود چنگیزخان بازیابی یا آزمایش علمی نشده است – محل دقیقِ آرامگاه او تا به امروز عمداً ناشناخته باقی مانده، رازی که گفته میشود طبق سنتِ مغول در زمان مرگش عمداً محافظت شده تا از هرگز برهم خوردنِ آرامگاهش جلوگیری شود – محققان به جای آن، بر منطقِ تأریخی و ژنتیکِ جمعیتِ تطبیقی تکیه کردند. تعداد کمی از مردان در هزار سال اخیرِ تأریخِ ثبت شده به سلطۀ تولیدمثلیِ نزدیک به سلسلۀ سلطنتیِ مغول که توسط چنگیزخان بنیانگذاری شد، دست یافته اند؛ پسران و نواسه هایش بر بخشهای عظیمی از آسیا برای نسلها حکومت کردند، هر یک حرم سراهای بزرگی داشتند و فرزندانِ بیشماری را پدر شدند که خودشان هم قدرتِ سیاسی و هم – از همه مهم تر – همان کروموزوم وای را به ارث بردند.

با توجه به همخوانیِ فوق العادۀ نزدیک بین پراگندگی جغرافیائیِ خوشۀ ستاره ای، سنِ تخمینیِ آن، و موفقیتِ تولیدمثلیِ مستندِ خطِ سلطنتیِ مغول، تیم تحقیقاتی نتیجه گیری کرد که محتمل ترین توضیح این است که خود چنگیزخان، یا یکی از بستگانِ نزدیکِ خطِ مردانه در فاصلۀ یک یا دو نسل از او، دقیقاً همین کروموزوم وای را حمل میکرده است و اینکه نوادگان او که در سراسر امپراتوریِ گسترده ای در بیشترِ آسیا مورد لطف و قدرت قرار گرفتند، به ساده گی همگان را با حاشیه ای تقریباً بی سابقه از نظر تولیدمثل پشت سر گذاشتند.


مطالعات سال 2018

اما علم، علم است و این یافتۀ چشمگیر و اکنون به طور گسترده ای مورد استناد، به ساده گی برای دو دهۀ بعد بی سؤال باقی نماند. در سال ۲۰۱۸، تیمِ تحقیقاتی به رهبریِ ژنتیک دان لانهای2، با استفاده از یک مجموعه دادۀ به مراتب بزرگتر، کل پرسش را بازنگری کرد و حجمِ کلِ نمونه را به بیش از ۱۸۰۰۰ کروموزوم وای گسترش داد، از جمله بسیاری از توالیهای کاملِ کروموزوم به جای نشانگرهای ژنتیکیِ محدودتری که در سال ۲۰۰۳ در دسترس بودند؛ جهشی تکنولوژیکی که در زمان انتشارِ مطالعۀ اصلی، در مقیاسِ مورد نیاز، نه مقرون به صرفه بود و نه عملی.

این پژوهشِ پیگیرِ دقیق تر، پالایشِ مهمی از داستانِ اصلی ارائه داد؛ پالایشی که علمِ مسئولانه باید آنرا در بر گیرد، نه اینکه برای روایتیِ تمیزتر، از آن چشم پوشی کند. تیم لانهای استدلال کرد که گستردگیِ قابل توجهِ جغرافیائیِ خوشۀ ستاره ای در سراسر آسیا، در واقع میراثیِ واقعی از فتوحاتِ مغول است، اما نه لزوماً به این دلیل که چنگیزخان و نوادگانِ مستقیمِ سلطنتیِ او از طریق سیستمِ حرمِ به طورِ منحصربه فردِ مسلط، همگان را پشت سر گذاشتند. در عوض، آنها پیشنهاد کردند که ممکن است این تبارِ کروموزوم ایگرگ به ساده گی در میان سربازان و مدیرانِ معمولیِ مغول رایج بوده باشد؛ جمعیتی که خود در جریان فتوحاتِ مغول به سرعت و به شکلِ خشونت آمیزی در سراسر بخشِ عظیمی از آسیا گسترش یافتند و یک تبارِ پدریِ از پیشِ موجود را با خود حمل میکردند. در هردو نسخۀ داستان، رویدادِ تأریخیِ زیربنائیِ مسئولِ گسترشِ این نشانِ ژنتیکی یکسان باقی میماند: فتوحاتِ مغول در قرن سیزدهم. چیزی که واقعاً محلِ بحث است، این است که آیا کلِ سیگنال به یک فردِ خاص و نوادگانِ مستقیمِ خطِ مردانۀ او برمی گردد، یا به جمعیتِ گسترده تری از سربازانِ مغول که اتفاقاً تبارِ پدریِ مشابهی با رهبری خود داشتند، پیش از آنکه فتوحات حتی آغاز شود.

و سپس، به طورِ قابل توجه، داستان مستقیم ترین پیچشِ خود را برداشت و از استنباطِ آماری به چیزی نزدیک به تأییدِ فیزیکیِ مستقیم در تحقیقاتی حرکت کرد که فقط به تازگی به انجام رسیده است.

محققانی که بر روی گورستانهای باستانی در قزاقستان مرتبط با «اردوی زرین» Golden Horde  – دولتِ تأسیس شده توسط مغولان که نسلها پس از مرگ چنگیزخان بر بخشِ زیادی از استپهای اوراسیا حکومت کرد – کار میکردند، دی ان ایِ باستانی را مستقیماً از بقایایِ انسانیِ بازیابی شده از چندین مقبره که از طریقِ سنتِ محلی به نوادگانِ نام دارِ چنگیزخان، از جمله پسرش جوجی، مرتبط بودند، استخراج و توالی یابی کردند. و بنا بر افسانۀ محلی، خودِ دخترِ جوجی. این تیم که با همکارانِ ژاپنی که فرایندِ ظریفِ استخراجِ مواد ژنتیکیِ قابل استفاده از بقایایِ اسکلتی که حدود هفت قرن در این مقبره ها قرار داشتند را رهبری میکردند، دی ان ایِ باستانی را از چهار فرد در مجموع بازیابی کردند: سه مرد و یک زن، هر کدام از یکی از این مقبره هایِ مهمِ تأریخی گرفته شده اند.

وقتی محققان کروموزومهای وای حفظ شده در این بقایایِ اسکلتیِ چندقرنه را تجزیه و تحلیل کردند، دریافتند که سه فردِ مذکرِ جداگانه که در مقبره های مختلف دفن شده اند، اما همگی از طریق سنتِ سلطنتیِ اردوی زرین به هم مرتبط استند، دقیقاً همان تبارِ پدری را به اشتراک میگذارند. به طورِ خاص، همان تبارِ C3-خوشۀ ستاره ای که نخستین بار در سال ۲۰۰۳ به عنوان نشانِ احتمالیِ خانوادۀ چنگیزخان شناسائی شده بود. نیایِ ژنومیِ گسترده تر آنها همچنین وابستگیِ ژنتیکیِ واضح و غیرقابل انکاری را با جمعیتهای قرون وسطائی از خودِ فلاتِ مغولستان نشان داد که به طورِ بیشتری خاستگاهِ اصیلِ مغولی آنها را تأیید میکرد.

این نشان دهندۀ برخی از مستقیم ترین شواهدِ دی ان ایِ باستانیِ جمع آوری شده تاکنون است که یک اسکلتِ واقعیِ حفاری شده – به جای یک استنباطِ صرفاً آماری از جمعیتهای زندۀ پراکنده در سراسر آسیای مدرن – را به نشانِ ژنتیکیِ خاصی که مدتها مظنون به تعلق به خونِ سلطنتیِ مغول بود، مرتبط میکند. این نمیتواند و نمیتواند به طورِ قطعی ثابت کند که این تبار دقیقاً از خود چنگیزخان سرچشمه گرفته است، نه از یک عمو، برادر، یا یکی دیگر از بستگانِ نزدیکِ مرد که اتفاقاً تبارِ پدریِ او را به اشتراک میگذاشته است. اما به طورِ معناداری، این فرضیه را تقویت میکند که این کروموزوم ایگرگِ خاص واقعاً به خانوادۀ سلطنتیِ مغول تعلق داشته است – نه به سربازانِ مغول به طورِ کلی – و وزنِ فیزیکیِ واقعی را به نظریه ای میافزاید که تا همین اواخر کاملاًً بر مدل سازیِ آماریِ مردانِ زندۀ پراکنده در سراسر آسیای مدرن استوار بود.

شایسته است در اینجا صادق باشیم و دقیقاً مشخص کنیم که این تحقیق چه ادعاهائی میتواند و چه ادعاهائی نمیتواند داشته باشد، زیرا گزارش گریِ علمیِ مسئولانه مدیونِ مخاطب خود است که این تمایز را به وضوح بیان کند.

آنچه شواهدِ ژنتیکی به طورِ قوی از آن پشتیبانی میکند، این است که مردمِ هزارۀ افغانستان یک تبارِ کروموزوم وای را با فراوانیِ به طورِ قابل توجهی بالا حمل میکنند؛ تبارِ که تقریباً هزار سال قدمت دارد و الگویِ جغرافیائی و تأریخیِ آن به طورِ قابل توجهی با دورۀ زمانی و قلمروِ امپراتوریِ مغول همخوانی دارد.

آنچه تا حدودی کمتر قطعی است – و همچنان در میانِ ژنتیک دانانِ جمعیت به طورِ فعال مورد بحث است – این است که آیا هر مردِ هزارۀ حمل کنندۀ این تبار، به طورِ خاص و انحصاری از خونِ شخصیِ خودِ چنگیزخان تبار میبرد، در مقابل اینکه به طورِ گسترده تر از جمعیتِ سربازان و حاکمان مغولی که پس از لشکرکشیِ بامیان در منطقه ساکن شدند، تبار ببرد؛ برخی از آنها ممکن است تبارِ پدریِ مشابهی با خانوادۀ چنگیزخان داشته باشند، بدون اینکه اصلاً نوادگانِ مستقیمِ شخصی او باشند.

همچنین یک شکافِ مهمِ دیگر در تحقیقات وجود دارد که یک بررسیِ جامعِ سال ۲۰۱۹ از ژنتیکِ جمعیتِ هزاره به طورِ خاص به آن اشاره کرد: بیشترِ کارهایِ ژنتیکیِ انجام شده بر روی هزاره ها تاکنون به طورِ محدود بر کروموزوم وای و دی ان ایِ میتوکندریائی متمرکز بوده است، یعنی خطوطِ پدری و مادری که به طورِ مجزا در نظر گرفته شده اند، در حالی که یک تحلیلِ کامل و دقیقِ اتوزومال – نوعی که کلِ ژنومِ به ارث برده شده از هردو والد را با هم بررسی میکند و میتواند دقیقاً اندازه گیری کند که چند درصد از کلِ نیایِ هزاره ها واقعاً شرق آسیائی است در مقابل آسیایِ مرکزی در مقابل جنوبِ آسیا – هنوز به طورِ جامع تکمیل نشده است. به عبارتِ ساده، شواهدِ کروموزوم وای برای یک پیوندِ پدریِ باستانیِ مغولیِ واقعی و خاص، واقعاً قوی و تا حد امکان قانع کننده است که این نوعِ ژنتیکِ تأریخی میتواند باشد. تصویرِ کامل از اینکه دقیقاً چه مقدار از ژنومِ گسترده ترِ هزاره، فراتر از فقط آن خطِ پدریِ واحد، به نیایِ مغولی برمی گردد، در مقابلِ بسیاری از جمعیتهای دیگر که در طول هزاران سال تأریخ از همان گوشه از افغانستان عبور کرده و در آن ساکن شده اند، همچنان یک پرسشِ باز و به طورِ فعالِ مورد مطالعه است.

مهندسیِ گذار؛ راهکارهای عملی برای استقرارِ «ناسیونالیسم مدنی» و خروج از بحرانِ هویت

2026-08-21 13:54:25
فصل پایانی کتاب "بحران هویت نسل تاجیک در افغانستان معاصر: ریشه ها، روایتها و پیآمدها"

عنوان فرعی: از «شعارِ دیوِ پشتون» تا «سقوط از آسمانِ کابل»


نویسنده: دوکتور نوراحمد خالدی

ناشر: انجمن تأریخ افغانستان

چرخهٔ معیوب بحران هویت


برای عبور از چرخهٔ معیوبِ بحرانِ هویت، پاتریمونیالیسمِ قومی و تناقضاتِ برخاسته از ناسیونالیسمِ قومی، نمیتوان صرفاً به توصیه های اخلاقی یا شعارهای وحدت طلبانه اکتفا کرد. بر اساس چارچوب نظریِ تحقیق — به ویژه ضرورتِ گذار از ساختارهای سنتیِ قبیله ای و قومی به »ناسیونالیسم مدنی «(Civic Nationalism) و ایجادِ «جامعهٔ تصوریِ فراگیر» (بندیکت اندرسون) — راهکارهای عملیاتی و مشخص در سه حوزهٔ کلیدیِ نظام آموزشی، رسانه های ملی و مدلهای حکمرانی به شرح زیر پیشنهاد میگردد:

۱. اصلاحِ بنیادینِ نظام آموزشی و کتبِ درسی (پروژهٔ «دیوزدائی» و ساختِ ملتِ تصوری)

در نظریهٔ ساخت گرائی، هویت ملی یک سازهٔ ذهنی است که از طریق نهادهای مدرن به ویژه آموزش و پرورش بازتولید میشود. نظام آموزشی افغانستان در دهه های گذشته، ناخواسته یا آگاهانه به کارخانهٔ تولیدِ «دیگری سازی» و روایتهای انحصاری تبدیل شده بود. راهکارهای عملی برای اصلاح این حوزه عبارتند از:

تدوینِ تأریخِ همه شمول و گرایش زدائی: بازنویسی کتب درسی تأریخ به گونه ای که هیچ قوم یا تباری به عنوان «فاتح مطلق» یا «مغلوب مطلق» تصویر نشود. تأریخ افغانستان باید به عنوان روایتِ زیستِ مشترک، رنجها و دستآوردهایِ تمامی اقوام (پشتون، تاجیک، هزاره، ازبک و...) تدوین شود تا نسل جوان بداند که تمدن این سرزمین محصول خشت روی خشت گذاشتنِ همهٔ ساکنان آن است.

رسمیت زدائی از تفوق طلبیهای زبانی در مکاتب: تقویت آموزش دوزبانه (پشتو و دری) در سراسر کشور به عنوان یک فرصت فرهنگی، نه یک ابزار تحمیل. آموزش زبانهای ملی به عنوان پلهای ارتباطی، نه دیوارهای جدائی، و ارتقای جایگاه سایر زبانهای بومی (ازبکی، ترکمنی، بلوچی، پشه یی و...) در مناطق مختص به خود.

آموزشِ باشندهیِ مدرن به جای هویتهای ایلی: گنجاندن سرفصلهای آموزشیِ مستقل پیرامون «حقوق و تکالیف باشندهی»، «تساهل قومی»، و «اصول دموکراسی مبتنی بر قانون عام» در نصاب مکاتب، تا کودکان از همان ابتدا بیاموزند که تعلق ملی بر تعلق تباری تقدم دارد.

۲. اصلاحِ رسانه هایِ ملی و پایان دادن به «فارسیسمِ افراطی» و «پشتون هراسی»

رسانه ها ابزار اصلی سرمایه داری چاپی و دیجیتال در شکل دهی به «جامعهٔ تصوری» استند. برای مقابله با گفتمانهای تفرقه افکن (اعم از فارسیسمِ انحصارطلب و پشتون هراسیِ سیاسی):

تدوین منشور اخلاق رسانه ای ملی: ایجاد یک نهاد نظارتیِ مستقل و حرفه ای (عاری از نفوذ شبکه های قومی و تنظیمی) برای رصد و پالایش محتوای رسانه ها، شبکه های اجتماعی و تریبونهای رسمی تا از ترویج واژگانِ تحقیرآمیز، دیگرسازی و نفرت پراکنی قومی جلوگیری شود.

پرهیز از انحصارگرائی زبانی در رسانه های دولتی: رسانه ملی (رادیو تلویزیون ملی) باید بازتاب دهندهٔ دقیقِ کثرت زبانی و فرهنگی کشور باشد و با توزیع عادلانهٔ برنامه ها به زبانهای دری و پشتو (و سایر زبانهای محلی)، احساس تعلقِ همگانی را تقویت کند.

مقابله با مهندسی فرهنگی فرامرزی : آگاه سازی نسل جوان از پروژه های رسانه ایِ جهت دارِ برون مرزی (چه در قالب فارسیسمِ انحصارگر و چه سایر جریانهای واگرا) که تلاش دارند هویتهای محلی و ملی را در راستای منافع ژئوپلیتیک خود هضم یا تخریب کنند.

۳. اصلاحِ ساختارِ حکمرانی: گذار از «پاتریمونیالیسمِ قومی» به «شایسته سالاریِ مدنی»

ریشهٔ اصلی بحرانهای سیاسی و انتخاباتی در افغانستان، تبدیل دولت به «ملک شخصی و غنیمت جنگی» (پاتریمونیالیسم قومی) بوده است. برای بازگرداندن مشروعیت به ساختار سیاسی و اجرای مدل ناسیونالیسم مدنی:

تأسیس نظام اداری و قضائیِ مستقل از قومیت: ایجاد یک کمیسیون ملیِ شایسته سالاری برای استخدام، تقرر و ارتقای کارمندان دولت بر اساس تخصص، تعهد به قانون و کفایت، نه بر اساس تمایلات سیاسی و حزبی، سفارش سران قومی، سهمیه بندیهای پشت پرده یا وفاداریهای شبکه ای.

نظام اداری دولتی باید غیر سیاسی و در خدمت مردم باشد در حالیکه پروگرامها و پالیسیهای دولت بر سر اقتدار را اجرأ مینماید.

تمرکززدائیِ اداری و مدیریت محلی (غیرمتمرکزسازیِ عادلانه): برای کاهش اضطرابِ سیاسیِ اقوام از «حذف شدن در مرکز»، پیشنهاد میشود انتخاباتی شدنِ شوراهای ولایتی، تقویت اختیارات مدیران محلی در توسعه اقتصادی و فرهنگیِ بومی، و توزیع عادلانهٔ بودجه های ملی بر اساس شاخصهای دموگرافیک و توسعه نیافتگی اجرا شود؛ مدنی ترین راهکار که بدون افتادن در دام فدرالیسمِ تجزیه طلبانه، حس مشارکت واقعی را ایجاد میکند.

