در همین نوشته از قول امین فرهنگ مینویسد که: "قبل از دوران امان الله خان در افغانستان دولتها و حکومتهای خاندانی و قبیله ئی وجود داشتند و نمیتوان به آنها به معنای امروز، دولت گفت. بعد از کسب استقلال و دولت امانی افغانستان صاحب دولت ملی شد.
" به همین منوال عبدالخالق لعلزاد مدعی است که واحد سیاسی بنام افغانستان پیش از عبدالرحمن/امان الله در تأریخ سیاسی جهان وجود ندارد، اما برای آن تأریخ چند هزار ساله ساخته اند... زیرا جغرافیای این کشور در زمان عبدالرحمن خان (۱۸۸۰-۱۹۰۱) شکل گرفته و استقلال آن در زمان امان الله (۱۹۱۹) اعلان شده است! (لعلزاد، ص۲)[1]
طوریکه دیده میشود دشمنان افغان و افغانستان از مفاهیم استعمار، استقلال و دولت-ملت بر ضد اصل موجودیت دولت افغانستان قبل از آن تأریخ سؤ استفاده میکنند. در این مقاله کوشش میشود به اینگونه اقدام در جعل تأریخ کشور پاسخ داده شود.
اول- مقاله استعمار و استقلال
استعمار چیست و استقلال چه معنی میدهد؟
استقلال سیاسی به زبان ساده یعنی توانائی یک دولت در تصمیمگیری و اداره امور خود بدون وابستگی یا نفوذ بیرونی. این مفهوم در علوم سیاسی و روابط بین الملل، فراتر از یک واژه ساده است و دارای ابعاد مختلفی است که در ادامه به تعریف علمی و آکادمیک آن میپردازیم.
تعریف آکادمیک
استقلال سیاسی (Political Independence) به حق و توانائی یک دولت-ملت (nation-state) برای اعمال حاکمیت کامل (full sovereignty) بر قلمرو و مردمان خود اشاره دارد. این مفهوم بطور رسمی در حقوق بین الملل، بخصوص در منشور سازمان ملل متحد، بعنوان یکی از اصول بنیادین برسمیت شناخته شده است.
استقلال کامل یا نسبی؟
بسیاری از دانشمندان علوم سیاسی معتقدند که استقلال سیاسی کامل در دنیای امروز، که به شدت بهم وابسته است، یک آرمان دست نیافتنی است. در واقع، تمام کشورها، حتی ابرقدرتها، به نوعی تحت تأثیر تحولات جهانی و روابط با یکدیگر قرار دارند. از این رو، بحثهای آکادمیک بیشتر بر درجات استقلال متمرکز استند تا وجود یا عدم وجود آن.
از این منظر، استقلال سیاسی یک مفهوم نسبی است که با وابستگیهای اقتصادی، نظامی و سیاسی یک کشور به سایر بازیگران بین المللی سنجیده میشود. بعنوان مثال، یک کشور ممکن است از نظر حقوقی مستقل باشد اما به دلیل وابستگی اقتصادی شدید به یک کشور دیگر، از استقلال عملی محدودی برخوردار باشد.
آیا افغانستان هرگز مستعمره بوده است؟
میگویند افغانستان نظر به معاهدهٔ گندمک، استقلال در امور خارجی نداشت. معاهده گندمک (۱۸۷۹م) در جریان جنگ دوم انگلیس و افغانستان، به تأریخ ۲۶ می۱۸۷۹ت.م میان لویس کیوناری نمایندهٔ انگلیس و امیر محمد یعقوب خان به امضأٔ رسید. این جنگ که یک تهاجم استعماری توسط بریتانیا برای گسترش نفوذ خود و ایجاد یک منطقه حائل در برابر روسیه بود. هدف اصلی بریتانیا از تحمیل این معاهده، تحت کنترل درآوردن کامل سیاست خارجی افغانستان و اطمینان از اینکه کابل تبدیل به پایگاهی برای رقیب استعماری آن (روسیه) نخواهد شد.
دو مادهٔ این معاهده حایز اهمیت زیاد اند:
"ماده سوم- امیر افغانستان و ملحقات آن متعهد است که در روابط با حکومتهای خارجی پابند مشورت با حکومت بریتانیا بوده و با این حکومتها عهدی نبندد و سلاح برضدشان نبردارد، و در صورت حمله خارجی، آمداد نظامی و اسلحه و پول انگلیسی به غرض دفاع طوریکه انگلیس مناسپ داند استعمال خواهد شد. سپاه انگلیسی بعد از انجام کار دفاع، از افغانستان به قلمرو هند برتانوی مراجعت خواهد نمود".
