Menu with News Bar Below
Repeating Banner


(دوکتور خالدی در هرات، متولد شده در هرات درس خوانده و زبان دری زبان مادری ایشان است.)
ما با یک سرقت یا جابجایی هویت جغرافیایی روبرو هستیم. زبانی که در مرو و بلخ قد کشید، در هرات صیقل خورد و در سمرقند به شعر درآمد، به دلیل مصالح سیاسی و تاریخی، به نام ایالتی (فارس) مشهور شد که خود در آن زمان مصرف‌کننده و پذیرنده این زبان بود، نه تولیدکننده آن.
آنچه امروز به نام زبان فارسی در جهان شناخته می‌شود، در واقع زبان دری مردم خراسان (نیشاپور، بلخ، مرو، هرات) است که در پی تحولات سیاسی و مهاجرت نخبگان و انتقال پایتخت‌ها در دوران سلجوقی، بر جغرافیای ایالت فارس و مناطق مرکزی تحمیل و جایگزین زبان‌های بومی (فهلوی) گردید. در این مقاله، این حقیقت تاریخی برجسته شده است که آنچه امروز «فارسی» نامیده می‌شود، در واقع زبان دری مردم خراسان (مرو و بلخ) است که بعداً به مناطق غربی (فارس) صادر شده است. لذا این زبان (زبان فارسی امروزی ایران) همان زبان دری مردم خراسان است که از شرق از خراسان به ایران امروزی انتقال و گسترش یافته است نه برعکس آن وانتساب ریشه‌ای این زبان به ایالت فارس، یک خطای تاریخی است که بر اثر جابجایی نام‌ها صورت گرفته است.
مقاله زیر به بررسی دیدگاه‌ها و گزارش‌های نویسندگان، جهانگردان و مقامات عرب در نخستین سده‌های اسلامی درباره وضعیت زبانی مردم فارس و خراسان (به خصوص اصفهان، مرو و بلاد همجوار) می‌پردازد.

مرو و بلاد شرقی: مهد تحول زبان عجم از منظر فاتحان و نویسندگان عرب
پس از سقوط ساسانیان، «مرو» به عنوان کرسی ولایت خراسان و مرکز فتوحات شرقی اعراب برگزیده شد. این شهر نه تنها یک پادگان نظامی، بلکه کانون برخورد فرهنگ عربی با تمدن‌های بومی ماوراءالنهر و خراسان بود. گزارش‌های مقامات و نویسندگان عرب در سده‌های نخست، پرده از واقعیت‌های زبانی مهمی برمی‌دارد.

۱. نگاه مقامات عرب: تقابل «عجم» با «عرب» و مسأله دیوان‌ها
در نخستین دهه‌های پس از فتوحات، مقامات عرب تمام مردمان غیرعرب را «عجم» می‌نامیدند. اما در بلاد مفتوحه شرقی، آن‌ها با تشکیلاتی روبرو شدند که بدون زبان بومی اداره‌شدنی نبود.

زبان دیوان: تا پیش از اصلاحات عبدالملک بن مروان، دیوان‌های مالیاتی در مرو و خراسان به زبان‌های بومی نگاشته می‌شد. بلاذری در فتوح‌البلدان اشاره می‌کند که حجاج بن یوسف دستور تغییر زبان دیوان‌ها را داد، اما نخبگان اداری عجم (که عمدتاً خراسانی بودند) با انتقال دانش خود به زبان عربی، در واقع فرهنگ زبانی خود را در دستگاه خلافت نفوذ دادند.

۲. تمایز میان «فهلوی» و «دری» در منابع اصیل
برخلاف تصورات مدرن که زبان مردم فارس را از ابتدا «فارسی» می‌دانند، منابع کهن عربی (به نقل از راویان بزرگی چون ابن‌مقفع) تمایز دقیقی میان زبان‌ها قائل بودند:

زبان فهلوی (پهلوی): این زبان متعلق به مناطق «پَهله» (اصفهان، ری، همدان و ایالت فارس) بود. اعراب این زبان را نماد آیین‌های کهن (گبری) می‌دانستند و با آن روی خوشی نداشتند.

زبان دری: نویسندگان عرب مانند ابن‌ندیم صراحتاً ذکر کرده‌اند که «دری» زبان مردم خراسان، مرو و بلخ بود. این همان زبانی بود که در دربار ساسانیان نیز برای امور رسمی به کار می‌رفت. مرو به عنوان مرکز فتوحات، باعث شد که اعراب بیش از هر زبانی با «دری» مأنوس شوند.

۳. زبانی که به اشتباه «فارسی» نامیده شد
تحولات تاریخی نشان می‌دهد که زبان دری مردم خراسان (مرو و بلخ) به دلیل سادگی ساختاری و دوری از پیچیدگی‌های مذهبی زبان پهلوی، توانست با واژگان عربی ترکیب شده و نفوذ کند.

انتقال به غرب: هنگامی که سلجوقیان و پیش از آن‌ها لشکریان خراسان به سمت غرب پیشروی کردند و اصفهان و شیراز را مرکز خود قرار دادند، زبان دری خراسان را به عنوان زبان دربار و سیاست با خود به ایالت فارس بردند.

جایگزینی با فهلوی: مردم فارس که پیش‌تر به زبان «فهلوی» سخن می‌گفتند، تحت تأثیر فشار سیاسی اعراب (که با زبان فهلوی دشمنی داشتند) و نفوذ ادبی نخبگان خراسانی، زبان دری را پذیرفتند. به همین جهت است که در فرهنگ‌های معتبر (مانند دهخدا و معین)، زبان فارسی امروزی در واقع همان زبان دری خراسان تعریف شده است که در ایالت فارس رایج گشت.

۴. گزارش جغرافیا‌نگاران از تنوع زبانی در خراسان و ماوراءالنهر
مقدسی در «احسن التقاسیم»: او که خود عرب بود، در سفرهایش به خراسان اشاره می‌کند که زبان مردم مرو و بلخ فصاحت خاصی دارد. او میان زبان سغدی (در ماوراءالنهر) و فارسی دری تمایز قائل می‌شود و مرو را کانون زبان فصیح می‌داند.

اصطخری و ابن‌حوقل: این جهانگردان گزارش می‌دهند که در شهرهایی مثل سمرقند و بخارا، زبان سغدی رایج است اما در معاملات و امور رسمی، زبان دری (خراسانی) به کار می‌رود که اعراب نیز آن را درک می‌کنند.

۵. نتیجه‌گیری: زبان فاتحان عجم در سرزمین‌های مفتوحه
نویسندگان و مقامات عرب در سده‌های نخست، شاهد تولد زبانی بودند که از آمیزش زبان مردم خراسان و ماوراءالنهر با واژگان عربی به وجود آمد. این زبان که ریشه در مرو و بلخ داشت، به دلیل مرکزیت سیاسی خراسان، به تدریج جایگزین زبان‌های فهلوی در غرب (فارس) شد. بنابراین، آنچه نویسندگان عرب درباره زبان «عجم» در مرو نوشتند، توصیف خاستگاه اصلی زبانی است که امروزه به غلط آن را منسوب به ایالت فارس می‌دانند، در حالی که ماهیت آن کاملاً «دری و خراسانی» است.

باعث افتخار است. در اینجا مقاله نهایی و جامع شما که تمام ابعاد تاریخی، زبانی و ادبی مورد نظر را پوشش می‌دهد، با ساختاری علمی و مستند آماده شده است. این متن به گونه‌ای تنظیم شده که هم به عنوان یک مقاله مستقل و هم به عنوان بخشی از متن اصلی کتاب «تاریخ مستند افغانستان» قابل استفاده باشد.

نقش خراسان در پیدایش و گسترش زبان و ادب دری
وقتی اعراب مسلمان در قرن اول هجری مرزهای شرقی را درنوردیدند، «مرو» را به عنوان پایگاه اصلی و مرکز فتوحات شرقی خود برگزیدند. این انتخاب، مرو را به کانون تلاقی فرهنگ عربی با تمدن‌های بومی عجم تبدیل کرد. گزارش‌های جغرافی‌نگاران، نویسندگان و مقامات عرب در این دوره، پرده از حقیقتی برمی‌دارد که اغلب در تاریخ‌نگاری‌های معاصر نادیده گرفته شده است: زبان «فارسی» امروزی، در واقع زبان «دری» مردم خراسان است که از شرق به غرب صادر شده است.

۱. تمایز زبانی: فهلوی در برابر دری
برخلاف تصور رایج، در زمان حمله اعراب، زبان مردم ایالت فارس و مناطق مرکزی ایران، زبان «فهلوی» (پهلوی) بود. اعراب میان این زبان و زبان مردم خراسان تمایز قائل بودند.

زبان فهلوی: زبان مردم اصفهان، ری، همدان و ایالت فارس بود که پیوندی عمیق با متون دینی زرتشتی داشت. اعراب به دلیل دشمنی با آیین «گبران»، نسبت به این زبان نگاهی منفی داشتند.

زبان دری: زبان دربار ساسانی و زبان عامه مردم در مرو، بلخ و هرات بود. ابن‌مقفع (متوفی ۱۴۲ هـ) در گزارش مشهور خود در الفهرست ابن‌ندیم صراحتاً می‌گوید: «اما دری، زبان شهرهای مداین بود و کسانی که در درگاه پادشاه بودند به آن سخن می‌گفتند... و از میان زبان‌های اهل مشرق، زبان مردم خراسان و مشرق و زبان غالب در بلخ بر آن غالب است.»

۲. طاهریان و رسمیت یافتن رسم‌الخط جدید
در دوران طاهریان (به ویژه در هرات و نیشابور)، تحولی بنیادین رخ داد. نخبگان خراسانی برای حفظ زبان دری، آن را از بند رسم‌الخط پیچیده پهلوی رها کرده و با رسم‌الخط عربی پیوند زدند. این اقدام باعث شد:

زبان دری از اتهام وابستگی به آیین‌های پیش از اسلام تبرئه شود.

به دلیل سادگی خط عربی، این زبان به سرعت به زبان کتابت و دیوان تبدیل گردد.

۳. پیشگامان ادب دری در خراسان بزرگ
زمانی که در ایالت فارس هنوز زبان فهلوی رایج بود و اثری از ادبیات مدون دری در آنجا دیده نمی‌شد، خراسان مهد ظهور نخستین شاعران بزرگ بود:

حنظله بادغیسی: در عهد طاهریان در هرات و بادغیس، اشعاری به زبان دری سرود که نشان‌دهنده پختگی این زبان در قرن سوم هجری است.

محمد بن وصیف سجزی: در دربار یعقوب لیث صفاری، نخستین کسی بود که به فرمان یعقوب، قصیده به زبان دری سرود تا برای امیر که عربی نمی‌دانست، مفهوم باشد.

رودکی سمرقندی: ملقب به پدر شعر فارسی، در واقع شکوفایی زبان دری را در بخارا و بلخ به اوج رساند؛ دهه‌ها پیش از آنکه این زبان در شیراز و اصفهان رسمیت یابد.

۴. چگونگی گسترش زبان دری به ایالت فارس
تحلیل اسناد تاریخی نشان می‌دهد که انتقال زبان دری به غرب (فارس)، نتیجه‌ی جابجایی قدرت سیاسی بود. وقتی سلجوقیان و پیش از آن‌ها لشکریان خراسان، اصفهان را مرکز قدرت خود قرار دادند، زبان دریِ مرو و بلخ را به عنوان زبان رسمی دربار با خود بردند.

مردم فارس که با فشار اعراب برای نابودی زبان فهلوی روبرو بودند، به جای عربی، زبان دری خراسان را که ساختاری ساده‌تر و ادبیاتی غنی داشت، به عنوان زبان خود برگزیدند. به همین دلیل است که امروزه در فرهنگ‌های معتبری چون دهخدا و معین، زبان فارسی امروزی همان زبان دری خراسان تعریف شده است.

۵. نتیجه‌گیری
نویسندگان و جهانگردان عرب (مانند مقدسی در احسن التقاسیم) با ستایش از فصاحت مردم مرو، در واقع خاستگاه زبانی را توصیف می‌کردند که بعدها به اشتباه نام «ایالت فارس» بر آن نهاده شد. حقیقت تاریخی این است که زبان دری، میراث ماندگار مردم خراسان و ماوراءالنهر است که از طریق مرو و هرات، تمدن جدیدی را در کل منطقه بنیان نهاد.

بزرگ‌ترین پارادوکس تاریخ زبان‌شناسی
وقتی می‌گویم زبان دری «به اشتباه» فارسی نامیده شده، منظور این نیست که نام «فارسی/پارسیک» وجود نداشته، بلکه منظور این است که نامِ یک منطقه (فارس) بر زبانی گذاشته شد که در منطقه دیگری (خراسان) متولد شده بود.

دلایل این ادعا را بر اساس شواهد تاریخی و جغرافیایی باز می‌کنیم:

۱. جابجایی هویت زبانی: از پارسیک به دری
در اواخر عصر ساسانی، ما با دو پدیده روبرو هستیم:

پارسیک (Pārsīg): زبان بومی مردم ایالت فارس (جنوب غرب ایران کنونی) بود که ریشه در پهلوی ساسانی داشت. این زبان دارای پیچیدگی‌های دستوری و نگارشی بود.

دری (Darī): زبانی که در دربار و مراکز اداری شرق (مرو و بلخ) شکل گرفته بود. این زبان، نسخه‌ای ساده‌شده، صیقل‌یافته و «بین‌المللی» بود که برای ارتباط میان اقوام مختلف در جاده ابریشم و پایتخت‌های شرقی به کار می‌رفت.

۲. چرا نام «فارسی» بر زبان «دری» غلبه کرد؟
پس از اسلام، اعراب به هر کسی که در قلمرو ساسانی بود «اهل فارس» و به زبان آن‌ها «لِسان الفُرس» یا «الفارسیة» می‌گفتند. این یک نام‌گذاری سیاسی و کلی بود، نه یک نام‌گذاری زبان‌شناختی دقیق.

اتفاقی که افتاد این بود:

زبان بومی فارس (فهلوی) به دلیل پیوند با آیین زرتشتی توسط اعراب سرکوب شد.

زبان مردم خراسان (دری) به دلیل سادگی و دوری از تعصبات مذهبی پهلوی، توسط اعراب به عنوان زبان میانجی پذیرفته شد.

وقتی این زبان خراسانی (دری) توسط سلسله‌های خراسان‌محور (مثل طاهریان و سلجوقیان) به سمت غرب و ایالت فارس برده شد، نام قدیمی آن منطقه (فارس) به اشتباه روی این زبانِ مهاجر (دری) باقی ماند.

۳. گواهی لغت‌نامه‌ها و فرهنگ‌های کهن
اگر به لغت‌نامه دهخدا یا فرهنگ معین مراجعه کنید، در ذیل کلمه «فارسی» می‌خوانید که فارسیِ فصیح همان زبان «دری» است. این خود اعتراف به یک جابجایی بزرگ است. در واقع:

خراسان زبان را تولید کرد (دری).

فارس فقط نام خود را به آن وام داد


نوت:

در افغانستان این سخن سعدی شیرازی به عنوان یک ضرب المثل معروف است: که گفته بود"تا مرد سخن نگفته باشد، عیب و هنرش نهفته باشد". تعدادی از کسانیکه بخود اجازه میدهند مقاله و مضمون در مسایل علمی منجمله تأریخ و سایر علوم بشری بنویسند فراموش میکنند که نوشتن در مسایل اکادمیک از خود قواعدی دارد منجمله مراعات کردن احترام به شخصیت کسانیکه در این مسائل نظریات متفاوتی از شما دارند، یا نظریات شان با روایت عام متفاوت است. این شجاعت عظیم اخلاقی و علمی میخواهد که یک نویسنده به خود اجازه دهد نظریاتی متفاوت از روایت عام بیان دارد. این اشخاص به عوض پرداختن به یک گفتگوی اکادمیک در مسایل به شخصیت طرف مقابل خود تعرض میکنند، آنها را با برچسبهای ناجوانمردانه مانند "نمایندهٔ استعمار" (سیستانی در مصاحبه با حبیب هوتکی) "تفرقه افگن قومی" (جلیل زلاند در مقاله در افغان-جرمن). من حاضر استم با کمال خوشی با دانشمندانی مانند استاد سید عبدالله کاظم، استاد شهسوار سنگروال، پوهاند بشیر دودیال و امثالهم مباحثه اکادمیک کنم تا با آدمکهای بدزبانی مانند اعظم سیستانی و یا شخص گم نامی مانند جلیل زلاند داخل مقابل شوم.


پروسهٔ ایجاد افغانستان معاصر

میرویس خان هوتکی (میرویس نیکه) با قیام خود که سلطهٔ دوصد سالهٔ صفویان فارس را بر سرزمینهای افغانستان امروزی بر انداخت، برای اولینبار بعد از شاهرخ میرزای تیموری که از هرات حکومت میکرد یک دولت مستقل را به مرکزیت قندهار ایجاد نمود که در حقیقت سنگ تهداب کشور و دولت افغانستان معاصر محسوب میگردد.


پایه های ایجاد کشور افغانستان معاصر با قیام میرویس خان هوتکی در ۲۱ اپریل سال ۱۷۰۹م در قندهار گذاشته شد و در سال ۱۷۴۵م توسط احمد خان ابدالی تکمیل گردید و از آن زمان تا امروز پا برجاست.

پروسه تشکیل دولت مستقل معاصر افغانستان در سال 1709م با قیام مؤفقانة میرویس خان هوتکی در برابر سلطه صفویها در قندهار و قیام موفقانهٔ ابدالیان هرات در سال 1717 بر ضد صفویان آغاز گردیده، تشکیل این کانفدراسیون به سقوط امپراطوری صفوی و گرفتن شهر اصفهان توسط شاه محمود هوتکی، پسر میرویس خان، در سال 1722م منجر شده و این پروسه با اعلام پادشاهی احمد شاه ابدالی در قندهار در سال 1747م و تشکیل یک دولت مستقل در این سرزمینها تکمیل می‎گردد.

با اغتنام از قیام میرویس خان در قندهار و استفاده ازضعف دولت صفوی، ابدالیهای هرات نیز در سال 1717م تحت قیادت اسدالله خان ابدالی در هرات قیام کرده حاکم صفوی را میکشند و اعلان خودمختاری میکنند. آنها تا ماورای مشهد را اشغال میکنند. دولتهای هوتکی برای ۲۶ سال بالای بخشهای بزرگی از سرزمینهای افغانستان امروزی حکومت کردند و به علاوه قادر شدند امپراطوری صفوی را ساقط نموده برای هشت سال بالای قلمروهای آن نیز حکومت کنند.

بدین گونه افغانان قادر شدند با قیام میرویس خان یک هویت مستقل ملی برای خود ایجاد کرده و برای اولینبار یک دولت مستقل بومی را در این سرزمین ایجاد نمایند که برای بیست وشش سال در قدرت بود و یک امپراتوری قدرتمند را به زانو در آورد و نام افغان را در تأریخ سیاسی جهان برای همیشه مزین ساخت.

خجالت آور است اگر کسانی پیدا میشوند مانند اعظم سیستانی و جلیل زلاند قیام میرویس خان هوتکی را قیام محلی قلمداد میکنند تا با نادیده گرفتن درخشان ترین مقطع تأریخ معاصر این سرزمین که پیروزی بر حاکمیت صفویان فارس بود، بالای برداشتهای عام پسند خود از تأریخ سیاسی این مملکت تاکید کرده باشند.

وقتی میرویس خان هوتک در قندهار بر ضد صفویها قیام میکند، امپراطوری صفوی در حال زوال بود. در مغرب و شمالغرب ترکهای عثمانی مناطق آذربایجان، ارمنستان، گرجستان قفقاز، سوریه و عراق امروزی را از صفویها گرفته تا همدان پیشروی می‎کنند. در شمال روسها اطراف بحیره کسپین را در سال 1724 اشغال می‎کنند. اوزبیکهای بخارا همچنان از شمالشرق بالای خراسان حمله میکردند.

در این زمان جنبشهای ضد استعماری پشتونها درسرزمینهای پشتون نشین تحت حاکمیت دولت گورکانی هند و قیام میرویس خان هوتکی در قندهار برضد تسلط صفویان زمینه را برای ایجاد یک دولت مستقل ملی در سرزمین افغانستان امروزی فراهم کردند.

جنبش روشانی یکی از مهم ترین و مرموزترین جنبشهای مذهبی-سیاسی در تأریخ افغانستان و منطقهٔ شمالغرب شبه قاره هند (پشتون نشین) در دوران اولیهٔ امپراتوری گورکانی هند بود. این جنبش که در قرن شانزدهم تقویم مشترک (اوایل قرن دهم هجری) ظهور کرد، به شدت بر جامعهٔ پشتونها و روابط آنها با حکومت گورکانی تأثیر گذاشت.

یکی از مهم ترین اثرات، ایجاد یک کانون مقاومت قدرتمند در برابر نفوذ و سلطهٔ امپراتوری گورکانی هند در مناطق پشتون نشین بود. روشانیان برای ده ها سال، جنگهای چریکی و شورشهای خونینی را علیه نیروهای گورکانی در مناطق خیبر، سوات و سایر نقاط پشتون نشین به راه انداختند. این جنبش، به همبستگی برخی قبایل پشتون در برابر دشمن مشترک کمک کرد.

جنبش روشانی تا اوایل قرن هفدهم تقویم مشترک (اوایل قرن یازدهم هجری) به صورت یک نیروی نظامی فعال باقی ماند، اما پس از کشته شدن آخرین رهبران کاریزماتیک و فشار مداوم گورکانیان و علمای سنی، به تدریج قدرت نظامی و نفوذ گستردهٔ خود را از دست داد. بقایای روشانیان به گروه های کوچک تر تقسیم شدند و آموزه های آنها به صورت پنهانی و در محافل خاص ادامه یافت، اما دیگر به عنوان یک تهدید جدی برای حکومت مطرح نبودند.

خوشحال خان ختک نمادی از مقاومت و آگاهی ملی در تأریخ پشتونهاست. او با ترکیب رهبری نظامی و قدرت ادبی خود، نه تنها به صورت عملی در برابر سلطه مغولان ایستادگی کرد، بلکه با اشعار خود بذرهای بیداری قومی را در دل مردم کاشت. میراث او فراتر از پیروزیهای نظامی اش است؛ او به پشتونها کمک کرد تا هویت خود را در مواجهه با قدرتهای خارجی تعریف کنند و برای استقلال خود بجنگند. او به درستی "پدر ادبیات پشتو" و نماد "غیرت پشتون" شناخته میشود.

رحمان بابا یک رهبر نظامی یا سیاسی نبود که به طور مستقیم پشتونها را به جنگ با گورکانیان فراخواند. نقش او بیشتر در حوزهٔ فرهنگی، معنوی و هویتی بود. او با تثبیت و غنا بخشیدن به زبان پشتو، تقویت ارزشهای پشتونوالی، و ایجاد حس وحدت معنوی، به "بیداری" خودآگاهی پشتونها کمک کرد که به صورت غیرمستقیم میتوانست به مقاومت در برابر سلطهٔ خارجی (گورکانیان) منجر شود.