نهادینه سازی قانون عام به جای عرف قبیله: تقویت ساختارهای عدلی و قضائی به گونه ای که هیچ مقام، رهبر تنظیمی یا متنفذ قومی نتواند بالاتر از قانون بایستد. قانون باید داور نهائی در توزیع منابع، حل منازعات و تضمین حقوق فردی و جمعی باشندهان باشد.


نتیجه گیری راهبردی:

جایگزینیِ مدلِ «ناسیونالیسم مدنی» به جای قوم گرائی، به معنای نادیده گرفتن تنوع قومی نیست؛ بلکه به معنای ایجاد یک چترِ حقوقی و سیاسیِ فراگیر است که در آن، هر باشنده (فارغ از اینکه پشتون، تاجیک، هزاره یا ازبک باشد) به دلیل «انسان و باشنده بودن» از حقوق برابر برخوردار است. تا زمانی که نخبگان سیاسی و جامعهٔ ما از منطقِ «ارباب رعیتی و سهم خواهیِ تباری» عبور نکنند و به قواعدِ خشک و بی طرفِ «دولتِ مبتنی بر قانون» تن ندهند، هیچ اصلاحِ ساختاری به سرانجام نخواهد رسید. گذار به ناسیونالیسم مدنی، بهای سنگینی دارد، اما تنها بلیتِ نجاتِ افغانستان از گردابِ فروپاشی و بحران هویت است.


فصل چهاردهم

بازخوانیِ بحرانِ هویت و چشم اندازِ گذار به ملتِ باشنده

نتیجه گیری:

این پژوهش با پرسش از چرائیِ شکلگیری «بحران هویت در میان نسل جوان تاجیک» آغاز شد و کوشید تا با عبور از احساسات و روایتهای قوم گرایانه، ریشه های ساختاری، گفتمانی و سیاسی این پدیده را واکاوی کند. دستآوردهای کلیدی این تحقیق در قالب گزاره های تحلیل محور زیر قابل مرور است:

۱. اصالتِ هویت ملی و بطلانِ روایتِ «تحمیلی بودن»

پیوستگی تأریخی دولت: اسناد معتبر تأریخی و سفرنامه ها نشان میدهند که نام و جغرافیای سیاسی «افغانستان» به عنوان یک واحد مستقل، محصولِ مهندسی استعمار نبوده، بلکه ریشه در تحولات درونی سدۀ هجدهم تقویم مشترک (از عصر هوتکیان تا دولت درانی) دارد.

هویتِ حقوقیِ «افغان»: واژه «افغان» در قانون اساسی نظام جمهوری (ماده چهارم)، نه یک برچسپ قومی، بلکه شناسهٔ حقوقیِ تابعیت و تعلق سرزمینی برای تمامی اقوام (پشتون، تاجیک، هزاره، ازبک و...) بوده است. بنابراین، انکار این هویت به بهانۀ قومیت، تیشه به ریشهٔ همزیستی مشترک میزند.

۲. پاتریمونیالیسمِ قومی و تناقضِ نخبگان

قوم گرائی ابزاری: تحلیل رفتار سیاسی نخبگان تاجیک نشان میدهد که طرح شعارهائی نظیر «ما هنوز ملت نشده ایم» یا انکار هویت ملی، ریشه در واقعیتهای جامعه شناختی ندارد؛ بلکه واکنشی است به از دست دادنِ کنترل بر انحصار منابع قدرت و ثروت در ساختار پاتریمونیالیسمِ قومی.

تناقض در قدرت و مخالف خوانی: همان نخبگانی که در دوران جمهوریت کلیدی ترین مناصب امنیتی و دولتی را در اختیار داشتند، پس از ناکامی در آوردگاه های دموکراتیک، به جای بازنگری در استراتژیهای خود، کل مشروعیتِ نظام و قانون اساسی را زیر سؤال بردند.

۳. ناهماهنگیِ شناختی و اتوپیایِ «خراسان طلبی»

فرار از واقعیت دموگرافیک: داده های احصائیوی و نتایج چهار دوره انتخابات ریاست جمهوری اثبات کرد که پشتونها اکثریت دموگرافیک کشور را تشکیل میدهند و پیروزی نامزدهای این قوم یک روند ریاضیِ طبیعی در نظام مبتنی بر رأی بوده است.

پناه بردن به سراب: نخبگان شکست خورده برای توجیه ناکامیهای خود در برابر این واقعیت، به بازآفرینیِ یک «اتوپیای تأریخی» (خراسان طلبی) و پیوند زدن خود به گفتمانِ «فارسیسمِ فرامرزی» روی آوردند؛ روشی که نسل جوان را به جای مشارکت مدنی، به سوی بیگانگی و سرخوردگی هدایت کرد.

۴. روندِ فروپاشی و تراژدیِ میدان هوائی

از شعار تا بحران: پروژۀ «دیوزدائی از دیگری» و ترویج پشتون هراسی توسط تریبونهای سیاسی، ذهنیت نسل جوان را در یک بن بست اگزیستانسیال قرار داد.

خلأ نهادی: نافرمانیهای مدنی مدیران و تبدیل نهادهای دولتی به سنگرهای قومی، سیستم را از درون فلج کرد. فاجعۀ میدان هوائی کابل در آگست ۲۰۲۱، نمودِ عینیِ جوانی بود که قربانیِ «ترسِ ساخته شده و وعده های پوچ رهبران خود» شده بود.


راهکار نهائی: عبور از قبیله و تبار به سوی «باشندهی»

مسئلۀ اصلی افغانستان نه در تضادِ نژادی، بلکه در ضعفِ ساختارهای دموکراتیک و فرهنگ سیاسیِ حاکم نهفته است. برون رفت از این چرخه معیوب، مستلزم تحقق این اصول است:

تفکیک هویت سیاسی از هویت فرهنگی: پذیرش «افغان» به عنوان چتر حقوقیِ باشندهی و پاسداری از تنوع زبانی و فرهنگی (از جمله اصالت زبان دری و پشتو).

پذیرش واقعیتهای دموگرافیک و تعهد به قانون: تن دادن به قواعد بازی دموکراتیک، شایسته سالاری و توزیع عادلانه فرصتها.

رهائی روشنفکران از دام اسطوره های افراطی: بازگشت نخبگان و نسل جوان به واقعیتهای عینیِ زیست بوم مشترک، به جای پناه بردن به توهماتِ ژئوپلیتیک برون مرزی.

سخن پایانی: بحران هویت نسل تاجیک، گواهی بر شکستِ پروژهٔ قوم گرائی ابزاری است. این تراژدی تنها زمانی به پایان میرسد که جامعه و نخبگان آن بپذیرند که بقا و توسعه در این سرزمین، نه از مسیرِ «حذف دیگری» و نه از راهِ «گدائی نام از بیرون»، بلکه از گذرگاهِ دشوار اما رهائی بخشِ قانون عام، عدالت توزیعی و باشندهی برابر میسر خواهد شد.

عصر طلائی ثبات سیاسی

2026-07-17 02:22:18
 سقوطی که افغانستان را در کام آشوب فروبرد

در ۲۶ سرطان ۱۳۵۲ شمسی (۱۷ جولای ۱۹۷۳)، سردار محمد داوود خان، پسرعمو و صدراعظم اسبق پادشاه، با یک کودتای نظامی به سلطنت چهل سالهٔ محمد ظاهر شاه پایان داد و جمهوری را در افغانستان اعلام کرد. این رویداد، که در ظاهر یک انتقال آرام و بدون خونریزی بنظر میرسید, در واقع «نقطهٔ آغاز بی ثباتیهای سیاسی دهه های بعدی در افغانستان» شد. چهل و نُه سال ثبات نسبی در یک روز فرو ریخت و مسیری از جنگهای داخلی، اشغال خارجی و افراطگرائی را گشود که تا امروز نیز ادامه دارد.


اول: عصر ظاهر شاه؛ ثباتی که به بهای دموکراسیِ ناقص خریداری شد

محمد ظاهر شاه که در سن نوزده سالگی پس از ترور پدرش محمد نادر شاه به سلطنت رسید, بمدت چهل سال بر افغانستان حکومت کرد. این دوران طولانیترین دورهٔ سلطنت در تأریخ معاصر افغانستان است و از سوی بسیاری از مردم بعنوان «طلائی ترین، آرام ترین و بهترین دوران تأریخ افغانستان» یاد میشود. اما این ثبات، حاصل چه تدبیری بود و چه بهائی داشت؟


۱.۱. سیاست حکمرانی؛ گامهای محتاطانه به سوی مشروطه

ظاهر شاه پس از رسیدن به سلطنت، به دلیل جوانی و ناآشنائی با امور حکومتی، برای نزدیک به دو دهه در پشت صحنه باقی ماند. ادارهٔ کشور عملاً در دست عموهای توانمند او، بویژه صدراعظمان خاندانی، قرار داشت. این الگوی حکمرانی، استراتژی محتاطانه ئی را رقم زد که هدف آن، پیشگیری از تکرار سرنوشت امان الله خان و جلوگیری از واکنش شدید نیروهای محافظه کار بود. بعبارت دیگر، ثبات، بر محورِ کندی و تدریج در تغییرات تعریف میشد.

اوج این تحول محتاطانه، تصویب قانون اساسی ۱۳۴۳ (۱۹۶۴) بود. این قانون، که افغانستان را به یک «پادشاهی مشروطه» تبدیل کرد، نظامی سه قوه (مجریه، مقننه و قضائیه) ایجاد نمود و برای نخستین بار، اعضای خاندان سلطنتی را از تصدی مناصب کلیدی اجرائی (به جز پادشاهی) منع کرد. این گام، اگرچه در جهت دموکراسی خواهی برداشته شد، اما عملاً یک خلأ قدرت را در سطح صدارت و وزارتخانه ها ایجاد کرد که نیروهای سیاسی آمادهٔ پر کردن آن نبودند.


۱.۲. "دههٔ دموکراسی" (۱۳۴۲-۱۳۵۲): دستآوردها و آسیبها

دورهٔ ۱۹۶۳ تا ۱۹۷۳، موسوم به «دههٔ دموکراسی»، با روی کار آمدن صدراعظمان غیرخاندانی (مانند داکتر محمد یوسف، محمدهاشم میوندوال، نوراحمد اعتمادی، داکتر عبدالظاهر و محمد موسی شفیق) آغاز شد. این دهه، شاهد تحولات چشمگیری بود:

دستآوردها

    • آزادیهای سیاسی و مطبوعاتی؛

    • ظهور ده ها حزب و نشریهٔ سیاسی مستقل (از چپ تا راست افراطی)؛

    • مشارکت نسبی زنان در عرصه های اجتماعی و آموزشی؛

    • توسعهٔ زیرساختها و تأسیس نهادهای آموزشی مدرن.

آسیبها و شکستها:

    • هرجومرج و بیثباتی سیاسی ناشی از فعالیت گروههای تندرو و اعتصابات مکرر محصلان و متعلمان و کارگران؛

    • ناتوانی حکومتهای متعدد در مدیریت اقتصادی و رفع فقر گسترده؛

    • ایجاد فضای قطبی و ایدئولوژیک میان نیروهای چپ (خلق و پرچم، شعلهٔ جاوید)، راست اسلامی و ملیگرایان؛

    • شکاف عمیق میان ارزشهای سنتی جامعه و مدرنیتهٔ وارداتی.

با وجود این مشکلات، «دههٔ دموکراسی» یک تجربهٔ ارزشمند و بینظیر در تأریخ سیاسی افغانستان محسوب میشود. مردم برای نخستینبار، طعم آزادی بیان، نقد قدرت و مشارکت سیاسی را چشیدند. اما این نظام نوپا، آنقدر شکننده بود که نتوانست در برابر نخستین ضربات جدی تاب بیآورد.


دوم: کودتای ۲۶ سرطان؛ پایان یک نظام، آغاز یک فاجعه

در ۲۶ سرطان ۱۳۵۲، سردار محمد داوود خان، صدراعظم پیشین و پسرعموی شاه، با همکاری افسران نظامی و حمایت جریانهای چپگرا (به ویژه جناح پرچم حزب دموکراتیک خلق افغانستان)، کودتای بدون خونریزی را علیه نظام سلطنتی رهبری کرد. ظاهر شاه که برای معالجه در ایتالیا به سر میبرد، از سلطنت خلع شد و عملاً تبعید گردید. داوود خان با لغو قانون اساسی، خود را نخستین رئیسجمهور افغانستان اعلام کرد و نظام سیاسی کشور را به «جمهوری» تغییر داد.


۲.۱. عواقب فوری کودتا؛ فروپاشی مشروعیت و تمرکز قدرت

کودتای ۲۶ سرطان، در کوتاه مدت، چندین پیآمد فوری و ویرانگر به همراه داشت:

    • پایان یک نظام مشروع ۲۲۶ ساله: این کودتا، به عمر سلطنت ۲۲۶ سالهٔ افغانستان (از زمان احمد شاه درانی) پایان داد.

    • تغییر مسیر قانونی قدرت: برای نخستین بار در تأریخ معاصر، انتقال قدرت نه از طریق مکانیزمهای قانونی و مشروع، بلکه از طریق زور و کودتای نظامی صورت گرفت.

    • تمرکز قدرت در یک فرد: داوود خان با لغو قانون اساسی، عملاً یک «دیکتاتوری فردی» را جایگزین نظام مشروطه کرد. او قدرت را در شخص خود متمرکز ساخت و نهادهای منتخب را از میان برداشت.


۲.۲. پیآمدهای درازمدت؛ گشوده شدن دروازه های آشوب

عواقب این کودتا، فراتر از یک تغییر رژیم ساده بود و زمینه های ویرانی چند دههٔ آینده را فراهم کرد:

    • تخریب نهادهای مدنی: با سرنگونی نظام مشروطه، تنها مرجع قانونی و مشروع ادارهٔ کشور از میان رفت. این خلأ قانونی، زمینه را برای هرگونه سوءاستفاده و استبداد فراهم کرد.

    • قدرت یابی گروه های افراطی: سرکوب آزادیهای سیاسی و مطبوعاتی توسط داوود خان، به جای مهار، باعث رادیکالتر شدن گروه های چپ و اسلامی شد. بسیاری از رهبران اسلامگرا (مانند برهان الدین ربانی و گلبدین حکمتیار، احمدشاه مسعود) به پاکستان گریختند و هسته های اولیهٔ مجاهدین را تشکیل دادند.

    • نفوذ ایدئولوژیک در اردو کودتا، قوای مسلح را بعنوان یک بازیگر مستقل و ایدئولوژیک وارد عرصهٔ سیاست کرد. این روند، سرانجام به کودتای ۷ ثور ۱۳۵۷ انجامید که توسط حزب دموکراتیک خلق افغانستان رهبری شد و درهای اشغال شوروی را در سال ۱۹۷۹ گشود.

در حقیقت، داوود خان با سرنگونی نظام مشروطه، مشروعیت سیاسی را بعنوان یک ارزش از بین برد. او نشان داد که قدرت تنها با زور بدست میآید و نه از طریق قانون و انتخابات. این پیام، الگوئی شد که توسط گروه های بعدی (مجاهدین، طالبان و...) نیز دنبال گردید.


سوم: نگاهی به اسناد تأریخی؛ روایتی از درون

در کتاب «افغانستان: عصر ثبات و مدرنیته (۱۹۲۹-۱۹۷۸)» به قلم داکتر نوراحمد خالدی (رئیس انجمن تأریخ افغانستان)، این دوران با دقت و تفصیل مورد بررسی قرار گرفته است. در این کتاب، به صراحت آمده است:

"چهل سال پادشاهی ظاهر شاه، طولانیترین و باثباتترین دورهٔ تأریخ معاصر افغانستان بود. با این حال، هنگامی که ظاهر شاه در ایتالیا به سر میبرد، داوود خان در ۱۷ جولای ۱۹۷۳ با یک کودتای نظامی، نظام سلطنتی را ساقط کرد و جمهوری را اعلام نمود. این اقدام، نه تنها به دوران ثبات پایان داد، بلکه دروازه های هرجومرج، جنگهای داخلی و مداخلات خارجی را برای نیم قرن آینده گشود."

همچنین، در این کتاب بوضوح به «دههٔ دموکراسی» و نقش صدراعظمان غیرخاندانی (داکتر محمد یوسف، محمدهاشم میوندوال، نور احمد اعتمادی، داکتر عبدالظاهر و محمد موسی شفیق) در ایجاد فضای باز سیاسی و مطبوعاتی اشاره شده است. این دهه، هرچند با مشکلاتی روبرو بود، اما بعنوان یک تجربهٔ بینظیر در تأریخ سیاسی افغانستان، زمینه ساز تحولات فکری و اجتماعی عمیقی گردید.


چهارم: نتیجه گیری؛ عبرتهائی برای آینده

امروز، پس از گذشت بیش از پنجاه سال از آن کودتای به ظاهر کوچک، افغانستان هنوز در کام همان آشوبی است که در ۲۶ سرطان ۱۳۵۲ آغاز شد. تجربهٔ تلخ این نیم قرن، درسهای بزرگی برای ملت افغانستان و نسلهای آینده دارد:

    • ارزش نهادهای قانونی و مشروع: هرگونه تغییر در نظام سیاسی، باید از طریق مکانیزمهای قانونی و با مشارکت مردم صورت گیرد. تغییرات اجباری و کودتا، هرچند با انگیزه های به ظاهر اصلاح طلبانه، عواقب جبران ناپذیری به بار میآورند.

    • آسیبپذیری دموکراسی در جوامع سنتی: دموکراسی، بدون بسترهای فرهنگی، اقتصادی و نهادی مناسب، به راحتی در معرض تهدید قرار میگیرد و میتواند به هرجومرج و سپس استبداد منجر شود.

    • نقش اردو در سیاست: نظامیگری و دخالت قوای مسلح در سیاست، یکی از مهمترین عوامل ناپایداری در کشورهای در حال توسعه است. جدائی نهادهای نظامی از سیاست، شرط اساسی بقای دموکراسی است.

    • هزینهٔ دیرپای بی ثباتی: نیم قرن جنگ و ویرانی، هزینه ای است که ملت افغانستان هنوز در حال پرداخت آن است. بازگشت به ثبات، مستلزم احترام به حاکمیت قانون، مدارا، و پذیرش تنوع سیاسی و قومی است.