این یک معاهده یکطرفه و استعماری بود. در حقوق بین الملل بعنوان یک "معاهده نابرابر" (Unequal Treaty) شناخته میشود. اینگونه معاهدات بدلیل عدم رضایت آزادانه یکی از طرفین (ناشی از اجبار، تهدید یا زور) از اعتبار حقوقی کامل برخوردار نیستند. امیر یعقوب خان پس از یک شکست نظامی و تحت فشار شدید بریتانیا آنرا امضأ کرد. به گفته لوئیس دوپری، این معاهده افغانستان را به "حالت دست نشانده گی" (Vassalage) نزدیک کرد. اما این معاهده هرگز بطور کامل اجرا نشد و به سرعت بی اعتبار گردید. قیام عمومی در کابل به رهبری محمدامین خان منجر به کشته شدن سفیر بریتانیا، سر لوئیس کاوایناری، و تمام هیأت همراه او شد. این معاهده به خلع امیر یعقوب خان و ادامه جنگ منجر گردید. جانشین او، امیر عبدالرحمان خان، اگرچه تحت الحمایه بریتانیا بود، اما هرگز حاضر نشد مفاد کامل و خفتبار گندمک را بپذیرد و در مذاکرات بعدی موفق شد شرایط بهتری را برای حاکمیت افغانستان بدست آورد. بگفته میر غلام محمد غبار در کتاب افغانستان در مسیر تأریخ، معاهده گندمک "با قیام مردم کابل لغو گردید".باوجودآن، یکتعداد نویسنده گان افغان به این عقیده اند که بر اساس این معاهده افغانستان استقلال خود را در سیاست خارجی تا زمان معاهدهٔ راولپندی در سال ۱۹۱۹ از دست داده بود.
آیا این برداشت درست است؟
در این مقاله میکوشیم به این موضوع پیچیده مستند پاسخ دهیم.
در حالیکه بگفته میر غلام محمد غبار در کتاب افغانستان در مسیر تأریخ، معاهده گندمک "با قیام مردم کابل لغو گردید"و در حقیقت بیش از یکسال دوام نکرد، اما با آنکه هشتادوهشت (۸۸) سال از ختم جنگ دوم جهانی میگذرد ایالات متحدهٔ امریکا به اشغال نظامی اروپای غربی، جاپان، کوریای جنوبی، فلپین و جزایر زیادی در اقیانوس آرام مانند گوام، پلاو، ساموای امریکائی و غیره خاتمه نداده زیر عنوان اتحادیه های نظامی، سیاسی، اقتصادی، امنیتی، استخباراتی چند جانبه و دوجانبه نفوذ استراتژیک و هژمونی مطلق خود را حفظ کرده است.
سؤال در اینجا است اگر ما معاهدهٔ فسخ شدهٔ کمتر از یکسال گندمک و عواقب بعدی آنرا دلیل "مستعمره شدن" افغانستان قبول داریم که نیاز به استرداد استقلال بود آیا میتوان گفت که کشورهای اشغال شده توسط امریکا بعد از جنگ جهانی دوم که تا امروز تحت الحمایه نظامی و سیاسی امریکا باقی مانده اند نیز نیاز به "استرداد استقلال" دارند یا خیر یک بام و دو هوا موجود است؟
بنابرآن افغانستان هرگز مستعمره نبوده است!