دوران معاصر تأریخ افغانستان از قیام میرویس خان هوتکی و ایجاد امپراتوری هوتکیان (1709-1735م) و متعاقبا امپراتوری درانی (۱۷۴۷ م) به عنوان بنیان گذاران افغانستان امروزی یاد میشود. متعاقبا جنگهای داخلی و مداخلات قدرتهای خارجی (انگلیس، شوروی، آمریکا) در قرون ۱۹–۲۱ میلادی، که موضوع تحقیقاتی کتابهائی مانند "افغانستان در پنج قرن اخیر" اثر میرمحمد صدیق فرهنگ، "افغانستان در مسیر تاریخ" اثر میر غلام محمد غبار، و "افغانستان، تاریخ، مردم و سیاست" اثر داکتر نوراحمد خالدی است و با استفاده از سایر منابع مورد بررسی قرار میگیرد.

میرویس مشهور به حاجی میر خان نیکه در سال 1673-م در یکی از قبیله های هوتکی غلجائی در قندهار تولد یافت- پدرش سلیم خان (خالم خان) و مادرش نازو دختر یکی از خانهای قوم توخی بود. میرویس سه برادر داشت بنامهای میرعبدالعزیز میر یحیی و عبدالقادر و هم وی دو پسر داشت بنامهای میر حسین و میر محمود و زوجه میرویس دختر جعفر خان از قبیله سدوزائی بود. میرویس در محیط شهر قندهار رشد و نمو کرد و دربار صفوی او را به کلانتری همان شهر گماشت و شاه صفوی ریاست او را در قبایل غلجائی رسما تصدیق نمود.

میرویس خان نقش حماسی در تأریخ افغانستان معاصر دارد. دشمنان افغان و افغانستان منجمله خالق لعلزاد دانسته از روی فتنه انگیزی (به استناد یک قصهٔ افسانوی جعلی "شهزاده پارسی" نوشته یک افسر سویدنی ناشناس) میرویس خان را تاتار بخارائی قلمداد میکنند تا به تعبیر خودشان نقش حماسی میرویس خان هوتکی را در تأریخ افغانستان و در حماسهٔ قوم پشتون کمرنگ جلوه دهند. از یک طرف پشتونها را قبیلوی میگویند بعد یادشان میرود که یک فرد قبیلوی پشتون تا چند نسل شجره خودرا میداند. هیچ آدم غیر پشتون نمیتواند به دروغ خودرا پشتون قلمداد کند ورییس قبیله هم شود بخصوص شخص معروفیکه از فامیل امرای بخارائی بوده باشد.

راجع به اینکه قبل از احمدشاه، میرویس خان هوتک در قندهار اعلان پادشاهی کرده بود یانه روایات مختلف موجود است. از آنجمله سر جان ملکم در کتاب تأریخ ایران مینویسد از قولهانوی که معاصر میرویس بود مینویسد که میرویس خان اعلان پادشاهی کرد و دستور داد بنامش سکه ضرب بزنند (سر جان ملکم، تأریخ ایران لندن، 1815م، جلد اول ص 606). و ترجمه انگلیسی بیت سکه اش را هم ذکر میکند. مضمون بیت بزبان دری تا این اواخر مجهول بود تا اینکه در سال 1974م استاد خلیل اله خلیلی که در بغداد سفیر بود مضمونی را در مجله ژوندون از قول تذ نویسان عرب نشر میکند که مضمون شعر چنین است:

"سکه زد بردرهم دارالقرار قندهار – خان عادل شاه عالم میرویس نامدار"

بنابر آن طوریکه میبینیم پروسۀایجاد دولت مستقل در افغانستان امروزی با میرویس خان هوتک آغاز گردیده توسط احمدشاه ابدالی تکمیل میگردد. بعد از این که میرویس خان هوتک اعلان خودمختاری میکند (1709م) اقدامات مکرر شاه حسین صفوی برای پس گرفتن شهر ناکام میماند. شاه حسین حتی تا فراه برای گرفتن دوباره قندهار پیشروی کرده بود.

بالاخره با لشکرکشی شاه محمود هوتکی پسر میرویس خان به ایران و اشغال اصفهان در سال 1722م که شاه حسین صفوی تاج و تخت ایران را به او واگذار میکند امپراطوری دوصد ساله صفوی سقوط میکند. این ماهیت استقلال سیاسی، اسلام حنفی و فرهنگ افغانی است که مشخصه دولتهای افغانستان از زمان میرویس خان هوتک تا امروز میباشد.

متعاقبا پروسهٔ گذار از عصر امپراتوری درانی به یک دولت ملی مطابق مفهوم امروزی دولت-ملتها در افغانستان در زمان امیر دوست محمد خان آغاز میگردد. از همین سبب است که ما امیر دوست محمد خان را در قطار میرویس خان هوتکی، احمدشاه ابدالی، امیر عبدالرحمن خان و شاه امان الله خان، زمرهٔ بانیان دولت معاصر افغانستان محسوب مینمائیم.



موضوع:   اوضاع افغانستان و وظایف روشنفکران

تاریخ    : نهم قوس ۱۴۰۴ مطابق 30th Nov2025

زمان   :  ده شب به وقت اروپا، هفت صبح بوقت استرالیا و پنج عصر ایالات متحده امریکای شرقی

محل  : پلاتفورم گوگل میت

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

سیزده همین سیمینار علمی انجمن تاریخ  افغانستان طبق اعلان و اجندای که قبلاً  نشر شده بود، ساعت ده شب بوقت اروپای مرکزی با اشتراک اعضای انجمن و مهمانان با قرائت دعا آغاز شد. گرداننده گی سیمنار را محترمه ناهید علومی بدوش داشتند و مسئولیت سخنرانی این کنفرانس را جناب دکتور نوراحمد خالدی بدوش داشتند.

در ابتدا محترم دکتور خالدی روی اوضاع عمومی کشور روشنی انداختند و با وجود اطمینان از امنیت عامه و ثبات وضع اجتماعی و استقرار قسمی قیمتها و قدرت خرید پول افغانی، اوضاع عمومی اجتماعی وسیاسی کشور را غیر قابل اطمینان دانستند.

در سیمنیار گفته شد، که باوجودیکه اضافه تر از چهار سال از حاکمیت طالبان میگذرد، ولی از قانون اساسی، مشروعیت داخلی و بین االمللی اثری نیست. در زمان جمهوریت  حدود پنجاه فیصد از مردم تحت خط  فقر بسر میبردند، اما حالا با افزایش بیکاری این فیصدی ازدیاد یافته است. از لحاظ سیاسی و حقوقی وضع حاکمیت واضح نیست، درونمای کلی مبهم و بسیاری مسایل فقط با کلمهٔ (امر ثانی) جواب داده میشود. در رأس ادارات مهم مسلکی و تخصصی افراد مسلکی مقرر نمیشود و قشر روشنفکر پراگنده و بیکاری گردیده و مهاجرت در حال افزایش است. باوجودیکه بعضی پروژه ها دوباره به راه افتیده و سرکها ترمیم و بعضی فابریکه ها به کار شروع کرده اند، پول ملی (افغانی) ثبات خود را درمقابل اسعار حفظ نموده و مردم از بابت امنیت مطمین اند، اما اپارتاید جنسیتی وجود دارد و اوضاع اجتماعی مانند آزادی های فردی و فعالیت سیاسی آزاد محدود و یا سلب گردیده است. رابطه اقتصادی و تجارتی با پاکستان قطع است، ولی راههای بدیل خوبی تدارک شده، این وضع به ضرر تجارت پاکستان منتج شده است. نارضایتی از تحجر و حاکمیت غیرمشروع طالبان در چهار کتگوری دیده میشود:

اول. مخالفینی که بنام مقاومت دراوایل قد برافراشتند، حالا ضعیف و حتی هیچ تحرک نظامی از آنان دیده نمیشود، خصوصاً حرکت مخالفین نظامی که درپنجشیر و اندراب  همزمان با سقوط جمهوریت دیده میشد، حالا وجود ندارد و پنجشیر و اندراب امن ترین نقاط کشور بوده، مقاومت و قیامهای نظامی منتفی به نظر میرسند. در پنجشیرکارهای سرکسازی به سمتهای مختلف آغاز شده است .

دوم. مهره های سوخته نظام قبلی که با دیدن استحکام حاکمیت طالبان در حیرت شده اند وراه دیگری ندارند، در تلاش اند به شکلی از اشکال خود را در قدرت جا زنند و گاهی در پاکستان وگاهی درترکیه تشکیل جلسات بی نتیجه میدهند، ولی برای طالب بی تفاوت بوده حاکمیت طالب به آنها کدام ارزش نمیدهد و نمیتوانند منحیث قوت مخالف تبارز کنند.

سوم. فدرال طلبان خارج از کشور دوسال قبل فعالیت سیستماتیک خود را شروع کردند، ولی طرح های شان غیرملی و حتی تجزیه طلبانه بود. بدین دلیل نتوانستند حمایت مردم را جلب کنند. این گروپ نیز رولی را در اوضاع و سیاست کنونی ادا کرده نمیتوانند و نه طرح معقول و مفید دارند.

چهارم. گروپها، گروهها و ایتلافهای مختلف و از آن جمله ایتلاف چتر نجات ملی که کثراً در خارج از کشور دیده میشود. اینها نیز تقریباً پراگنده و فاقد پالیسی مستحکم اند، ولی میتوانند با اتحاد وهماهنگی بهتر- نقشی را ادا نمایند، پس پیشنهادات ما نیز به همین گروپها و ایتلافها است. ایتلاف چتر نجات ملی اکثراً  طرحهای ملی و سازنده دارند. به دیموکراسی و اآزادی های فردی، عدالت اجتماعی و تخصص سالاری معتقد اند و راه حل را اقدام به لویه جرگهٔ عنعنوی و سایر راههای سازنده ومعقول میدانند. البته یکی ازین گروپها بنام (مجمع متخصصان ودانشمندان) درین اواخر در صدد تهیهٔ طرح است، که پیشنهادات ما نیز برایشان رسیده است. اینک یکبار دیگر توجه همه گروپها و ایتلافها را به پیشنهادات سیمینار انجمن تاریخ مبذول میداریم.

ما چنین می اندیشیم که در داخل طالبان یکتعداد متوجه عدم رضایت ملت شده اند و با افراطی ترین بخش طالب که در قدرت اند، مؤافق نیستند. ایتلاف میتواند با این گروپ طالبان در تماس شود، زیرا بدون تماس با این گروپ طالبان بدیل دیگری وجود ندارد. میشود که محتاطانه با درنظر گرفتن وضعیت نمانیدگی ایتلاف در داخل کشور ایجاد شود.

ایتلاف در داخل و بالخصوص در خارج از کشور باید توسعه یاید و تدویر لویه جرګه و مذاکرات بین الافغانی را مطرح سازند. این بهترین راه برای ایجاد یک حاکمیت مشروع شده میتواند و این راه برای طالب نیز مفید است، زیرا از انزوا بیرون میشوند و حد اقل شکل ظاهری مشروعیت داخلی را کسب خواهند کرد. بشرطیکه بتواند برایشان قبولاند، زیرا بخش افراطی طالبان فقط بنام شریعت از همه مسایل و نظریات دیګر شانه خالی میکنند. چنین اوضاع، بحران کشور را طولانی میسازد و آینده بسیار تاریک برای کشور به بار می آورد. شاید بخش سالم ومعتدل طالبان نیز متوجه این آینده تاریک خود شان وآینده جامعه شده باشند، اما باید در بین طالبان نفوذ کرد و با بخش معتدل در جستجوی راه حل شد.

وقتی ما از ضرورت تدویر لویه جرګه صحبت می کنیم فدرال طلبان میگویند که این یک عنعنه پشتونها است ولی باید برایشان فهماند که شما آماده انتخابات و مذاکرات سازنده نیز نیستید و دیموکراسی نیم بند ګذشته را هم برباد دادید و پروسه دیموکراتیک انتخابات را بی اعتبار ساختید پس نه دیموکراسی و انتخابات را می پذیرید ونه بهترین بدیل مذاکرات بین الافغانی را که همانا یک جرګه ملی است.

طالبان در اوایل که هنوز بالای حاکمیت خود مطمین نبودند بعضاً از تدویر لویه جرگه و باز شدن مکاتب وعده میدادند، ولی با مروز زمان و تحکیم پایه های شان این وعده ها را کنار گذاشتند.

ما صریحاً و با تاکید پیشنهاد میکنیم که لویه جرګه دعوت ګردد، نماینده های ایتلافها و  ګروپهای فعال در خارج کشور نیز با تدویر جرګه داخل کشور بروند ودر آن اشتراک کنند. قانون جمهوریت را اګر در بعضی جزئیات ضرورت به تعدیل و اصلاح داشت، تعدیل نموده  نافذ ګردد. بدون قانون اساسی و سایر ارزشهای ملی نظام وسیستم سیاسی درست و معقول امکان ندارد.

طرح ارائه شده ما پیشنهاد مینماید تا با جناح معتدل طالب در تماس شویم. ما این طرح را با ائیتلافها و ګروپها نیز شریک ساخته ایم. انجمن تاریخ افغانستان راه برون رفت را در اسرع زمان حل قضیه و برون شدن از انزوا را در لویه جرګه میداند.

البته تعدادی ساختن حزب ویا احزاب را مطرح میکنند، اما ساختن احزاب ملی و مترقی در شرایط فعلی دشوار است از طرف دیګر احزاب طی سالهای ګذشته رول درست ادا نکردند و مردم نیز خاطره خوب از حزب ها ندارند و طالب نیز اجازه نمیدهد.

پس الترناتیف دیګر به جز از تدویر لویه جرګه و تفاهم بین الافغانی و تماس با جناح معتدل حاکمیت برسر قدرت وجود ندارد. انجمن تاریخ لازم میداند تا یک پالیسی سازنده، مؤثر، متحد، قابل فهم و توافق برای همه ساخته شود. سرعت به سمت تغییر مثبت ضروری است در غیر آن آینده کشور روبه تاریکی ، انزوا و سقوط در عقبمانی است. باید اماتور نباشیم، بلکه جدی باشیم. تمام بازیګران باید یک پلاتفورم بسازند و هرچه زودتر به توافق برسند انجمن تاریخ افغانستان اماده این ابتکارات است و طرح خود را با همه شریک ساخته و میسازد. آخرین راه  وارد کردن فشار هرچه بیشتر بالای طالب است تا لویه جرگه را دایر وقانون اساسی را نافذ سازند. ما این طرح خود را با مجمع دانشمندان ومتخصصان و ایتلاف هدفمند نیز شریک ساخته ایم. یک تغییر خوب ومثبت را به نفع همه میدانیم.

سیمینار یک ساعت دوام نمود- در اخیر نوبت به نظریات و پیشنهادات داده شد. حاضرین نظرات شان را ارائه و بالعموم محتوای سیمنار را تائید کردند. 

بعد محترم ځاځی صاحب سیمینار امروزه را ارزیابی نمودند.  محترم ځاځی صاحب حضور حاضران را عالی و نظم سیمنار را توصیف نمودند، یکبار دیګر خلاصه طرح انجمن تاریخ افغانستان رایاد آوری فرمودند و ایشان نیز این پیشنهادات را سازنده دانستند.  مجلس با دعای آبادی، اتحاد، ازادی ، صلح و برابری و برادری در افغانستان خاتمه یافت.


این شماره با مضمون «داغ روز ...» به قلم مدیر مسئول مجله جناب سیف الله فضل آغاز میشود.وروسته د مدیر مسئول له لیکنې نه په افغانستان کې د پاچا امان الله خان اقتصادي او عمراني چارې د پوهاند محمد بشیر دودیال لیکنه خپره شوې ده چې لوستل یې د هر لوستونکي لپاره جالبه ښکاري.‌په دې ګڼه کې تاسو کولی شی له ډاکتر خالدي نه ولولی چې آیا افغانستان کله هم مستعمره وه کنه؟ د افغان او انگلیس دریمه جگړه د ښاغلي شهسوار سنګروال لیکنه ده چې لوستل یې ټولو لوستونکو ته سپارښت کېږي.‌ همدا راز د جرمونو د څېړلو عدلي او قضایی سیستمونه د ډاکتر محمد ظریف علم ستانکزی لیکنه په افغانستان کې په قضايي سیستمونو باندې رڼا اچويي.‌ چه باید کرد؟ دیدگاه نسل جنگزده نوشتهٔ درخانی ذهین است، که طی آن دیدگاه نسل نو و پیشنهادات آنها برای بهتر شدن آیندهٔ افغانستان مورد بررسی قرار میگیرد. ریشه یابی زبانهای معاصر دری و پشتو در کتیبهٔ سرخ کوتل، بغلان از نوشته های پروفیسور داکتر زمان ستانیزی است، که طی آن شباهت های آوایی و دستوری بین زبانهای های دری و پشتو و متن کتیبه سرخ کوتل ارزیابی میگردد. استقلال افغانستان از سال ۱۹۱۹ ت.م نوشتهٔ ارزشمند داکتر حمیدالله روغ است، که طی آن استقلال افغانستان در تاریخ افغانستان مطالعه میگردد. همچنان پیشینهٔ نهضت ها، احزاب، سازمانها و تنظیم هابه قلم جناب صدیق وفا و چتر گستردهٔ دفاع از حقوق زنان از نوشته های خانم ناهید علومی آذین این شماره اند. زبان دری زبان گورکانی ها، بابری های و شاهان افغان در هند نوشتهٔ سرمحقق داکتر حلیم تنویر به غنای این شمارهٔ مجله می افزاید.


هرودوت (Herodotus of Halicarnassus) را "پدر تاریخ" عنوان داده اند و کتاب"تاریخها" او را نخستین کتاب تاریخ معرفی کرده اند. ما در این مقال، پیرامون شخصیت، زنده گی و آثار بجامانده از او پرداخته، نقش او را در شکلگیری تاریخ و تأثیرات آنرا بر مؤرخان بعدی، زیر ذره بین خواهیم برد.
تحقیق حاضر، شامل چهار قسمت اساسی میباشد که هریک را در بدنۀ بحث اصلی، مورد تحلیل و تجزیه قرار خواهیم داد:
1. تفاوت میان تاریخ و افسانه
2. اناکرونیزم یا زمانپریشی
3. دلایل و نظرات منتقدان
4. تسلسل در امر نقل و تکثیر بر اساس نصاب "زمانبندی معکوس" (Reverse chronological order)
پیشنوشتار
تاریخ بصفت یک مبحث مستقل و مانند هر پدیدۀ دیگر، دارای ابعاد بنیادی و عناصر کارگر میباشد. به بیان دیگر، مؤرخ فقط با واقعیت یک رویداد سروکار دارد نه الزاماً با حقیقت آن. یعنی، یک رویداد عادی، هنگامی شامل وقایع تاریخی میگردد که در ابعاد نقلانی و عقلانی، قابل اثبات و پذیرش باشد ورنه چنین رویدادی از حکایت و افسانه چیزی بیش نیست.
باوجود چنین الزامی، اکثراً تاریخنگاران جهان، این ابعاد نقلانی و عقلانی را صریحاً نقض و تخطی کرده اند حالا، میتواند دلایل نارسائی منحصربفرد داشته باشد و یا علل سیاسی-فرهنگی، و این غافل از آنکه، آنچه مؤرخ را به راوی و تاریخ را به افسانه مبدل میسازد، اساساً نقض همین اصول میباشد. از روایات حدیث گرفته تا حکایات فراعنه و از نامه های شاهان گرفته تا نامه های خدایان، همه و همه، مثالهای واقعی و زنده ئی از این تخطی و انحراف است که راویان چگونه افسانه ها را بنام تاریخ درخور ما داده اند و چطور سرگذشتهای طبیعی را تبدیل به سرنوشتهای تحمیلی کرده، سیر تحول طبیعی مردمان را از مسیر اصلی آن منحرف ساخته اند. اما، در این مدت، کمتر کسی ابروی تعجب به بالا و کمتر کسی ابروی تردید، به پایان انداخته است.
یکی از کسانیکه در تاریخ بیشتر از همه، محراق توجه مؤرخان معاصر بوده و حتی او را "پدر تاریخ" لقب و صفت داده اند، شخصی میباشد بنام هرودوت (Herodotus) که ما در ذیل این گفتار، به شرح حال و احوال و آثار او خواهیم پرداخت.
آنچه در مورد هرودوت حایز اهمیت خاص میباشد، دو نکتۀ مهم است. یکی تعلق او به یونان باستان یا "گهوارۀ تمدن اروپا" و دیگری، نقش او در شکلدادن تاریخ مردمان شرق.
پس بیجهت نیست که اگر بعضی از مؤرخین، او را بجای "پدر تاریخ"، لقب "پدر دروغ" داده اند. اگرچه نسبت دروغ به یک افسانه گوی، چندان "اتهام وارد" نیست چون ذات افسانه، خود زاده ئی تخیل و تصورات میباشد و انصافاً نمیشود کسی را به فعل دروغبافی در بیان افسانه، محکوم نمود. اما، بار این جنایت را باید کسانی بر دوش بکشند که آنها با شناخت شخصیت هرودوت و با فهم آنکه افسانه های او تاریخ نیست، بازهم تلاش بر جعل و انحراف تاریخ از مسیر تحولی طبیعی آن کرده اند.
در اینجا شاید ذهن کنجکاو اینرا بپرسد که چرا یونان باید "مهد تمدن جهان" محسوب گردد و چرا مستشرقین باید در پی انحراف و جعل تاریخ برای مشرقزمین، بوده باشند؟ و یا چرا عصر روشنگری غرب آغاز خود را از رکود شرق الهام گرفته و چگونه خود را "رنسانس" یا تولد مجدد داد؟ طبعاً، پاسخ به این سؤالات، الزام مداخل مستقل و مستلزم تحقیقات جدیدی میباشد که از حوصلۀ این نوشته، فراتر میرود و ما در اینجا به آن نمیپردازیم.
ما در این تحقیق، اساساً در پی یافتن قاصر و اثبات قصور نیستیم و نه هدف تخریب و تحقیر تاریخ دیگران را دنبال میکنیم، بلکه آنچه را بصفت موجود آزاد و متفکر میخواهیم بدانیم، آنقسمت از واقعیتهای تاریخی است که لااقل به ما و به تاریخ ما، تعلق میگیرد.
پس بنابرین، ما در ذیل این تحقیق، بر اساس اسناد معتبر و بر پایۀ منطق و استدلال علمی و تاریخی، برای هر ذهن متعقل، اینرا اثبات خواهیم کرد که اولاً شخصیت هرودوت، مؤرخ نبوده است و ثانیاً، تسلسل نقل از عصر حاضر تا قلم هرودوت، دچار انفصال و گسیختهگی های آشکار میباشد که این امر نهایتاً، اصول عقلانی و نقلانی تاریخنگاری را پایمال و نقض میکند و فقط همین دو نقص و نقض کافیست تا هرودوت را مؤرخ نپنداشته و آثار وی را بصفت وقایع تاریخی نپذیریم.
مرور ادبیات
آنچه از قرائت رایج در دست داریم ما را چنین میفهماند که شخصی بنام هرودوت (Herodotus) در حدود سال ۴۸۴ قبل از سنۀ مشترک در شهر هالیکارناسوس (Halicarnassus)، که یکی از شهرهای یونان بوده، متولد شد. کلمۀ "یونان" از نام "ایونی" (Ionia) گرفته شده است که اشاره به منطقه ئی در آسیای صغیر، یا ترکیه امروزی دارد که در آنجا قبایل یونانی بویژه همین ایونیها سکونت داشته اند.