عصر ظاهر شاه، با همهٔ کاستیهایش، آخرین دورهٔ ثبات و امنیت نسبی افغانستان بود. سقوط آن، نه یک پایانِ ساده، بلکه آغازی بر یکی از تاریکترین ادوار تأریخ این سرزمین کهن رقم زد. یادآوری این حقیقت، وظیفهٔ همهٔ کسانی است که به آیندهٔ افغانستان امید دارند.

میرویس خان هوتکی (جورج واشنگتن افغانستان)

2026-07-17 01:46:12

چگونه نقشهٔ سیاسی منطقه را برای ابد تغییر داد!


این مقاله را به مناسبت تجلیل از ۳۱۷مین سالگرد قیام پیروزمند ۲۱ اپریل سال ۱۷۰۹ ت.م میرویس خان هوتکی که تهداب افغانستان مستقل را بنیاد نهاد تقدیم میکنم.

متاسفانه برای سالهای طولانی نقش میرویس خان هوتکی در ایجاد پایه های دولت افغانستان کمرنگ نشان داده شده است. بعضیها که داد از وطن دوستی نیز میزنند و ادعای تحقیق در تأریخ این سرزمین را دارند قیام میرویس خان را با برچسپهای "قیام محلی" کوچک جلوه میدهند. اما کوشش برای کم کردن و بی اهمیت نشان دادن نقش میرویس خان هوتکی در طرد سلطهٔ بیگانگان از این سرزمین، کسب استقلال واقعی این خاک، و مقام والای ایشان در ایجاد پایه های یک دولت مستقل ملی افغانان که بالاخره به قیادت احمد شاه ابدالی به افغانستان معاصر منجر گردید، یک خیانت عظیم در تأریخنویسی ملی افغانان خواهد بود. علاوتاً این اشخاص با ایجاد ابهام در موضوع ساعت، روز، ماه و سال قیام میرویس خان و مسایلی از این قبیل، در یک کوشش مذبوحانه برای تخریب این روز تأریخی در حافظهٔ تأریخی افغانان و تخریب مقام میرویس خان استند. 

حقایق تأریخی کدامها اند؟


تأریخ کشته شدن گرگین خان

    • گرگین خان (جورج یازدهم)، والی گرجی تبار صفوی در قندهار، در ۲۱ اپریل ۱۷۰۹ تقویم مشترک کشته شد (سر جان ملکم، تأریخ ایران (The History of  این کتاب در سال 1815ت.م در لندن چاپ شد) .


نحوه کشته شدن او دقیقاً مطابق با نقشه ئی بود که میرویس خان چیده بود. در آن روز، اکثر نیروهای گرجی تحت فرماندهی برادرزاده گرگین خان، الکساندر، برای سرکوب شورشیان از قندهار خارج شده بودند. میرویس خان از این فرصت استفاده کرده و گرگین خان را به یک ضیافت در اقامتگاه شخصی خود در کوکران، در حومه قندهار، دعوت کرد. در همین ضیافت بود که میرویس خان و یارانش، گرگین خان را به قتل رساندند.


نقش میرویس خان در این واقعه

نقش میرویس خان در این پیروزی، فراتر از یک اقدام نظامی ساده بود و او را بعنوان یک رهبری مدبر و هوشمند نشان میدهد:

  • رهبری مدبرانه: میرویس خان از نارضایتی عمیق قبایل افغان از ظلم و تعدیات والی گرجی، از جمله مالیاتهای سنگین، مصادره اموال، و توهین به مقدسات مذهبی استفاده کرد. او با درایت، این خشم پراکنده را به یک اراده جمعی برای قیام تبدیل کرد.
  • دیپلماسی و فریب هوشمندانه: او در ابتدا با تظاهر به وفاداری، اعتماد گرگین خان را جلب کرد. سفر او به اصفهان و مکه نیز بخشی از همین راهبرد بود تا ضمن ارزیابی اوضاع، فتوای شرعی لازم برای مشروعیت بخشیدن به قیام را کسب کند.
  • استفاده از فرصت طلائی: میرویس خان با آگاهی کامل از تحرکات نظامی دشمن، دقیقاً لحظه ئی را برای شورش انتخاب کرد که قشلۀ دشمن در ضعیفترین حالت ممکن بود.
  • معمار یک دولت نوپا: پس از پیروزی، میرویس خان به ساده گی به یک شورشگر محلی تبدیل نشد، بلکه حکومت مستقلی را در قندهار بنیان نهاد و بنیانگذار دودمان هوتکیان گردید.

  اهمیت قیام میرویس خان در تأریخ سیاسی منطقه


اهمیت این قیام را میتوان به شرح زیر خلاصه کرد

  • پایان سلطه ۲۰۰ ساله صفویان: این قیام بطور عملی به سلطه طولانی مدت امپراتوری صفوی بر قندهار و مناطق اطراف آن پایان داد و برای اولینبار در دوره معاصر، یک دولت مستقل بومی را در این منطقه ایجاد کرد.
  • نقطه عطفی در فروپاشی صفویان: این رویداد، نقطه شروعی برای زوال نهائی امپراتوری صفوی بود. پیروزی میرویس خان، الهام بخش دیگر شورشها شد و در نهایت، پسرش محمود هوتکی در سال ۱۷۲۲ تقویم مشترک، اصفهان، پایتخت صفویان را فتح کرد.
  • بنیانگذار هویت ملی نوین افغانستان: میرویس خان با اتحاد قبایل و ایجاد یک دولت مستقل، سنگ بنای دولت-ملت مدرن افغانستان را گذاشت. به همین دلیل، او در میان پشتونها بعنوان «میرویس نیکه» (میرویس پدرکلان) شناخته میشود و او را یکی از پدران بنیانگذار افغانستان امروزی میدانند.
  •    ایجاد یک مدل حکومتی: او نشان داد که میتوان بر پایه مشورت (جرگه)، میثاق ملی و مشروعیت حقوقی یک نظام سیاسی پایدار ایجاد کرد، نه صرفاً بر اساس زور.

در یک کلام، قیام میرویس خان هوتک در ۲۱ اپریل ۱۷۰۹، یک رویداد تعیین کننده در تأریخ منطقه بود که نه تنها به سلطه یک امپراتوری قدرتمند پایان داد، بلکه مسیر تأریخ را برای شکلگیری یک هویت و دولت جدید در قلب آسیا هموار ساخت.

پیروزی قیام ۲۱ اپریل ۱۷۰۹ تقویم مشترک میرویس خان، تنها پایان اشغال گرجیها نبود، بلکه آغاز تولد یک نهاد حقوقی جدید در نقشه سیاسی منطقه بود. میرویس خان با درکی فراتر از زمانه خود، بلافاصله اقدامات زیر را برای تثبیت حاکمیت ملی انجام داد:


۱. تأسیس نظام امارت ملی (National Emirate)

او از پذیرش لقب «شاه» در ابتدا خودداری کرد تا بر جنبه مردمی و انتخابی بودن حاکمیت خود تأکید کند. این اقدام، دولت او را از سلطنتهای مطلقه صفوی و مغولی متمایز کرد و پیوند میان دولت و ملت (قبایل) را مستحکم ساخت. اما بعد از مطمئن شدن از این موضوع سکه بنام خود ضرب زد و اعلان پادشاهی کرد که جان ملکم دیپلومات انگلیسی آنرا در کتاب خود تائید کرده است.

۲. دیپلماسی فعال با قدرتهای منطقه ئی

میرویس خان بلافاصله مکاتباتی را با امپراتوری مغولی هند (دولت دهلی) آغاز کرد. او با تکیه بر سوابق تأریخی پشتونها در هند (لودیها و سوریها)، تلاش کرد تا قندهار را بعنوان یک «دولت حایل» (Buffer State) مستقل و متحدِ دهلی معرفی کند تا از فشار نظامی صفویان بکاهد.


۳. مشروعیت حقوقی و مذهبی

استفاده از فتوای مکه در سطح بین المللی، پاسخی محکم به ادعاهای دربار اصفهان بود. این اقدام نشان داد که حاکمیت هوتکی بر پایه «حق تعیین سرنوشت» و دفاع از ارزشهای دینی بنا شده است، نه شورش غیرقانونی.


۴. ضرب سکه و استقلال اقتصادی

او با الگوبرداری از «روپیه شیرشاهی»، تلاش کرد تا نظام پولی مستقلی را پیریزی کند. ضرب سکه در آن زمان، مهمترین نشانه حقوقی استقلال یک دولت در نظام بین الملل بشمار میرفت. متعاقبا شاه اشرف هوتکی در اصفهان سکهٔ طلای اشرفی را معرفی نمود که تا امروز این سکه های طلا به همین نام "اشرفی" در ایران معروف اند.

پشتونها تجربه حکمرانی در هند (لودیها و سوریها) را در حافظه تأریخی خود داشتند. میرویس خان از این «میراث جهانداری» برای ایجاد وفاق استفاده کرد. اقوام دیگر در آن مقطع فاقد یک رهبری سیاسی واحد بودند که بتواند فراتر از دفاع محلی، طرحی برای «تأسیس دولت» ارائه دهد.

پشتونها در منطقه ما یک «توده جمعیتی پیوسته» (Contiguous Population) را تشکیل میدادند که تا امروز پا برجاست. برخلاف سایر اقوام که ممکن بود در واحات (Oases) یا شهرهای محصور و جدا از هم زنده گی کنند، پشتونها در سراسر این مسیر جغرافیائی حضور داشتند.

این پیوستگی به میرویس خان اجازه داد تا یک «شبکه ارتباطی قبیله ئی» ایجاد کند که از قندهار تا مناطق قبایلی هم مرز با هند گسترش داشت. این یعنی قیام میتوانست از یک نقطه شروع شود و به سرعت در یک پهنه وسیع انسانی تکثیر یابد.

اشاره به نکته جمعیتی تحلیلهای فوق را از یک نگاه صرفاً سیاسی به یک تحلیل «ژئوپولیتیک و دموگرافیک» ارتقا میدهد. این نشان میدهد که میرویس خان با درک درست از «قدرت عدد و نفوس»، توانست انرژی نهفته در این توده انسانی را در مسیر استقلال ملی هدایت کند.

میرویس خان نه بعنوان یک رهبر قومی، بلکه بعنوان تنها رهبرِ دارای «ابزار قدرت» و «مشروعیت مذهبی» توانست خلأ قدرت را پر کند و دولتی بسازد که در نهایت چتر حمایتی برای تمام اقوام منطقه گردید.


نقش میرویس خان و نقش شاه امان الله خان در تأریخ افغانستان

این پندار که تجلیل از میرویس خان هوتک، نقش شاه امان الله خان را کمرنگ میکند، درست نیست. این دو شخصیت، هر کدام در جایگاه خود، نقشی بینظیر و مکمل در تأریخ افغانستان ایفا کرده اند. یکی نماد «آغاز» هویت ملی و دیگری نماد «تثبیت» آن در عرصهٔ بین المللی است.


برای روشن تر شدن موضوع، بهتر است نقش هر یک را جداگانه بررسی کنیم:

 میرویس خان هوتک: معمارِ استقلالِ سرزمین

میرویس خان هوتک (نیکه) را باید بنیانگذارِ نخستین دولتِ مستقلِ بومی در جغرافیای امروز افغانستان دانست.

  • دستآورد تأریخی: او در سال ۱۷۰۹ تقویم مشترک با رهبری یک قیام موفق، به بیش از دو قرن سلطهٔ امپراتوری صفوی بر قندهار پایان داد و یک حکومت مستقل را پایه گذاری کرد.
  •    اهمیت نمادین: به دلیل این نقش بنیادین، او در میان مردم به «میرویس نیکه» (میرویس پدرکلان) و «پدربزرگ ملت» (Grandfather of the Nation) شهرت یافته است. در واقع، او سنگبنای هویت سیاسی مستقل افغانان را گذاشت.

  شاه امان الله خان: معمارِ استقلالِ بین المللی

نقش شاه امان الله خان در جایگاهی دیگر، اما به همان اندازه حیاتی است. اگر میرویس خان «میهن» را ساخت، امان الله خان «حاکمیتِ» آن میهن را در سطح جهان برسمیت شناختاند.

  •  دستآورد تأریخی: مهمترین اقدام او، برسمیت شناسی یا تسجیل استقلال کامل افغانستان در امور داخلی و امور خارجی توسط وزیر خارجه بریتانیا در هشتم آگست در سال ۱۹۱۹ تقویم مشترک در معاهدهٔ راولپندی است. این پیروزی دیپلماتیک و نظامی، افغانستان را بعنوان یک کشور کاملاًً مستقل در جامعهٔ جهانی تثبیت کرد.
  • اهمیت نمادین: او بعنوان «غازی» (جنگجوی پیروز در راه اسلام) و یک پادشاه مدرنیست شناخته میشود که اصلاحات گسترده ئی را برای پیشرفت کشور آغاز کرد.

  نتیجه گیری: دو حلقه از یک زنجیر

به عبارت ساده تر، میرویس خان هوتک و شاه امان الله خان، هر کدام یک فصل از کتاب استقلال افغانستان را رقم زده اند؛ فصل اولی با عنوان «تولد یک ملت» و فصل دومی با عنوان «بلوغ یک دولت».

تجلیل از یکی، هرگز بمعنای نادیده گرفتن دیگری نیست. تأریخ افغانستان سرشار از شخصیتهای بزرگی است که هرکدام در مقطع خود، نقشی سرنوشت ساز ایفا کرده اند. بزرگداشت میرویس خان، یادآور ریشه های استقلال است و بزرگداشت امان الله خان، پاسداشت تثبیت و تحکیم آن استقلال. هردو، برای درک درست از هویت ملی ما، ضروری و مکمِل یکدیگر اند.


منابع:

    • سر جان ملکم، تأریخ ایران (The History of Persia):

        ◦ توضیح: این کتاب که در سال ۱۸۱۵ در لندن منتشر شده، یکی از معتبرترین و جامع ترین تواریخ نوشته شده به زبان انگلیسی دربارهٔ ایران است. سر جان ملکم، دیپلمات و تأریخ نگار بریتانیائی، در این اثر به وقایع قندهار و نقش میرویس خان پرداخته است. منبع اصلی او برای این وقایع، گزارشهای یوناسهانوی، بازرگانی است که معاصر میرویس خان بوده است.

        ◦ ارجاع دقیق: The History of Persia, from the Most Early Period to the Present Time, چاپ لندن، ۱۸۱۵م، جلد اول، صفحه ۶۰۶.

    • یوناسهانوی، سفری به سواحل بحر خزر (An Historical Account of the British Trade Over the Caspian Sea):

        ◦ توضیح: این کتاب که در سال ۱۷۵۳ منتشر شده، روایتهای دست اولی از منطقه و وقایع آن دوران ارائه میدهد. هانوی خود در زمان وقوع قیام در منطقه بوده و گزارشهای او دربارهٔ میرویس خان و ضرب سکه، جزو دست اول ترین منابع غربی محسوب میشود.

    • پدر جوداس تادئوس کراسینسکی، تأریخ انقلابات اخیر ایران (The History of the late Revolutions of Persia):

        ◦ توضیح: کراسینسکی یک کشیش یسوعی لهستانی بود که در جریان سقوط اصفهان در سال ۱۷۲۲ تقویم مشترک در آن شهر حضور داشت. گزارش او از رویدادها، جزئیات ارزشمندی را ارائه میدهد.

 منابع معتبر تأریخی و پژوهشی مدرن

این دسته شامل کتابها و مقالاتی است که توسط تأریخ نگاران برجستهٔ معاصر نوشته شده اند.

    • لارنس لاکهارت، سقوط سلسلهٔ صفوی (The Fall of the Safavi Dynasty):

        ◦ توضیح: این کتاب (چاپ ۱۹۵۸) یکی از دقیق ترین و جامع ترین پژوهشهای مدرن دربارهٔ علل و نتایج سقوط صفویان است و به طور مفصل به نقش هوتکیان و قیام میرویس خان پرداخته است.

    • جورج بروس مالیسون، تأریخ افغانستان (History of Afghanistan):

        ◦ توضیح: این کتاب که در سال ۱۸۷۸ منتشر شده، به عنوان یکی از نخستین تواریخ جامع غربی دربارهٔ افغانستان شناخته میشود. مالیسون در این اثر، میرویس خان را با عنوان «واشنگتن افغانستان» میستاید.

    • میر غلام محمد غبار، افغانستان در مسیر تأریخ:

        ◦ توضیح: این کتاب یکی از مهمترین و جامع ترین منابع تأریخی به زبان فارسی دربارهٔ تأریخ افغانستان است و به تحلیل دقیق ساختارهای سیاسی و اجتماعی دوران هوتکیان میپردازد.

 دانشنامه ها و دایرة المعارفهای معتبر

    • دانشنامهٔ ایرانیکا (Encyclopædia Iranica):

        ◦ توضیح: این دانشنامه یکی از معتبرترین منابع علمی دربارهٔ تأریخ و فرهنگ ایران و سرزمینهای همجوار است. مدخلهای تخصصی آن دربارهٔ «میرویس خان هوتک»، «دودمان هوتکیان» و «صفویان» از منابع کلیدی برای پژوهش استند.

    • ویکیپدیای فارسی و انگلیسی:

        ◦ توضیح: مدخلهای مرتبط با «شورش هوتکیان» و «میرویس خان هوتک» در این دانشنامه ها، با استناد به منابع معتبر علمی، به تفصیل به این وقایع پرداخته اند.

        ◦ شواهد: در ویکیپدیای فارسی به صراحت به قیام در تأریخ ۲۱ آوریل ۱۷۰۹ اشاره شده است و در ویکیپدیای انگلیسی نیز این تأریخ بعنوان روز وقوع شورش ثبت شده است.

هیچوقت نام خراسان به افغانستان تبدیل نشده است

2026-06-30 23:12:12
نام افغانستان توسط فارسیوانها به مناطق  پشتوننشین شرق و جنوب کابل اطلاق میشد طوریکه در کتاب تأریخ هرات سیف هروی(1341ت.م) در زمان حاکمیت آل کریت در وقت فرزندان چنگیزخان آمده است. این نام به تدریج، از زمان پادشاهی تیمورشاه تا ختم پادشاهی زمانشاه نظر به هویت دولت درانی بر تمام قلمرو افغانستان امروزی عام شد ( جورج سفرنامه از بنگال تا لندن از طریق افغانستان، فورستر 1782تقویم مشترک ) همچنانکه در نامه های وزیر اعظمان زمانشاه و شاه قاجاری در زمان حمله ایرانیها به هرات (1797 تقویم مشترک) درج شده اند (صدیق فرهنگ، افغانستان در پنج قرن اخیر)...

