ایران شرایط پایان به جنگ را دیکته میکند!
در ساعاتی قبل از طلوع آفتاب دو روز قبل، قدرتمندترین نیروی بحری روی زمین کاری را انجام داد که در دهه ها انجام نداده بود. عقب نشینی کرد، نه بعنوان یک مانور تاکتیکی، بلکه بعنوان یک عقب نشینی کامل، و گروه های تهاجمی ناو طیاره بردار خود را صدها کیلومتر از خط ساحلی دشمن خود، گذرگاه هرمز، عقب کشید. گذرگاه هرمز، ارزشمندترین پهنۀ آبی روی کره زمین که ۲۰ درصد از نفت جهان از آن عبور میکند، اکنون عملاً به یک منطقۀ مورد مناقشه تبدیل شده است. و برای اولینبار در یک نسل، سؤال این نیست که آیا آمریکا میتواند در اینجا در یک جنگ پیروز شود یا خیر. سؤال این است که آیا میتواند راهی برای پایان دادن به آن پیدا کند یا خیر. این واقعیت عجیب و جدید درگیری بین ایالات متحده و ایران است. جنگی که قرار بود نمایش قاطعی از تسلط آمریکا باشد، در عوض به یک باتلاق ژئوپلیتیکی تبدیل شده است که محدودیتهای قدرت نظامی مدرن را آشکار کرده و رئیس جمهور دونالد ترامپ را مجبور به جستوجوی ناامیدانه برای خروج کرده است. برای درک اینکه چگونه به اینجا رسیدیم، باید به آغاز، یا بهتر بگوئیم، به ده ها آغاز مختلفی که دولت ترامپ ارائه داده است، برگردیم. وقتی حملات برای اولینبار آغاز شد، توضیح رسمی ساده بود: دفاع پیشگیرانه از خود. دفاع. رئیس جمهور اظهار داشت که مشاوران ارشد او، دامادش، جرد کوشنر، وزیر امور خارجه، مارکو روبیو، و وزیر دفاع، پیت هگست، اطلاعاتی مبنی بر قریب الوقوع بودن حمله ایران ارائه داده اند.
آنها استدلال کردند که انتخاب بین حمله اول یا حمله شدن بود. اما با گذشت روزها از جنگ و پایان شوک اولیه، داستان شروع به تغییر کرد. روایت مبهم شد. آیا این در مورد خنثی سازی یک تهدید اتمی بود؟ یا در مورد محافظت از اسرائیل؟ آیا در مورد تغییر رژیم بود یا صرفاً در مورد مجازات ایران به خاطر نیروهای نیابتی اش در منطقه؟ دولت امریکا به هر رسانه، هر مصاحبه کننده، هر کنفرانس مطبوعاتی پاسخ متفاوتی ارائه میداد. یک روز، هدف نابودی کامل دارائیهای اتمی ایران بود. روز بعد، در مورد فلج کردن قابلیتهای بحری آنها بود. این تغییر مداوم اهداف فقط یک مشکل روابط عمومی نیست. این نشانه ئی از یک بحران عمیق تر در محافل تصمیمگیری کاخ سفید است. وقتی مجبورید دلیل جنگیدن خود را مدام تغییر دهید، معمولاً به این دلیل است که دلیل شروع جنگ دیگر وجود ندارد. و رسانه ها، چه در ایالات متحده و چه در خارج از کشور، متوجه این موضوع شده اند. از سی ان ان گرفته تا بی بی سی، از الجزیره گرفته تا مطبوعات اروپائی، اجماع جدیدی در حال شکل گیری است. این به عنوان یک شاهکار برنامه ریزی نظامی آمریکا مطرح نمیشود. با کلمه ای توصیف میشود که استراتژیستهای نظامی از آن وحشت دارند، یعنی اشتباه محاسپه. روایتی که در حال شکلگیری است این است که اسرائیل، برای تحقق آرمان ایجاد اسرائیل بزرگ و ظهور بعنوان یگانه قدرت منطقوی، که ایران را یگانه مانع آن میدانست، با موفقیت ایالات متحده را به درگیرئ کشانده باشد که به گفتهٔ نتانیاهو، اسرائیل برای ۴۷ سال منتظر آن بود. بمعنی دیگر، این درگیری منافع تل آویو را بسیار بیشتر از منافع واشنگتن تأمین میکند.