در زبان گریگ، نام کشور گریس (Hellás) و بطور رسمی (Elláda) میباشد. گریکان سرزمین خود را هلاس یا الادا مینامند، اما در فارسی به دلیل ارتباط با مناطق ایونی، این کشور به "یونان" معروف شده است.
هرودوت در میان سالهای ۴۲۵-۴۳۵ قبل از سنۀ مشترک، کتابی را بنام "تاریخ‌ ها، Histories" نوشت که اساساً به تاریخ و سرگذشت مردمان مناطق گسترده ئی از جهان باستان پرداخته است که شامل یونان، پارس، مصر، آسیای صغیر، بابل، هند، سکاها، لیبی، فینیقیه، و بخش‌هایی از اروپا و آفریقا میشود.
هرچند هرودوت به مجموعۀ وسیعی از موضوعات تاریخی و فرهنگی پرداخته، اما محور اصلی کتاب او را جنگهای یونانی-پارسی و تعاملات بین یونانیان و امپراتوری هخامنشی، تشکیل میدهد.

این کتاب اساساً به ۹ بخش تقسیم شده است که هر بخش، نام یکی از الهه‌ های موسیقی و شعر (موزها) در اساطیر یونان را بر خود دارد. این تقسیمبندی و نامگذاریهای ۹ بخشی، هرگز توسط شخص هرودوت انجام نشده است بلکه، در ابتدا به شکل یک متن پیوسته نوشته شده بود و بعدها، در دوران هلنیستی، به منظور سهولت استفاده، توسط ویراستاران کتابخانۀ اسکندریه به ۹ بخش تقسیم شده است.
چنانکه که آمد، این تقسیمبندی در قرن ۳ پیش از میلاد توسط دانشمندان و ویراستاران کتابخانه اسکندریه، به ویژه آریستارخوس ساموتراسی (Aristarchus of Samothrace)، که یکی از مهم‌ترین فیلسوفان و ویراستاران آن دوره بود، صورت گرفت. این افراد به نام‌های موزها (الهه‌های شعر و هنر) اشاره کرده و برای هر بخش یکی از نام‌های موزها را انتخاب کردند.[۱]
۹ بخش و نام موزها:[۲]
1. کلیو (Clio) - بخش اول
2. اوتروپه (Euterpe) - بخش دوم
3. تالیه (Thalia) - بخش سوم
4. ملپومنه (Melpomene) - بخش چهارم
5. ترپسیکور (Terpsichore) - بخش پنجم
6. اراتو (Erato) - بخش ششم
7. پولی‌هیم‌نیا (Polyhymnia) - بخش هفتم
8. اورانیا (Urania) - بخش هشتم
9. کالیوپه (Calliope) - بخش نهم
هرودوت در بخشهای مختلف کتاب خود به پارس و امپراتوری هخامنشی پرداخته است، بویژه در بخشهای اول (کلیو)، سوم (تالیه)، چهارم (ملپومنه)، و هفتم (پولی‌هیم‌نیا). اطلاعاتی دربارۀ پارس، فتوحات کوروش، کمبوجیه، داریوش، و خشایارشا ارائه میدهد و همچنان از مناطق در افغانستان مانند بکتریا (بلخ)، اراکوزیا (اطراف هیرمند)، پاراپامیزوس (هندوکش)، و گدروزیا (جنوب شرقی) نام میبرد. [۲]
تفاوت میان تاریخ و افسانه
افسانه گوئی در اروپا به عنوان یکی از مهمترین سنتهای فرهنگی و ادبی، تأثیر عمیقی در شکلگیری تمدن غرب و ادبیات آن داشته است. این سنت افسانه گوئی از چندین منبع اصلی نشأت میگیرد که ما در اینجا، اختصاصاً به افسانه گوئی در یونان باستان، اشارات مختصری داریم.
افسانه های یونانی از قدیمیترین و غنیترین مجموعه های اسطوره ئی اند که به روایت ماجراهای، خدایان، انسانها، قهرمانان و موجودات افسانه ئی میپردازد. این اسطوره ها به شکل شفاهی و یا مکتوب از طریق شاعران و نویسندهگان یونان باستان مانند هومر، هزیود و اورفئوس به ما منتقل شده است. از مهمترین منابع این افسانه ها میتوان به ایلیاد و اودیسه هومر و تبارشناسی خدایان هزیود اشاره کرد.
افسانه در فرهنگ یونان باستان نقش حیاتی و چندجانبۀ ایفا کرده است. این افسانه ها به عنوان ابزاری برای توضیح پدیده های طبیعی، تحکیم ارزشهای اجتماعی و فرهنگی و ارائه آموزه‌های اخلاقی بکار رفته اند.
سرگذشت انسانها و دخالت خدایان در زندهگی آدمها و یا ماجراهای قهرمانان در تعیین تقدیر و سرنوشت، از جمله موضوعات جالب و دلچسپی اند که افسانه های یونانی را از دیگر اسطوره ها متمایز و برازنده میسازد.
ما در ادامۀ این گفته، بیشتر به تحلیل و تفکیک رویدادهای تاریخی میپردازیم و تلاش خواهیم کرد تا مرز بین افسانه و تاریخ را، روشن و واضح سازیم.
پس بر اساس آنچه قبلاً بیان شد، یک رویداد طبیعی زمانی شامل زنجیزۀ تاریخ میگردد که در ابعاد عقلانی و نقلانی مورد اثبات و پذیرش باشد چنانکه در غیرصورت، فقط حکایت و افسانه محسوب میگردد. ما در اینجا بشکل مشت جو، نمونۀ خروار، چند مثال کوتاه از کتاب هرودوت را میآوریم تا خواننده خود، تفاوت میان تاریخ و افسانه را تمیز کند:

• "آستیاگس، پادشاه ماد و پدربزرگ مادری کوروش، خوابی دید که در آن دخترش ماندان فرزندی به دنیا می‌آورد که جهان را در برمی‌گیرد. مغان (کاهنان و مفسران خواب) این رؤیا را به این تعبیر کردند که فرزند ماندان تاج و تخت پادشاهی را از آستیاگس خواهد گرفت." [۲]

• "پس از این خواب، آستیاگس نگران شد و دستور داد که پس از تولد نوزاد، او را به قتل برسانند. او این وظیفه را به یکی از فرماندهان وفادارش به نام هارپاگوس سپرد." [۲]

• "هارپاگوس که نمی‌خواست نوزاد را بکشد، او را به چوپانی به نام میتریداتس سپرد. همسر این چوپان، که خود به تازگی فرزندی مرده به دنیا آورده بود، تصمیم گرفت کوروش را به عنوان فرزند خود بزرگ کند و نوزاد مرده‌ی خود را به جای کوروش به دربار ماد برد. "[۲]

• " کوروش به‌ عنوان فرزند چوپان در دشت‌های پارس و ماد بزرگ شد و تا سال‌ها کسی نمی‌دانست که او در واقع شاهزاده است. او دوران کودکی خود را در جنگل‌ها و دشت‌ها گذراند و از محیط روستایی تربیت یافت. در این دوران، برخی از نشانه‌های پادشاهی در او نمایان شد، از جمله شجاعت و رهبری ذاتی." [۲]

• "چند سال بعد، کوروش در بازی‌های کودکان به رهبری و فرماندهی پرداخت و رفتار او چنان تأثیرگذار بود که آستیاگس به او مشکوک شد. نهایتاً هویت واقعی کوروش فاش شد و مشخص گردید که او همان نوزادی است که قرار بود کشته شود." [۲]

در این پنج مثال بالا، ما از خود میپرسیم که اولاً هرودوت با کدام امکانات (ثبت و ضبط) توانسته اینگونه معلومات دقیق در مورد کوروش را به دست آورده باشد؟ دوم، او چطور توانسته از محتوای خواب پادشاه ماد و یا از پسر مردۀ زن چوپان و یا از پادشاهی مستقبل کوروش و یا رهبری ذاتی کوروش اینچنین موثق و مطلع و مستقبل به ما اطلاع بدهد؟
هرکسیکه با قصص الانبیاء آشنا باشد، اینرا میداند که اینها وقایع تاریخی نه بلکه افسانۀ حضرت موسی و فرعون است. آیا استنباط از تعبیر خواب، و یا فال بینی از علم غیب، وظیفۀ یک مؤرخ است؟
پس براساس موازین علمی تاریخنگاری، چگونه میتوان این سطور را شامل تاریخ یا رویداهای واقعی دانست؟

• "هنگامیکه مارهای بالدار از صحرای عربستان به طرف مصر پرواز میکنند، لکلکها با آنها در بین راه برخورد کرده مانع میشوند که به طرف گردنه بروند. سپس آنها را هلاک میکنند. عربها میگویند به واسطۀ این فایده و خدمت است که لکلکها در مصر، قدر و احترام فراوان دارند.....لکلکهای مزبور تماماً سیاه استند، ساق های آنها مثل پای درنا است، منقار خمیده جالبی دارند و به اندازۀ آبچلیک آبی استند.....مار بالدار شبیه مار آبی است اما، بر بالاهایش پر دیده نمیشود و مثل خفاش است..." [۲]

بر اساس آنچه هرودوت میفرماید، علم زیستشناسی امروزی باید از وجود و حضور چنین حیوانی باخبر باشد و یا لااقل، تاریخ و مردم عربستان و مصر چنین پرنده ئی را باید بخاطر داشته باشند.

چند مثال دیگر:

• "در بخش‌هایی از هند، مورچه‌های بسیار بزرگی به اندازه سگ‌های کوچک یا کمی بزرگتر وجود دارند. این مورچه‌ها زیر زمین زندگی می‌کنند و در حین کندن تونل‌ها، شن‌های طلا را به سطح می‌آورند. اهالی هند، با دانستن این که این مورچه‌ها شن‌های طلا را بیرون می‌آورند، به سرعت به صحرا می‌روند تا شن‌های طلا را جمع‌آوری کنند. آنها باید سریع باشند، زیرا اگر مورچه‌ها متوجه حضور آنها شوند، به دنبالشان می‌دوند و انسان‌ها را شکار می‌کنند. به همین دلیل، این یک کار خطرناک است."[۲] (کتاب ۳، بند ۱۰۲-۱۰۵)

• "مردم اتیوپی (مکروبی‌ها) به‌طور معمول بیش از ۱۲۰ سال عمر می‌کنند. راز عمر طولانی آن‌ها در استفاده از چشمه‌ای خاص است که آب آن چنان سبُک است که هیچ‌ چیزی روی آن شناور نمی‌ماند و این آب به آنها عمر طولانی می‌بخشد. همچنین غذای اصلی این مردم از گوشت و شیر تشکیل شده و بدنشان به طرز شگفت‌انگیزی سالم و مقاوم است." [۲] (Ethiopians، بند ۱۷-۲۵)

• "مصری‌ها سیستم‌های شگفت‌ انگیزی برای مدیریت آب نیل ایجاد کرده‌اند. این رود بزرگ که حیات کشورشان به آن وابسته است، از طریق شبکه‌ای از کانال‌ها و قنات‌ها به سراسر کشور هدایت می‌شود. آن‌ها توانسته‌اند به‌ وسیله سدها و کانال‌های دقیق، طغیان نیل را کنترل کنند" [۲] (کتاب ۲، بند ۱۲۴)

• "در برخی نقاط شرق، در مناطقی از هند، مردمانی به نام Cynocephali زندگی می‌کنند که بدن انسان و سر سگ دارند. این موجودات قادر به صحبت نیستند، بلکه مانند سگ‌ها پارس می‌کنند و از طریق اشارات و حرکات با یکدیگر ارتباط برقرار می‌کنند. آن‌ها به عنوان شکارچیان و جمع‌آوران زندگی می‌کنند و در طبیعت بیابانی می‌زیند." [۲] (Cynocephali، بند ۲)

• "در لیبی، قوچ‌هایی وجود دارند که پشم‌هایی بسیار بلند و ضخیم دارند. این پشم‌ها به قدری بلند است که به زمین می‌رسد. برخلاف سایر قوچ‌ها که پشم‌هایشان کوتاه و زبر است، قوچ‌های لیبیایی به واسطه پشم‌های نرم و انبوهشان شهرت دارند. مردم این ناحیه از پشم آن‌ها برای ساختن لباس و پوشاک استفاده می‌کنند." [۲] (کتاب ۴، بند ۱۹۲)

• "در نواحی لیبی، جایی که به طور خاص خورشید به صورت عمودی بر آن می‌تابد، مردمانی زندگی می‌کنند که به آن‌ها می‌گویند "بی‌سایه‌ ها". هنگامی که خورشید در آسمان قرار دارد، این افراد هیچ سایه‌ای بر زمین نمی‌افکنند، زیرا خورشید دقیقاً بالای سر آن‌ها است. آن‌ها در نواحی جنوبی این سرزمین زندگی می‌کنند و مردمانی شگفت‌انگیز و عجیب به شمار می‌روند." [۲] (کتاب ۴، بند ۱۰۵)

• "هنگامی که کوروش در سامان ماساگتها در خواب بود، پسر ویشتاسب را در خواب دید که دو بال در شانۀ اوست که یک بال اش بر آسیا و بال دیگرش بر اروپا سایه انداخته است" [۲] (هرودت، تواریخ، کلیو، فصل ۲۰۹)

پس، ما آشکارا میبینیم که هرودوت نه تنها، به هیچجائی سیاحت نکرده است بلکه چنان از جهان بیرون غافل بوده که از حضور و وجود موجودات تخیلی و انتزاعی حکایت میکند که هیچ اساس و بنیاد تاریخی و علمی ندارد. او حتی تفاوت میان شمال و جنوب و عمودی بودن اشعه آفتاب بالای اجسام و سایۀ آنها را نمیتواند درک کند.
در اینجا بازهم، به همان نتیجه میرسیم که بیان اینگونه حکایات برای یک افسانه گوی، یک امر معمول و متداول میباشد اما، یک مؤرخ باید پابند اصول عقلانی و نقلانی باشد.

اناکرونیزم (زمانپریشی)

زمانپریشی (Anachronism) به معنای وجود عنصر یا رویدادی است که در زمان یا دورۀ نامناسب یا نادرست قرار گرفته باشد. ما در ذیل این مبحث، چند مثال از حضور این گونه زمانپریشی ها در حکایات هرودوت، میآوریم تا ادای مطلب گردد.

بیشتر نوشته های هرودوت در بارۀ پارس، بویژه دومان هخامنشی است. او از سلسلۀ پادشاهان و کاروائیهای آنان، به ما معلومات دست اول میرساند اما، برخی از این معلومات که با اطلاعات منابع موازی و حتی با متن کتیبه های هخامنشی، از نگاهی زمانی در تضاد و منافات است:

• "بنابرین مخالفتی بین نوشته های هرودوت و نبونید و بیانۀ کوروش را صحیح تر بدانیم، زیرا این نوشته ها از اشخاص معاصر است و حال آنکه هرودوت کتب خود را تقریباً صد سال بعد نوشته..."[۳]

• "شجره نامۀ پادشاهی که هرودوت (کتاب هفتم، ۱۱) ارائه می دهد، دقیقاً با آن چه به وسیله داریوش داده شده است، مطابقت نمی کند..." [۴]

• "هرودوت از قول داریوش مینویسد که: آن جا که دروغ لازم است باید دروغ گفت، چه، مقصود از دروغ و راست، یکی است..."[۳]

• هرودوت کوروش را به عنوان یک شخصیت بزرگ و اخلاقی توصیف میکند. اما این توصیف واقعیتهای تاریخی و سیاست‌های سختگیرانه و ظالمانۀ او شدیداً در تضاد است. کوروش در واقع حاکمی بود که برای تحکیم قدرت خود از جنگ و خشونت غیرانسانی استفاده میکرده است. [۲] (کتاب ۱، بند ۳۰ -۳۵)

زمانپریشی در نوشتار هرودوت، محدود به افسانه های پارس و هخامنشیان هم نمیگردد. او در سراسر حکایات خود مرتکب اینگونه سهل انگاری گردیده که به یک دو مثالی از آن، اکتفا و بسنده میکنیم:

• هرودوت دربارۀ هارپالوس، یکی از یاران داریوش روایت میکند که در آن او به دورانی اسطوره ئی برمیگردد. هارپالوس از خدایان و افسانه های قدیم به عنوان توجیه اقدامهایش استفاده میکند، که این امر ممکن است با اصول تاریخنگاری تناقض دارد. [۲] (کتاب ۱، ۱۳۹-۱۴۴)

• هرودوت در توصیف جنگ تروآ به داستانهای اسطوره ئی و افسانوی تمکین میکند، مانند داستان هلن و پارسفاله. این داستانها در بستر تاریخی، دور از واقعیت و بافت تاریخی زمان هرودوت قرار دارند. [۲] (فصل ۱.۵-.۱.۱)

پس، این مثالها به وضاحت نشان میدهند که هرودوت با آمیزش شخصیتها و داستانهای اسطوره ئی، بدون ملاحظات زمانپریشی پرداخته و بی پروا افسانه گوئی میکند.
در اینجا بازهم، به همان نتیجۀ قبلی میرسیم که ارتکاب چنین سهل انگاریها برای یک افسانه گوی، یک امر معمول و متداول میباشد اما، یک مؤرخ باید و الزاماً پابند اصول عقلانی و نقلانی باشد.

دلایل و نظرات منتقدان

هرودوت و کتاب تاریخ او بدون شک، مورد انتقاد بعضی از دانشمندان و مؤرخین بعدی قرار گرفته است که ما در زیر این گفته، به بعضی از این دانشمندان و انواع انتقادات شان اشاره میکنیم:

دقت تاریخی:
برخی منتقدان معتقدند که هرودوت در روایت وقایع تاریخی به دقت کافی پایبند نبوده است. او اغلب از منابع غیرمستند و نقلقولهای شفاهی استفاده کرده که بیشتر نادرست و یا افسانه بوده است.
اسطورهپردازی و افسانهگرایی:
هرودوت بسیاری از داستانها و افسانه ها را در نوشته های خود گنجانیده است، که برخی منتقدان آن‌ها را به‌ عنوان عناصر نادرست یا افسانه میدانند. او گاهی بین افسانه و واقعیت تفاوت قائل نمیشود و این موضوع مورد انتقاد برخی از مؤرخان بوده است.

جانبداری قومی و فرهنگی:
برخی منتقدان معتقدند که هرودوت در توصیف ملل مختلف، بویژه پارسیها، مصریها و بربرها، جانبداری دارد. گرچه هرودوت تلاش میکند بیطرف باشد و گاهی از فرهنگهای غیریونانی تعریف میکند، اما در برخی موارد تمایلات قومگرایانه و دیدگاه های فرهنگی یونانی در توصیف او از دیگر ملل دیده میشود.

نقص در منابع و روشها:
هرودوت بطور گسترده ئی از سفرهای خود و گزارشهای شفاهی به‌ عنوان منابع استفاده کرده است. این موضوع باعث شده که برخی اطلاعات او غیرقابل‌اعتماد باشند، زیرا او توانایی تأئید صحت همه منابع را نداشته است.
منتقدان روششناسی او را نسبت به معیارهای تاریخنگاری مدرن ناکافی میدانند و از او به دلیل استفاده بیش از حد از روایتهای افسانه ئی و غیردقیق انتقاد میکنند.

آمیختن تاریخ با اخلاق و فلسفه:
هرودوت در بسیاری از موارد سعی میکند که تاریخ را با آموزه های اخلاقی یا فلسفی ترکیب کند. برخی مؤرخان مدرن این روش را غیرعلمی میدانند و او را به دلیل تلاش برای ارائه داستانهای تاریخی با پیامهای اخلاقی مورد انتقاد قرار داده‌اند.

ابهام در ترتیب زمانی یا زمانپریشی:
برخی منتقدان به هرودوت انتقاد کرده‌اند که ترتیب زمانی وقایع در آثار او همیشه دقیق و شفاف نیست و گاهی وقایع از نگاهی زمانی، بصورت نامرتب یا نادرست ارائه میشوند.