محمود محمود، نویسنده کتاب ارزشمند «تأریخ روابط سیاسی ایران و انگلیس در قرن نوزدهم تقویم مشترک» نیز در بخشهای مختلف از اسمهای «دولت افغانستان» و «امراء افغانستان» استفاده کرده و آنها را در کنار دولت ایران بعنوان طرفهای یک مناقشه یا مذاکره مطرح میسازد. برای مثال، او در توضیح پیشینهٔ اختلافات به معاهدات قبلی اشاره میکند که در آنها از «اختلافات بین ایران و افغانستان» سخن رفته است. کتاب محمود محمود عمدتاً به شرح لشکرکشی محمدشاه قاجار به هرات در سال ۱۲۵۳ هجری قمری (۱۸۳۷-۱۸۳۸ تقویم مشترک) و محاصرهٔ ده ماههٔ این شهر میپردازد. در این مقطع زمانی است که اشاره به دولت افغانستان در مکاتبات و منشورهای سیاسی رواج بیشتری پیدا میکند. در منشور صادره از سوی محمدشاه قاجار در زمان بازگشت از محاصرهٔ هرات، به دولت و کشور افغانستان اشاره شده است. این امر نشان میدهد که در ادبیات سیاسی و دیپلماتیک آن دوران، «افغانستان» بعنوان یک نهاد سیاسی و جغرافیائی مشخص و جدا از ایران شناخته میشد.

فراموش نکنیم که در زمان این محاصره سفیر روسیه در تهران و سفیر انگلیس در تهران در کنار شاه قاجاری در اطراف هرات موجود بودند و قوای ایرانی توسط این دو کشور مجهز به توپخانه سنگین شده بود. در هنگامیکه مبرهن شد ایرانیها بعد از ده ماه محاصره قادر به گرفته هرات نیستند و برای جلوگیری از بدنامی شاه تازه به تخت نشسته، سر جان مکنیل سفیر انگلیس به او مشوره داد که به بهانه آمدن کشتیهای انگلیسی به جزیره خارک در خلیچ فارس از این محاصره ده ماهه، که با شکست مفتضحانه مواجه شده بود، صرفنظر کند و به تهران باز گردد (سرجان مکنیل، پیشرفتهای روسیه در شرق 1838 تقویم مشترک). محمد شاه قاجار این توصیه را پذیرفت و از محاصره دست کشید و دلیل دست کشیدن را نیز آمدن کشتیهای انگلیسی به جزیره خارک اعلان کرد. 

انگلیسها به ارتباط نفت خوزستان با ایران قراردادهای دوستی و منافع مشترک زیاد داشتند. بیدلیل نیست که بعد از این شکست خوردن ایرانیها بدست افغانان، دولت هند برتانوی بالای افغانستان حمله میکند و جنگ اول افغان و انگلیس آغاز میشود (1837-1842تقویم مشترک). میتوان چنین نتیجه گرفت که حمله ایرانیها بالای هرات با دولت هند برطانوی هماهنگ شده بود تا دولت افغانستان ضعیف گردد. اما نتیجه لشکر کشی انگلیس در افغانستان به فاجعهٔ بزرگ برای انگلیسها تمام شد و از لشکر عظیم انگلیس تنها یک نفر بنام داکتر برایدن جان سالم بدر برد و همه نابود میشوند که سبب سکتهٔ قلبی وایسرای هند برطانوی گردید

بر گردیم بر سر مسألهٔ خراسان که از نظر تأریخی یک منطقه جغرافیائی یا ولایت در قلمروهای حاکمیت ساسانیان، اعراب، سامانیان، غزنویان، غوریان و تیموریان بود که مرکز آن در زمان حکام عرب شهر مرو، در زمان تیموریان شهر هرات بود. در زمان قاجاریان ایالت شرقی خراسان ایران شامل مشهد و نیشاپور بود و بسیار کوشیدند تا هرات را که در خراسان افغانی واقع است نیز به قلمرو خود اضافه کنند مگر نظر به مقاومت مردم هرات و شاهزاده کامران والی افغان آن شکست خوردند. 

بنابرآن نتیجه میگیریم که خراسان هرگز نام یک کشور مستقل نبوده است تا به افغانستان تبدیل شود زیرا از قلمروهای افغانستان امروزی تنها شهرهای هرات و بلخ شامل خراسان بود. در زمان صفویها در حالیکه خراسان منطقه جغرافیائی بود اما کدام ولایت تقسیمات اداری آنها نبود. در عوض هرات یک بیلگربیگی صفویان محسوب میشد. 

در زمان امپراتوری درانی تنها مشهد و نیشاپور شامل تقسیمات ملکی بنام خراسان وجود داشت که شاهرخ نواسهٔ نادر افشار از طرف احمد شاه ابدالی بعنوان والی خراسان مقرر گردیده بود. امروز هم در ایران مناطق شرقی این کشور از سرحد ترکمنستان تا ایالت سیستان و بلوچستان که همسرحد افغانستان است بنامهای خراسان رضوی (مشهد)، خراسان شمالی (بجنورد) و خراسان جنوبی (بیرجند) یاد میگردند. بنابرآن از جمله ۳۴ ولایت افغانستان امروزی تنها ۴ ولایت ( بلخ، جوزجان، فاریاب، بادغیس و هرات) شامل حوزه جغرافیائی تأریخی خراسان اند طوریکه در نقشه سرخ رنگ دایرة المعارف بریتانیکا نشان داده شده است.


تفصیل خراسان را در این کتاب که توسط امازون نشر شده بخوانید:

https://www.amazon.com.au/dp/B0GF6GQVHC?ref=yb_qv_ov_kndl_dp_rw

آیا نامهای افغان و افغانستان تحمیلی اند؟

2026-06-12 12:33:03
من این سؤالها را از دیپ سیک deepseek  پرسیدم و اینهم پاسخ دیپ سیک:
  • نام «افغان» تحمیلی نیست، اما «برچسپ بیرونی» است
  • آیا نام افغانستان را انگلیسها (مونت ستیوارت الفونستون) بالای این سرزمین تحمیل کرده است؟

واژهٔ «افغان» برای نخستین بار توسط همسایگان فارسی زبان، ترک تبارها و عربها بکار رفته است. در منابع کهن فارسی (مثلاًً حدود العالم، تأریخ بیهقی، و تواریخ گورکانی) و حتی منابع عربی (مانند المسعودی) از «افغان» یا «افغانان» یاد شده است. این واژه بمعنای «با زور و اجبار» نبود، بلکه یک برچسپ بیرونی (exonym) بود که دیگران بر این قوم نهاده بودند. چنین پدیده ئی در سراسر جهان رایج است (مثلاًً آلمانیها خود را «دویچه» مینامند، اما فرانسویها به آنها «آلمان» و انگلیسیها «جرمن» میگویند).


  • خود پشتونها بعدها این نام را پذیرفتند و بکار بردند

اگرچه در آغاز، پشتونها خود را با این نام نمیشناختند، اما در دورهٔ سلسلهٔ هوتکی (۱۷۰۹–۱۷۳۸) و بخصوص امپراتوری درانی (۱۷۴۷–۱۸۲۳)، حاکمان پشتون خود از عنوان «افغان» و «افغانستان» در مکاتبات رسمی و سکه ها استفاده کردند. برای مثال:

    • احمدشاه درانی در فرمانها و نامه های خود به دولتهای خارجی، از «افغانستان» یاد میکرده است.

    • در قراردادهائی که بین تیمورشاه درانی و انگلیسیها یا ایرانیان بسته شد، نام «افغانستان» بکار رفته است.

بنابراین، پشتونها این نام خارجی را به تدریج پذیرفتند و به بخشی از هویت سیاسی و ملی خود تبدیل کردند. این اتفاق در بسیاری از ملتها رخ داده است: نام «ایران» نیز در اصل یک برچسپ بیرونی بود که بعداً توسط خود ایرانیان پذیرفته شد.


  • «پشتونخوا» در مقابل «افغانستان» – تفاوت قومی و سیاسی


باید بین دو مفهوم تمایز قائل شد:

    • پشتونخوا (Pashtunkhwa): یک مفهوم قومی-جغرافیائی است که به سرزمینهای  پشتوننشین در دو سوی خط دیورند اطلاق میشود (از قندهار و کابل تا پیشاور و کوئته). این نام ریشه در خودآگاهی قومی پشتون دارد و هرگز به معنای یک دولت مستقل نبوده است.

    • افغانستان: یک مفهوم سیاسی-دولتی است که به یک کشور واحد با مرزهای مشخص (که در درون خود اقوام مختلف از جمله تاجیک، هزاره، ازبک و غیره را نیز شامل میشود) اشاره دارد.

دولت درانی برای اولینبار سرزمینی بوسعت افغانستان امروزی را متحد کرد و برای نامیدن آن، اسم «افغانستان» (یعنی «سرزمین افغانان» – که در آنزمان مترادف با پشتونها بود) را بکار برد.


نتیجه گیری نهائی

    • ادعای «تحمیلی بودن» نام افغانستان، اغراق آمیز است. 

این نام یک برچسپ بیرونی بود که به تدریج توسط خود مردم (به خصوص نخبگان حاکم پشتون) پذیرفته شد و به نماد ملی تبدیل گردید.

    • احترام به هردو نام: در داخل افغانستان، پشتو  زبانان هم به خود «پشتون» میگویند و هم «افغان». هردو اصیل و قابل قبول است. اما در خارج از کشور و در متون بین المللی، نام رسمی «افغانستان» است.

    • تفاوت «پشتون» (قوم) و «افغان» (ملیت): امروزه باشنده (تبعه) افغانستان میتواند پشتون، تاجیک، هزاره یا ازبک باشد. اما در گذشته (قرن ۱۸ و ۱۹ تقویم مشترک)، «افغان» معمولاً منحصراً به پشتونها اطلاق میشد. این تغییر معنای طبیعی است و جائی نگرانی ندارد.

  • آیا نام افغانستان را انگلیسها (مونت ستیوارت الفونستون) بالای این سرزمین تحمیل کرده است؟

نخیر، این ادعا که نام «افغانستان» توسط بریتانیائیها (مانند مونت استوارت الفین ستون) ساخته شده و تحمیلی است، از نظر تأریخی درست نیست. ریشه این نام به سده ها پیش از ورود اروپائیان به منطقه باز میگردد.

پیشینه کهن نام «افغان»

نام «افغان» و «افغانستان» ریشه در زبان فارسی دارد و برای قرنها توسط همسایگان و منابع مختلف بکار رفته است:

    • کهن ترین اشاره: باستان ترین اشاره مستند به نام «افغانستان» در کتاب حدود العالم (قرن دهم تقویم مشترک) آمده است؛ یک کتاب جغرافیائی که توسط نویسندۀ ناشناس از جوزجان (شمال افغانستان امروزی) نوشته شده است.

    • پذیرش توسط خود مردم افغان: در اوایل قرن نوزدهم، سیاستمداران افغان نام «افغانستان» را برای سراسر امپراتوری درانی برگزیدند. این نام پس از آنکه ترجمه انگلیسی آن در معاهدات مختلف با ایران قاجار و هند بریتانیا ظاهر شد، به تدریج بعنوان نام رسمی کشور در جهان پذیرفته شد.

نقش بریتانیا: ثبت و تثبیت، نه ابداع

نقش بریتانیا بیشتر در ثبت و تثبیت یک نام از پیش موجود در اسناد رسمی و دیپلماتیک خلاصه میشود:

    • نخستین اشاره اروپائی: جورج فورستر، کارمند کمپانی هند شرقی، نخستین اروپائئ بود که در سفرنامه خود در سال ۱۷۸۲ از نام «افغانستان» استفاده کرد.

    • تثبیت توسط مونت استوارت الفین ستون: کتاب «دربارۀ پادشاهی کابل» (۱۸۱۵) نوشتۀ مونت استوارت الفین ستون (که تنها ۱۷ سال پیش از نوشته های جورج فورستر منتشر شد) به شناخت بیشتر این نام در غرب کمک کرد، اما آنرا ابداع ننمود.

    • کاربرد رسمی: نام «افغانستان» سرانجام در معاهده گندمک (۱۸۷۹) پس از شکست امیر یعقوب خان در جنگ دوم افغان و انگلیس، بعنوان نام رسمی کشور به کار رفت.

******

شما میتوانید برای مطالعۀ بیشتر به کتاب «مکتب حکومتداری پښتانه: هفت قرن تکامل سیاسی» تألیف داکتر نوراحمد خالدی در آمازون مراجعه کنید.

تمام آنچه در بالا نوشته شد پاسخهای دیپ سیک به دوسؤال بود. جای تعجب در آن است که deepseek دیپ سیک در اخیر به خواننده توصیه میکند که برای معلومات بیشتر به کتاب ذیل مراجعه کنند:

https://www.amazon.com/dp/B0H4GXFDK9?spcref=PRINT_LISTING


روسیه با طالبان یک توافقنامه نظامی عقد نمود!

2026-06-02 14:32:13
هدف چیست و چه اهمیتی برای دو طرف دارد؟


در دیپلماسی یک ضرب المثل قدیمی وجود دارد: «دوست یا دشمن دائمی وجود ندارد، تنها منافع دائمی وجود دارند.» به نظر میرسد روسیه در حال اثبات این گفته است. اتحاد جماهیر شوروی سابق ۱۰ سال زمان و ۱۵ هزار جان را صرف تلاش برای شکست مجاهدین افغان کرد. طالبان وارثان ایدئولوژیک آنان استند و چهارشنبه گذشته، جانشینان آنها در مسکو نشستند و یک توافقنامه نظامی امضأ کردند. 

اما دقیقاً چه چیزی امضأ شد؟ صادقانه بگویم، ما کاملاًً نمیدانیم؛ چرا که نه مسکو و نه کابل جزئیات آنرا منتشر کردند. آنچه میدانیم این است: ملا محمد یعقوب مجاهد، وزیر دفاع طالبان، به مسکو پرواز کرد، روسیه را یک قدرت جهانی مهم خواند و گفت که این توافق برای افغانستان از اهمیت فوق العاده ئی برخوردار است. سرگئی شویگو، منشی شورای امنیت روسیه و یکی از نزدیکترین دستیاران ولادیمیر پوتین، از این نشست برای کوبیدن تحریمهای غربی استفاده کرد و خواستار آزادسازی دارائیهای افغانستان شد. 

برای درک اهمیت این موضوع، باید به سال ۱۹۷۹ بازگردید. اتحاد جماهیر شوروی به افغانستان حمله کرد و یک جنگ ده ساله را علیه گروه های شورشی مجاهدین یا گروه های که جنبش طالبان از میان صفوف آنها ساخته شد که اکنون بر کابل حکومت میکند، به راه انداخت. سالها پس از آن، مسکو طالبان را یک تهدید افراطی میدید تا اینکه سال ۲۰۲۱ فرا رسید. ایالات متحده خارج شد، طالبان دوباره به قدرت بازگشت و روسیه با یک پرسش بسیار عملی مواجه شد. 


آیا واقعیت جدید را نادیده بگیریم یا با آن تعامل کنیم؟ مسکو تعامل را انتخاب کرد؛ سفارت خود را در کابل باز نگه داشت، کانالهای ارتباطی را حفظ کرد و به تدریج آنچه بعنوان تماسهای محتاطانه آغاز شده بود، به همکاری ساختارمند تبدیل شد. سپس در سال ۲۰۲۵، روسیه آنرا رسمی کرد و به نخستین کشور جهان تبدیل شد که دولت طالبان را به طور رسمی به رسمیت شناخت. روسیه همچنین طالبان را از فهرست سازمانهای تروریستی ممنوعه خود حذف کرد. 

اما روسیه واقعاً از این کار چه به دست میآورد؟ پاسخ صادقانه این است: احتمالاً نه نیرو و نه سلاح، حداقل نه به شکلی که کوریای شمالی پس از امضأی پیمان نظامی خود با مسکو در جون ۲۰۲۴ تحویل داد. آن توافق باعث شد هزاران سرباز کوریای شمالی برای جنگیدن در خاک اروپا اعزام شوند. تحلیلگران میگویند توافق مشابه با طالبان بعید است؛ زیرا جایگاه طالبان بسیار شکننده است، اردوی آن بیش از حد درگیر است و اقتصادش چنان ویران است که نمیتواند جنگجو به هزاران مایل دورتر صادر کند. 

آنچه روسیه واقعاً میخواهد، ساده و از نظر استراتژیک هوشمندانه تر است. روسیه میخواهد طالبان سرحدات شمالی افغانستان را امن کند. این منطقه «شکم نرم» آسیای مرکزی است—قزاقستان، ازبکستان و تاجیکستان—کشورهائی که مسکو آنها را حیاط خلوت خود میداند. این کشورها درست در جنوب روسیه قرار دارند و به عنوان یک منطقه حائل عمل میکنند. 

بی ثباتی در این مناطق اثرات سرریز به مسکو خواهد داشت. علاوه بر این، موضوع تجارت مطرح است؛ قزاقستان و دیگران برای نفت، گاز و مسیرهای ترانزیتی مهم استند. تهدید واقعی که روسیه نگران آن است، داعش خراسان (ISIS-K) است. این شاخه افغانی داعش است که با تهاجم در حال گسترش بوده و روسیه میخواهد طالبان آنرا مهار کند، زیرا این گروه در نزدیکی محیط استراتژیک مسکو قرار دارد. طالبان نیز با داعش خراسان میجنگد؛ چرا که داعش، طالبان را رد کرده و ادعا میکند که آنها از نظر ایدئولوژیک به اندازه کافی خالص نیستند و هردو گروه برای جذب جنگجو، سلاح و نفوذ با هم رقابت میکنند. روسیه از طالبان به عنوان نگهبان مرزی و یک نیروی امنیتی برون سپاری شده برای آسیای مرکزی استفاده میکند تا مسکو در حالی که در اوکراین مشغول است، مجبور به مدیریت آن نباشد. 

آیا این توافق میدان نبرد اوکراین را تغییر میدهد؟ نه فوراً و نه مستقیماً. اما تصویر کلانتر این است: روسیه به طور سیستماتیک در حال ایجاد ائتلافی از مشارکتها در خارج از دنیای غرب است؛ کوریای شمالی برای نیرو و مهمات، ایران برای پهپادها، چین برای فناوریهای دوگانه، و اکنون افغانستان برای عمق استراتژیک و کنترل منطقه ای. هر توافق به تنهائی ممکن است محدود به نظر برسد، اما در کنار هم، آنها یک معماری و یک نظم جهانی موازی را شکل میدهند که در آن روسیه نه منزوی، بلکه شبکه سازی شده است. 