رئیسجمهور امریکا در مواجهه با این موج انتقادات، تلاش کرد کاری را که همیشه به بهترین شکل انجام داده است، اعلام پیروزی و ادامه دهد. در بیانیه اخیر، او ادعا کرد که جنگ تنها یک ساعت پس از شروع، عملاً به پایان رسیده است. او تصویری از ویرانی کامل ترسیم کرد. نیروی هوائی ایران نابود گردید، نیروی بحری آنرا در قعر خلیج فارس غرق شد، زیرساختهای ایران ویران شده و رهبری آن از بین رفت. او این را بعنوان یک عمل انجام شده، یک کار کامل، ارائه داد. اما تصاویر روی زمین داستان متفاوتی را روایت میکنند. و مهم تر از آن، رفتار خود اردوی آمریکا نیز همین را میگوید. بیائید به حقایق روی آب نگاه کنیم. گروه های تهاجمی ناو طیاره بردار نیروی بحری ایالات متحده، قدرتمندترین سیستمهای تسلیحاتی متعارفی استند که تاکنون توسط بشر ایجاد شده است. برای دهه ها، صرف حضورآنها در یک منطقه برای کاهش بحرانها کافی بوده است. وقتی یک ناو طیاره بردار آمریکائی وارد خلیج فارس میشود، دشمنان عقبنشینی میکنند. این قانون ناگفته نظم پس از جنگ سرد بوده است. اما در این درگیری، این قانون شکسته شد. برای اولینبار در حافظه مدرن، ناوگانهای بحری آمریکا نه تنها موقعیت خود را زیر آتش حفظ نکردند، بلکه آنها عقب نشینی کردند. آنها خود را خارج از برد موشکهای بالستیک ضد کشتی ایران قرار دادند. آنها، تا زمان ضبط این خبر، هنوز آنجا استند و از دور تماشا میکنند.
گذرگاه هرمز، گلوگاه باریکی که خلیج فارس را به بحیره عمان و اقیانوس هند متصل میکند، به نمادی از این تغییر قدرت تبدیل شده است. در یک ساحل، امارات متحده عربی و عمان قرار دارند. در ساحل دیگر، ایران. و در خود آب، طبق گزارشها، ایرانیها مینهای دریائی، مواد منفجره شناوری که برای تبدیل حیاتی ترین مسیر نفتی جهان به قماری مرگبار برای هر تانکری که پرچم غرب را برافراشته است، طراحی شده اند، مستقر کرده اند. ایالات متحده نتوانسته است این محاصره را بشکند. همزمان، یک تخلیه عظیم و آرام در حال انجام است. هزاران غیرنظامی، دیپلمات و پرسنل نظامی غیرضروری آمریکائی از کشورهای خلیج فارس مانند کویت، بهرین، قطر،عربستان سعودی و امارات متحده عربی خارج شده اند. این فقط یک حرکت لجستیکی نیست، بلکه پذیرش آسیب پذیری است. این نشان میدهد که ایالات متحده نمیتواند امنیت اتباع خود را در کشورهائی که دهه ها وفادارترین متحدان آن بوده اند، تضمین کند. حتی اسطوره دفاع هوائی آمریکا نیز ضربه خورده است. سیستمهائی مانند پاتریوت و گنبد آهنین اسرائیل که از آنها تعریف و تمجید میشود، برای ایجاد یک حباب محافظ طراحی شده اند. با این حال، گزارشها حاکی از آن است که حملات ایران با موفقیت به تأسیسات راداری و باتریهای مدافعه هوائی آسیب رسانده اند. آن ابهت تکنولوژیکی که سالها تسلیحات آمریکائی را احاطه کرده بود، تا حدی از بین رفته است.
به همین دلیل است که ادعای رئیسجمهور ترامپ مبنی بر پیروزی قطعی و کامل، پوچ و میان خالی بنظر میرسد. اگر جنگ پیروز شده است، چرا ناوگانها عقبنشینی میکنند؟ اگر دشمن نابود شده است، چرا اتباع خود را تخلیه میکنید؟ اگر تهدید راکتی خنثی شده است، چرا مدافعهٔ هوائی امریکا و اسرائیل هنوز مورد اصابت قرار میگیرد؟ اکنون، اینجا است که وضعیت وارد مرحله جدید و حتی پیچیده تری میشود. با مبهم تر شدن مسیر نظامی از آنچه پیش بینی میشد، دولت امریکا به دیپلماسی روی آورد، البته با شرایط خودش. رئیسجمهور ترامپ پیشنهاد مذاکره را ارائه داد. این پیشنهاد توسط تهران کاملاً رد شد. این رد بسیار مهم بود. این نشان داد که علیرغم خسارات وارده، و اشتباه نکنید، ایران متحمل تخریب فیزیکی قابل توجهی در داشته های نظامی خود شده است. رژیم تهران معتقد است که هنوز در موقعیت قدرت است. آنها برای صلح تلاش نمیکنند. آنها در حال تعیین شرایط استند. پس از رد این پیشنهاد، سیلی از دیپلماسی بین المللی آغاز شد. ولادیمیر پوتین، رئیس جمهور روسیه، با ترامپ صحبت کرد و سپس فوراً با رهبری ایران تماس گرفت. صدراعظم پاکستان، شهباز شریف، که روابط غیرمعمول و نزدیکی با دولت ترامپ دارد، نیز با تهران تماس گرفت. این واسطه ها فقط پیام رسان نیستند. آنها بازیگرانی با منافع خود استند که سعی میکنند پایان بازی این درگیری را به نفع خود رقم بزنند.