ما در اینجا بشکل بسیار مختصر از چندتا مؤرخ و دانشمند و از آنچه انتقاد کرده اند نام میبریم تا نکات انتقادئ فوق، بتواند مصداق و مثال یابد:

• توسیدید (Thucydides):
توسیدید، مورخ یونانی و معاصر هرودوت، بطور صریح روش هرودوت را به دلیل استفاده بیش از حد از افسانه ها و داستانهای شگفت انگیز، مورد انتقاد قرار داده است. توسیدید تاریخ را بر پایه مستندات و تحلیلهای منطقی، ممکن میداند که هرودوت را به خاطر روایتهای غیرواقعی و داستانهای اغراق‌آمیز سرزنش کرد.[۵]
• پلوتارک (Plutarchus):
پلوتارک، مورخ و فیلسوف یونانی، یکی از برجستهترین منتقدان هرودوت است. او در رسالۀ بنام "دربارۀ شرارت هرودوت" (On the Malice of Herodotus)، هرودوت را به دلیل ارائه اطلاعات نادرست، افسانهپردازی و تحریف چهره برخی ملل، بویژه اسپارتیها و تبایها، به شدت نقد کرده است. [۶]

• کیکِرو (Cicero):
کیکرو، فیلسوف و سیاستمدار رومی، هرچند که هرودوت را «پدر تاریخ» نامید، اما بطور غیرمستقیم به او انتقاد کرد که در آثارش عناصر افسانه ئی و اسطوره ئی زیاد وجود دارد. گرچه او به وضوح نام نمیبرد، اما به نوعی بین تاریخنویسی و افسانهپردازی هرودوت تمایز قائل شده است. [۷]

• لوسیان (Lucian of Samosata):
لوسیان، نویسنده و طنزنویس سوری-یونانی، در برخی از آثار طنزآمیز خود به تاریخنویسانی مانند هرودوت اشاره کرده و آنان را به دلیل افزودن عناصر افسانه ئی به تاریخ انتقاد میکند. [۸]

• ژوزف اسکالیجر (Joseph Scaliger):
ژوزف اسکالیجر، پژوهشگر و منتقد تاریخئ قرن شانزدهم، نیز هرودوت را به دلیل روایتهای افسانه ئی اش نقد کرد. او به این باور بود که هرودوت گاهی بیشتر به داستانسرائی پرداخته تا تاریخنگاری واقعی. [۹]

• توماس آرنولد (Thomas Arnold):
توماس آرنولد، مورخ بریتانیائی قرن نوزدهم، هرودوت را به خاطر سوگیری فرهنگی و قومی در توصیف ملتهای شرقی، بویژه فارسیان، نقد کرده است. آرنولد معتقد بود که هرودوت گاهی اوقات تحت تأثیر دشمنیهای ملی و فرهنگی یونانیان با فارسها، تصویر نادرستی از آنان ارائه میدهد. [۱۰]

• فلیکس ژاکوبی (Felix Jacoby):
فلیکس ژاکوبی، مورخ و پژوهشگر آلمانی قرن بیستم، که در زمینۀ تحلیل مؤرخان باستان تخصص داشت، هرودوت را به دلیل استفاده بیش از حد از منابع شفاهی و عدم تفکیک افسانه از واقعیت انتقاد کرده است. ژاکوبی به این نکته اشاره کرد که هرودوت اغلب بین افسانه و تاریخ واقعی، مرزی نمیگذارد و به راحتی به منابع غیردقیق اعتماد میکند. [۱۱]

• آرنولد توینبی (Arnold Toynbee):
آرنولد توینبی، مؤرخ و فیلسوف تاریخ انگلیسی، هرودوت را به دلیل نداشتن روشی سیستماتیک در استفاده از منابع و تحلیل وقایع انتقاد کرد. توینبی به این باور بود که هرودوت بیش از حد به شنیده ها و داستانهای محلی متکی است و از روشهای علمیتر و دقیق‌تر غافل است. [۱۲]

• جان گولد (John Gould):
جان گولد، مؤرخ و پژوهشگر معاصر، هرودوت را به دلیل اعتماد به گزارشهای ناپایدار و منابع غیرقابل اطمینان انتقاد کرده است. او هرودوت را به خاطر اینکه بجای استفاده از منابع موثق، به داستانهای غیرقابل تأیید، تکیه کرده، نقد کرده است. گولد همچنین به عدم دقت در بررسی جزئیات تاریخی اشاره کرده است. [۱۳]


ویدیوها - Video Slider

سیمینارها

Uniform Image Grid

مجله ها

برای مطالعه بیشتر کلیک نماید...
برای مطالعه بیشتر کلیک نماید...
برای مطالعه بیشتر کلیک نماید...
برای مطالعه بیشتر کلیک نماید...
برای مطالعه بیشتر کلیک نماید...
تاریخ
زبانی که به اشتباه به "زبان فارسی" مشهور شد!

(دوکتور خالدی در هرات، متولد شده در هرات درس خوانده و زبان دری زبان مادری ایشان است.)
ما با یک سرقت یا جابجایی هویت جغرافیایی روبرو هستیم. زبانی که در مرو و بلخ قد کشید، در هرات صیقل خورد و در سمرقند به شعر درآمد، به دلیل مصالح سیاسی و تاریخی، به نام ایالتی (فارس) مشهور شد که خود در آن زمان مصرف‌کننده و پذیرنده این زبان بود، نه تولیدکننده آن.
آنچه امروز به نام زبان فارسی در جهان شناخته می‌شود، در واقع زبان دری مردم خراسان (نیشاپور، بلخ، مرو، هرات) است که در پی تحولات سیاسی و مهاجرت نخبگان و انتقال پایتخت‌ها در دوران سلجوقی، بر جغرافیای ایالت فارس و مناطق مرکزی تحمیل و جایگزین زبان‌های بومی (فهلوی) گردید. در این مقاله، این حقیقت تاریخی برجسته شده است که آنچه امروز «فارسی» نامیده می‌شود، در واقع زبان دری مردم خراسان (مرو و بلخ) است که بعداً به مناطق غربی (فارس) صادر شده است. لذا این زبان (زبان فارسی امروزی ایران) همان زبان دری مردم خراسان است که از شرق از خراسان به ایران امروزی انتقال و گسترش یافته است نه برعکس آن وانتساب ریشه‌ای این زبان به ایالت فارس، یک خطای تاریخی است که بر اثر جابجایی نام‌ها صورت گرفته است.
مقاله زیر به بررسی دیدگاه‌ها و گزارش‌های نویسندگان، جهانگردان و مقامات عرب در نخستین سده‌های اسلامی درباره وضعیت زبانی مردم فارس و خراسان (به خصوص اصفهان، مرو و بلاد همجوار) می‌پردازد.

مرو و بلاد شرقی: مهد تحول زبان عجم از منظر فاتحان و نویسندگان عرب
پس از سقوط ساسانیان، «مرو» به عنوان کرسی ولایت خراسان و مرکز فتوحات شرقی اعراب برگزیده شد. این شهر نه تنها یک پادگان نظامی، بلکه کانون برخورد فرهنگ عربی با تمدن‌های بومی ماوراءالنهر و خراسان بود. گزارش‌های مقامات و نویسندگان عرب در سده‌های نخست، پرده از واقعیت‌های زبانی مهمی برمی‌دارد.

۱. نگاه مقامات عرب: تقابل «عجم» با «عرب» و مسأله دیوان‌ها
در نخستین دهه‌های پس از فتوحات، مقامات عرب تمام مردمان غیرعرب را «عجم» می‌نامیدند. اما در بلاد مفتوحه شرقی، آن‌ها با تشکیلاتی روبرو شدند که بدون زبان بومی اداره‌شدنی نبود.

زبان دیوان: تا پیش از اصلاحات عبدالملک بن مروان، دیوان‌های مالیاتی در مرو و خراسان به زبان‌های بومی نگاشته می‌شد. بلاذری در فتوح‌البلدان اشاره می‌کند که حجاج بن یوسف دستور تغییر زبان دیوان‌ها را داد، اما نخبگان اداری عجم (که عمدتاً خراسانی بودند) با انتقال دانش خود به زبان عربی، در واقع فرهنگ زبانی خود را در دستگاه خلافت نفوذ دادند.

۲. تمایز میان «فهلوی» و «دری» در منابع اصیل
برخلاف تصورات مدرن که زبان مردم فارس را از ابتدا «فارسی» می‌دانند، منابع کهن عربی (به نقل از راویان بزرگی چون ابن‌مقفع) تمایز دقیقی میان زبان‌ها قائل بودند:

زبان فهلوی (پهلوی): این زبان متعلق به مناطق «پَهله» (اصفهان، ری، همدان و ایالت فارس) بود. اعراب این زبان را نماد آیین‌های کهن (گبری) می‌دانستند و با آن روی خوشی نداشتند.

زبان دری: نویسندگان عرب مانند ابن‌ندیم صراحتاً ذکر کرده‌اند که «دری» زبان مردم خراسان، مرو و بلخ بود. این همان زبانی بود که در دربار ساسانیان نیز برای امور رسمی به کار می‌رفت. مرو به عنوان مرکز فتوحات، باعث شد که اعراب بیش از هر زبانی با «دری» مأنوس شوند.

۳. زبانی که به اشتباه «فارسی» نامیده شد
تحولات تاریخی نشان می‌دهد که زبان دری مردم خراسان (مرو و بلخ) به دلیل سادگی ساختاری و دوری از پیچیدگی‌های مذهبی زبان پهلوی، توانست با واژگان عربی ترکیب شده و نفوذ کند.

انتقال به غرب: هنگامی که سلجوقیان و پیش از آن‌ها لشکریان خراسان به سمت غرب پیشروی کردند و اصفهان و شیراز را مرکز خود قرار دادند، زبان دری خراسان را به عنوان زبان دربار و سیاست با خود به ایالت فارس بردند.

جایگزینی با فهلوی: مردم فارس که پیش‌تر به زبان «فهلوی» سخن می‌گفتند، تحت تأثیر فشار سیاسی اعراب (که با زبان فهلوی دشمنی داشتند) و نفوذ ادبی نخبگان خراسانی، زبان دری را پذیرفتند. به همین جهت است که در فرهنگ‌های معتبر (مانند دهخدا و معین)، زبان فارسی امروزی در واقع همان زبان دری خراسان تعریف شده است که در ایالت فارس رایج گشت.

۴. گزارش جغرافیا‌نگاران از تنوع زبانی در خراسان و ماوراءالنهر
مقدسی در «احسن التقاسیم»: او که خود عرب بود، در سفرهایش به خراسان اشاره می‌کند که زبان مردم مرو و بلخ فصاحت خاصی دارد. او میان زبان سغدی (در ماوراءالنهر) و فارسی دری تمایز قائل می‌شود و مرو را کانون زبان فصیح می‌داند.

اصطخری و ابن‌حوقل: این جهانگردان گزارش می‌دهند که در شهرهایی مثل سمرقند و بخارا، زبان سغدی رایج است اما در معاملات و امور رسمی، زبان دری (خراسانی) به کار می‌رود که اعراب نیز آن را درک می‌کنند.

۵. نتیجه‌گیری: زبان فاتحان عجم در سرزمین‌های مفتوحه
نویسندگان و مقامات عرب در سده‌های نخست، شاهد تولد زبانی بودند که از آمیزش زبان مردم خراسان و ماوراءالنهر با واژگان عربی به وجود آمد. این زبان که ریشه در مرو و بلخ داشت، به دلیل مرکزیت سیاسی خراسان، به تدریج جایگزین زبان‌های فهلوی در غرب (فارس) شد. بنابراین، آنچه نویسندگان عرب درباره زبان «عجم» در مرو نوشتند، توصیف خاستگاه اصلی زبانی است که امروزه به غلط آن را منسوب به ایالت فارس می‌دانند، در حالی که ماهیت آن کاملاً «دری و خراسانی» است.

باعث افتخار است. در اینجا مقاله نهایی و جامع شما که تمام ابعاد تاریخی، زبانی و ادبی مورد نظر را پوشش می‌دهد، با ساختاری علمی و مستند آماده شده است. این متن به گونه‌ای تنظیم شده که هم به عنوان یک مقاله مستقل و هم به عنوان بخشی از متن اصلی کتاب «تاریخ مستند افغانستان» قابل استفاده باشد.

نقش خراسان در پیدایش و گسترش زبان و ادب دری
وقتی اعراب مسلمان در قرن اول هجری مرزهای شرقی را درنوردیدند، «مرو» را به عنوان پایگاه اصلی و مرکز فتوحات شرقی خود برگزیدند. این انتخاب، مرو را به کانون تلاقی فرهنگ عربی با تمدن‌های بومی عجم تبدیل کرد. گزارش‌های جغرافی‌نگاران، نویسندگان و مقامات عرب در این دوره، پرده از حقیقتی برمی‌دارد که اغلب در تاریخ‌نگاری‌های معاصر نادیده گرفته شده است: زبان «فارسی» امروزی، در واقع زبان «دری» مردم خراسان است که از شرق به غرب صادر شده است.

۱. تمایز زبانی: فهلوی در برابر دری
برخلاف تصور رایج، در زمان حمله اعراب، زبان مردم ایالت فارس و مناطق مرکزی ایران، زبان «فهلوی» (پهلوی) بود. اعراب میان این زبان و زبان مردم خراسان تمایز قائل بودند.

زبان فهلوی: زبان مردم اصفهان، ری، همدان و ایالت فارس بود که پیوندی عمیق با متون دینی زرتشتی داشت. اعراب به دلیل دشمنی با آیین «گبران»، نسبت به این زبان نگاهی منفی داشتند.

زبان دری: زبان دربار ساسانی و زبان عامه مردم در مرو، بلخ و هرات بود. ابن‌مقفع (متوفی ۱۴۲ هـ) در گزارش مشهور خود در الفهرست ابن‌ندیم صراحتاً می‌گوید: «اما دری، زبان شهرهای مداین بود و کسانی که در درگاه پادشاه بودند به آن سخن می‌گفتند... و از میان زبان‌های اهل مشرق، زبان مردم خراسان و مشرق و زبان غالب در بلخ بر آن غالب است.»

۲. طاهریان و رسمیت یافتن رسم‌الخط جدید
در دوران طاهریان (به ویژه در هرات و نیشابور)، تحولی بنیادین رخ داد. نخبگان خراسانی برای حفظ زبان دری، آن را از بند رسم‌الخط پیچیده پهلوی رها کرده و با رسم‌الخط عربی پیوند زدند. این اقدام باعث شد:

زبان دری از اتهام وابستگی به آیین‌های پیش از اسلام تبرئه شود.

به دلیل سادگی خط عربی، این زبان به سرعت به زبان کتابت و دیوان تبدیل گردد.

۳. پیشگامان ادب دری در خراسان بزرگ
زمانی که در ایالت فارس هنوز زبان فهلوی رایج بود و اثری از ادبیات مدون دری در آنجا دیده نمی‌شد، خراسان مهد ظهور نخستین شاعران بزرگ بود:

حنظله بادغیسی: در عهد طاهریان در هرات و بادغیس، اشعاری به زبان دری سرود که نشان‌دهنده پختگی این زبان در قرن سوم هجری است.

محمد بن وصیف سجزی: در دربار یعقوب لیث صفاری، نخستین کسی بود که به فرمان یعقوب، قصیده به زبان دری سرود تا برای امیر که عربی نمی‌دانست، مفهوم باشد.

رودکی سمرقندی: ملقب به پدر شعر فارسی، در واقع شکوفایی زبان دری را در بخارا و بلخ به اوج رساند؛ دهه‌ها پیش از آنکه این زبان در شیراز و اصفهان رسمیت یابد.

۴. چگونگی گسترش زبان دری به ایالت فارس
تحلیل اسناد تاریخی نشان می‌دهد که انتقال زبان دری به غرب (فارس)، نتیجه‌ی جابجایی قدرت سیاسی بود. وقتی سلجوقیان و پیش از آن‌ها لشکریان خراسان، اصفهان را مرکز قدرت خود قرار دادند، زبان دریِ مرو و بلخ را به عنوان زبان رسمی دربار با خود بردند.

مردم فارس که با فشار اعراب برای نابودی زبان فهلوی روبرو بودند، به جای عربی، زبان دری خراسان را که ساختاری ساده‌تر و ادبیاتی غنی داشت، به عنوان زبان خود برگزیدند. به همین دلیل است که امروزه در فرهنگ‌های معتبری چون دهخدا و معین، زبان فارسی امروزی همان زبان دری خراسان تعریف شده است.

۵. نتیجه‌گیری
نویسندگان و جهانگردان عرب (مانند مقدسی در احسن التقاسیم) با ستایش از فصاحت مردم مرو، در واقع خاستگاه زبانی را توصیف می‌کردند که بعدها به اشتباه نام «ایالت فارس» بر آن نهاده شد. حقیقت تاریخی این است که زبان دری، میراث ماندگار مردم خراسان و ماوراءالنهر است که از طریق مرو و هرات، تمدن جدیدی را در کل منطقه بنیان نهاد.

بزرگ‌ترین پارادوکس تاریخ زبان‌شناسی
وقتی می‌گویم زبان دری «به اشتباه» فارسی نامیده شده، منظور این نیست که نام «فارسی/پارسیک» وجود نداشته، بلکه منظور این است که نامِ یک منطقه (فارس) بر زبانی گذاشته شد که در منطقه دیگری (خراسان) متولد شده بود.

دلایل این ادعا را بر اساس شواهد تاریخی و جغرافیایی باز می‌کنیم:

۱. جابجایی هویت زبانی: از پارسیک به دری
در اواخر عصر ساسانی، ما با دو پدیده روبرو هستیم:

پارسیک (Pārsīg): زبان بومی مردم ایالت فارس (جنوب غرب ایران کنونی) بود که ریشه در پهلوی ساسانی داشت. این زبان دارای پیچیدگی‌های دستوری و نگارشی بود.

دری (Darī): زبانی که در دربار و مراکز اداری شرق (مرو و بلخ) شکل گرفته بود. این زبان، نسخه‌ای ساده‌شده، صیقل‌یافته و «بین‌المللی» بود که برای ارتباط میان اقوام مختلف در جاده ابریشم و پایتخت‌های شرقی به کار می‌رفت.

۲. چرا نام «فارسی» بر زبان «دری» غلبه کرد؟
پس از اسلام، اعراب به هر کسی که در قلمرو ساسانی بود «اهل فارس» و به زبان آن‌ها «لِسان الفُرس» یا «الفارسیة» می‌گفتند. این یک نام‌گذاری سیاسی و کلی بود، نه یک نام‌گذاری زبان‌شناختی دقیق.

اتفاقی که افتاد این بود:

زبان بومی فارس (فهلوی) به دلیل پیوند با آیین زرتشتی توسط اعراب سرکوب شد.

زبان مردم خراسان (دری) به دلیل سادگی و دوری از تعصبات مذهبی پهلوی، توسط اعراب به عنوان زبان میانجی پذیرفته شد.

وقتی این زبان خراسانی (دری) توسط سلسله‌های خراسان‌محور (مثل طاهریان و سلجوقیان) به سمت غرب و ایالت فارس برده شد، نام قدیمی آن منطقه (فارس) به اشتباه روی این زبانِ مهاجر (دری) باقی ماند.

۳. گواهی لغت‌نامه‌ها و فرهنگ‌های کهن
اگر به لغت‌نامه دهخدا یا فرهنگ معین مراجعه کنید، در ذیل کلمه «فارسی» می‌خوانید که فارسیِ فصیح همان زبان «دری» است. این خود اعتراف به یک جابجایی بزرگ است. در واقع:

خراسان زبان را تولید کرد (دری).

فارس فقط نام خود را به آن وام داد
نقش میرویس خان هوتکی در ایجاد افغانستان

نوت:

در افغانستان این سخن سعدی شیرازی به عنوان یک ضرب المثل معروف است: که گفته بود"تا مرد سخن نگفته باشد، عیب و هنرش نهفته باشد". تعدادی از کسانیکه بخود اجازه میدهند مقاله و مضمون در مسایل علمی منجمله تأریخ و سایر علوم بشری بنویسند فراموش میکنند که نوشتن در مسایل اکادمیک از خود قواعدی دارد منجمله مراعات کردن احترام به شخصیت کسانیکه در این مسائل نظریات متفاوتی از شما دارند، یا نظریات شان با روایت عام متفاوت است. این شجاعت عظیم اخلاقی و علمی میخواهد که یک نویسنده به خود اجازه دهد نظریاتی متفاوت از روایت عام بیان دارد. این اشخاص به عوض پرداختن به یک گفتگوی اکادمیک در مسایل به شخصیت طرف مقابل خود تعرض میکنند، آنها را با برچسبهای ناجوانمردانه مانند "نمایندهٔ استعمار" (سیستانی در مصاحبه با حبیب هوتکی) "تفرقه افگن قومی" (جلیل زلاند در مقاله در افغان-جرمن). من حاضر استم با کمال خوشی با دانشمندانی مانند استاد سید عبدالله کاظم، استاد شهسوار سنگروال، پوهاند بشیر دودیال و امثالهم مباحثه اکادمیک کنم تا با آدمکهای بدزبانی مانند اعظم سیستانی و یا شخص گم نامی مانند جلیل زلاند داخل مقابل شوم.


پروسهٔ ایجاد افغانستان معاصر

میرویس خان هوتکی (میرویس نیکه) با قیام خود که سلطهٔ دوصد سالهٔ صفویان فارس را بر سرزمینهای افغانستان امروزی بر انداخت، برای اولینبار بعد از شاهرخ میرزای تیموری که از هرات حکومت میکرد یک دولت مستقل را به مرکزیت قندهار ایجاد نمود که در حقیقت سنگ تهداب کشور و دولت افغانستان معاصر محسوب میگردد.


پایه های ایجاد کشور افغانستان معاصر با قیام میرویس خان هوتکی در ۲۱ اپریل سال ۱۷۰۹م در قندهار گذاشته شد و در سال ۱۷۴۵م توسط احمد خان ابدالی تکمیل گردید و از آن زمان تا امروز پا برجاست.

پروسه تشکیل دولت مستقل معاصر افغانستان در سال 1709م با قیام مؤفقانة میرویس خان هوتکی در برابر سلطه صفویها در قندهار و قیام موفقانهٔ ابدالیان هرات در سال 1717 بر ضد صفویان آغاز گردیده، تشکیل این کانفدراسیون به سقوط امپراطوری صفوی و گرفتن شهر اصفهان توسط شاه محمود هوتکی، پسر میرویس خان، در سال 1722م منجر شده و این پروسه با اعلام پادشاهی احمد شاه ابدالی در قندهار در سال 1747م و تشکیل یک دولت مستقل در این سرزمینها تکمیل می‎گردد.

با اغتنام از قیام میرویس خان در قندهار و استفاده ازضعف دولت صفوی، ابدالیهای هرات نیز در سال 1717م تحت قیادت اسدالله خان ابدالی در هرات قیام کرده حاکم صفوی را میکشند و اعلان خودمختاری میکنند. آنها تا ماورای مشهد را اشغال میکنند. دولتهای هوتکی برای ۲۶ سال بالای بخشهای بزرگی از سرزمینهای افغانستان امروزی حکومت کردند و به علاوه قادر شدند امپراطوری صفوی را ساقط نموده برای هشت سال بالای قلمروهای آن نیز حکومت کنند.

بدین گونه افغانان قادر شدند با قیام میرویس خان یک هویت مستقل ملی برای خود ایجاد کرده و برای اولینبار یک دولت مستقل بومی را در این سرزمین ایجاد نمایند که برای بیست وشش سال در قدرت بود و یک امپراتوری قدرتمند را به زانو در آورد و نام افغان را در تأریخ سیاسی جهان برای همیشه مزین ساخت.

خجالت آور است اگر کسانی پیدا میشوند مانند اعظم سیستانی و جلیل زلاند قیام میرویس خان هوتکی را قیام محلی قلمداد میکنند تا با نادیده گرفتن درخشان ترین مقطع تأریخ معاصر این سرزمین که پیروزی بر حاکمیت صفویان فارس بود، بالای برداشتهای عام پسند خود از تأریخ سیاسی این مملکت تاکید کرده باشند.

وقتی میرویس خان هوتک در قندهار بر ضد صفویها قیام میکند، امپراطوری صفوی در حال زوال بود. در مغرب و شمالغرب ترکهای عثمانی مناطق آذربایجان، ارمنستان، گرجستان قفقاز، سوریه و عراق امروزی را از صفویها گرفته تا همدان پیشروی می‎کنند. در شمال روسها اطراف بحیره کسپین را در سال 1724 اشغال می‎کنند. اوزبیکهای بخارا همچنان از شمالشرق بالای خراسان حمله میکردند.

در این زمان جنبشهای ضد استعماری پشتونها درسرزمینهای پشتون نشین تحت حاکمیت دولت گورکانی هند و قیام میرویس خان هوتکی در قندهار برضد تسلط صفویان زمینه را برای ایجاد یک دولت مستقل ملی در سرزمین افغانستان امروزی فراهم کردند.