هر توافق جدید به مسکو زمان، منابع و اهرم فشار بیشتری میدهد. سیاست نه تنها هم بسترهای عجیبی میسازد، بلکه گاهی باعث میشود فراموش کنید که اصلاً دشمن بوده اید.

مباحثهٔ دولت-ملت و واحد سیاسی بنام افغانستان

2026-05-13 01:38:51
مجیب الرحمن رحیمی، که بعنوان یکی از نظریه پردازان پیشگام گروه تاجیکان ضد افغان و ضد افغانستان شناخته میشود به تأریخ چهارم می همین سال در فیسبوک خود زیرعنوان "دولت ملی در افغانستان چه وقت تأسیس شد؟" مینویسد که "که دولت ملی پسااستعماری با کسب استقلال و ورود به نظم جهانی استوار بر دولتهای ملی از ۱۹۱۹ آغاز میگردد."

 در همین نوشته از قول امین فرهنگ مینویسد که: "قبل از دوران امان الله خان در افغانستان دولتها و حکومتهای خاندانی و قبیله ئی وجود داشتند و نمیتوان به آنها به معنای امروز، دولت گفت. بعد از کسب استقلال و دولت امانی افغانستان صاحب دولت ملی شد.

" به همین منوال عبدالخالق لعلزاد مدعی است که واحد سیاسی بنام افغانستان پیش از عبدالرحمن/امان الله در تأریخ سیاسی جهان وجود ندارد، اما برای آن تأریخ چند هزار ساله ساخته اند... زیرا جغرافیای این کشور در زمان عبدالرحمن خان (۱۸۸۰-۱۹۰۱) شکل گرفته و استقلال آن در زمان امان الله (۱۹۱۹) اعلان شده است! (لعلزاد، ص۲)[1]

طوریکه دیده میشود دشمنان افغان و افغانستان از مفاهیم استعمار، استقلال و دولت-ملت بر ضد اصل موجودیت دولت افغانستان قبل از آن تأریخ سؤ استفاده میکنند. در این مقاله کوشش میشود به اینگونه اقدام در جعل تأریخ کشور پاسخ داده شود.


اول- مقاله استعمار و استقلال

استعمار چیست و استقلال چه معنی میدهد؟

استقلال سیاسی به زبان ساده یعنی توانائی یک دولت در تصمیمگیری و اداره امور خود بدون وابستگی یا نفوذ بیرونی. این مفهوم در علوم سیاسی و روابط بین الملل، فراتر از یک واژه ساده است و دارای ابعاد مختلفی است که در ادامه به تعریف علمی و آکادمیک آن میپردازیم.


تعریف آکادمیک

استقلال سیاسی (Political Independence) به حق و توانائی یک دولت-ملت (nation-state) برای اعمال حاکمیت کامل (full sovereignty) بر قلمرو و مردمان خود اشاره دارد. این مفهوم بطور رسمی در حقوق بین الملل، بخصوص در منشور سازمان ملل متحد، بعنوان یکی از اصول بنیادین برسمیت شناخته شده است.


استقلال کامل یا نسبی؟

بسیاری از دانشمندان علوم سیاسی معتقدند که استقلال سیاسی کامل در دنیای امروز، که به شدت بهم وابسته است، یک آرمان دست نیافتنی است. در واقع، تمام کشورها، حتی ابرقدرتها، به نوعی تحت تأثیر تحولات جهانی و روابط با یکدیگر قرار دارند. از این رو، بحثهای آکادمیک بیشتر بر درجات استقلال متمرکز استند تا وجود یا عدم وجود آن.

از این منظر، استقلال سیاسی یک مفهوم نسبی است که با وابستگیهای اقتصادی، نظامی و سیاسی یک کشور به سایر بازیگران بین المللی سنجیده میشود. بعنوان مثال، یک کشور ممکن است از نظر حقوقی مستقل باشد اما به دلیل وابستگی اقتصادی شدید به یک کشور دیگر، از استقلال عملی محدودی برخوردار باشد.


آیا افغانستان هرگز مستعمره بوده است؟

میگویند افغانستان نظر به معاهدهٔ گندمک، استقلال در امور خارجی نداشت. معاهده گندمک (۱۸۷۹م) در جریان جنگ دوم انگلیس و افغانستان، به تأریخ ۲۶ می۱۸۷۹ت.م میان لویس کیوناری نمایندهٔ انگلیس و امیر محمد یعقوب خان به امضأٔ رسید. این جنگ که یک تهاجم استعماری توسط بریتانیا برای گسترش نفوذ خود و ایجاد یک منطقه حائل در برابر روسیه بود. هدف اصلی بریتانیا از تحمیل این معاهده، تحت کنترل درآوردن کامل سیاست خارجی افغانستان و اطمینان از اینکه کابل تبدیل به پایگاهی برای رقیب استعماری آن (روسیه) نخواهد شد. 


دو مادهٔ این معاهده حایز اهمیت زیاد اند:

"ماده سوم- امیر افغانستان و ملحقات آن متعهد است که در روابط با حکومتهای خارجی پابند مشورت با حکومت بریتانیا بوده و با این حکومتها عهدی نبندد و سلاح برضدشان نبردارد، و در صورت حمله خارجی، آمداد نظامی و اسلحه و پول انگلیسی به غرض دفاع طوریکه انگلیس مناسپ داند استعمال خواهد شد. سپاه انگلیسی بعد از انجام کار دفاع، از افغانستان به قلمرو هند برتانوی مراجعت خواهد نمود".

این یک معاهده یکطرفه و استعماری بود. در حقوق بین الملل بعنوان یک "معاهده نابرابر" (Unequal Treaty) شناخته میشود. اینگونه معاهدات بدلیل عدم رضایت آزادانه یکی از طرفین (ناشی از اجبار، تهدید یا زور) از اعتبار حقوقی کامل برخوردار نیستند. امیر یعقوب خان پس از یک شکست نظامی و تحت فشار شدید بریتانیا آنرا امضأ کرد. به گفته لوئیس دوپری، این معاهده افغانستان را به "حالت دست نشانده گی" (Vassalage) نزدیک کرد. اما این معاهده هرگز بطور کامل اجرا نشد و به سرعت بی اعتبار گردید. قیام عمومی در کابل به رهبری محمدامین خان منجر به کشته شدن سفیر بریتانیا، سر لوئیس کاوایناری، و تمام هیأت همراه او شد. این معاهده به خلع امیر یعقوب خان و ادامه جنگ منجر گردید. جانشین او، امیر عبدالرحمان خان، اگرچه تحت الحمایه بریتانیا بود، اما هرگز حاضر نشد مفاد کامل و خفتبار گندمک را بپذیرد و در مذاکرات بعدی موفق شد شرایط بهتری را برای حاکمیت افغانستان بدست آورد. بگفته میر غلام محمد غبار در کتاب افغانستان در مسیر تأریخ، معاهده گندمک "با قیام مردم کابل لغو گردید".باوجودآن، یکتعداد نویسنده گان افغان به این عقیده اند که بر اساس این معاهده افغانستان استقلال خود را در سیاست خارجی تا زمان معاهدهٔ راولپندی در سال ۱۹۱۹ از دست داده بود.


آیا این برداشت درست است؟

در این مقاله میکوشیم به این موضوع پیچیده مستند پاسخ دهیم.

در حالیکه بگفته میر غلام محمد غبار در کتاب افغانستان در مسیر تأریخ، معاهده گندمک "با قیام مردم کابل لغو گردید"و در حقیقت بیش از یکسال دوام نکرد، اما با آنکه هشتادوهشت (۸۸) سال از ختم جنگ دوم جهانی میگذرد ایالات متحدهٔ امریکا به اشغال نظامی اروپای غربی، جاپان، کوریای جنوبی، فلپین و جزایر زیادی در اقیانوس آرام مانند گوام، پلاو، ساموای امریکائی و غیره خاتمه نداده زیر عنوان اتحادیه های نظامی، سیاسی، اقتصادی، امنیتی، استخباراتی چند جانبه و دوجانبه نفوذ استراتژیک و هژمونی مطلق خود را حفظ کرده است.

سؤال در اینجا است اگر ما معاهدهٔ فسخ شدهٔ کمتر از یکسال گندمک و عواقب بعدی آنرا دلیل "مستعمره شدن" افغانستان قبول داریم که نیاز به استرداد استقلال بود آیا میتوان گفت که کشورهای اشغال شده توسط امریکا بعد از جنگ جهانی دوم که تا امروز تحت الحمایه نظامی و سیاسی امریکا باقی مانده اند نیز نیاز به "استرداد استقلال" دارند یا خیر یک بام و دو هوا موجود است؟

بنابرآن افغانستان هرگز مستعمره نبوده است!


 واقعیت این است که پروسه تشکیل دولت مستقل ملی معاصر افغانستان در سال ۱۷۰۹ ت.م با قیام مؤفقانة میرویس خان هوتکی در برابر سلطه صفویها در قندهار و قیام موفقانهٔ ابدالیان هرات در سال ۱۷۱۷ بر ضد صفویان آغاز گردیده، تشکیل این کانفدراسیون به سقوط امپراتوری صفوی و گرفتن شهر اصفهان توسط شاه محمود هوتکی، پسر میرویس خان، در سال ۱۷۲۲ ت.م منجر شده و هوتکیان قادر شدند برای ۲۶ سال در این سرزمین دولت مستقل خودرا داشته باشند. با آنکه این سلسله با اشغال نظامی این سرزمینها توسط نادر افشار برای ۹ سال مختل گردید اما این پروسه با اعلام پادشاهی احمد شاه ابدالی در قندهار در سال ۱۷۴۷ ت.م و تشکیل یک دولت مستقل در این سرزمینها تکمیل می‎گردد. از آن تأریخ ببعد، سرزمین افغانستان موجوده هرگز مستعمرهٔ هیچ قدرت خارجی نبوده است. کوششهای دولت برتانیه برای مستعمره سازی این سرزمین با دو جنگ تحمیلی اول و دوم انگلو-افغان به شکست مواجه شد و کشور افغانستان نظر به موقعیت جغرافیائی خود بعنوان یک منطقهٔ حایل میان دو دولت استعماری برطانیه و روسیهٔ تزاری همواره استقلال سیاسی خودرا حفظ نمود. 

با اغتنام از قیام میرویس خان در قندهار و استفاده از ضعف دولت صفوی، ابدالیهای هرات نیز در سال ۱۷۱۷ ت.م تحت قیادت اسدالله خان ابدالی در هرات قیام کرده حاکم صفوی را میکشند و اعلان خودمختاری میکنند. آنها تا ماورای مشهد را اشغال میکنند.

دولتهای هوتکی برای ۲۶ سال بالای بخشهای بزرگی از سرزمینهای افغانستان امروزی حکومت کردند و به علاوه قادر شدند امپراتوری صفوی را ساقط نموده برای هشت سال بالای قلمروهای آن نیز حکومت کنند. 

بدین گونه افغانان قادر شدند با قیام میرویس خان یک هویت مستقل ملی برای خود ایجاد کرده و برای اولینبار یک دولت مستقل بومی را در این سرزمین ایجاد نمایند که برای بیست و شش سال در قدرت بود و یک امپراتوری قدرتمند را به زانو در آورد و نام افغان را در تأریخ سیاسی جهان برای همیشه مزین ساخت. 

 بعد از این که میرویس خان هوتک اعلان خودمختاری میکند (۱۷۰۹ ت.م) اقدامات مکرر شاه حسین صفوی برای پس گرفتن شهر ناکام میماند. شاه حسین حتی تا فراه برای گرفتن دوباره قندهار پیشروی کرده بود. بالاخره با لشکرکشی شاه محمود هوتکی پسر میرویس خان به ایران و اشغال اصفهان در سال ۱۷۲۲ ت.م که شاه حسین صفوی تاج و تخت ایران را به او واگذار میکند امپراتوری دوصد ساله صفوی سقوط میکند.

این ماهیت استقلال سیاسی، اسلام حنفی و فرهنگ افغانی است که مشخصه دولتهای افغانستان از زمان میرویس خان هوتک تا امروز میباشد.

متعاقبا پروسهٔ گذار از عصر امپراتوری درانی به یک دولت ملی مطابق مفهوم امروزی دولت-ملتها در افغانستان در زمان امیر دوست محمد خان آغاز میگردد. از همین سبب است که ما امیر دوست محمد خان را در قطار میرویس خان هوتکی، احمدشاه ابدالی، امیر عبدالرحمن خان و شاه امان الله خان، زمرهٔ بانیان دولت معاصر افغانستان محسوب مینمائیم.


مباحثهٔ دولت-ملت مدرن 

مخالفین افغان و افغانستان با سؤ استفاده از مقولهٔ دولت-ملت اروپائی، در کوشش اند تا مملکت افغانستان امروزی را با سرحدات موجودهٔ آن از ریشه های باستانی تأریخ آن جدا نمایند و ادعا دارند که افغانستان بعنوان یک "واحد سیاسی" قبل از امیر عبدالرحمن خان موجود نبود وایجاد کشور افغانستان را ساخته و پرداختة استعمار انگلستان ثابت میدانند (مجیب الرحمن رحیمی[1] و عبدالخالق لعلزاد)[2].

نخست مفاهیم دولت-ملت مدرن اروپائی را با واقعیتهای تأریخ افغانستان به مباحثه میگیریم و تفاوتهای مفهوم دولت-ملت مدرن اروپائی را با سلسله های تأریخی آسیائی موشکافی میکنیم. سؤال این است که آیا دولتهای ملی ایجاد شده در شرق را مطابق الگوی دولت-ملت اروپائی میتوانیم وارثین دولتهای تأریخی ممالک آسیائی بدانیم؟ باید گفت که در افغانستان هیچ زمآمداری الگوی دولت-ملت اروپائی را در مقابل خود قرار نداده تا مطابق آن دولت مدرن افغانستان را پایه ریزی نماید. این آقایانی مانند مجیب رحیمی و خالق لعلزاد استند که میخواهند دولت افغانستان را که نظر به شرایط وقت و زمان داخلی و خارجی در این کشور شکل گرفته اند در قالب مفهوم انتزاعی دولت-ملت اروپائی تعریف نمایند و چون این تعریف با الگوههای اروپائی سازگاری ندارد منکر پایه ریزی کشور و دولت افغانستان توسط امپراتوری درانی میگردند. این عمل کوششی در جهت جعلکاری و تحریف تأریخ افغانستان که توسط دانشمندان تأریخ در جهان مسجل گردیده میباشد و هدف آن از زوایای قومگرائی، تیشه زدن به ریشه های تأریخی مملکت و دولت افغانستان است.

آیا دولتهای ملی مدرن امروزی را میتوانیم وارثین دولتهای تأریخی ممالک آسیائی بدانیم؟ این یک پرسش پیچیده و محل بحث است و پاسخ آن به دیدگاه نظری و مورد خاص هر کشور بستگی دارد. اما بررسی تأریخ افغانستان نشان میدهد که بلی میتوان مملکت و دولت معاصر افغانستان را وارث دولتهای تأریخی که از این سرزمین برخاسته اند دانست، بنابر آن افغانستان امروزی به دلایل زیرین ادامهٔ منطقی تأریخ بیش از پنج هزار سالهٔ مردم این سرزمین است.


استمرار سرزمینی و جغرافیائی

مملکت افغانستان کنونی بر روی قلمروهای تأریخی پیشین خود بنا شده است. مرزهای امروزی (هرچند با تغییراتی) ریشه در قلمروهای تأریخی یونانو-باختری، کوشانی، یفتلی، غزنوی، غوری، هوتکی و درانی دارند. تغییر نام، کوچک شدن قلمرو جغرافیائی و تغییر سرحدات به استمرار تأریخ کشورها نقطهٔ پایان نمیگذارد. ایران امروزی، ترکیهٔ امروزی، سریلانکا، هندوستان، روسیه و غیره هیچکدام نامهای تأریخی، قلمرو تأریخی و سرحدات تأریخی خود را ندارند اما تأریخ دولتهای موجودهٔ آنها استمرار تأریخ باستانی این کشورها است. از جانب دیگر قلمروهای دولت معاصر افغانستان در عصر امپراتوری درانی کاملأً مشخص بود. جورج فورستر که در زمان تیمورشاه در سال ۱۷۸۲ ت.م به کابل آمد اسم دولت افغانستان را بکار میگیرد و قلمروهای تحت تابعیت تیمورشاه را منطقی میداند که در آنها در نماز جمعه خطبه بنام تیموشاه خوانده میشد[1]. مونت ستیوارت الفونستن قلمرو افغانستان را در عنوان کتاب معروف خود چنین معرفی میکند: "گزارش سلطنت کابل و قلمروهای متبوعهٔ او در هندوستان، فارس و تارتاری"[2]. در اینجا میبینیم که الفونستون یک آگاهی کامل از قلمرو یا سرحدات اصلی امپراتوری درانی دارد و هم قلمروهای متبوعهٔ آنرا در هندوستان، فارس و تارتاری (دولت بخارا) میداند. اگر قلمروهای متبوعه مانند نیشابور، مشهد، پنجاب، کشمیر، بلوچستان و سند را از قلمرو امپراتوری درانی جدا کنیم قلمرو افغانستان زمان شاه شجاع عبارت از نقشهٔ فعلی افغانستان به علاوه مناطق  پشتوننشین غرب دریای سند است که توسط خط دیورند بعدا از افغانستان جدا شدند. بنابرآن سرحدات فعلی افغانستان استمرار قلمروهای تأریخی آن بوده که نظر به مداخلات استعماری تغییر یافته است. این تغییر دلیل ایجاد یک مملکت تازه نبوده بلکه نتیجهٔ منطقی استمرار تأریخی آن میباشد.



درک ملت بودن: افغانستان 

 ۱. ملت چیست؟

 ملت مفهومی پیچیده است که با «دولت» (یک نهاد سیاسی با سرحدات و حاکمیت مشخص) یا «کشور» (یک قلمرو جغرافیائی) متمایز است. ملت در درجه اول گروه بزرگی از مردم است که با یک حس هویت مشترک، که اغلب مبتنی بر ترکیبی از موارد زیر است، به هم پیوند خورده اند:

    • تبار مشترک (واقعی یا فرضی): اعتقاد به تبار یا ریشه های قومی مشترک.