و سپس، پزشکیان، رئیسجمهور ایران بیانیه ئی صادر کرد. این یک تسلیم نبود! این یک فهرست از شرایط بود، سه پیش شرط غیرقابل مذاکره برای هرگونه آتش بس:
اول، ایران خواستار به رسمیت شناختن حقوق مشروع خود است. در زبان دیپلماتیک، این یک اصطلاح گسترده و قدرتمند است. بمعنای حق خودگردانی بدون دخالت خارجی است. بمعنای حق تجارت آزاد، صادرات نفت خود به هرکسی که انتخاب میکند و مهمتر از همه، لغو کامل و جامع همه تحریمهای اقتصادی است. این درخواستی برای توقف جنگ نیست. این درخواستی برای از سرگیری کامل جنگ اقتصادی است که سالهاست کشور را خفه کرده است؛
دوم، آنها غرامت میخواهند. تهران خواستار آن است که ایالات متحده مصارف بازسازی زیرساختهای نظامی و غیرنظامی تخریب شده در حملات را بپردازد. این در جنگهای سنتی غیرقابل قبول است. طرف پیروز به طرف شکست خورده پول نمیدهد. ایران با درخواست این درخواست، خود را نه بعنوان بازنده، بلکه بعنوان طرف آسیب دیده ئی که در برابر یک اقدام تجاوزکارانه غیرقانونی مقاومت کرده است، معرفی میکند؛ و
سوم، و شاید مهمترین آنها، ایرانیها تضمینهای بین المللی میخواهند. ایران خواستار تضمینهای الزام آور، قابل تأیید و شناخته شده بین المللی است که ایالات متحده یا هر قدرت دیگری هرگز دوباره به خاک یا منافع آن حمله نکند.
آنها چتر امنیتی را که ایالات متحده برای متحدانش فراهم میکند، میخواهند، اما برای خودشان. این شرایط، یک حرکت استادانه در مذاکره است. پذیرش آنها برای دولت ترامپ تقریباً غیرممکن است. برسمیت شناختن حقوق مشروع ایران بمعنای برچیدن کل کمپین فشار حداکثری است که سالها سنگ بنای سیاست ایالات متحده بوده است. پرداخت غرامت برای هر رئی جمهوری حکم اعدام سیاسی خواهد بود و ارائه ضمانتهای بین المللی، دست عملیات آینده دولت را خواهد بست. با تعیین این شرایط، ایران عملاً توپ را به زمین آمریکا انداخته است. آنها میگویند، در مقطعی، شما این جنگ را شروع کردید، میتوانید آنرا پایان دهید، اما مصارف آن هژمونی منطقه ئی شما است.
پس این ما را به کجا میرساند؟ جهان در حال تماشای یک ابرقدرت است که سعی میکند از درگیری که تصور میکرد بر آن تسلط خواهد داشت، راه خود را پیدا کند. ایالات متحده میتواند به حملات خود ادامه دهد، اما با چشم انداز یک جنگ طولانی و پرخرج بدون هیچ مسیر روشنی برای پیروزی کامل روبرو است. یا میتواند مذاکره کند، اما آن مذاکره کمتر شبیه یک پیروز است که شرایط را دیکته میکند و بیشتر شبیه یک دلال قدرت است که زمین را واگذار میکند. در کوتاه مدت، اقتصاد جهانی نفس خود را حبس میکند. اگر گذرگاه هرمز بسته بماند، افزایش قیمت نفت فقط در استیشنهای پطرول آسترالیا، امریکا، کانادا یا اروپا احساس نخواهد شد.
این امر باعث رکود جهانی خواهد شد. جالب اینجا است که گزارشهای اولیه حاکی از آن است که چین، که همیشه عملگرا بوده، میلیونها بیلر نفت ایران را با تخفیف بدست آورده و از تحریمها و درگیری برای تأمین نیازهای انرژی خود استفاده کرده است. در این دنیای جدید، حتی جنگ نیز برای برخی به یک فرصت بازار تبدیل شده است. این جنگی نیست که کسی پیشبینی میکرد. این درگیری ئی است که در آن بازنده کسی نیست که بیشترین آسیب را به شهرها وارد کرده است، بلکه کسی است که هالۀ شکست ناپذیری اش در هم شکسته است. ایالات متحده وارد این نبرد میشود تا نشان دهد که تسلطش در شرق میانه مطلق است. در عوض، ثابت کرده است که در دوران مدرن، قدرت نظامی به تنهائی نمیتواند پیروزی سیاسی را تضمین کند. گاهی اوقات، سختترین چیز برای کنترل، قلمرو دشمن نیست. این روایت خود جنگ است. در حال حاضر، این روایت از چنگ واشنگتن خارج شده و به دست جهانی افتاده است که تماشا میکند، منتظر است و وفاداریهای خود را دوباره محاسپه میکند.