جنبش روشانی یکی از مهم ترین و مرموزترین جنبشهای مذهبی-سیاسی در تأریخ افغانستان و منطقهٔ شمالغرب شبه قاره هند (پشتون نشین) در دوران اولیهٔ امپراتوری گورکانی هند بود. این جنبش که در قرن شانزدهم تقویم مشترک (اوایل قرن دهم هجری) ظهور کرد، به شدت بر جامعهٔ پشتونها و روابط آنها با حکومت گورکانی تأثیر گذاشت.

یکی از مهم ترین اثرات، ایجاد یک کانون مقاومت قدرتمند در برابر نفوذ و سلطهٔ امپراتوری گورکانی هند در مناطق پشتون نشین بود. روشانیان برای ده ها سال، جنگهای چریکی و شورشهای خونینی را علیه نیروهای گورکانی در مناطق خیبر، سوات و سایر نقاط پشتون نشین به راه انداختند. این جنبش، به همبستگی برخی قبایل پشتون در برابر دشمن مشترک کمک کرد.

جنبش روشانی تا اوایل قرن هفدهم تقویم مشترک (اوایل قرن یازدهم هجری) به صورت یک نیروی نظامی فعال باقی ماند، اما پس از کشته شدن آخرین رهبران کاریزماتیک و فشار مداوم گورکانیان و علمای سنی، به تدریج قدرت نظامی و نفوذ گستردهٔ خود را از دست داد. بقایای روشانیان به گروه های کوچک تر تقسیم شدند و آموزه های آنها به صورت پنهانی و در محافل خاص ادامه یافت، اما دیگر به عنوان یک تهدید جدی برای حکومت مطرح نبودند.

خوشحال خان ختک نمادی از مقاومت و آگاهی ملی در تأریخ پشتونهاست. او با ترکیب رهبری نظامی و قدرت ادبی خود، نه تنها به صورت عملی در برابر سلطه مغولان ایستادگی کرد، بلکه با اشعار خود بذرهای بیداری قومی را در دل مردم کاشت. میراث او فراتر از پیروزیهای نظامی اش است؛ او به پشتونها کمک کرد تا هویت خود را در مواجهه با قدرتهای خارجی تعریف کنند و برای استقلال خود بجنگند. او به درستی "پدر ادبیات پشتو" و نماد "غیرت پشتون" شناخته میشود.

رحمان بابا یک رهبر نظامی یا سیاسی نبود که به طور مستقیم پشتونها را به جنگ با گورکانیان فراخواند. نقش او بیشتر در حوزهٔ فرهنگی، معنوی و هویتی بود. او با تثبیت و غنا بخشیدن به زبان پشتو، تقویت ارزشهای پشتونوالی، و ایجاد حس وحدت معنوی، به "بیداری" خودآگاهی پشتونها کمک کرد که به صورت غیرمستقیم میتوانست به مقاومت در برابر سلطهٔ خارجی (گورکانیان) منجر شود.

دوران معاصر تأریخ افغانستان از قیام میرویس خان هوتکی و ایجاد امپراتوری هوتکیان (1709-1735م) و متعاقبا امپراتوری درانی (۱۷۴۷ م) به عنوان بنیان گذاران افغانستان امروزی یاد میشود. متعاقبا جنگهای داخلی و مداخلات قدرتهای خارجی (انگلیس، شوروی، آمریکا) در قرون ۱۹–۲۱ میلادی، که موضوع تحقیقاتی کتابهائی مانند "افغانستان در پنج قرن اخیر" اثر میرمحمد صدیق فرهنگ، "افغانستان در مسیر تاریخ" اثر میر غلام محمد غبار، و "افغانستان، تاریخ، مردم و سیاست" اثر داکتر نوراحمد خالدی است و با استفاده از سایر منابع مورد بررسی قرار میگیرد.

میرویس مشهور به حاجی میر خان نیکه در سال 1673-م در یکی از قبیله های هوتکی غلجائی در قندهار تولد یافت- پدرش سلیم خان (خالم خان) و مادرش نازو دختر یکی از خانهای قوم توخی بود. میرویس سه برادر داشت بنامهای میرعبدالعزیز میر یحیی و عبدالقادر و هم وی دو پسر داشت بنامهای میر حسین و میر محمود و زوجه میرویس دختر جعفر خان از قبیله سدوزائی بود. میرویس در محیط شهر قندهار رشد و نمو کرد و دربار صفوی او را به کلانتری همان شهر گماشت و شاه صفوی ریاست او را در قبایل غلجائی رسما تصدیق نمود.

میرویس خان نقش حماسی در تأریخ افغانستان معاصر دارد. دشمنان افغان و افغانستان منجمله خالق لعلزاد دانسته از روی فتنه انگیزی (به استناد یک قصهٔ افسانوی جعلی "شهزاده پارسی" نوشته یک افسر سویدنی ناشناس) میرویس خان را تاتار بخارائی قلمداد میکنند تا به تعبیر خودشان نقش حماسی میرویس خان هوتکی را در تأریخ افغانستان و در حماسهٔ قوم پشتون کمرنگ جلوه دهند. از یک طرف پشتونها را قبیلوی میگویند بعد یادشان میرود که یک فرد قبیلوی پشتون تا چند نسل شجره خودرا میداند. هیچ آدم غیر پشتون نمیتواند به دروغ خودرا پشتون قلمداد کند ورییس قبیله هم شود بخصوص شخص معروفیکه از فامیل امرای بخارائی بوده باشد.

راجع به اینکه قبل از احمدشاه، میرویس خان هوتک در قندهار اعلان پادشاهی کرده بود یانه روایات مختلف موجود است. از آنجمله سر جان ملکم در کتاب تأریخ ایران مینویسد از قولهانوی که معاصر میرویس بود مینویسد که میرویس خان اعلان پادشاهی کرد و دستور داد بنامش سکه ضرب بزنند (سر جان ملکم، تأریخ ایران لندن، 1815م، جلد اول ص 606). و ترجمه انگلیسی بیت سکه اش را هم ذکر میکند. مضمون بیت بزبان دری تا این اواخر مجهول بود تا اینکه در سال 1974م استاد خلیل اله خلیلی که در بغداد سفیر بود مضمونی را در مجله ژوندون از قول تذ نویسان عرب نشر میکند که مضمون شعر چنین است:

"سکه زد بردرهم دارالقرار قندهار – خان عادل شاه عالم میرویس نامدار"

بنابر آن طوریکه میبینیم پروسۀایجاد دولت مستقل در افغانستان امروزی با میرویس خان هوتک آغاز گردیده توسط احمدشاه ابدالی تکمیل میگردد. بعد از این که میرویس خان هوتک اعلان خودمختاری میکند (1709م) اقدامات مکرر شاه حسین صفوی برای پس گرفتن شهر ناکام میماند. شاه حسین حتی تا فراه برای گرفتن دوباره قندهار پیشروی کرده بود.

بالاخره با لشکرکشی شاه محمود هوتکی پسر میرویس خان به ایران و اشغال اصفهان در سال 1722م که شاه حسین صفوی تاج و تخت ایران را به او واگذار میکند امپراطوری دوصد ساله صفوی سقوط میکند. این ماهیت استقلال سیاسی، اسلام حنفی و فرهنگ افغانی است که مشخصه دولتهای افغانستان از زمان میرویس خان هوتک تا امروز میباشد.

متعاقبا پروسهٔ گذار از عصر امپراتوری درانی به یک دولت ملی مطابق مفهوم امروزی دولت-ملتها در افغانستان در زمان امیر دوست محمد خان آغاز میگردد. از همین سبب است که ما امیر دوست محمد خان را در قطار میرویس خان هوتکی، احمدشاه ابدالی، امیر عبدالرحمن خان و شاه امان الله خان، زمرهٔ بانیان دولت معاصر افغانستان محسوب مینمائیم.


کنفرانس سیزده هم انجمن تاریخ افغانستان
موضوع:   اوضاع افغانستان و وظایف روشنفکران

تاریخ    : نهم قوس ۱۴۰۴ مطابق 30th Nov2025

زمان   :  ده شب به وقت اروپا، هفت صبح بوقت استرالیا و پنج عصر ایالات متحده امریکای شرقی

محل  : پلاتفورم گوگل میت

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

سیزده همین سیمینار علمی انجمن تاریخ  افغانستان طبق اعلان و اجندای که قبلاً  نشر شده بود، ساعت ده شب بوقت اروپای مرکزی با اشتراک اعضای انجمن و مهمانان با قرائت دعا آغاز شد. گرداننده گی سیمنار را محترمه ناهید علومی بدوش داشتند و مسئولیت سخنرانی این کنفرانس را جناب دکتور نوراحمد خالدی بدوش داشتند.

در ابتدا محترم دکتور خالدی روی اوضاع عمومی کشور روشنی انداختند و با وجود اطمینان از امنیت عامه و ثبات وضع اجتماعی و استقرار قسمی قیمتها و قدرت خرید پول افغانی، اوضاع عمومی اجتماعی وسیاسی کشور را غیر قابل اطمینان دانستند.

در سیمنیار گفته شد، که باوجودیکه اضافه تر از چهار سال از حاکمیت طالبان میگذرد، ولی از قانون اساسی، مشروعیت داخلی و بین االمللی اثری نیست. در زمان جمهوریت  حدود پنجاه فیصد از مردم تحت خط  فقر بسر میبردند، اما حالا با افزایش بیکاری این فیصدی ازدیاد یافته است. از لحاظ سیاسی و حقوقی وضع حاکمیت واضح نیست، درونمای کلی مبهم و بسیاری مسایل فقط با کلمهٔ (امر ثانی) جواب داده میشود. در رأس ادارات مهم مسلکی و تخصصی افراد مسلکی مقرر نمیشود و قشر روشنفکر پراگنده و بیکاری گردیده و مهاجرت در حال افزایش است. باوجودیکه بعضی پروژه ها دوباره به راه افتیده و سرکها ترمیم و بعضی فابریکه ها به کار شروع کرده اند، پول ملی (افغانی) ثبات خود را درمقابل اسعار حفظ نموده و مردم از بابت امنیت مطمین اند، اما اپارتاید جنسیتی وجود دارد و اوضاع اجتماعی مانند آزادی های فردی و فعالیت سیاسی آزاد محدود و یا سلب گردیده است. رابطه اقتصادی و تجارتی با پاکستان قطع است، ولی راههای بدیل خوبی تدارک شده، این وضع به ضرر تجارت پاکستان منتج شده است. نارضایتی از تحجر و حاکمیت غیرمشروع طالبان در چهار کتگوری دیده میشود:

اول. مخالفینی که بنام مقاومت دراوایل قد برافراشتند، حالا ضعیف و حتی هیچ تحرک نظامی از آنان دیده نمیشود، خصوصاً حرکت مخالفین نظامی که درپنجشیر و اندراب  همزمان با سقوط جمهوریت دیده میشد، حالا وجود ندارد و پنجشیر و اندراب امن ترین نقاط کشور بوده، مقاومت و قیامهای نظامی منتفی به نظر میرسند. در پنجشیرکارهای سرکسازی به سمتهای مختلف آغاز شده است .

دوم. مهره های سوخته نظام قبلی که با دیدن استحکام حاکمیت طالبان در حیرت شده اند وراه دیگری ندارند، در تلاش اند به شکلی از اشکال خود را در قدرت جا زنند و گاهی در پاکستان وگاهی درترکیه تشکیل جلسات بی نتیجه میدهند، ولی برای طالب بی تفاوت بوده حاکمیت طالب به آنها کدام ارزش نمیدهد و نمیتوانند منحیث قوت مخالف تبارز کنند.

سوم. فدرال طلبان خارج از کشور دوسال قبل فعالیت سیستماتیک خود را شروع کردند، ولی طرح های شان غیرملی و حتی تجزیه طلبانه بود. بدین دلیل نتوانستند حمایت مردم را جلب کنند. این گروپ نیز رولی را در اوضاع و سیاست کنونی ادا کرده نمیتوانند و نه طرح معقول و مفید دارند.

چهارم. گروپها، گروهها و ایتلافهای مختلف و از آن جمله ایتلاف چتر نجات ملی که کثراً در خارج از کشور دیده میشود. اینها نیز تقریباً پراگنده و فاقد پالیسی مستحکم اند، ولی میتوانند با اتحاد وهماهنگی بهتر- نقشی را ادا نمایند، پس پیشنهادات ما نیز به همین گروپها و ایتلافها است. ایتلاف چتر نجات ملی اکثراً  طرحهای ملی و سازنده دارند. به دیموکراسی و اآزادی های فردی، عدالت اجتماعی و تخصص سالاری معتقد اند و راه حل را اقدام به لویه جرگهٔ عنعنوی و سایر راههای سازنده ومعقول میدانند. البته یکی ازین گروپها بنام (مجمع متخصصان ودانشمندان) درین اواخر در صدد تهیهٔ طرح است، که پیشنهادات ما نیز برایشان رسیده است. اینک یکبار دیگر توجه همه گروپها و ایتلافها را به پیشنهادات سیمینار انجمن تاریخ مبذول میداریم.

ما چنین می اندیشیم که در داخل طالبان یکتعداد متوجه عدم رضایت ملت شده اند و با افراطی ترین بخش طالب که در قدرت اند، مؤافق نیستند. ایتلاف میتواند با این گروپ طالبان در تماس شود، زیرا بدون تماس با این گروپ طالبان بدیل دیگری وجود ندارد. میشود که محتاطانه با درنظر گرفتن وضعیت نمانیدگی ایتلاف در داخل کشور ایجاد شود.

ایتلاف در داخل و بالخصوص در خارج از کشور باید توسعه یاید و تدویر لویه جرګه و مذاکرات بین الافغانی را مطرح سازند. این بهترین راه برای ایجاد یک حاکمیت مشروع شده میتواند و این راه برای طالب نیز مفید است، زیرا از انزوا بیرون میشوند و حد اقل شکل ظاهری مشروعیت داخلی را کسب خواهند کرد. بشرطیکه بتواند برایشان قبولاند، زیرا بخش افراطی طالبان فقط بنام شریعت از همه مسایل و نظریات دیګر شانه خالی میکنند. چنین اوضاع، بحران کشور را طولانی میسازد و آینده بسیار تاریک برای کشور به بار می آورد. شاید بخش سالم ومعتدل طالبان نیز متوجه این آینده تاریک خود شان وآینده جامعه شده باشند، اما باید در بین طالبان نفوذ کرد و با بخش معتدل در جستجوی راه حل شد.

وقتی ما از ضرورت تدویر لویه جرګه صحبت می کنیم فدرال طلبان میگویند که این یک عنعنه پشتونها است ولی باید برایشان فهماند که شما آماده انتخابات و مذاکرات سازنده نیز نیستید و دیموکراسی نیم بند ګذشته را هم برباد دادید و پروسه دیموکراتیک انتخابات را بی اعتبار ساختید پس نه دیموکراسی و انتخابات را می پذیرید ونه بهترین بدیل مذاکرات بین الافغانی را که همانا یک جرګه ملی است.

طالبان در اوایل که هنوز بالای حاکمیت خود مطمین نبودند بعضاً از تدویر لویه جرگه و باز شدن مکاتب وعده میدادند، ولی با مروز زمان و تحکیم پایه های شان این وعده ها را کنار گذاشتند.

ما صریحاً و با تاکید پیشنهاد میکنیم که لویه جرګه دعوت ګردد، نماینده های ایتلافها و  ګروپهای فعال در خارج کشور نیز با تدویر جرګه داخل کشور بروند ودر آن اشتراک کنند. قانون جمهوریت را اګر در بعضی جزئیات ضرورت به تعدیل و اصلاح داشت، تعدیل نموده  نافذ ګردد. بدون قانون اساسی و سایر ارزشهای ملی نظام وسیستم سیاسی درست و معقول امکان ندارد.

طرح ارائه شده ما پیشنهاد مینماید تا با جناح معتدل طالب در تماس شویم. ما این طرح را با ائیتلافها و ګروپها نیز شریک ساخته ایم. انجمن تاریخ افغانستان راه برون رفت را در اسرع زمان حل قضیه و برون شدن از انزوا را در لویه جرګه میداند.

البته تعدادی ساختن حزب ویا احزاب را مطرح میکنند، اما ساختن احزاب ملی و مترقی در شرایط فعلی دشوار است از طرف دیګر احزاب طی سالهای ګذشته رول درست ادا نکردند و مردم نیز خاطره خوب از حزب ها ندارند و طالب نیز اجازه نمیدهد.

پس الترناتیف دیګر به جز از تدویر لویه جرګه و تفاهم بین الافغانی و تماس با جناح معتدل حاکمیت برسر قدرت وجود ندارد. انجمن تاریخ لازم میداند تا یک پالیسی سازنده، مؤثر، متحد، قابل فهم و توافق برای همه ساخته شود. سرعت به سمت تغییر مثبت ضروری است در غیر آن آینده کشور روبه تاریکی ، انزوا و سقوط در عقبمانی است. باید اماتور نباشیم، بلکه جدی باشیم. تمام بازیګران باید یک پلاتفورم بسازند و هرچه زودتر به توافق برسند انجمن تاریخ افغانستان اماده این ابتکارات است و طرح خود را با همه شریک ساخته و میسازد. آخرین راه  وارد کردن فشار هرچه بیشتر بالای طالب است تا لویه جرگه را دایر وقانون اساسی را نافذ سازند. ما این طرح خود را با مجمع دانشمندان ومتخصصان و ایتلاف هدفمند نیز شریک ساخته ایم. یک تغییر خوب ومثبت را به نفع همه میدانیم.

سیمینار یک ساعت دوام نمود- در اخیر نوبت به نظریات و پیشنهادات داده شد. حاضرین نظرات شان را ارائه و بالعموم محتوای سیمنار را تائید کردند. 

بعد محترم ځاځی صاحب سیمینار امروزه را ارزیابی نمودند.  محترم ځاځی صاحب حضور حاضران را عالی و نظم سیمنار را توصیف نمودند، یکبار دیګر خلاصه طرح انجمن تاریخ افغانستان رایاد آوری فرمودند و ایشان نیز این پیشنهادات را سازنده دانستند.  مجلس با دعای آبادی، اتحاد، ازادی ، صلح و برابری و برادری در افغانستان خاتمه یافت.

پدر تاریخ یا دروغگوی تاریخ

هرودوت (Herodotus of Halicarnassus) را "پدر تاریخ" عنوان داده اند و کتاب"تاریخها" او را نخستین کتاب تاریخ معرفی کرده اند. ما در این مقال، پیرامون شخصیت، زنده گی و آثار بجامانده از او پرداخته، نقش او را در شکلگیری تاریخ و تأثیرات آنرا بر مؤرخان بعدی، زیر ذره بین خواهیم برد.
تحقیق حاضر، شامل چهار قسمت اساسی میباشد که هریک را در بدنۀ بحث اصلی، مورد تحلیل و تجزیه قرار خواهیم داد:
1. تفاوت میان تاریخ و افسانه
2. اناکرونیزم یا زمانپریشی
3. دلایل و نظرات منتقدان
4. تسلسل در امر نقل و تکثیر بر اساس نصاب "زمانبندی معکوس" (Reverse chronological order)
پیشنوشتار
تاریخ بصفت یک مبحث مستقل و مانند هر پدیدۀ دیگر، دارای ابعاد بنیادی و عناصر کارگر میباشد. به بیان دیگر، مؤرخ فقط با واقعیت یک رویداد سروکار دارد نه الزاماً با حقیقت آن. یعنی، یک رویداد عادی، هنگامی شامل وقایع تاریخی میگردد که در ابعاد نقلانی و عقلانی، قابل اثبات و پذیرش باشد ورنه چنین رویدادی از حکایت و افسانه چیزی بیش نیست.
باوجود چنین الزامی، اکثراً تاریخنگاران جهان، این ابعاد نقلانی و عقلانی را صریحاً نقض و تخطی کرده اند حالا، میتواند دلایل نارسائی منحصربفرد داشته باشد و یا علل سیاسی-فرهنگی، و این غافل از آنکه، آنچه مؤرخ را به راوی و تاریخ را به افسانه مبدل میسازد، اساساً نقض همین اصول میباشد. از روایات حدیث گرفته تا حکایات فراعنه و از نامه های شاهان گرفته تا نامه های خدایان، همه و همه، مثالهای واقعی و زنده ئی از این تخطی و انحراف است که راویان چگونه افسانه ها را بنام تاریخ درخور ما داده اند و چطور سرگذشتهای طبیعی را تبدیل به سرنوشتهای تحمیلی کرده، سیر تحول طبیعی مردمان را از مسیر اصلی آن منحرف ساخته اند. اما، در این مدت، کمتر کسی ابروی تعجب به بالا و کمتر کسی ابروی تردید، به پایان انداخته است.
یکی از کسانیکه در تاریخ بیشتر از همه، محراق توجه مؤرخان معاصر بوده و حتی او را "پدر تاریخ" لقب و صفت داده اند، شخصی میباشد بنام هرودوت (Herodotus) که ما در ذیل این گفتار، به شرح حال و احوال و آثار او خواهیم پرداخت.
آنچه در مورد هرودوت حایز اهمیت خاص میباشد، دو نکتۀ مهم است. یکی تعلق او به یونان باستان یا "گهوارۀ تمدن اروپا" و دیگری، نقش او در شکلدادن تاریخ مردمان شرق.
پس بیجهت نیست که اگر بعضی از مؤرخین، او را بجای "پدر تاریخ"، لقب "پدر دروغ" داده اند. اگرچه نسبت دروغ به یک افسانه گوی، چندان "اتهام وارد" نیست چون ذات افسانه، خود زاده ئی تخیل و تصورات میباشد و انصافاً نمیشود کسی را به فعل دروغبافی در بیان افسانه، محکوم نمود. اما، بار این جنایت را باید کسانی بر دوش بکشند که آنها با شناخت شخصیت هرودوت و با فهم آنکه افسانه های او تاریخ نیست، بازهم تلاش بر جعل و انحراف تاریخ از مسیر تحولی طبیعی آن کرده اند.
در اینجا شاید ذهن کنجکاو اینرا بپرسد که چرا یونان باید "مهد تمدن جهان" محسوب گردد و چرا مستشرقین باید در پی انحراف و جعل تاریخ برای مشرقزمین، بوده باشند؟ و یا چرا عصر روشنگری غرب آغاز خود را از رکود شرق الهام گرفته و چگونه خود را "رنسانس" یا تولد مجدد داد؟ طبعاً، پاسخ به این سؤالات، الزام مداخل مستقل و مستلزم تحقیقات جدیدی میباشد که از حوصلۀ این نوشته، فراتر میرود و ما در اینجا به آن نمیپردازیم.
ما در این تحقیق، اساساً در پی یافتن قاصر و اثبات قصور نیستیم و نه هدف تخریب و تحقیر تاریخ دیگران را دنبال میکنیم، بلکه آنچه را بصفت موجود آزاد و متفکر میخواهیم بدانیم، آنقسمت از واقعیتهای تاریخی است که لااقل به ما و به تاریخ ما، تعلق میگیرد.
پس بنابرین، ما در ذیل این تحقیق، بر اساس اسناد معتبر و بر پایۀ منطق و استدلال علمی و تاریخی، برای هر ذهن متعقل، اینرا اثبات خواهیم کرد که اولاً شخصیت هرودوت، مؤرخ نبوده است و ثانیاً، تسلسل نقل از عصر حاضر تا قلم هرودوت، دچار انفصال و گسیختهگی های آشکار میباشد که این امر نهایتاً، اصول عقلانی و نقلانی تاریخنگاری را پایمال و نقض میکند و فقط همین دو نقص و نقض کافیست تا هرودوت را مؤرخ نپنداشته و آثار وی را بصفت وقایع تاریخی نپذیریم.
مرور ادبیات
آنچه از قرائت رایج در دست داریم ما را چنین میفهماند که شخصی بنام هرودوت (Herodotus) در حدود سال ۴۸۴ قبل از سنۀ مشترک در شهر هالیکارناسوس (Halicarnassus)، که یکی از شهرهای یونان بوده، متولد شد. کلمۀ "یونان" از نام "ایونی" (Ionia) گرفته شده است که اشاره به منطقه ئی در آسیای صغیر، یا ترکیه امروزی دارد که در آنجا قبایل یونانی بویژه همین ایونیها سکونت داشته اند.