    • تأریخ مشترک: خاطرات، تجربیات، پیروزیها و آسیبهای جمعی.

    • فرهنگ: زبان، مذهب، آداب و رسوم، سنتها، ارزشها و هنرهای مشترک.

    • قلمرو: وابستگی به یک سرزمین جغرافیائی خاص.

    • آگاهی مشترک: شناخت متقابل بین اعضا ("احساس ما") و اغلب تمایل به خودمختاری سیاسی.

نکتۀ بسیار مهم: ملتها به صورت اجتماعی ساخته میشوند (همانطور که بندیکت اندرسون آنرا «جوامع خیالی» نامیده است). این پیوندها در طول زمان از طریق تجربیات مشترک، روایتها، نمادها، آموزش، رسانه ها و اغلب تلاشهای آگاهانه برای دولتسازی شکل میگیرند. هویت ملی سیال است و میتواند تکامل یابد.


 منابع نظریه ملت:

اندرسون، بندیکت. جوامع خیالی: تأملاتی در باب منشأ و گسترش ناسیونالیسم. (۱۹۸۳) - اثر برجسته در مورد ناسیونالیسم بعنوان یک پدیده مدرن و ساخته شده.

گلنر، ارنست. ملتها و ملیگرائی. (۱۹۸۳) - استدلال میکند که ملیگرائی از نیازهای جامعه صنعتی ناشی میشود.

هابسبام، اریک، و رنجر، ترنس (ویراستاران). اختراع سنت. (۱۹۸۳) - بررسی میکند که چگونه سنتها برای تقویت وحدت ملی ایجاد میشوند.

اسمیت، آنتونی دی. ریشه های قومی ملتها. (۱۹۸۶) - بر نقش هسته های قومی پیشآمدرن (" قومها ") در شکلگیری ملت تأکید میکند.


از کی تا حالا ما ملت افغان داریم؟

 تعیین تأریخ دقیق تولد «ملت افغان» بحث برانگیز است، زیرا این یک فرآیند است، نه یک رویداد. با این حال، میتوانیم مراحل کلیدی را شناسائی کنیم:

 ۱. مبانی پیشآمدرن (قرن ۱۸ - اوایل قرن ۱۹)

تأسیس امپراتوری درانی توسط احمدشاه درانی در سال ۱۷۴۷ نقطه شروع بسیار مهمی است. این امر یک نهاد سیاسی متمایز را با محوریت قبایل پشتون (بخصوص کنفدراسیون درانی) ایجاد کرد که بر سرزمینی تقریباً معادل افغانستان مدرن و بخشهائی از مناطق همسایه حکومت میکرد .

اصطلاح «افغان» به طور فزاینده ئی با این دولت و حاکمان/ رعایای پشتون مسلط آن پیوند خورد. نوعی حس هویت سیاسی متمایز مرتبط با این دولت، عمدتاً در میان نخبگان پشتون، شروع به ظهور کرد.

با این حال: این در درجه اول یک دولت سلسله ئی و تحت سلطه پشتونها بود، نه یک ملت مدرن که همه گروه های قومی متنوع خود (تاجیکها، هزاره ها، ازبکها و غیره) را بطور مساوی دربر بگیرد. وفاداری به قبیله، محل، مذهب (اسلام) یا پادشاه بود، نه یک «ملت افغان» واحد.

 ۲. ظهور ناسیونالیسم افغانی (اواخر قرن نوزدهم - اوایل قرن بیستم)

تجاوزات و رقابتهای «بازی بزرگ» بین بریتانیا و روسیه سبب تغییر سرحدات امپراتوری درانی گردید که در نتیجه مرزهای افغانستان کنونی از طریق معاهدات (مثلاًً خط دیورند ۱۸۹۳) تثبیت گردید و یک موجودیت ارضی تعریف شده ایجاد کرد که نیاز به انسجام داخلی در برابر تهدیدات خارجی داشت.

حاکمانی مانند عبدالرحمن خان (حکومت ۱۸۸۰-۱۹۰۱)، «امیر آهنین»، از نیروی بی رحمانه ئی برای متمرکز کردن دولت و گسترش کنترل آن بر مناطق قومی متنوع استفاده کردند و زمینه های اداری را، البته از طریق سرکوب، فراهم کردند.

امان الله خان (حکومت ۱۹۱۹-۱۹۲۹) جهش قابل توجهی را رقم زد. او پس از کسب استقلال کامل در سال ۱۹۱۹، نوسازی رادیکال و ملت سازی آشکار را آغاز کرد:

نمادهای معرفی شده:

    • پرچم ملی، سرود.

    • پشتو را در کنار دری تبلیغ کرد.

اصلاحاتی را با هدف ایجاد یک ملت متحد (آموزش، قوانین پوشش، تغییرات قانونی) اجرا کرد. به دنبال القای یک هویت فراقومی "افغانی" بود، اگرچه فرهنگ پشتون همچنان غالب بود. این دوره شاهد ظهور ایدئولوژی ناسیونالیسم افغانی بود که بطور فعال توسط دولت ترویج میشد.

 ۳. ادغام و رقابت (اواسط قرن بیستم - تاکنون)

حاکمان بعدی (ظاهرشاه، داؤد خان) پروژه های نوسازی دولتی و هویت ملی را ادامه دادند، که اغلب هنوزهم پشتون محور بودند. مفهوم «ملت افغان» که شامل همه قومیتهای درون مرزهای کشور میشود، در طول قرن بیستم پذیرش گسترده تری پیدا کرد. با این حال، پروژه ملت سازی دائماً مورد مناقشه و شکست قرار گرفته است:

    • هویتهای قومی، قبیله ئی و منطقه ئی قوی و پایدار.

    • دهه ها درگیری (تهاجم شوروی، جنگ داخلی، حکومت طالبان، مداخله ایالات متحده) که اغلب از اختلافات قومی سوءاستفاده میکرد.

    • توسعه نابرابر و نماینده گی سیاسی برای گروه های غیرپشتون.

    • ظهور هویتهای جایگزین (اسلام گرائی رادیکال، ناسیونالیسم قومی).


 نتیجه گیری در مورد ظهور

در حالیکه یک دولت متمایز افغان از سال ۱۷۴۷ وجود داشته است، مفهوم یک ملت متحد و فراگیر افغان - بعنوان یک هویت مشترک گسترده که جایگزین وفاداریهای قدیمیتر میشود - عمدتاً یک پدیده قرن بیستمی است که با تلاشهای متمرکز حاکمانی مانند عبدالرحمن خان و اصلاحات صریح ملیگرایانه امان الله خان بطور قابل توجهی پیشرفت کرد. این روند همچنان یک روند مداوم، مورد مناقشه و شکننده است. منابع:

منابع:

بارفیلد، توماس. افغانستان: تأریخ فرهنگی و سیاسی. (۲۰۱۰) - مروری جامع بر شکلگیری دولت و هویت ارائه میدهد.

حنیفی، شاه محمود. پیوند تأریخها در افغانستان: روابط بازار و تشکیل دولت در مرز استعماری. (۲۰۱۱) - بررسی تشکیل و هویت اولیه دولت.

کروز، رابرت دی. افغانستان مدرن: تأریخ یک ملت جهانی. (۲۰۱۵) - بر تلاشهای ملت سازی در قرن بیستم تمرکز دارد.

رشید، احمد. طالبان: اسلام ستیزه جو، نفت و بنیادگرائی در آسیای مرکزی. (۲۰۰۰) - چالشهای پیش روی ناسیونالیسم افغانی را مورد بحث قرار میدهد.

گرگوریان، وارطان. ظهور افغانستان مدرن: سیاست اصلاحات و نوسازی، ۱۸۸۰-۱۹۴۶. (۱۹۶۹) - اثر کلاسیک در مورد نوسازی/ملت سازی اولیه.



-------------

[1] خالق لعلزاد، پژوهشی در گسترهٔ تاریخ و جغرافیای افغانها و افغانستان،ٔ لندن، ماه مئ 2024 (با استفاده از کاپی پی دی اف کتاب که توسط نویسنده در دسترس قرار گرفته است.

[2] جورج فورستر، "یک سفر از بنگال به انگلستان از طریق قسمتهای شمال هندوستان، کشمیر، افغانستان و فارس به روسیه از طریق بحیرة کسپین، لندن، 1798م."

[3] مونت استوارت الفنستن:"گزارش پادشاهی کابل و توابع آن در تارتاری، فارس و هندوستان"، در دو جلد به زبان انگلیسی، چاپ لندن، 1842م

Mountstuart Elphinstonen “An Account of the Kingdom of Caubul and Its Dependencies

 in Persia, Tartary, and India, London, 1842.

[4]  مجیب رحیمی، مصاحبه با تلویزیون نور در گفتگوی بازدر سال ۲۰۱۱م

[5] پژوهشی در گسترهٔ تأریخ و جغرافیای افغانان و افغانستان، پروفیسور داکتر لعلزاد، لندن، مئ ۲۰۲۴.


به یادبود شصت چهارمین سالروز وفات شاه امان الله خان

2026-04-30 22:56:11
خاطرهٔ معمار افغانستان نوین را گرامی میداریم


شاه امان الله خان در ۲۵ اپریل ۱۹۶۰ در زوریخ سوئیس در گذشت. امیر امان الله خان مشهور به غازی امان الله خان فرزند سوم امیرحبیب الله خان و نواسۀ امیرعبدالرحمان خان و نبیرۀ امیردوست محمد خان از دودمان بارکزائی بود. وی در اول ماه جون ۱۸۸۲ تقویم مشترک در پغمان کابل به دنیا آمد.  امان الله در لیسۀ افسری آموزش دید و با اردو ارتباط نزدیک داشت. وی پس از کشته شدن پدرش حبیب الله خان در ۲۸ فبروری ۱۹۱۹ت.م به قدرت رسید.

وی در سال ۱۹۱۹ تقویم مشترک، به تشویق و حمایت آزادی خواهان هندوستان،  برای آزادی سرزمینهای از دست رفتۀ افغانان از چنگال استعمار برطانیه سومین جنگ افغان-انگلیس را آغاز کرد که منجر به معاهدۀ راولپندی شد و بربنیاد آن بریتانیا رسماً افغانستان را به حیث یک کشور مستقل برسمیت شناخت.

سلطنت شاه امان الله در ۱۹۲۰ ت.م پیمان دوستی با شوروی و سپس با ایتالیا، ترکیه و ایران امضأ کرد. شاه امان الله سپس در سال ۱۹۲۱ تقویم مشترک پیمانی با دولت شوروی بست و امتیاز خط تلگرافی کشک هرات، قندهار و کابل را به روسیه داد. وی در ۱۰ دسامبر ۱۹۲۷ سفری ۶ ماهه را به کشورهای آسیائی  اروپائی و آفریقائی آغاز کرد و در سال ۱۳۰۷ هجری شمسی از راه ایران به افغانستان بازگشت و دست به اقدامات اصلاحی زد.

امان الله خان در ۱۹۲۶ سلطنت مشروطه اعلام نمود و خودش را شاه اعلام کرد.

برگزاری لویه جرگه و تصویب نخستین قانون اساسی، از میان رفتن برده داری، استقرار نظام شاهی مشروطه، تفکیک قوا، اجباری شدن آموزش، آوردن اصلاح در نظام مالی، ممنوع شدن کار اجباری. فرستادن شماری از محصلین به خارج کشور به منظور ادامه تحصیل، تأسیس نخستین کتابخانه عامه در کابل، افزایش چشمگیر روزنامه نگاری و مانند اینها از مهمترین تحولات این دوره خوانده میشوند و در کل از دوره شاه امان الله خان به حیث یک دوره درخشان کشور یاد میشود.

از آنجائی که اقدامات اصلاحی وی با تندرویهائی همراه بود و با روحیۀ بعضی از اقشار جامعه و مردم سازگاری نداشت، زمینه را برای شورشگری در برابر سلطنت وی فراهم ساخت و حبیب الله کلکانی بر او شورید و او را وادار به کناره گیری کرد و او به ایتالیا رفت.

باید بخاطر آورد که قبل از حبیب الله کلکانی، در سال ١٣٠٣ (۱۹۲۴ت.م) شماری از ملاها و روحانیون افراطی به سرکردگی ملای لنگ علیه دولت امان الله خان دست به تبلیغ زده مردم را به شورش واداشتند. آنان تمامی اصلاحات دوره امانی را خلاف دین اسلام خوانده، این شاه مترقی و وطندوست را کافر و جهاد علیه او را فرض اعلان کردند. مگر این ملا در دستی قرآن و در دست دیگر قانون جزاء امان اله خان را گرفته در میان قبایل که متأسفانه از سواد و دانش بیبهره بودند فریاد نمیزدند که: کدامیک را قبول دارید! قرآن یا قانون را؟ و طبعاً مردم میگفتند: قرآنرا. باید بخاطر آورد که انگلیسها که خود را در این توطئه پیروز میدانستند دست به مداخله مستقیم زده و یک تن هندو به نام عبدالکریم را، زیر نام پسر امیر محمد یعقوب خان داخل قوم ځدران پکتیا نموده که رهبری اغتشاش را بدست گرفت. در آغاز جنگ به نفع شورشیان پیش میرفت چون از یک سو بودجۀ دولت به اتمام رسید و از سوی دیگر ٨٠٠ عسکر دولت به یکبارگی کشته شدند که این ضربه سختی بر پیکر رژیم نوپای امانی بود. در همین دوره بود که عبدالکریم با حمایت انگلیسها در پکتیا دعوای امارت نمود. از آنجائیکه اکثریت مردم افغانستان از خدمات دولت امانی راضی بودند، جمع وسیع یک صدا علیه این اغتشاش جاهلان برخاستند که منجر به سرکوب آن شد. میر غلام محمد غبار در «افغانستان در مسیر تأریخ» (جلد اول، ص ٨٠٩) مینویسد: «...همینکه دانستند اغتشاش پکتیا ماهیت مذهبی نی، بلکه ماهیت سیاسی و آنهم به مداخله دولت انگلیس دارد، همه به حمایت دولت برخاستند و بر ضد نفوذ خارجی متحد گردیدند." مهار این شورش که بیش از یکسال به طول انجامید بار سنگینی بر دولت امانی بود. تقریبا مالیات یکساله در آن به هدر رفت و متعاقبا در لویه جرگه پغمان شاه امان الله مجبور شد که با روحانیون مرتجع از راه مماشات پیش رفته بخشی از برنامه اصلاحاتش را کنار گذارد. در نتیجه این زحمات و همکاری وسیع مردم، شورش سرکوب و سران باغی فراری شدند. دراین میان ملای لنگ و ملا عبدالرشید که به کوه ها پناه برده بودند توسط مردم دستگیر و تسلیم دولت داده شدند. به تأریخ ۴ جوزای ١٣٠٤ ملای لنگ و ملا عبدالرشید با ۵۱ تن از همدستان شان بعد از اینکه حکم اعدام بر آنان صادر شد، طی مراسمی در تپه مرنجان اعدام شدند و چندصد تن دیگر به ولایات شمالی تبعید شدند.

شاه امان الله در ۲۲ جون ۱۹۲۷ منار یاد گاری بنام "منار علم وجهل"را که دردهمزنگ کابل درکنار دریای کابل بخاطرختم شورش ملای لنگ بناکرده بود دریک طرف آن این شورش توضیح شده ودرسه طرف دیگرآن اسامی سه صد نفرافسرانی که در جنگ شهید شده بودند تحریر گردیده است.

از شاه امان الله بعنوان شاه روشنفکر و ترقی خواه یاد میشود و افغانستان در دوران وی شاهد اصلاحات و تحولات بزرگی بوده است. سرانجام وی در ۲۵ اپریل ۱۹۶۰ در زوریخ سوئیس در گذشت. جنازه وی به جلال آباد انتقال داده شد و در کنار مزار پدرش به خاک سپرده شد.

وقتی در سال ۱۹۱۹ امان اله خان به پادشاهی رسید دولت هند برتانوی حتی سفارت در کابل نداشت صرف یکنفر بنام حافظ سیف الله تحت عنوان "واقعه نگار" حافظ منافع انگلستان در کابل بود و او هم در حالت نظر بند بسر میبرد. در حالیکه شخصی بنام سردار عبدالرحمان در مقام رسمی سفیر افغانستان در دهلی ایفای وظیفه میکرد.

در آنزمان برطانویها در این کشور نه نمایندۀ داشتند و نه سربازی و نه کدام اداره چی در حالیکه در هندوستان مامور مالیه، مدیر گمرک، قومندان امنیه و حتی مامور پوسته خانه همه انگلیس بودند! اگر معاهده گندمک قیمومیت سیاست خارجی افغانستان  به برطانیه سپرده بود، این معاهده بیش از سه ماه دوام نکرد و با قیام پیروزمند مردم کابل و سربازان افغان به کشته شدن کیوناری تحمیل کنندهٔ معاهدۀ گندمک ونمایندهٔ انگلیس و هیآٔت او در کابل منجر شد و از اعتبار ساقط گردید.

تأریخ ۸ آگست سال ۱۹۱۹م که ۱۶ اسد ۱۲۹۸ هجری شمسی میشود روز برسمیت شناختن استقلال کامل افغانستان در امور داخلی و خارجی توسط برطانیه است. تائید پیمان آتش بس راولپندی از جانب امان الله خان ۲۸ اسد ۱۲۹۸ است. در حقیقت ۲۸ اسد روز خلاصی ملت افغانستان از شر تجاوزات ۱۲۳سالۀ برطانویها است.

 این موقف جدید به شاه امان الله خان اجازه داد تا به تطبیق پروگرامهای گستردهٔ انکشاف ساختمانی، فرهنگی، اجتماعی-سیاسی و دپلوماتیک دست زند تا افغانستان بتواند در قطار کشورهای پیشرفته جهان عرض وجود نماید.

در این روز بالاخره بزرگترین قدرت استعماری جهان قبول کرد که ملت افغان یک ملت آزاد و مستقل است که هیچگاه متجاوزین بیگانه را در این خاک قبول ندارد!

۲۸ اسد سمبول وحدت ملی و پیروزی یک ملت است، در دفاع از وطن مشترک. سمبول ناسیونالیزم ملت افغانستان است. صرفنظر از اختلافات طبیعی سیاسی و سلیقوی و محلی، تجلیل از روز ملی افغانستان واحد و وحدت مردم آنست در زیر یک بیرق ملی.