در زبان گریگ، نام کشور گریس (Hellás) و بطور رسمی (Elláda) میباشد. گریکان سرزمین خود را هلاس یا الادا مینامند، اما در فارسی به دلیل ارتباط با مناطق ایونی، این کشور به "یونان" معروف شده است.
هرودوت در میان سالهای ۴۲۵-۴۳۵ قبل از سنۀ مشترک، کتابی را بنام "تاریخ‌ ها، Histories" نوشت که اساساً به تاریخ و سرگذشت مردمان مناطق گسترده ئی از جهان باستان پرداخته است که شامل یونان، پارس، مصر، آسیای صغیر، بابل، هند، سکاها، لیبی، فینیقیه، و بخش‌هایی از اروپا و آفریقا میشود.
هرچند هرودوت به مجموعۀ وسیعی از موضوعات تاریخی و فرهنگی پرداخته، اما محور اصلی کتاب او را جنگهای یونانی-پارسی و تعاملات بین یونانیان و امپراتوری هخامنشی، تشکیل میدهد.

این کتاب اساساً به ۹ بخش تقسیم شده است که هر بخش، نام یکی از الهه‌ های موسیقی و شعر (موزها) در اساطیر یونان را بر خود دارد. این تقسیمبندی و نامگذاریهای ۹ بخشی، هرگز توسط شخص هرودوت انجام نشده است بلکه، در ابتدا به شکل یک متن پیوسته نوشته شده بود و بعدها، در دوران هلنیستی، به منظور سهولت استفاده، توسط ویراستاران کتابخانۀ اسکندریه به ۹ بخش تقسیم شده است.
چنانکه که آمد، این تقسیمبندی در قرن ۳ پیش از میلاد توسط دانشمندان و ویراستاران کتابخانه اسکندریه، به ویژه آریستارخوس ساموتراسی (Aristarchus of Samothrace)، که یکی از مهم‌ترین فیلسوفان و ویراستاران آن دوره بود، صورت گرفت. این افراد به نام‌های موزها (الهه‌های شعر و هنر) اشاره کرده و برای هر بخش یکی از نام‌های موزها را انتخاب کردند.[۱]
۹ بخش و نام موزها:[۲]
1. کلیو (Clio) - بخش اول
2. اوتروپه (Euterpe) - بخش دوم
3. تالیه (Thalia) - بخش سوم
4. ملپومنه (Melpomene) - بخش چهارم
5. ترپسیکور (Terpsichore) - بخش پنجم
6. اراتو (Erato) - بخش ششم
7. پولی‌هیم‌نیا (Polyhymnia) - بخش هفتم
8. اورانیا (Urania) - بخش هشتم
9. کالیوپه (Calliope) - بخش نهم
هرودوت در بخشهای مختلف کتاب خود به پارس و امپراتوری هخامنشی پرداخته است، بویژه در بخشهای اول (کلیو)، سوم (تالیه)، چهارم (ملپومنه)، و هفتم (پولی‌هیم‌نیا). اطلاعاتی دربارۀ پارس، فتوحات کوروش، کمبوجیه، داریوش، و خشایارشا ارائه میدهد و همچنان از مناطق در افغانستان مانند بکتریا (بلخ)، اراکوزیا (اطراف هیرمند)، پاراپامیزوس (هندوکش)، و گدروزیا (جنوب شرقی) نام میبرد. [۲]
تفاوت میان تاریخ و افسانه
افسانه گوئی در اروپا به عنوان یکی از مهمترین سنتهای فرهنگی و ادبی، تأثیر عمیقی در شکلگیری تمدن غرب و ادبیات آن داشته است. این سنت افسانه گوئی از چندین منبع اصلی نشأت میگیرد که ما در اینجا، اختصاصاً به افسانه گوئی در یونان باستان، اشارات مختصری داریم.
افسانه های یونانی از قدیمیترین و غنیترین مجموعه های اسطوره ئی اند که به روایت ماجراهای، خدایان، انسانها، قهرمانان و موجودات افسانه ئی میپردازد. این اسطوره ها به شکل شفاهی و یا مکتوب از طریق شاعران و نویسندهگان یونان باستان مانند هومر، هزیود و اورفئوس به ما منتقل شده است. از مهمترین منابع این افسانه ها میتوان به ایلیاد و اودیسه هومر و تبارشناسی خدایان هزیود اشاره کرد.
افسانه در فرهنگ یونان باستان نقش حیاتی و چندجانبۀ ایفا کرده است. این افسانه ها به عنوان ابزاری برای توضیح پدیده های طبیعی، تحکیم ارزشهای اجتماعی و فرهنگی و ارائه آموزه‌های اخلاقی بکار رفته اند.
سرگذشت انسانها و دخالت خدایان در زندهگی آدمها و یا ماجراهای قهرمانان در تعیین تقدیر و سرنوشت، از جمله موضوعات جالب و دلچسپی اند که افسانه های یونانی را از دیگر اسطوره ها متمایز و برازنده میسازد.
ما در ادامۀ این گفته، بیشتر به تحلیل و تفکیک رویدادهای تاریخی میپردازیم و تلاش خواهیم کرد تا مرز بین افسانه و تاریخ را، روشن و واضح سازیم.
پس بر اساس آنچه قبلاً بیان شد، یک رویداد طبیعی زمانی شامل زنجیزۀ تاریخ میگردد که در ابعاد عقلانی و نقلانی مورد اثبات و پذیرش باشد چنانکه در غیرصورت، فقط حکایت و افسانه محسوب میگردد. ما در اینجا بشکل مشت جو، نمونۀ خروار، چند مثال کوتاه از کتاب هرودوت را میآوریم تا خواننده خود، تفاوت میان تاریخ و افسانه را تمیز کند:

• "آستیاگس، پادشاه ماد و پدربزرگ مادری کوروش، خوابی دید که در آن دخترش ماندان فرزندی به دنیا می‌آورد که جهان را در برمی‌گیرد. مغان (کاهنان و مفسران خواب) این رؤیا را به این تعبیر کردند که فرزند ماندان تاج و تخت پادشاهی را از آستیاگس خواهد گرفت." [۲]

• "پس از این خواب، آستیاگس نگران شد و دستور داد که پس از تولد نوزاد، او را به قتل برسانند. او این وظیفه را به یکی از فرماندهان وفادارش به نام هارپاگوس سپرد." [۲]

• "هارپاگوس که نمی‌خواست نوزاد را بکشد، او را به چوپانی به نام میتریداتس سپرد. همسر این چوپان، که خود به تازگی فرزندی مرده به دنیا آورده بود، تصمیم گرفت کوروش را به عنوان فرزند خود بزرگ کند و نوزاد مرده‌ی خود را به جای کوروش به دربار ماد برد. "[۲]

• " کوروش به‌ عنوان فرزند چوپان در دشت‌های پارس و ماد بزرگ شد و تا سال‌ها کسی نمی‌دانست که او در واقع شاهزاده است. او دوران کودکی خود را در جنگل‌ها و دشت‌ها گذراند و از محیط روستایی تربیت یافت. در این دوران، برخی از نشانه‌های پادشاهی در او نمایان شد، از جمله شجاعت و رهبری ذاتی." [۲]

• "چند سال بعد، کوروش در بازی‌های کودکان به رهبری و فرماندهی پرداخت و رفتار او چنان تأثیرگذار بود که آستیاگس به او مشکوک شد. نهایتاً هویت واقعی کوروش فاش شد و مشخص گردید که او همان نوزادی است که قرار بود کشته شود." [۲]

در این پنج مثال بالا، ما از خود میپرسیم که اولاً هرودوت با کدام امکانات (ثبت و ضبط) توانسته اینگونه معلومات دقیق در مورد کوروش را به دست آورده باشد؟ دوم، او چطور توانسته از محتوای خواب پادشاه ماد و یا از پسر مردۀ زن چوپان و یا از پادشاهی مستقبل کوروش و یا رهبری ذاتی کوروش اینچنین موثق و مطلع و مستقبل به ما اطلاع بدهد؟
هرکسیکه با قصص الانبیاء آشنا باشد، اینرا میداند که اینها وقایع تاریخی نه بلکه افسانۀ حضرت موسی و فرعون است. آیا استنباط از تعبیر خواب، و یا فال بینی از علم غیب، وظیفۀ یک مؤرخ است؟
پس براساس موازین علمی تاریخنگاری، چگونه میتوان این سطور را شامل تاریخ یا رویداهای واقعی دانست؟

• "هنگامیکه مارهای بالدار از صحرای عربستان به طرف مصر پرواز میکنند، لکلکها با آنها در بین راه برخورد کرده مانع میشوند که به طرف گردنه بروند. سپس آنها را هلاک میکنند. عربها میگویند به واسطۀ این فایده و خدمت است که لکلکها در مصر، قدر و احترام فراوان دارند.....لکلکهای مزبور تماماً سیاه استند، ساق های آنها مثل پای درنا است، منقار خمیده جالبی دارند و به اندازۀ آبچلیک آبی استند.....مار بالدار شبیه مار آبی است اما، بر بالاهایش پر دیده نمیشود و مثل خفاش است..." [۲]

بر اساس آنچه هرودوت میفرماید، علم زیستشناسی امروزی باید از وجود و حضور چنین حیوانی باخبر باشد و یا لااقل، تاریخ و مردم عربستان و مصر چنین پرنده ئی را باید بخاطر داشته باشند.

چند مثال دیگر:

• "در بخش‌هایی از هند، مورچه‌های بسیار بزرگی به اندازه سگ‌های کوچک یا کمی بزرگتر وجود دارند. این مورچه‌ها زیر زمین زندگی می‌کنند و در حین کندن تونل‌ها، شن‌های طلا را به سطح می‌آورند. اهالی هند، با دانستن این که این مورچه‌ها شن‌های طلا را بیرون می‌آورند، به سرعت به صحرا می‌روند تا شن‌های طلا را جمع‌آوری کنند. آنها باید سریع باشند، زیرا اگر مورچه‌ها متوجه حضور آنها شوند، به دنبالشان می‌دوند و انسان‌ها را شکار می‌کنند. به همین دلیل، این یک کار خطرناک است."[۲] (کتاب ۳، بند ۱۰۲-۱۰۵)

• "مردم اتیوپی (مکروبی‌ها) به‌طور معمول بیش از ۱۲۰ سال عمر می‌کنند. راز عمر طولانی آن‌ها در استفاده از چشمه‌ای خاص است که آب آن چنان سبُک است که هیچ‌ چیزی روی آن شناور نمی‌ماند و این آب به آنها عمر طولانی می‌بخشد. همچنین غذای اصلی این مردم از گوشت و شیر تشکیل شده و بدنشان به طرز شگفت‌انگیزی سالم و مقاوم است." [۲] (Ethiopians، بند ۱۷-۲۵)

• "مصری‌ها سیستم‌های شگفت‌ انگیزی برای مدیریت آب نیل ایجاد کرده‌اند. این رود بزرگ که حیات کشورشان به آن وابسته است، از طریق شبکه‌ای از کانال‌ها و قنات‌ها به سراسر کشور هدایت می‌شود. آن‌ها توانسته‌اند به‌ وسیله سدها و کانال‌های دقیق، طغیان نیل را کنترل کنند" [۲] (کتاب ۲، بند ۱۲۴)

• "در برخی نقاط شرق، در مناطقی از هند، مردمانی به نام Cynocephali زندگی می‌کنند که بدن انسان و سر سگ دارند. این موجودات قادر به صحبت نیستند، بلکه مانند سگ‌ها پارس می‌کنند و از طریق اشارات و حرکات با یکدیگر ارتباط برقرار می‌کنند. آن‌ها به عنوان شکارچیان و جمع‌آوران زندگی می‌کنند و در طبیعت بیابانی می‌زیند." [۲] (Cynocephali، بند ۲)

• "در لیبی، قوچ‌هایی وجود دارند که پشم‌هایی بسیار بلند و ضخیم دارند. این پشم‌ها به قدری بلند است که به زمین می‌رسد. برخلاف سایر قوچ‌ها که پشم‌هایشان کوتاه و زبر است، قوچ‌های لیبیایی به واسطه پشم‌های نرم و انبوهشان شهرت دارند. مردم این ناحیه از پشم آن‌ها برای ساختن لباس و پوشاک استفاده می‌کنند." [۲] (کتاب ۴، بند ۱۹۲)

• "در نواحی لیبی، جایی که به طور خاص خورشید به صورت عمودی بر آن می‌تابد، مردمانی زندگی می‌کنند که به آن‌ها می‌گویند "بی‌سایه‌ ها". هنگامی که خورشید در آسمان قرار دارد، این افراد هیچ سایه‌ای بر زمین نمی‌افکنند، زیرا خورشید دقیقاً بالای سر آن‌ها است. آن‌ها در نواحی جنوبی این سرزمین زندگی می‌کنند و مردمانی شگفت‌انگیز و عجیب به شمار می‌روند." [۲] (کتاب ۴، بند ۱۰۵)

• "هنگامی که کوروش در سامان ماساگتها در خواب بود، پسر ویشتاسب را در خواب دید که دو بال در شانۀ اوست که یک بال اش بر آسیا و بال دیگرش بر اروپا سایه انداخته است" [۲] (هرودت، تواریخ، کلیو، فصل ۲۰۹)

پس، ما آشکارا میبینیم که هرودوت نه تنها، به هیچجائی سیاحت نکرده است بلکه چنان از جهان بیرون غافل بوده که از حضور و وجود موجودات تخیلی و انتزاعی حکایت میکند که هیچ اساس و بنیاد تاریخی و علمی ندارد. او حتی تفاوت میان شمال و جنوب و عمودی بودن اشعه آفتاب بالای اجسام و سایۀ آنها را نمیتواند درک کند.
در اینجا بازهم، به همان نتیجه میرسیم که بیان اینگونه حکایات برای یک افسانه گوی، یک امر معمول و متداول میباشد اما، یک مؤرخ باید پابند اصول عقلانی و نقلانی باشد.

اناکرونیزم (زمانپریشی)

زمانپریشی (Anachronism) به معنای وجود عنصر یا رویدادی است که در زمان یا دورۀ نامناسب یا نادرست قرار گرفته باشد. ما در ذیل این مبحث، چند مثال از حضور این گونه زمانپریشی ها در حکایات هرودوت، میآوریم تا ادای مطلب گردد.

بیشتر نوشته های هرودوت در بارۀ پارس، بویژه دومان هخامنشی است. او از سلسلۀ پادشاهان و کاروائیهای آنان، به ما معلومات دست اول میرساند اما، برخی از این معلومات که با اطلاعات منابع موازی و حتی با متن کتیبه های هخامنشی، از نگاهی زمانی در تضاد و منافات است:

• "بنابرین مخالفتی بین نوشته های هرودوت و نبونید و بیانۀ کوروش را صحیح تر بدانیم، زیرا این نوشته ها از اشخاص معاصر است و حال آنکه هرودوت کتب خود را تقریباً صد سال بعد نوشته..."[۳]

• "شجره نامۀ پادشاهی که هرودوت (کتاب هفتم، ۱۱) ارائه می دهد، دقیقاً با آن چه به وسیله داریوش داده شده است، مطابقت نمی کند..." [۴]

• "هرودوت از قول داریوش مینویسد که: آن جا که دروغ لازم است باید دروغ گفت، چه، مقصود از دروغ و راست، یکی است..."[۳]

• هرودوت کوروش را به عنوان یک شخصیت بزرگ و اخلاقی توصیف میکند. اما این توصیف واقعیتهای تاریخی و سیاست‌های سختگیرانه و ظالمانۀ او شدیداً در تضاد است. کوروش در واقع حاکمی بود که برای تحکیم قدرت خود از جنگ و خشونت غیرانسانی استفاده میکرده است. [۲] (کتاب ۱، بند ۳۰ -۳۵)

زمانپریشی در نوشتار هرودوت، محدود به افسانه های پارس و هخامنشیان هم نمیگردد. او در سراسر حکایات خود مرتکب اینگونه سهل انگاری گردیده که به یک دو مثالی از آن، اکتفا و بسنده میکنیم:

• هرودوت دربارۀ هارپالوس، یکی از یاران داریوش روایت میکند که در آن او به دورانی اسطوره ئی برمیگردد. هارپالوس از خدایان و افسانه های قدیم به عنوان توجیه اقدامهایش استفاده میکند، که این امر ممکن است با اصول تاریخنگاری تناقض دارد. [۲] (کتاب ۱، ۱۳۹-۱۴۴)

• هرودوت در توصیف جنگ تروآ به داستانهای اسطوره ئی و افسانوی تمکین میکند، مانند داستان هلن و پارسفاله. این داستانها در بستر تاریخی، دور از واقعیت و بافت تاریخی زمان هرودوت قرار دارند. [۲] (فصل ۱.۵-.۱.۱)

پس، این مثالها به وضاحت نشان میدهند که هرودوت با آمیزش شخصیتها و داستانهای اسطوره ئی، بدون ملاحظات زمانپریشی پرداخته و بی پروا افسانه گوئی میکند.
در اینجا بازهم، به همان نتیجۀ قبلی میرسیم که ارتکاب چنین سهل انگاریها برای یک افسانه گوی، یک امر معمول و متداول میباشد اما، یک مؤرخ باید و الزاماً پابند اصول عقلانی و نقلانی باشد.

دلایل و نظرات منتقدان

هرودوت و کتاب تاریخ او بدون شک، مورد انتقاد بعضی از دانشمندان و مؤرخین بعدی قرار گرفته است که ما در زیر این گفته، به بعضی از این دانشمندان و انواع انتقادات شان اشاره میکنیم:

دقت تاریخی:
برخی منتقدان معتقدند که هرودوت در روایت وقایع تاریخی به دقت کافی پایبند نبوده است. او اغلب از منابع غیرمستند و نقلقولهای شفاهی استفاده کرده که بیشتر نادرست و یا افسانه بوده است.
اسطورهپردازی و افسانهگرایی:
هرودوت بسیاری از داستانها و افسانه ها را در نوشته های خود گنجانیده است، که برخی منتقدان آن‌ها را به‌ عنوان عناصر نادرست یا افسانه میدانند. او گاهی بین افسانه و واقعیت تفاوت قائل نمیشود و این موضوع مورد انتقاد برخی از مؤرخان بوده است.

جانبداری قومی و فرهنگی:
برخی منتقدان معتقدند که هرودوت در توصیف ملل مختلف، بویژه پارسیها، مصریها و بربرها، جانبداری دارد. گرچه هرودوت تلاش میکند بیطرف باشد و گاهی از فرهنگهای غیریونانی تعریف میکند، اما در برخی موارد تمایلات قومگرایانه و دیدگاه های فرهنگی یونانی در توصیف او از دیگر ملل دیده میشود.

نقص در منابع و روشها:
هرودوت بطور گسترده ئی از سفرهای خود و گزارشهای شفاهی به‌ عنوان منابع استفاده کرده است. این موضوع باعث شده که برخی اطلاعات او غیرقابل‌اعتماد باشند، زیرا او توانایی تأئید صحت همه منابع را نداشته است.
منتقدان روششناسی او را نسبت به معیارهای تاریخنگاری مدرن ناکافی میدانند و از او به دلیل استفاده بیش از حد از روایتهای افسانه ئی و غیردقیق انتقاد میکنند.

آمیختن تاریخ با اخلاق و فلسفه:
هرودوت در بسیاری از موارد سعی میکند که تاریخ را با آموزه های اخلاقی یا فلسفی ترکیب کند. برخی مؤرخان مدرن این روش را غیرعلمی میدانند و او را به دلیل تلاش برای ارائه داستانهای تاریخی با پیامهای اخلاقی مورد انتقاد قرار داده‌اند.

ابهام در ترتیب زمانی یا زمانپریشی:
برخی منتقدان به هرودوت انتقاد کرده‌اند که ترتیب زمانی وقایع در آثار او همیشه دقیق و شفاف نیست و گاهی وقایع از نگاهی زمانی، بصورت نامرتب یا نادرست ارائه میشوند.

ما در اینجا بشکل بسیار مختصر از چندتا مؤرخ و دانشمند و از آنچه انتقاد کرده اند نام میبریم تا نکات انتقادئ فوق، بتواند مصداق و مثال یابد:

• توسیدید (Thucydides):
توسیدید، مورخ یونانی و معاصر هرودوت، بطور صریح روش هرودوت را به دلیل استفاده بیش از حد از افسانه ها و داستانهای شگفت انگیز، مورد انتقاد قرار داده است. توسیدید تاریخ را بر پایه مستندات و تحلیلهای منطقی، ممکن میداند که هرودوت را به خاطر روایتهای غیرواقعی و داستانهای اغراق‌آمیز سرزنش کرد.[۵]
• پلوتارک (Plutarchus):
پلوتارک، مورخ و فیلسوف یونانی، یکی از برجستهترین منتقدان هرودوت است. او در رسالۀ بنام "دربارۀ شرارت هرودوت" (On the Malice of Herodotus)، هرودوت را به دلیل ارائه اطلاعات نادرست، افسانهپردازی و تحریف چهره برخی ملل، بویژه اسپارتیها و تبایها، به شدت نقد کرده است. [۶]

• کیکِرو (Cicero):
کیکرو، فیلسوف و سیاستمدار رومی، هرچند که هرودوت را «پدر تاریخ» نامید، اما بطور غیرمستقیم به او انتقاد کرد که در آثارش عناصر افسانه ئی و اسطوره ئی زیاد وجود دارد. گرچه او به وضوح نام نمیبرد، اما به نوعی بین تاریخنویسی و افسانهپردازی هرودوت تمایز قائل شده است. [۷]

• لوسیان (Lucian of Samosata):
لوسیان، نویسنده و طنزنویس سوری-یونانی، در برخی از آثار طنزآمیز خود به تاریخنویسانی مانند هرودوت اشاره کرده و آنان را به دلیل افزودن عناصر افسانه ئی به تاریخ انتقاد میکند. [۸]

• ژوزف اسکالیجر (Joseph Scaliger):
ژوزف اسکالیجر، پژوهشگر و منتقد تاریخئ قرن شانزدهم، نیز هرودوت را به دلیل روایتهای افسانه ئی اش نقد کرد. او به این باور بود که هرودوت گاهی بیشتر به داستانسرائی پرداخته تا تاریخنگاری واقعی. [۹]

• توماس آرنولد (Thomas Arnold):
توماس آرنولد، مورخ بریتانیائی قرن نوزدهم، هرودوت را به خاطر سوگیری فرهنگی و قومی در توصیف ملتهای شرقی، بویژه فارسیان، نقد کرده است. آرنولد معتقد بود که هرودوت گاهی اوقات تحت تأثیر دشمنیهای ملی و فرهنگی یونانیان با فارسها، تصویر نادرستی از آنان ارائه میدهد. [۱۰]

• فلیکس ژاکوبی (Felix Jacoby):
فلیکس ژاکوبی، مورخ و پژوهشگر آلمانی قرن بیستم، که در زمینۀ تحلیل مؤرخان باستان تخصص داشت، هرودوت را به دلیل استفاده بیش از حد از منابع شفاهی و عدم تفکیک افسانه از واقعیت انتقاد کرده است. ژاکوبی به این نکته اشاره کرد که هرودوت اغلب بین افسانه و تاریخ واقعی، مرزی نمیگذارد و به راحتی به منابع غیردقیق اعتماد میکند. [۱۱]

• آرنولد توینبی (Arnold Toynbee):
آرنولد توینبی، مؤرخ و فیلسوف تاریخ انگلیسی، هرودوت را به دلیل نداشتن روشی سیستماتیک در استفاده از منابع و تحلیل وقایع انتقاد کرد. توینبی به این باور بود که هرودوت بیش از حد به شنیده ها و داستانهای محلی متکی است و از روشهای علمیتر و دقیق‌تر غافل است. [۱۲]

• جان گولد (John Gould):
جان گولد، مؤرخ و پژوهشگر معاصر، هرودوت را به دلیل اعتماد به گزارشهای ناپایدار و منابع غیرقابل اطمینان انتقاد کرده است. او هرودوت را به خاطر اینکه بجای استفاده از منابع موثق، به داستانهای غیرقابل تأیید، تکیه کرده، نقد کرده است. گولد همچنین به عدم دقت در بررسی جزئیات تاریخی اشاره کرده است. [۱۳]

نگاهی بر قضیه دهلیز، دالان (کریدور) واخان بدخشان افغانستان - صدیق وفا
1 2
سیاست
 د افغانستان خپلواکی او د زدکړو و ده په افغانی ټوانه کی - لیکونکی: داکتر محمد ظریف علم (ستانکزی)
د افغانستان خپلواکی او د زدکړو و ده په افغانی ټوانه کی - لیکونکی: داکتر محمد ظریف علم (ستانکزی)
ناپوهي او د تعلیم نه شتون افغانستان هر ځلي په ځانګړي ډول په معاصر تاریخ کې له کواښونو سره مخ کړی آن تر دي پورې چې خپل منځي جګړي، تعصبونه د ټولنې د هر اړخیزې نه وده په ځانګړي ډول په اقتصادي، سیاسي او ټولنیزه برخه کې لاملې په وګړو کې د تعلیم د کچې کموالي او په ځینو سیمو کې حتی د نشتون ګنل کیږي، خو له خپلواکې نه وروسته د خپلواکې مخکښو کسانو د تجربي له پلوه دغه نه شتون ته د تکمیلیدو هڅې پیل کړي چې په ځانګړي ډول د افغانستان د خپلواکې سالار او مترقي شاه امان الله خان دغه نیمکړتیاوی د هغه وخت له علومو سره سم ورته ځانکړي توجه وکړه، چې د هغه یوه مهمه خبره د تاریخ په زرینو کرښو کې لیکل شوي چې وېل به ېې: ( توپک کیږدي او قلم واخلي ولي چې باسواده ملتونه خپلواک پاتي کیړي او تل به خپلواک وي)
د افغانستان د رسوایي عصر
د خارجی حضور د ۲۰ کلن دور د اداری او مالی فساد د عددي سپیړنه او الجبري څیړنه
لیکنه: محمد آصف ننګ
Side by Side Divs
ادبیات
شمارهٔ پنجم مجلهٔ تاریخ و تمدن افغانستان ارگان نشراتی انجمن تاریخ افغانستان به نشر رسید.
شمارهٔ پنجم مجلهٔ تاریخ و تمدن افغانستان ارگان نشراتی انجمن تاریخ افغانستان به نشر رسید.
این شماره با مضمون «داغ روز ...» به قلم مدیر مسئول مجله جناب سیف الله فضل آغاز میشود.وروسته د مدیر مسئول له لیکنې نه په افغانستان کې د پاچا امان الله خان اقتصادي او عمراني چارې د پوهاند محمد بشیر دودیال لیکنه خپره شوې ده چې لوستل یې د هر لوستونکي لپاره جالبه ښکاري.‌په دې ګڼه کې تاسو کولی شی له ډاکتر خالدي نه ولولی چې آیا افغانستان کله هم مستعمره وه کنه؟ د افغان او انگلیس دریمه جگړه د ښاغلي شهسوار سنګروال لیکنه ده چې لوستل یې ټولو لوستونکو ته سپارښت کېږي.‌ همدا راز د جرمونو د څېړلو عدلي او قضایی سیستمونه د ډاکتر محمد ظریف علم ستانکزی لیکنه په افغانستان کې په قضايي سیستمونو باندې رڼا اچويي.‌ چه باید کرد؟ دیدگاه نسل جنگزده نوشتهٔ درخانی ذهین است، که طی آن دیدگاه نسل نو و پیشنهادات آنها برای بهتر شدن آیندهٔ افغانستان مورد بررسی قرار میگیرد. ریشه یابی زبانهای معاصر دری و پشتو در کتیبهٔ سرخ کوتل، بغلان از نوشته های پروفیسور داکتر زمان ستانیزی است، که طی آن شباهت های آوایی و دستوری بین زبانهای های دری و پشتو و متن کتیبه سرخ کوتل ارزیابی میگردد. استقلال افغانستان از سال ۱۹۱۹ ت.م نوشتهٔ ارزشمند داکتر حمیدالله روغ است، که طی آن استقلال افغانستان در تاریخ افغانستان مطالعه میگردد. همچنان پیشینهٔ نهضت ها، احزاب، سازمانها و تنظیم هابه قلم جناب صدیق وفا و چتر گستردهٔ دفاع از حقوق زنان از نوشته های خانم ناهید علومی آذین این شماره اند. زبان دری زبان گورکانی ها، بابری های و شاهان افغان در هند نوشتهٔ سرمحقق داکتر حلیم تنویر به غنای این شمارهٔ مجله می افزاید.
مورنی ژبه
مورني ژبه په نړیواو میثاقونو کی د یووبنستیز او اساسی حق په توګه
لیکونکی: دوکتور محمد ظریف علم (ستانکزی)
Side by Side Divs Side by Side Divs Side by Side Divs
تصویر

زبانی که به اشتباه به "زبان فارسی" مشهور شد!

(دوکتور خالدی در هرات، متولد شده در هرات درس خوانده و زبان دری زبان مادری ایشان است.) ما با یک سرقت یا جابجایی هویت جغرافیایی روبرو هستیم. زبانی که در مرو و بلخ قد کشید، در هرات صیقل خورد و در سمرقند به شعر درآمد، به دلیل مصالح سیاسی و تاریخی، به نام ایالتی (فارس) مشهور شد که خود در آن زمان مصرف‌کننده و پذیرنده این زبان بود، نه تولیدکننده آن. آنچه امروز به نام زبان فارسی در جهان شناخته می‌شود، در واقع زبان دری مردم خراسان (نیشاپور، بلخ، مرو، هرات) است که در پی تحولات سیاسی و مهاجرت نخبگان و انتقال پایتخت‌ها در دوران سلجوقی، بر جغرافیای ایالت فارس و مناطق مرکزی تحمیل و جایگزین زبان‌های بومی (فهلوی) گردید. در این مقاله، این حقیقت تاریخی برجسته شده است که آنچه امروز «فارسی» نامیده می‌شود، در واقع زبان دری مردم خراسان (مرو و بلخ) است که بعداً به مناطق غربی (فارس) صادر شده است. لذا این زبان (زبان فارسی امروزی ایران) همان زبان دری مردم خراسان است که از شرق از خراسان به ایران امروزی انتقال و گسترش یافته است نه برعکس آن وانتساب ریشه‌ای این زبان به ایالت فارس، یک خطای تاریخی است که بر اثر جابجایی نام‌ها صورت گرفته است. مقاله زیر به بررسی دیدگاه‌ها و گزارش‌های نویسندگان، جهانگردان و مقامات عرب در نخستین سده‌های اسلامی درباره وضعیت زبانی مردم فارس و خراسان (به خصوص اصفهان، مرو و بلاد همجوار) می‌پردازد. مرو و بلاد شرقی: مهد تحول زبان عجم از منظر فاتحان و نویسندگان عرب پس از سقوط ساسانیان، «مرو» به عنوان کرسی ولایت خراسان و مرکز فتوحات شرقی اعراب برگزیده شد. این شهر نه تنها یک پادگان نظامی، بلکه کانون برخورد فرهنگ عربی با تمدن‌های بومی ماوراءالنهر و خراسان بود. گزارش‌های مقامات و نویسندگان عرب در سده‌های نخست، پرده از واقعیت‌های زبانی مهمی برمی‌دارد. ۱. نگاه مقامات عرب: تقابل «عجم» با «عرب» و مسأله دیوان‌ها در نخستین دهه‌های پس از فتوحات، مقامات عرب تمام مردمان غیرعرب را «عجم» می‌نامیدند. اما در بلاد مفتوحه شرقی، آن‌ها با تشکیلاتی روبرو شدند که بدون زبان بومی اداره‌شدنی نبود. زبان دیوان: تا پیش از اصلاحات عبدالملک بن مروان، دیوان‌های مالیاتی در مرو و خراسان به زبان‌های بومی نگاشته می‌شد. بلاذری در فتوح‌البلدان اشاره می‌کند که حجاج بن یوسف دستور تغییر زبان دیوان‌ها را داد، اما نخبگان اداری عجم (که عمدتاً خراسانی بودند) با انتقال دانش خود به زبان عربی، در واقع فرهنگ زبانی خود را در دستگاه خلافت نفوذ دادند. ۲. تمایز میان «فهلوی» و «دری» در منابع اصیل برخلاف تصورات مدرن که زبان مردم فارس را از ابتدا «فارسی» می‌دانند، منابع کهن عربی (به نقل از راویان بزرگی چون ابن‌مقفع) تمایز دقیقی میان زبان‌ها قائل بودند: زبان فهلوی (پهلوی): این زبان متعلق به مناطق «پَهله» (اصفهان، ری، همدان و ایالت فارس) بود. اعراب این زبان را نماد آیین‌های کهن (گبری) می‌دانستند و با آن روی خوشی نداشتند. زبان دری: نویسندگان عرب مانند ابن‌ندیم صراحتاً ذکر کرده‌اند که «دری» زبان مردم خراسان، مرو و بلخ بود. این همان زبانی بود که در دربار ساسانیان نیز برای امور رسمی به کار می‌رفت. مرو به عنوان مرکز فتوحات، باعث شد که اعراب بیش از هر زبانی با «دری» مأنوس شوند. ۳. زبانی که به اشتباه «فارسی» نامیده شد تحولات تاریخی نشان می‌دهد که زبان دری مردم خراسان (مرو و بلخ) به دلیل سادگی ساختاری و دوری از پیچیدگی‌های مذهبی زبان پهلوی، توانست با واژگان عربی ترکیب شده و نفوذ کند. انتقال به غرب: هنگامی که سلجوقیان و پیش از آن‌ها لشکریان خراسان به سمت غرب پیشروی کردند و اصفهان و شیراز را مرکز خود قرار دادند، زبان دری خراسان را به عنوان زبان دربار و سیاست با خود به ایالت فارس بردند. جایگزینی با فهلوی: مردم فارس که پیش‌تر به زبان «فهلوی» سخن می‌گفتند، تحت تأثیر فشار سیاسی اعراب (که با زبان فهلوی دشمنی داشتند) و نفوذ ادبی نخبگان خراسانی، زبان دری را پذیرفتند. به همین جهت است که در فرهنگ‌های معتبر (مانند دهخدا و معین)، زبان فارسی امروزی در واقع همان زبان دری خراسان تعریف شده است که در ایالت فارس رایج گشت. ۴. گزارش جغرافیا‌نگاران از تنوع زبانی در خراسان و ماوراءالنهر مقدسی در «احسن التقاسیم»: او که خود عرب بود، در سفرهایش به خراسان اشاره می‌کند که زبان مردم مرو و بلخ فصاحت خاصی دارد. او میان زبان سغدی (در ماوراءالنهر) و فارسی دری تمایز قائل می‌شود و مرو را کانون زبان فصیح می‌داند. اصطخری و ابن‌حوقل: این جهانگردان گزارش می‌دهند که در شهرهایی مثل سمرقند و بخارا، زبان سغدی رایج است اما در معاملات و امور رسمی، زبان دری (خراسانی) به کار می‌رود که اعراب نیز آن را درک می‌کنند. ۵. نتیجه‌گیری: زبان فاتحان عجم در سرزمین‌های مفتوحه نویسندگان و مقامات عرب در سده‌های نخست، شاهد تولد زبانی بودند که از آمیزش زبان مردم خراسان و ماوراءالنهر با واژگان عربی به وجود آمد. این زبان که ریشه در مرو و بلخ داشت، به دلیل مرکزیت سیاسی خراسان، به تدریج جایگزین زبان‌های فهلوی در غرب (فارس) شد. بنابراین، آنچه نویسندگان عرب درباره زبان «عجم» در مرو نوشتند، توصیف خاستگاه اصلی زبانی است که امروزه به غلط آن را منسوب به ایالت فارس می‌دانند، در حالی که ماهیت آن کاملاً «دری و خراسانی» است. باعث افتخار است. در اینجا مقاله نهایی و جامع شما که تمام ابعاد تاریخی، زبانی و ادبی مورد نظر را پوشش می‌دهد، با ساختاری علمی و مستند آماده شده است. این متن به گونه‌ای تنظیم شده که هم به عنوان یک مقاله مستقل و هم به عنوان بخشی از متن اصلی کتاب «تاریخ مستند افغانستان» قابل استفاده باشد. نقش خراسان در پیدایش و گسترش زبان و ادب دری وقتی اعراب مسلمان در قرن اول هجری مرزهای شرقی را درنوردیدند، «مرو» را به عنوان پایگاه اصلی و مرکز فتوحات شرقی خود برگزیدند. این انتخاب، مرو را به کانون تلاقی فرهنگ عربی با تمدن‌های بومی عجم تبدیل کرد. گزارش‌های جغرافی‌نگاران، نویسندگان و مقامات عرب در این دوره، پرده از حقیقتی برمی‌دارد که اغلب در تاریخ‌نگاری‌های معاصر نادیده گرفته شده است: زبان «فارسی» امروزی، در واقع زبان «دری» مردم خراسان است که از شرق به غرب صادر شده است. ۱. تمایز زبانی: فهلوی در برابر دری برخلاف تصور رایج، در زمان حمله اعراب، زبان مردم ایالت فارس و مناطق مرکزی ایران، زبان «فهلوی» (پهلوی) بود. اعراب میان این زبان و زبان مردم خراسان تمایز قائل بودند. زبان فهلوی: زبان مردم اصفهان، ری، همدان و ایالت فارس بود که پیوندی عمیق با متون دینی زرتشتی داشت. اعراب به دلیل دشمنی با آیین «گبران»، نسبت به این زبان نگاهی منفی داشتند. زبان دری: زبان دربار ساسانی و زبان عامه مردم در مرو، بلخ و هرات بود. ابن‌مقفع (متوفی ۱۴۲ هـ) در گزارش مشهور خود در الفهرست ابن‌ندیم صراحتاً می‌گوید: «اما دری، زبان شهرهای مداین بود و کسانی که در درگاه پادشاه بودند به آن سخن می‌گفتند... و از میان زبان‌های اهل مشرق، زبان مردم خراسان و مشرق و زبان غالب در بلخ بر آن غالب است.» ۲. طاهریان و رسمیت یافتن رسم‌الخط جدید در دوران طاهریان (به ویژه در هرات و نیشابور)، تحولی بنیادین رخ داد. نخبگان خراسانی برای حفظ زبان دری، آن را از بند رسم‌الخط پیچیده پهلوی رها کرده و با رسم‌الخط عربی پیوند زدند. این اقدام باعث شد: زبان دری از اتهام وابستگی به آیین‌های پیش از اسلام تبرئه شود. به دلیل سادگی خط عربی، این زبان به سرعت به زبان کتابت و دیوان تبدیل گردد. ۳. پیشگامان ادب دری در خراسان بزرگ زمانی که در ایالت فارس هنوز زبان فهلوی رایج بود و اثری از ادبیات مدون دری در آنجا دیده نمی‌شد، خراسان مهد ظهور نخستین شاعران بزرگ بود: حنظله بادغیسی: در عهد طاهریان در هرات و بادغیس، اشعاری به زبان دری سرود که نشان‌دهنده پختگی این زبان در قرن سوم هجری است. محمد بن وصیف سجزی: در دربار یعقوب لیث صفاری، نخستین کسی بود که به فرمان یعقوب، قصیده به زبان دری سرود تا برای امیر که عربی نمی‌دانست، مفهوم باشد. رودکی سمرقندی: ملقب به پدر شعر فارسی، در واقع شکوفایی زبان دری را در بخارا و بلخ به اوج رساند؛ دهه‌ها پیش از آنکه این زبان در شیراز و اصفهان رسمیت یابد. ۴. چگونگی گسترش زبان دری به ایالت فارس تحلیل اسناد تاریخی نشان می‌دهد که انتقال زبان دری به غرب (فارس)، نتیجه‌ی جابجایی قدرت سیاسی بود. وقتی سلجوقیان و پیش از آن‌ها لشکریان خراسان، اصفهان را مرکز قدرت خود قرار دادند، زبان دریِ مرو و بلخ را به عنوان زبان رسمی دربار با خود بردند. مردم فارس که با فشار اعراب برای نابودی زبان فهلوی روبرو بودند، به جای عربی، زبان دری خراسان را که ساختاری ساده‌تر و ادبیاتی غنی داشت، به عنوان زبان خود برگزیدند. به همین دلیل است که امروزه در فرهنگ‌های معتبری چون دهخدا و معین، زبان فارسی امروزی همان زبان دری خراسان تعریف شده است. ۵. نتیجه‌گیری نویسندگان و جهانگردان عرب (مانند مقدسی در احسن التقاسیم) با ستایش از فصاحت مردم مرو، در واقع خاستگاه زبانی را توصیف می‌کردند که بعدها به اشتباه نام «ایالت فارس» بر آن نهاده شد. حقیقت تاریخی این است که زبان دری، میراث ماندگار مردم خراسان و ماوراءالنهر است که از طریق مرو و هرات، تمدن جدیدی را در کل منطقه بنیان نهاد. بزرگ‌ترین پارادوکس تاریخ زبان‌شناسی وقتی می‌گویم زبان دری «به اشتباه» فارسی نامیده شده، منظور این نیست که نام «فارسی/پارسیک» وجود نداشته، بلکه منظور این است که نامِ یک منطقه (فارس) بر زبانی گذاشته شد که در منطقه دیگری (خراسان) متولد شده بود. دلایل این ادعا را بر اساس شواهد تاریخی و جغرافیایی باز می‌کنیم: ۱. جابجایی هویت زبانی: از پارسیک به دری در اواخر عصر ساسانی، ما با دو پدیده روبرو هستیم: پارسیک (Pārsīg): زبان بومی مردم ایالت فارس (جنوب غرب ایران کنونی) بود که ریشه در پهلوی ساسانی داشت. این زبان دارای پیچیدگی‌های دستوری و نگارشی بود. دری (Darī): زبانی که در دربار و مراکز اداری شرق (مرو و بلخ) شکل گرفته بود. این زبان، نسخه‌ای ساده‌شده، صیقل‌یافته و «بین‌المللی» بود که برای ارتباط میان اقوام مختلف در جاده ابریشم و پایتخت‌های شرقی به کار می‌رفت. ۲. چرا نام «فارسی» بر زبان «دری» غلبه کرد؟ پس از اسلام، اعراب به هر کسی که در قلمرو ساسانی بود «اهل فارس» و به زبان آن‌ها «لِسان الفُرس» یا «الفارسیة» می‌گفتند. این یک نام‌گذاری سیاسی و کلی بود، نه یک نام‌گذاری زبان‌شناختی دقیق. اتفاقی که افتاد این بود: زبان بومی فارس (فهلوی) به دلیل پیوند با آیین زرتشتی توسط اعراب سرکوب شد. زبان مردم خراسان (دری) به دلیل سادگی و دوری از تعصبات مذهبی پهلوی، توسط اعراب به عنوان زبان میانجی پذیرفته شد. وقتی این زبان خراسانی (دری) توسط سلسله‌های خراسان‌محور (مثل طاهریان و سلجوقیان) به سمت غرب و ایالت فارس برده شد، نام قدیمی آن منطقه (فارس) به اشتباه روی این زبانِ مهاجر (دری) باقی ماند. ۳. گواهی لغت‌نامه‌ها و فرهنگ‌های کهن اگر به لغت‌نامه دهخدا یا فرهنگ معین مراجعه کنید، در ذیل کلمه «فارسی» می‌خوانید که فارسیِ فصیح همان زبان «دری» است. این خود اعتراف به یک جابجایی بزرگ است. در واقع: خراسان زبان را تولید کرد (دری). فارس فقط نام خود را به آن وام داد