متاسفانه یکصد و هفت سال بعد از تاجگذاری شاه امان الله خان، ما امروز با همان مسائلی و همان عناصری روبرو استیم که سبب شکست پروگرامهای اصلاحی شاه امان الله خان گردید. جا دارد این مطلب مورد دقت و ارزیابی قرار بگیرد که چرا زمان در افغانستان منجمد شده است؟

با آنکه موضوع جنگ سوم افغان-انگلیس از سوی بریتانیا کم اهمیت و خیلی کوچک جلوه داده شد، باوجود آن این جنگ از جمله جنگهای بزرگ بشمار میرود که درآن بیش از ۱۶ میلیون پاوند خسارات مالی به هند برطانوی وارد شد و حدوداً ۲۰۰۰ افراد نظامی آنها نیز دراین جنگ هلاک شدند.


نهضت تجدد طلبی یا مدرنیته

روند تجدد طلبی، ترقیخواهی یا "مدرنیته" همزمان با پیشرفتهای علمی و تخنیکی در سه قرن گذشته در تمام جهان سرعت واهمیت بیشتر یافته است. وقتی شاه امان الله خان خواست بعد از حصول استقلال در سال ۱۹۱۹ت.م نهضت تجدد طلبی را در کشور توسعه دهد افغانستان دو قرن از این جنبش بدور مانده بود. دست آوردهای نهضت مدرنیته در کشورهای پیشرفته که عمومآ کشورهای غربی بشمول امریکا بودند عبارت بود از:


  • - استفاده وسیع از تکنولوژی در تولید محصولات، امتعه، ترانسپورت، تولید و مصرف انرژی، اتصالات؛
  • - استفاده وسیع از تکنولوژی در زنده گی روزمرۀ مردم؛
  • - الغای برده گی، مبارزه علیه تبعیض نژادی؛
  • - داخل شدن زن در جامعه و تساوی حقوقی زن و مرد؛
  • - اشاعهٔ دموکراسی و حقوق باشنده گی، سهمگیری بیشتر مردم در دولت، مکلف ساختن دولتها و سازمانها به رعایت ازحقوق بشر و آزادیهای فردی و تهیهٔ وسیع خدمات اجتماعی و خدمات صحی از طرف دولت؛
  • - جدائی دین از دولت و رسیدن به عصرحاکمیتٔ قوانین مدنی در جامعه؛

نتایج نهضت مدرنیته سبب بهبود قابل ملاحظهٔ سطح زنده گی مردمان کشورهای غربی و غنی شدن دولتهای آنها شده و این کشورها را قادر ساخت با استفاده از تکنولوژی به قدرت نظامی خود پرداخته مستعمرات وسیعئ را در جهان بدست آورند که بذات خود سبب افزایش ثروت و قدرت آنها گردید.

از جمله کشورهای شرقی، یگانه کشوری که اهمیت تجدد طلبی یا مدرنیته را درک کرد و کوشش کرد با استفاده از آن با کشورهای پیشرفته صنعتی غربی همگام شود کشور جاپان بود.

تجددخواهی منحصر به تمدن غرب نیست و در فرهنگ اصیل جامعۀ ما نیز ریشه و پایه دارد و نباید آنرا در انحصار تمدن غرب قرار داد. فراموش نکنیم اسلام زمانی به اوج قدرت خود رسید که از سرزمینهای عرب به سرزمینهای مشرقزمین منجمله سرزمینهای افغانستان و آسیای میانه رسید و با تمدن تاجر پیشۀ این سرزمینها آشنا شد و دوران شگوفان خلافت عباسی را بمیان آورد که دانشمندان بیشماری را به جهان ساینس و معرفت ، منجمله بزرگترین مفسرین اسلامی را، ارزانی داشته است. بیجهت نیست که گروههای تکفیری سلفی عرب مخالف سرسخت این دوران میباشند.

این موضوع را باید بخاطر داشت که عقاید اسلامیستها و طالبان در بر خورد با مظاهر تمدن بشر از سنتهای عنعنوی مردم این سرزمینها نماینده گی نمیکند. به قول میر عبدالواحد سادات "اسلام سنتی افغانستان در بیشتر از هزار سال و تا آمدن پای استعمار و تأسیس مدرسه دیوبند، اسلام متساهل و آمیخته با عرفان بوده است و به شهادت تأریخ بزرگترین فرهنگ سالاران که در عین حال شخصیتهای بزرگ اسلامی نیز میباشند همانند حضرت سنائی، مولانا ، جامی و ... رحمن بابا، امیر علی شیر نوائی و ... بستر فرهنگی را بوجود آوردند که تساهل ، تسامح ، تحمل و ... مظاهر عالی آن بوده و باعث همدیگرپذیری در جامعۀ که بذات متکثر و کثیرالقوامی است، گردیده است . در صد سال اخیر و با خلق اسلام سیاسی و بخصوص در اوج جنگ سرد که افغانستان بحیث میدان آن جنگ استعمال گردید و تا کنون، ما شاهد دگرگونی دراسلام واقعی و سنتی افغانستان و منطقه میباشیم وضرور است تا این موضوع مورد نقد گسترده دانشمندان ما قرارگیرد و به این سؤال پاسخ داده شود که اسلام سیاسی همان دین اسلام است؟ و یا ایدیالوژی سیاسی میباشد؟"

مردم سرزمین افغانستان با آنکه به دین اسلام مشرف شدند اما در برابر سلطه جوئیهای فرهنگی اعراب مهاجم مقاومت نموده و نگذاشتند که به عوض زبانهای مادری شان، لسان عربی ترویج و رسمیت بیآبد. در هرات، بلخ و غزنی آثارمهم علمی و فرهنگی به رشتۀ تحریر درآمد و دانشمندانی چون ابوریحان بیرونی، ابوعلی سینای بلخی و صدها ادیب و شاعر بزرگ در آنجاها زنده گی داشتند که دستآوردهای علمی و فرهنگی شان، در مجموع تمدن بشری قابل درک بوده و امروز هم میتواند راه ما را بسوی تمدن و تجدد بگشاید.

همچنان در عرصه اجتماعی جرگه و مشوره از عصر تمدن بلخ در تأریخ این سرزمین وجود داشته جرگه ها در نقش محاکم عمل کرده، مسئلۀجنگ و صلح و انتخاب پادشاه از صلاحیتهای آن بود. بعبارت دیگر، جرگه نوعی از نماینده گی مردم در حل مسایل مربوط به سرنوشت شان بود. طوریکه میدانیم جرگه ها که خود نوعی از تبارز دموکراسی قومی و و لویه جرگه ها که تبارز دموکراسی در سطح ملی است در فرهنگ پشتونوالی و در مجموع در فرهنگ مردم افغانستان مقام بالائی دارد و مرجع مشروعیت اقدامات زعیم کشور و دولت را فراهم میکنند.

همچنان تضاد درونی جنبش طالبان با سیستم عنعنوی قومی پشتونها را نباید از نظر انداخت. آنانیکه جنبش طالبان را جنبش متکی بر فرهنگ قوم پشتون میدانند از تضاد نهفته درونی میان ارزشهای کود مدنی "پشتونوالی" و ماهیت عمیقاً مذهبی جنبش طالبان بیخبر اند. یک محقق هزاره تبار بنام صاحبنظر مرادی در مورد مقررات وضع شده توسط احمدشاه ابدالی نوشته بود که: "احمد خان ...برای رهنمود سران قبایل مربوط خویش همچو اساسنامه دینی، سیاسی، و نظامی بکارگرفت. ازتدوین مقررات نامبرده بخوبی برمیآید که احمد خان به فقه وشریعت سرتاسری اسلام اکتفا نکرده برای تنظیم نظام قبیلوی خویش به وضع مقررات ویژه قبیلوی نیازمندی احساس نموده است." دلیل وضع مقررات توسط احمدشاه ابدالی آن بود که اصول "پشتونوالی" به قول اولیور روی، که از یکطرف یک ایدیولوژی بوده و از جانب دیگر یک مجموعۀحقوق مدنی را تشکیل میدهد، در ذات خود غیر مذهبی بوده و درسطح قانون با "شریعت" در تضاد قرار دارند. اولیور روی مینویسد در جوامع غیر پشتون چوکات اصلی اصول جزائی را "شریعت" تشکیل میدهد اما در شرایطی که پیروی از شریعت صرف در حد شعار باقیست، هیچ سیستم دیگری موجود نیست که جای آنرا بگیرد". نتیجه طبیعی چنین حالتی در روستاهای غیر  پشتوننشین بوجود آمدن حاکمیت مطلقه خوانین و زورگویان محلی و رهبران دینی میباشد که اشکال افراطی آنرا در دهات هزاره نشین هزاره جات مشاهده میکنیم.

در جوامع سنتی پشتونها، در دهات، مقام ملا در آن سطحی نیست که در قرا و قصبات غیر  پشتوننشین افغانستان، بخصوص در میان اقوام هزاره وجود دارد. مظاهر آنرا همه روزه در بوسیدن دستهای محمد محقق توسط هواداران هزارۀ او در صفحات تلویزیونها مشاهده میکنیم. مقام ملا و روحانی در هزاره جات، در میان شیعیان، در سطح پیشوا، و مرجع تقلید است. ملا چنین مقامی در جامعه پشتون ندارد. اکثر این ملاها حتی در جرگه های قومی دعوت نمیشوند. نقش ملا در جوامع سنتی پشتونها نقش مشورتی است نه نقش تصمیمگیرنده. از این رهگذر یک تضاد درونی میان جنبش طالبان و سیستم عنعنوی قومی پشتونها موجود است. فراموش نکنیم که طالبان دستآورد مدرسه های دیوبندی در مناطق قبایلی و  پشتوننشین در پاکستان میباشند. اکثر این افراد در کمپهای مهاجرین در خاک پاکستان تولد یافته بزرگ شده و با ایدیولوژی وهابی تطبیق بدون چون و چرای "شریعت محمدی" تدریس شده اند که با پول عربستان سعودی و با امامان سعودی و وهابی پاکستانی طرف اجرا قرار گرفته است. در وجود اکثر این افراد آن احساس تأریخی تعلق داشتن به افغانستان، ارزشهای ملی افغانستان، اصول پشتونوالی و ناسیونالیزم افغانستان وجود ندارد. یک مثال آنرا در تخریب مجسمه های بودائی بامیان میتوانیم ببینیم. مجسمه های بامیان در طول حیات نزدیک به سه صد سال دولتهای عنعنوی پشتون در افغانستان، به حیث سمبولهای ملی و باستانی کشور دست نخورده باقی ماندند. در حالیکه طالبان بنا بر تعصب مذهبی خود و بخصوص با همدستی با متعصبین آی اس آی در ضدیت با هندوستان، از تخریب آنها لذت بردند. باآنهم، در زمان حاکمیت خود طالبان جرآت مداخله در اموری راکه بر اساس اصول پشتونوالی در دهات و روستاهای  پشتوننشین اداره و اجرا میگردید، نداشتند.

بنابرآن، با توجه به این سابقهٔ تأریخی تجددخواهی نباید پیشرفت و اصلاح جامعه را منحصر به تمدن جوامع غربی نمود.

در عصر امان الله خان در میان کشورهای اسلامی در منطقهٔ ما دوکشور در راه تجدد طلبی گام برداشته بودند: ترکیه تحت رهبری کمال اتاتورک و فارس تحت رهبری رضا خان.

شاه امان الله خان از اهمیت نهضت تجدد طلبی در ترکیه و فارس بخوبی مطلع بود. خانم او ملکه ثریا در سوریه تولد شده بود که همراه با فامیل روشنفکر خود (فامیل طرزی) در شکلگیری نهضت تجدد طلبی دوره امانی نقش بسیار برازنده داشت. از فیض رهنمائیهای سید جمال الدین افغان، شناخت پدر محمود طرزی و خودش از ماهیت استعمار به درجۀکمال رسیده بود. مادر ملکه ثریا اولین جریده نسوان کشور (سراج النسوان) دوره امانی را نظارت میکرد.

پروگرامهای تجدد طلبی دوره امانی شامل ساحات متعدد میگردید که منجمله میتوان از اینها نام برد:

  • · توسعهٔ تعلیم و تربیه برای همه بشمول زنان؛
  • · اعزام شاگردان افغان، منجمله دختران، به اروپا برای کسب دانش عصر از جمله طبابت؛
  • · سهم دادن زنان در امور اجتماعی و رفع حجاب؛
  • · انکشاف مطبوعات؛
  • · اصلاحات مالیاتی؛
  • · اعمار ساختمانهای ادارات دولتی؛
  • · معرفی خط آهن؛
  • · معرفی قانون اساسی جدید؛
  • · معرفی قوانین مدنی جزائی؛ 
  • · ترویج پوشیدن لباسهای اروپائی بخصوص در میان مامورین دولت.


پروگرامهای مدرنَته دورهٔ امانی با سه قیام ارتجاعی مواجه شد:

  •  قیام ۱۹۲۴ت.م ملای لنگ در جنوبی؛
  •  قیام قوم شینوار در سال ۱۹۲۸ در مشرقی؛ 
  •  شورش حبیب الله کلکانی سال ۱۹۲۹

شورش حبیب الله کلکانی که از حمایت نزدیک رهبران عنعنوی مذهبی در شمالی و منجمله فرقه نقشبندیه مستقر در شوربازار کابل بر خوردار بود موفق گردید. امان الله خان از حکومت دست کشید و به قندهار رفت. باآنکه در قندهار کوشید با جمعآوری قوه، دوباره کابل را اشغال کند اما در غزنی شکست خورد و مجبور به ترک کشور گردید.

تمام این شورشها یک وجهه مشترک باهم داشتند؛ مخالفت با اقدامات اصلاحی و بازگشت به حاکمیت شریعت! در تمام این شورشها شاه را کافر و منحرف از دین اسلام میدانستند. هیچکدام جنبش طبقاتی، ضد استبدادی، ضد استعماری و ضد برتری جوئی و حاکمیت قومی نبودند. در صفوف آنها افراد وابسته به اقوام مختلف شرکت داشتند و حامیان آنها را ملاها و رهبران عنعنوی مذهبی تشکیل میدادند. بیشتر سران قبایل پشتون به اسم مبارزه با پادشاه کافر، با حبیب الله تاجیک تبار همکاری کرده بودند .در حالیکه شورشهای جنوبی و مشرقی سرکوب شدند، شورش حبیب الله کلکانی که از حمایت نزدیک رهبران عنعنوی مذهبی در شمالی و منجمله فرقه نقشبندیه مستقر در شوربازار کابل بر خوردار بود موفق گردید.

شورش مردم شینوار بسرکرده گی دو نفرخان بنامهای محمدعلم ومحمدافضل آغاز گردید. نیروهای نظامی کابل به آنسو سوق شدند. و وقتی کابل از قوتهای نظامی خالی گردید، آنگاه حبیب الله کلکانی (بچهٔ سقاو) از سمت دست به اغتشاش زد و با نیروهای خود برکابل حمله کردند. مطابق کتاب فیض محمد کاتب بتأریخ ۱۲ دسمبر ۱۹۲۸ وقتی که بچۀ سقو برکابل حمله کرد، محمدولی خان وکیل مقام سلطنت وعبدالعزیز وزیردفاع ، فقط ۸۰ نفر از محافظان دیپوهای اسلحه را جمع کردند تا به مقابل ۲۰۰۰ نفر لشکر ایلجاری سقاوی که ۲۰۰ تن آنها مسلح بودند و بقیه چوب و تبر بدست داشتند به مقاومت بپردازند! 

شورشیان حملهٔ نهائی بر کابل را در شب (۱۴ جنوری ۱۹۲۹) آغاز کردند. شاه سلطنت را به برادرش عنایت الله سپرد و خود به قندهار رفت. عنایت الله خان هم سرانجام پس از سه روز پادشاهی با خانواده اش کابل را ترک گفت. از آن سوی حبیب الله مقر سلطنت را متصرف شد و در ۲۸ جدی (دی) ۱۳۰۷ (۱۸ جنوری ۱۹۲۹) بر تخت سلطنت نشست و خود را به امیر حبیب الله مسمی کرد. امان الله کوشید تا دوباره خود را به کابل برساند، اما شکست خورد. حضرت نورالمشایخ مجددی د ر پکتیا با چند هزار مرید مسلح خود امر مارش به استقامت غزنی و حمله علیه نیروهای نظامی امان الله را که به صوب کابل درحالت پیشروی بودند، شکست داد. قوای اعزامی نورالمشایخ (سلیمان خیلها) درغزنی بر روی قوتهای تعرضی امان الله خان آتش کشودند و بدستیاری سبوتاژ کننده گان داخل دربار، اردوی شاه را از پیشروی بسمت کابل باز داشته، تبلیغاتی را سازمان دادند که درنتیجه قوای وفاداربه شاه امان الله پراگنده شده وخودش مجبوربه عقبنشینی گردید  و سرانجام از طریق هند به ایتالیا رفت.

عوامل شکست نهضت امانی

بسیاریها علل سقوط نهضت امانی را کاملآ بسته به دسایس استعمارگران انگلیسی میدانند. انداختن گناه تمام بدبختیهای یک کشور به گردن خارجیها در میان تعداد زیادی از نویسنده گان افغان و سایر کشورهای رو به انکشاف به یک عنعنهٔ مبدل شده است. به وفرت خوانده میشود که انگلیسها عبدالرحمان خان را آوردند، انگلیسها امان الله خان را ساقط کردند، انگلیسها نادر خان را به قدرت رسانیدند، شورویها در کودتای داؤد خان دست داشتند، شورویها کودتای هفتم ثور را طرحریزی کردند، پیلوتهای روسی بر ارگ حمله کردند، امریکائیها طالبان و داعش را ایجاد کرده اند و غیره از این قبیل. در بسیاری از نوشته ها به حد مشمئز کننده اینگونه برداشتها و برجسته کردن آنها بعنوان عوامل تعیین کننده حوادث داخلی تکرار میگردند. به یقین که در تأکید بی اینگونه برداشتها ما افغانان تنها نیستیم، دیگران، بخصوص ایرانیها، نیز دست کمی از ما ندارند.