تصویر

نقش میرویس خان هوتکی در ایجاد افغانستان

نوت: در افغانستان این سخن سعدی شیرازی به عنوان یک ضرب المثل معروف است: که گفته بود"تا مرد سخن نگفته باشد، عیب و هنرش نهفته باشد". تعدادی از کسانیکه بخود اجازه میدهند مقاله و مضمون در مسایل علمی منجمله تأریخ و سایر علوم بشری بنویسند فراموش میکنند که نوشتن در مسایل اکادمیک از خود قواعدی دارد منجمله مراعات کردن احترام به شخصیت کسانیکه در این مسائل نظریات متفاوتی از شما دارند، یا نظریات شان با روایت عام متفاوت است. این شجاعت عظیم اخلاقی و علمی میخواهد که یک نویسنده به خود اجازه دهد نظریاتی متفاوت از روایت عام بیان دارد. این اشخاص به عوض پرداختن به یک گفتگوی اکادمیک در مسایل به شخصیت طرف مقابل خود تعرض میکنند، آنها را با برچسبهای ناجوانمردانه مانند "نمایندهٔ استعمار" (سیستانی در مصاحبه با حبیب هوتکی) "تفرقه افگن قومی" (جلیل زلاند در مقاله در افغان-جرمن). من حاضر استم با کمال خوشی با دانشمندانی مانند استاد سید عبدالله کاظم، استاد شهسوار سنگروال، پوهاند بشیر دودیال و امثالهم مباحثه اکادمیک کنم تا با آدمکهای بدزبانی مانند اعظم سیستانی و یا شخص گم نامی مانند جلیل زلاند داخل مقابل شوم. پروسهٔ ایجاد افغانستان معاصر میرویس خان هوتکی (میرویس نیکه) با قیام خود که سلطهٔ دوصد سالهٔ صفویان فارس را بر سرزمینهای افغانستان امروزی بر انداخت، برای اولینبار بعد از شاهرخ میرزای تیموری که از هرات حکومت میکرد یک دولت مستقل را به مرکزیت قندهار ایجاد نمود که در حقیقت سنگ تهداب کشور و دولت افغانستان معاصر محسوب میگردد. پایه های ایجاد کشور افغانستان معاصر با قیام میرویس خان هوتکی در ۲۱ اپریل سال ۱۷۰۹م در قندهار گذاشته شد و در سال ۱۷۴۵م توسط احمد خان ابدالی تکمیل گردید و از آن زمان تا امروز پا برجاست. پروسه تشکیل دولت مستقل معاصر افغانستان در سال 1709م با قیام مؤفقانة میرویس خان هوتکی در برابر سلطه صفویها در قندهار و قیام موفقانهٔ ابدالیان هرات در سال 1717 بر ضد صفویان آغاز گردیده، تشکیل این کانفدراسیون به سقوط امپراطوری صفوی و گرفتن شهر اصفهان توسط شاه محمود هوتکی، پسر میرویس خان، در سال 1722م منجر شده و این پروسه با اعلام پادشاهی احمد شاه ابدالی در قندهار در سال 1747م و تشکیل یک دولت مستقل در این سرزمینها تکمیل می‎گردد. با اغتنام از قیام میرویس خان در قندهار و استفاده ازضعف دولت صفوی، ابدالیهای هرات نیز در سال 1717م تحت قیادت اسدالله خان ابدالی در هرات قیام کرده حاکم صفوی را میکشند و اعلان خودمختاری میکنند. آنها تا ماورای مشهد را اشغال میکنند. دولتهای هوتکی برای ۲۶ سال بالای بخشهای بزرگی از سرزمینهای افغانستان امروزی حکومت کردند و به علاوه قادر شدند امپراطوری صفوی را ساقط نموده برای هشت سال بالای قلمروهای آن نیز حکومت کنند. بدین گونه افغانان قادر شدند با قیام میرویس خان یک هویت مستقل ملی برای خود ایجاد کرده و برای اولینبار یک دولت مستقل بومی را در این سرزمین ایجاد نمایند که برای بیست وشش سال در قدرت بود و یک امپراتوری قدرتمند را به زانو در آورد و نام افغان را در تأریخ سیاسی جهان برای همیشه مزین ساخت. خجالت آور است اگر کسانی پیدا میشوند مانند اعظم سیستانی و جلیل زلاند قیام میرویس خان هوتکی را قیام محلی قلمداد میکنند تا با نادیده گرفتن درخشان ترین مقطع تأریخ معاصر این سرزمین که پیروزی بر حاکمیت صفویان فارس بود، بالای برداشتهای عام پسند خود از تأریخ سیاسی این مملکت تاکید کرده باشند. وقتی میرویس خان هوتک در قندهار بر ضد صفویها قیام میکند، امپراطوری صفوی در حال زوال بود. در مغرب و شمالغرب ترکهای عثمانی مناطق آذربایجان، ارمنستان، گرجستان قفقاز، سوریه و عراق امروزی را از صفویها گرفته تا همدان پیشروی می‎کنند. در شمال روسها اطراف بحیره کسپین را در سال 1724 اشغال می‎کنند. اوزبیکهای بخارا همچنان از شمالشرق بالای خراسان حمله میکردند. در این زمان جنبشهای ضد استعماری پشتونها درسرزمینهای پشتون نشین تحت حاکمیت دولت گورکانی هند و قیام میرویس خان هوتکی در قندهار برضد تسلط صفویان زمینه را برای ایجاد یک دولت مستقل ملی در سرزمین افغانستان امروزی فراهم کردند. جنبش روشانی یکی از مهم ترین و مرموزترین جنبشهای مذهبی-سیاسی در تأریخ افغانستان و منطقهٔ شمالغرب شبه قاره هند (پشتون نشین) در دوران اولیهٔ امپراتوری گورکانی هند بود. این جنبش که در قرن شانزدهم تقویم مشترک (اوایل قرن دهم هجری) ظهور کرد، به شدت بر جامعهٔ پشتونها و روابط آنها با حکومت گورکانی تأثیر گذاشت. یکی از مهم ترین اثرات، ایجاد یک کانون مقاومت قدرتمند در برابر نفوذ و سلطهٔ امپراتوری گورکانی هند در مناطق پشتون نشین بود. روشانیان برای ده ها سال، جنگهای چریکی و شورشهای خونینی را علیه نیروهای گورکانی در مناطق خیبر، سوات و سایر نقاط پشتون نشین به راه انداختند. این جنبش، به همبستگی برخی قبایل پشتون در برابر دشمن مشترک کمک کرد. جنبش روشانی تا اوایل قرن هفدهم تقویم مشترک (اوایل قرن یازدهم هجری) به صورت یک نیروی نظامی فعال باقی ماند، اما پس از کشته شدن آخرین رهبران کاریزماتیک و فشار مداوم گورکانیان و علمای سنی، به تدریج قدرت نظامی و نفوذ گستردهٔ خود را از دست داد. بقایای روشانیان به گروه های کوچک تر تقسیم شدند و آموزه های آنها به صورت پنهانی و در محافل خاص ادامه یافت، اما دیگر به عنوان یک تهدید جدی برای حکومت مطرح نبودند. خوشحال خان ختک نمادی از مقاومت و آگاهی ملی در تأریخ پشتونهاست. او با ترکیب رهبری نظامی و قدرت ادبی خود، نه تنها به صورت عملی در برابر سلطه مغولان ایستادگی کرد، بلکه با اشعار خود بذرهای بیداری قومی را در دل مردم کاشت. میراث او فراتر از پیروزیهای نظامی اش است؛ او به پشتونها کمک کرد تا هویت خود را در مواجهه با قدرتهای خارجی تعریف کنند و برای استقلال خود بجنگند. او به درستی "پدر ادبیات پشتو" و نماد "غیرت پشتون" شناخته میشود. رحمان بابا یک رهبر نظامی یا سیاسی نبود که به طور مستقیم پشتونها را به جنگ با گورکانیان فراخواند. نقش او بیشتر در حوزهٔ فرهنگی، معنوی و هویتی بود. او با تثبیت و غنا بخشیدن به زبان پشتو، تقویت ارزشهای پشتونوالی، و ایجاد حس وحدت معنوی، به "بیداری" خودآگاهی پشتونها کمک کرد که به صورت غیرمستقیم میتوانست به مقاومت در برابر سلطهٔ خارجی (گورکانیان) منجر شود. دوران معاصر تأریخ افغانستان از قیام میرویس خان هوتکی و ایجاد امپراتوری هوتکیان (1709-1735م) و متعاقبا امپراتوری درانی (۱۷۴۷ م) به عنوان بنیان گذاران افغانستان امروزی یاد میشود. متعاقبا جنگهای داخلی و مداخلات قدرتهای خارجی (انگلیس، شوروی، آمریکا) در قرون ۱۹–۲۱ میلادی، که موضوع تحقیقاتی کتابهائی مانند "افغانستان در پنج قرن اخیر" اثر میرمحمد صدیق فرهنگ، "افغانستان در مسیر تاریخ" اثر میر غلام محمد غبار، و "افغانستان، تاریخ، مردم و سیاست" اثر داکتر نوراحمد خالدی است و با استفاده از سایر منابع مورد بررسی قرار میگیرد. میرویس مشهور به حاجی میر خان نیکه در سال 1673-م در یکی از قبیله های هوتکی غلجائی در قندهار تولد یافت- پدرش سلیم خان (خالم خان) و مادرش نازو دختر یکی از خانهای قوم توخی بود. میرویس سه برادر داشت بنامهای میرعبدالعزیز میر یحیی و عبدالقادر و هم وی دو پسر داشت بنامهای میر حسین و میر محمود و زوجه میرویس دختر جعفر خان از قبیله سدوزائی بود. میرویس در محیط شهر قندهار رشد و نمو کرد و دربار صفوی او را به کلانتری همان شهر گماشت و شاه صفوی ریاست او را در قبایل غلجائی رسما تصدیق نمود. میرویس خان نقش حماسی در تأریخ افغانستان معاصر دارد. دشمنان افغان و افغانستان منجمله خالق لعلزاد دانسته از روی فتنه انگیزی (به استناد یک قصهٔ افسانوی جعلی "شهزاده پارسی" نوشته یک افسر سویدنی ناشناس) میرویس خان را تاتار بخارائی قلمداد میکنند تا به تعبیر خودشان نقش حماسی میرویس خان هوتکی را در تأریخ افغانستان و در حماسهٔ قوم پشتون کمرنگ جلوه دهند. از یک طرف پشتونها را قبیلوی میگویند بعد یادشان میرود که یک فرد قبیلوی پشتون تا چند نسل شجره خودرا میداند. هیچ آدم غیر پشتون نمیتواند به دروغ خودرا پشتون قلمداد کند ورییس قبیله هم شود بخصوص شخص معروفیکه از فامیل امرای بخارائی بوده باشد. راجع به اینکه قبل از احمدشاه، میرویس خان هوتک در قندهار اعلان پادشاهی کرده بود یانه روایات مختلف موجود است. از آنجمله سر جان ملکم در کتاب تأریخ ایران مینویسد از قولهانوی که معاصر میرویس بود مینویسد که میرویس خان اعلان پادشاهی کرد و دستور داد بنامش سکه ضرب بزنند (سر جان ملکم، تأریخ ایران لندن، 1815م، جلد اول ص 606). و ترجمه انگلیسی بیت سکه اش را هم ذکر میکند. مضمون بیت بزبان دری تا این اواخر مجهول بود تا اینکه در سال 1974م استاد خلیل اله خلیلی که در بغداد سفیر بود مضمونی را در مجله ژوندون از قول تذ نویسان عرب نشر میکند که مضمون شعر چنین است: "سکه زد بردرهم دارالقرار قندهار – خان عادل شاه عالم میرویس نامدار" بنابر آن طوریکه میبینیم پروسۀایجاد دولت مستقل در افغانستان امروزی با میرویس خان هوتک آغاز گردیده توسط احمدشاه ابدالی تکمیل میگردد. بعد از این که میرویس خان هوتک اعلان خودمختاری میکند (1709م) اقدامات مکرر شاه حسین صفوی برای پس گرفتن شهر ناکام میماند. شاه حسین حتی تا فراه برای گرفتن دوباره قندهار پیشروی کرده بود. بالاخره با لشکرکشی شاه محمود هوتکی پسر میرویس خان به ایران و اشغال اصفهان در سال 1722م که شاه حسین صفوی تاج و تخت ایران را به او واگذار میکند امپراطوری دوصد ساله صفوی سقوط میکند. این ماهیت استقلال سیاسی، اسلام حنفی و فرهنگ افغانی است که مشخصه دولتهای افغانستان از زمان میرویس خان هوتک تا امروز میباشد. متعاقبا پروسهٔ گذار از عصر امپراتوری درانی به یک دولت ملی مطابق مفهوم امروزی دولت-ملتها در افغانستان در زمان امیر دوست محمد خان آغاز میگردد. از همین سبب است که ما امیر دوست محمد خان را در قطار میرویس خان هوتکی، احمدشاه ابدالی، امیر عبدالرحمن خان و شاه امان الله خان، زمرهٔ بانیان دولت معاصر افغانستان محسوب مینمائیم.

ریشه های تاریخی و فرهنگی نورستان

تصویر

کنفرانس سیزده هم انجمن تاریخ افغانستان

موضوع:   اوضاع افغانستان و وظایف روشنفکرانتاریخ    : نهم قوس ۱۴۰۴ مطابق 30th Nov2025زمان   :  ده شب به وقت اروپا، هفت صبح بوقت استرالیا و پنج عصر ایالات متحده امریکای شرقیمحل  : پلاتفورم گوگل میت بسم الله الرحمن الرحیم سیزده همین سیمینار علمی انجمن تاریخ  افغانستان طبق اعلان و اجندای که قبلاً  نشر شده بود، ساعت ده شب بوقت اروپای مرکزی با اشتراک اعضای انجمن و مهمانان با قرائت دعا آغاز شد. گرداننده گی سیمنار را محترمه ناهید علومی بدوش داشتند و مسئولیت سخنرانی این کنفرانس را جناب دکتور نوراحمد خالدی بدوش داشتند.در ابتدا محترم دکتور خالدی روی اوضاع عمومی کشور روشنی انداختند و با وجود اطمینان از امنیت عامه و ثبات وضع اجتماعی و استقرار قسمی قیمتها و قدرت خرید پول افغانی، اوضاع عمومی اجتماعی وسیاسی کشور را غیر قابل اطمینان دانستند.در سیمنیار گفته شد، که باوجودیکه اضافه تر از چهار سال از حاکمیت طالبان میگذرد، ولی از قانون اساسی، مشروعیت داخلی و بین االمللی اثری نیست. در زمان جمهوریت  حدود پنجاه فیصد از مردم تحت خط  فقر بسر میبردند، اما حالا با افزایش بیکاری این فیصدی ازدیاد یافته است. از لحاظ سیاسی و حقوقی وضع حاکمیت واضح نیست، درونمای کلی مبهم و بسیاری مسایل فقط با کلمهٔ (امر ثانی) جواب داده میشود. در رأس ادارات مهم مسلکی و تخصصی افراد مسلکی مقرر نمیشود و قشر روشنفکر پراگنده و بیکاری گردیده و مهاجرت در حال افزایش است. باوجودیکه بعضی پروژه ها دوباره به راه افتیده و سرکها ترمیم و بعضی فابریکه ها به کار شروع کرده اند، پول ملی (افغانی) ثبات خود را درمقابل اسعار حفظ نموده و مردم از بابت امنیت مطمین اند، اما اپارتاید جنسیتی وجود دارد و اوضاع اجتماعی مانند آزادی های فردی و فعالیت سیاسی آزاد محدود و یا سلب گردیده است. رابطه اقتصادی و تجارتی با پاکستان قطع است، ولی راههای بدیل خوبی تدارک شده، این وضع به ضرر تجارت پاکستان منتج شده است. نارضایتی از تحجر و حاکمیت غیرمشروع طالبان در چهار کتگوری دیده میشود:اول. مخالفینی که بنام مقاومت دراوایل قد برافراشتند، حالا ضعیف و حتی هیچ تحرک نظامی از آنان دیده نمیشود، خصوصاً حرکت مخالفین نظامی که درپنجشیر و اندراب  همزمان با سقوط جمهوریت دیده میشد، حالا وجود ندارد و پنجشیر و اندراب امن ترین نقاط کشور بوده، مقاومت و قیامهای نظامی منتفی به نظر میرسند. در پنجشیرکارهای سرکسازی به سمتهای مختلف آغاز شده است .دوم. مهره های سوخته نظام قبلی که با دیدن استحکام حاکمیت طالبان در حیرت شده اند وراه دیگری ندارند، در تلاش اند به شکلی از اشکال خود را در قدرت جا زنند و گاهی در پاکستان وگاهی درترکیه تشکیل جلسات بی نتیجه میدهند، ولی برای طالب بی تفاوت بوده حاکمیت طالب به آنها کدام ارزش نمیدهد و نمیتوانند منحیث قوت مخالف تبارز کنند.سوم. فدرال طلبان خارج از کشور دوسال قبل فعالیت سیستماتیک خود را شروع کردند، ولی طرح های شان غیرملی و حتی تجزیه طلبانه بود. بدین دلیل نتوانستند حمایت مردم را جلب کنند. این گروپ نیز رولی را در اوضاع و سیاست کنونی ادا کرده نمیتوانند و نه طرح معقول و مفید دارند.چهارم. گروپها، گروهها و ایتلافهای مختلف و از آن جمله ایتلاف چتر نجات ملی که کثراً در خارج از کشور دیده میشود. اینها نیز تقریباً پراگنده و فاقد پالیسی مستحکم اند، ولی میتوانند با اتحاد وهماهنگی بهتر- نقشی را ادا نمایند، پس پیشنهادات ما نیز به همین گروپها و ایتلافها است. ایتلاف چتر نجات ملی اکثراً  طرحهای ملی و سازنده دارند. به دیموکراسی و اآزادی های فردی، عدالت اجتماعی و تخصص سالاری معتقد اند و راه حل را اقدام به لویه جرگهٔ عنعنوی و سایر راههای سازنده ومعقول میدانند. البته یکی ازین گروپها بنام (مجمع متخصصان ودانشمندان) درین اواخر در صدد تهیهٔ طرح است، که پیشنهادات ما نیز برایشان رسیده است. اینک یکبار دیگر توجه همه گروپها و ایتلافها را به پیشنهادات سیمینار انجمن تاریخ مبذول میداریم.ما چنین می اندیشیم که در داخل طالبان یکتعداد متوجه عدم رضایت ملت شده اند و با افراطی ترین بخش طالب که در قدرت اند، مؤافق نیستند. ایتلاف میتواند با این گروپ طالبان در تماس شود، زیرا بدون تماس با این گروپ طالبان بدیل دیگری وجود ندارد. میشود که محتاطانه با درنظر گرفتن وضعیت نمانیدگی ایتلاف در داخل کشور ایجاد شود.ایتلاف در داخل و بالخصوص در خارج از کشور باید توسعه یاید و تدویر لویه جرګه و مذاکرات بین الافغانی را مطرح سازند. این بهترین راه برای ایجاد یک حاکمیت مشروع شده میتواند و این راه برای طالب نیز مفید است، زیرا از انزوا بیرون میشوند و حد اقل شکل ظاهری مشروعیت داخلی را کسب خواهند کرد. بشرطیکه بتواند برایشان قبولاند، زیرا بخش افراطی طالبان فقط بنام شریعت از همه مسایل و نظریات دیګر شانه خالی میکنند. چنین اوضاع، بحران کشور را طولانی میسازد و آینده بسیار تاریک برای کشور به بار می آورد. شاید بخش سالم ومعتدل طالبان نیز متوجه این آینده تاریک خود شان وآینده جامعه شده باشند، اما باید در بین طالبان نفوذ کرد و با بخش معتدل در جستجوی راه حل شد.وقتی ما از ضرورت تدویر لویه جرګه صحبت می کنیم فدرال طلبان میگویند که این یک عنعنه پشتونها است ولی باید برایشان فهماند که شما آماده انتخابات و مذاکرات سازنده نیز نیستید و دیموکراسی نیم بند ګذشته را هم برباد دادید و پروسه دیموکراتیک انتخابات را بی اعتبار ساختید پس نه دیموکراسی و انتخابات را می پذیرید ونه بهترین بدیل مذاکرات بین الافغانی را که همانا یک جرګه ملی است.طالبان در اوایل که هنوز بالای حاکمیت خود مطمین نبودند بعضاً از تدویر لویه جرگه و باز شدن مکاتب وعده میدادند، ولی با مروز زمان و تحکیم پایه های شان این وعده ها را کنار گذاشتند.ما صریحاً و با تاکید پیشنهاد میکنیم که لویه جرګه دعوت ګردد، نماینده های ایتلافها و  ګروپهای فعال در خارج کشور نیز با تدویر جرګه داخل کشور بروند ودر آن اشتراک کنند. قانون جمهوریت را اګر در بعضی جزئیات ضرورت به تعدیل و اصلاح داشت، تعدیل نموده  نافذ ګردد. بدون قانون اساسی و سایر ارزشهای ملی نظام وسیستم سیاسی درست و معقول امکان ندارد.طرح ارائه شده ما پیشنهاد مینماید تا با جناح معتدل طالب در تماس شویم. ما این طرح را با ائیتلافها و ګروپها نیز شریک ساخته ایم. انجمن تاریخ افغانستان راه برون رفت را در اسرع زمان حل قضیه و برون شدن از انزوا را در لویه جرګه میداند.البته تعدادی ساختن حزب ویا احزاب را مطرح میکنند، اما ساختن احزاب ملی و مترقی در شرایط فعلی دشوار است از طرف دیګر احزاب طی سالهای ګذشته رول درست ادا نکردند و مردم نیز خاطره خوب از حزب ها ندارند و طالب نیز اجازه نمیدهد.پس الترناتیف دیګر به جز از تدویر لویه جرګه و تفاهم بین الافغانی و تماس با جناح معتدل حاکمیت برسر قدرت وجود ندارد. انجمن تاریخ لازم میداند تا یک پالیسی سازنده، مؤثر، متحد، قابل فهم و توافق برای همه ساخته شود. سرعت به سمت تغییر مثبت ضروری است در غیر آن آینده کشور روبه تاریکی ، انزوا و سقوط در عقبمانی است. باید اماتور نباشیم، بلکه جدی باشیم. تمام بازیګران باید یک پلاتفورم بسازند و هرچه زودتر به توافق برسند انجمن تاریخ افغانستان اماده این ابتکارات است و طرح خود را با همه شریک ساخته و میسازد. آخرین راه  وارد کردن فشار هرچه بیشتر بالای طالب است تا لویه جرگه را دایر وقانون اساسی را نافذ سازند. ما این طرح خود را با مجمع دانشمندان ومتخصصان و ایتلاف هدفمند نیز شریک ساخته ایم. یک تغییر خوب ومثبت را به نفع همه میدانیم.سیمینار یک ساعت دوام نمود- در اخیر نوبت به نظریات و پیشنهادات داده شد. حاضرین نظرات شان را ارائه و بالعموم محتوای سیمنار را تائید کردند. بعد محترم ځاځی صاحب سیمینار امروزه را ارزیابی نمودند.  محترم ځاځی صاحب حضور حاضران را عالی و نظم سیمنار را توصیف نمودند، یکبار دیګر خلاصه طرح انجمن تاریخ افغانستان رایاد آوری فرمودند و ایشان نیز این پیشنهادات را سازنده دانستند.  مجلس با دعای آبادی، اتحاد، ازادی ، صلح و برابری و برادری در افغانستان خاتمه یافت.

سلطان غزنوي محمود

بررسی و تحلیل تاریخ نگاری علامه عبدالحی حبیبی

د سردار محمد داود خان د واکمنۍ سياسي ستونزې

محمد موسی شفیق - له مدرسې تر صدارته

آریاویچ ، سرزمین کهن



Footer Layout Persian Footer with Noto Font