در این هیچ جای شکی نیست که استعمار و امپریالیزم در امور ممالک رو به انکشاف همیشه مداخله میکنند و در بیانات فوق نیز شمه هائی زیادی از حقایق نهفته اند. تا صد سال قبل، استعمار کهن با توجه به منافع استعماری خود در تقابل با بنیادگرائی مذهبی از روش دوگانهٔ مقابله و حمایت کار میگرفتند. از یکطرف با مدرسه های دیوبندی در هندوستان مخالفت میکردند اما از روحانیون وابسته به همان مکتب فکری با جنبشهای ترقیخواهانه در افغانستان مخالفت میکردند. اما انداختن گناه تمام بدبختیهای یک کشور به گردن خارجیها پندار ساده لوحانه و دگم بوده عوامل، محرکها و دینامیزم داخلی وقایع را نادیده گرفته و کمرنگ جلوه میدهد.

در رابطه با عوامل شکست نهضت ترقیخواهانهٔ امان الله خان نیز تأکید بر همچو برداشتها عوامل عینی داخلی را کمرنگ جلوه داده سبب انحراف فکری و در نهایت خود فریبی میگردد. واقعیت آنست که متاسفانه مغالطه و اختلاط و درهم آمیختن مفاهیم و اهداف تجدد طلبی Modernism دورهٔ امانی با Western-ism یا غرب زده گی و شتابزده گی در تطبیق برنامه ها، در کنار دسایس آشکار و پنهان استعمارگران انگلیسی که پیشرفت یک افغانستان مستقل را خطر برای ادامهٔ تسلط استعماری خود در هند میدانستند، عوامل شکست نهضت ترقیخواهانهٔ امان الله خان فراهم نمود. کشور جاپان دست به تجدد طلبی وسیع زد بدون آنکه مظاهر غرب زده گی را در جامعهٔ عنعنوی خود معرفی کند و از همین جهت پیروز شد.

در حالیکه برنامه های تجدد طلبی در ترکیه با موفقیت مورد تطبیق قرار گرفته بود، آنچه را امان الله خان و همکاران او نتوانستند تشخیص نمایند این بود که در ترکیه، تحولات اجتماعی سابقه داشته و طبقۀ متوسط از یک توانمندی معین بر خوردار بود. همینطوریکه اردوی منظم در اختیار دولت قرارداشت. در حالیکه شاه امان الله نه یک طبقۀ پرتوان شهری و نه یک اردوی نیرومند را در کنار خود داشت.

یک مثال از وقایع عینی انزمان را که نمونهٔ از درک نادرست مفاهیم و اهداف تجدد طلبی Modernism دورهٔ امانی با Western-ism یا غرب زده گی است از قول فیض محمد کاتب در کتاب تذکرالانقلاب چنین میخوانیم: "احمدعلی خان (رئیس بلدیه شهر کابل) اهالی شهر را از قوی وضعیف و وضیع و شریف و دکاندار و حرفه ور بازار و ذکور و اناث عرصۀ دو هفته در زیر انواع فشار و انزجار پوشیدن لباس رسمی و کلاه اروپائی وغیره وغیره آورده عموم را دست دعا به درگاه کبریا برداشتن و زوال سلطنت امیر امان الله خان را از اوتعالی خواستن،کشانیده بود،"

 (فیض محمدکاتب، تذکرالانقلاب، علی امیری کلن آلمان).


جائی تعجب نیست که در چنین حالت که فرهنگ عنعنوی عوام طرف تحقیر قرار میگیرد روحانیون بنیاد گرا فرصتی مییابند تا علیه اصلاحات امانی وارد میدان شده و با تحریک اذهان مردم، اغتشاشات پراگنده و بعداً سرتاسری را بوجود آورند. به یقیین که عمال استعمار انگلیس نیز از همچو شرایط استفادهٔ سؤ نموده به آتش طغیان مردم هیزم ریختند.

بعد از گذشت ۶۴ سال از وفات شاه امان الله خان، این علمبردار ترقی و تجدد در افغانستان، انجمن تأریخ افغانستان خاطرهٔ شاه امان الله خان را گرامی دانسته و روح موصوف را شاد و یادش را گرامی میدارد.


سؤالات و جوابات در مورد خط دیورند

2026-04-25 16:24:42
موضوع خط دیورند در این روزها یکبار دیگر بنابر ابراز نظر محمد محقق در مورد خط دیورند و تائید نظر او توسط یک تعداد همفکران او، در رسانه ها گرم و داغ است و یکعده از هموطنان از من تقاضا کرده اند تا در مورد نظر بدهم. به همین منظور سؤالاتی را که در طول چندین سال توسط  خواننده گان فیسبوک طرح شده بود و پاسخهای خود را به این سؤالات در اینجا درج میکنیم.

سؤال اول:

خط دیورند توسط کدام اشخاص در کجا و در چه زمان عقد شد؟

جواب سؤال اول:

معاهده دیورند بتأریخ ۱۲ نوامبر ۱۸۹۳ ت.م،  میان امیر عبدالرحمن خان و سر هنری مورتمر دیورند، وزیر خارجه دولت هند برطانوی در کابل به امضأ رسید. 


سؤال دوم:

هدف این معاهده چه بود؟ 

جواب سؤال دوم:

معاهده دریورند ۷ ماده دارد و حوزه های نفوذ دولت هند برطانوی و افغانستان را بالای قبایل آزادی که در غرب دریای سند از چترال تا بلوچستان زنده گی میکردند تعیین میکند. 


سؤال سوم:

آیا میتوان امضأی این معاهده را توسط امیر فروش خاک افغانستان نامید؟

جواب سؤال سوم:

نخیر به هیچصورت. این مناطق قبلاً در نتیجه تجاوزات رنجیت سنگ و انگلیسها  از حیطۀ نفوذ دولت افغانستان خارج گردیده بودند اما در عین زمان، از لحاظ اداری رسماً شامل قلمروهای هند برطانوی ( ۱۹۳۵ت.م) نیز نبودند. 


سؤال چهارم:

مناطق شامل معاهدهٔ دیورند کدامها اند؟

جواب سؤال چهارم: 

معاهدهٔ دیورند ۱۸۹۳ت.م شامل مناطق آزاد قبایلی (چترال، سوات، دیر، باجور، خیبر، کرم وزیرستان) بود. این مناطق تا زمان عقد معاهده دیورند بدون سرنوشت بودند از سال ۱۸۹۳ت.م به بعد، یعنی بعد از عقد معاهده دیورند این مناطق بمثابه مناطق حایل میان قلمروهای هند بریطانوی و قلمروهای دولت افغانستان تحت نفوذ امنیتی هند بریطانوی قرار گرفتند بدون آنکه از لحاظ اداری رسماً شامل قلمروهای هند بریطانوی گردند.

( پاسخ سر مورتمر دیورند به جواب یک خبرنگار در یک مصاحبه در سال ۱۸۹۷ با ایشیاتیک کوارترلی جورنال)



سؤال پنجم:

آیا معاهده دیورند شامل ایالت سرحدی شمالغرب (صوبه سرحد که فعلا خیبر پختونخوا یاد میگردد) میباشد؟ 

جواب سؤال پنجم:

نخیر نمیباشد. ایالت سرحدی شمالغرب (صوبه سرحد که فعلا خیبر پختونخوا یاد میگردد)  در سال ۱۸۴۹ت.م بمثابۀ یکی از قلمروهای هند برطانوی ایجاد گردید. که شامل مناطق آزاد قبایلی (چترال، سوات، دیر، باجور، خیبر، کرم وزیرستان) نبود.


سؤال ششم:

آیا معاهدهٔ دیورند خط سرحدی را میان افغانستان و قلمرو هند برطانوی ایجاد کرد؟

جواب سؤال ششم:

نخیر به هیچصورت. دیورند در یک مصاحبه در سال ۱۸۹۷ت.م با ایشیاتیک کوارترلی جورنال میگوید:

"اقوامی راکه در طرف هندوستان واقع شده اند نباید در محدودة قلمرو دولت هند بریطانوی قلمداد کنیم. آنها صرفآ، تا جائیکه به امیر مربوط است، در زیر نفوذ ما به معنی تخنیکی کلمه قرار دارند، آنهم تا جائیکه خودشان به این نفوذ تن در دهند و یا ما این نفوذ را تحمیل کنیم".


همچنان دایره المعارف بریتانیکا مینویسند که "معاهده سال ۱۸۹۳ت.م دیورند مناطق نفوذ دولت هند بریطانوی و دولت افغانستان را برای تطبیق قانون مشخص میکند و هرگز بعنوان یک سرحد بین المللی بطور دیجوره مد نظر نبوده است.

(In an interview with Durand quoted by Leitner, G. W. (1897) ‘The Amir, the Frontier Tribes and the Sultan’, The Asiatic Quarterly Review Series 3, p.4, 237, quoted by Kakar, M. H. (2006) A Political and Diplomatic History of Afghanistan, 1863-1901, London: Brill, Omrani, B. and Ledwidge,)


سؤال هفتم:

مدت اعتبار معاهده دیورند چگونه است؟

جواب سؤال هفتم:

بر اساس تعامل دولت انگلستان، معاهدات با امیران افغانستان معاهدات شخصی با امیر مربوطه از طرف دولت هند برطانوی پنداشته شده و با مرگ امیر و یا عزل او این معاهدات از اعتبار خارج بودند.  هدف انگلیسها از این پالیسی آن بود که خود را مقید به هیچ معاملة قبلی ندانسته با رویکارآمدن هر امیر جدید نظر به تقاضای وقت امتیازات بیشتری کسب کنند. برای همین منظور اگر دولت هند بریطانوی تمدید میعاد معاهده را مطابق به منافع خود میدید ناگزیر به تعهد رسمی امیر جدید نیاز داشت.


سؤال هشتم:

  بدین حساب بعد از مرگ امیر عبدالرحمن خان آیا معاهدهٔ دیورند از اعتبار افتاد؟

جواب سؤال هشتم:

بلی با مرگ امیر عبدالرحمن خان معاهدهٔ دیورند که با او عقد شده بود عملا مطابق تعامل معاهدات برتانوی از اعتبار ساقط شده بود. به همین دلیل بعد از وفات امیر عبدالرحمن خان انگلیسها تعهد امیر حبیب الله خان را برای تمدید اعتبار معاهده دیورند در سال ۱۹۰۵ت.م گرفتند.


سؤال نهم:

آیا همچنان بعد از مرگ امیر حبیب الله خان معاهدهٔ دیورند از اعتبار افتاد؟

جواب سؤال نهم:

بلی با مرگ امیر حبیب الله خان معاهدهٔ دیورند که توسط او در سال ۱۹۰۵ تائید شده بود عملاً مطابق تعامل معاهدات برتانوی از اعتبار ساقط شده بود.  اما بعد از کشته شدن او انگلیسها توافق امیر امان الله خان را در مورد ادامۀ اعتبار معاهده دیورند در معاهده ۸ آگست سال ۱۹۱۹ت.م راولپندی و بعداً بر اساس معاهدهٔ سال ۱۹۲۱ت.م کابل بدست آوردند.


سؤال دهم:

  بر این اساس، معاهدهٔ دیورند در معاهدهَ سال ۱۹۲۱ کابل توسط امیر امان الله خان تائید گردید. آیا این معاهده حالا هم اعتبار دارد؟

جواب سؤال دهم:

معاهدة ۲۲  نوامبر سال ۱۹۲۱ت.م میان دولتهای انگلستان و افغانستان  اولین معاهدۀ است که میان دولت افغانستان و دولت بریطانیه انعقاد مییابد. 

ماده دوم معاهده سال ۱۹۲۱ت.م کابل تعهد ماده پنجم معاهده راولپندی را در مورد خط دیورند تأیید مینماید. اما مطابق به ماده چهاردهم، معاهده مذکور موقتی بوده صرف برای سه سال اعتبار داشت و طرفین با اطلاع قبلی یکساله میتوانستد آنرا ملغی اعلان کنند . بر همین اساس در ماه جون سال ۱۹۲۵م لارد بیرکنهد وزیر مستعمرات بریطانیا (Lord Birkenhead in a memorandum circulated in June 1925 ) بعد از ختم سه سال از معاهده ۱۹۲۱م کابل طئ یک یادداشت رسمی به پارلمان انگلستان تأیید میکند که "این معاهده برای سه سال اعتبارداشت و اکنون بعد از گذشت سه سال این معاهده از جانب طرفین با ارائة یکسال یادداشت قبلی قابل فسخ میباشد" 

Lord Birkenhead in a memorandum circulated in June 1925 assessed the same when he mentioned that “the treaty was made for three years in the first instance, and is now subject to denunciation by either party with 12 months’ notice.”  (Source:  National Archives of UK (1925) ‘Afghanistan’,  ّecord Type: Memorandum, 9 June, Reference: CAB, 24/173/88.).


سؤال یازدهم:

آیا این معاهده از طرف یکی از دولتین فسخ گردید؟ 

جواب سؤال یازدهم:

بلی. به تأیید لودویک ادامک، معاهدۀ کابل برای سه سال قابل اعتبار بود. طرفین میتوانند با اطلاع قبلی یکسال این معاهده را فسخ نمایند. بنابر همین نکته انگلستان همیشه از فسخ یکجانبۀ معاهدۀ دیورند توسط دولت افغانستان ترس داشت ( لودویک دبلیو ادامک، پروفیسور در پوهنتون آریزونا، دکشنری تأریخی افغانستان). دولتهای بریتانیا و افغانستان تا سال ۱۹۴۹ت.م به تطبیق معاهدۀ سال ۱۹۲۱ت.م کابل وفادار باقی بودند تا اینکه بعد از ایجاد دولت پاکستا،ن و بخصوص در اعتراض به بمباران قسمتهائی از ولایت پکتیا توسط پاکستان، دولت افغانستان در لویه جرگه سال ۱۹۴۹ت.م دولت افغانستان تمام معاهدات با دولت هند بریطانوی را ملغی اعلام کرد.

در همان وقت نمایندۀ افغانستان کوشید تا موضوع در شورای امنیت ملل متحد مطرح گردد اما با مخالفت امریکا از طرح آن جلوگیری شد. بنابرآن با تطبیق ماده چهاردهم معاهدۀ سال ۱۹۲۱ کابل، دولت افغانستان این معاهده را ملغی اعلان نموده و بر این اساس میعاد اعتبار معاهدة دیورند و توافقهای مربوطة بعدی خاتمه مییابد. 


سؤال دوازدهم:

احمد سعیدی ادعا میکند که گویا مطابق به مواد ۶۹ و مادة ۷۴ منشور سازمان ملل متحد ،معاهده دیورند تابع زمان است و چون بیش از صد سال از آن گذشته یک موضوع حل شده میباشد. آیا این برداشت درست است؟

جواب سؤال دوازدهم:

  نخیر به هیچصورت درست نیست. این یک ادعای کاملاً غلط و بیبنیاد است. در مواد مذکور و هیچ ماده و بخش دیگر منشور سازمان ملل متحد آنچه که آقای احمد سعیدی در مورد میعاد معاهدات بین المللی ادعا میکند وجود ندارد. آقای سعیدی این مواد را شخصاً نخوانده و یا اینکه از دیگران اشتباه شنیده است. ماده ۶۹ تا به ماده ۷۲ منشور سازمان ملل متحد مربوط به شورای اقتصادی و اجتماعی ملل متحد میشود. ماده ۷۴ هم به موضوع میعاد معاهدات ارتباط ندارد. آنچه را که میتوان در نظر گرفت کنوانسیون ۱۹۶۹ ملل متحد منعقدۀ ویانا مربوط معاهدات میباشد  ( VCLT - United Nations (1969) ‘Vienna Convention of Law of Treaties’, Treaty Series ) که مادة ۴۵ آن معاهدات منعقده بعد از سال ۱۹۶۹ را تابع زمان مینمایند. این کنوانسیون به ماقبل خود رجعت نمیکند بنابر آن بالای معاهده دیورند و معاهده سال ۱۹۲۱ کابل قابل تطبیق نیست.


سؤال سیزدهم:

که آیا موقف افغانستان که خط دیورند را بعنوان یک سرحد بین المللی با پاکستان برسمیت نمیشماسد و بنابر آن در عمل تقاضای انظمام مناطق جدا شده توسط خط دیورند را به قلمرو افغانستان دارد آیا در یک محکمۀ بین المللی امکان پیروزی دارد؟ 

جواب سؤال سیزدهم:

جواب من به این سؤال مثبت است.

بلی اگر دولت افغانستان در یک محکمۀ حکمیت بین المللی تقاضا کند، سرزمینهائی را که بر اساس معاهدة دیورند از دست داده بود دوباره به خاک خود ضمیمه کند شانس پیروزی ادعای او فوق العاده زیاد است. با ایجاد کشور پاکستان بحیث وارث قلمروهای هند بریطانوی در غرب هندوستان مناطق قبایلی شامل قلمرو کشور پاکستان نبودند. در ۲۸ اپریل سال ۱۹۴۹ت.م طئ یک نامۀ اشد محرمانه دفتر روابط کامنولث دولت بریتانیا مشاور حقوقی دولت بریتانیا را مطلع ساخت که "...ایالت شمالغرب دولت هند بریطانوی تا سرحد افغانستان امتداد ندارد و مناطق قبایلی یک خالیگاه میان سرحد دولت هند بریطانوی و سرحد هندوستان را تشکیل میدهند". 

بر اساس نوشتهٔ لودویک ادامک "در ۱۵ آگست سال ۱۹۴۷ت.م (زمان تشکیل کشور و دولت پاکستان)، بنابر آن، مناطق قبایلی ایالت شمالغرب در حالت بین المللی سردرگم قرار گرفته، مربوط به هیچ دولتی نشدند. در چنین حالتی مناطق قبایلی مستقل از پاکستان بوده باوجودیکه یک سلسله روابط گمرکی، مخابراتی و غیره از این قبیل با آن دارد، معلوم میشود که پاکستان نمیتوانست وارث سرحدی باشد که در معاهده سال ۱۹۲۱ت.م با افغانستان تعیین شده بود و یا وارت هرگونه حقی باشد مطابق مادۀ دوم این معاهده باشد.

اما این امکان وجود دارد که پاکستان نتواند کدام اعتراض قانونی نماید در صورتیکه قبایل خود را تحت حمایت افغانستان قرار دهند و یا با توافق اقوام، افغانستان این مناطق را ضمیمۀ خاک خود کند...."

(منبع: لودویک دبلیو ادامک، دکشنری تأریخی افغانستان، سال، ۲۰۱۲)


-----------------------------------------------------------------------

هرگونه اقتباس بدون نام گرفتن از نویسنده ممنوع است‹

  دوکتور نوراحمد خالدی


سیمینارها

ویدیوهای آموزشی



Footer Layout Persian Footer with Noto Font