واقعیت این است که پروسه تشکیل دولت مستقل ملی معاصر افغانستان در سال ۱۷۰۹ ت.م با قیام مؤفقانة میرویس خان هوتکی در برابر سلطه صفویها در قندهار و قیام موفقانهٔ ابدالیان هرات در سال ۱۷۱۷ بر ضد صفویان آغاز گردیده، تشکیل این کانفدراسیون به سقوط امپراتوری صفوی و گرفتن شهر اصفهان توسط شاه محمود هوتکی، پسر میرویس خان، در سال ۱۷۲۲ ت.م منجر شده و هوتکیان قادر شدند برای ۲۶ سال در این سرزمین دولت مستقل خودرا داشته باشند. با آنکه این سلسله با اشغال نظامی این سرزمینها توسط نادر افشار برای ۹ سال مختل گردید اما این پروسه با اعلام پادشاهی احمد شاه ابدالی در قندهار در سال ۱۷۴۷ ت.م و تشکیل یک دولت مستقل در این سرزمینها تکمیل میگردد. از آن تأریخ ببعد، سرزمین افغانستان موجوده هرگز مستعمرهٔ هیچ قدرت خارجی نبوده است. کوششهای دولت برتانیه برای مستعمره سازی این سرزمین با دو جنگ تحمیلی اول و دوم انگلو-افغان به شکست مواجه شد و کشور افغانستان نظر به موقعیت جغرافیائی خود بعنوان یک منطقهٔ حایل میان دو دولت استعماری برطانیه و روسیهٔ تزاری همواره استقلال سیاسی خودرا حفظ نمود.
با اغتنام از قیام میرویس خان در قندهار و استفاده از ضعف دولت صفوی، ابدالیهای هرات نیز در سال ۱۷۱۷ ت.م تحت قیادت اسدالله خان ابدالی در هرات قیام کرده حاکم صفوی را میکشند و اعلان خودمختاری میکنند. آنها تا ماورای مشهد را اشغال میکنند.
دولتهای هوتکی برای ۲۶ سال بالای بخشهای بزرگی از سرزمینهای افغانستان امروزی حکومت کردند و به علاوه قادر شدند امپراتوری صفوی را ساقط نموده برای هشت سال بالای قلمروهای آن نیز حکومت کنند.
بدین گونه افغانان قادر شدند با قیام میرویس خان یک هویت مستقل ملی برای خود ایجاد کرده و برای اولینبار یک دولت مستقل بومی را در این سرزمین ایجاد نمایند که برای بیست و شش سال در قدرت بود و یک امپراتوری قدرتمند را به زانو در آورد و نام افغان را در تأریخ سیاسی جهان برای همیشه مزین ساخت.
بعد از این که میرویس خان هوتک اعلان خودمختاری میکند (۱۷۰۹ ت.م) اقدامات مکرر شاه حسین صفوی برای پس گرفتن شهر ناکام میماند. شاه حسین حتی تا فراه برای گرفتن دوباره قندهار پیشروی کرده بود. بالاخره با لشکرکشی شاه محمود هوتکی پسر میرویس خان به ایران و اشغال اصفهان در سال ۱۷۲۲ ت.م که شاه حسین صفوی تاج و تخت ایران را به او واگذار میکند امپراتوری دوصد ساله صفوی سقوط میکند.
این ماهیت استقلال سیاسی، اسلام حنفی و فرهنگ افغانی است که مشخصه دولتهای افغانستان از زمان میرویس خان هوتک تا امروز میباشد.
متعاقبا پروسهٔ گذار از عصر امپراتوری درانی به یک دولت ملی مطابق مفهوم امروزی دولت-ملتها در افغانستان در زمان امیر دوست محمد خان آغاز میگردد. از همین سبب است که ما امیر دوست محمد خان را در قطار میرویس خان هوتکی، احمدشاه ابدالی، امیر عبدالرحمن خان و شاه امان الله خان، زمرهٔ بانیان دولت معاصر افغانستان محسوب مینمائیم.
مباحثهٔ دولت-ملت مدرن
مخالفین افغان و افغانستان با سؤ استفاده از مقولهٔ دولت-ملت اروپائی، در کوشش اند تا مملکت افغانستان امروزی را با سرحدات موجودهٔ آن از ریشه های باستانی تأریخ آن جدا نمایند و ادعا دارند که افغانستان بعنوان یک "واحد سیاسی" قبل از امیر عبدالرحمن خان موجود نبود وایجاد کشور افغانستان را ساخته و پرداختة استعمار انگلستان ثابت میدانند (مجیب الرحمن رحیمی[1] و عبدالخالق لعلزاد)[2].
نخست مفاهیم دولت-ملت مدرن اروپائی را با واقعیتهای تأریخ افغانستان به مباحثه میگیریم و تفاوتهای مفهوم دولت-ملت مدرن اروپائی را با سلسله های تأریخی آسیائی موشکافی میکنیم. سؤال این است که آیا دولتهای ملی ایجاد شده در شرق را مطابق الگوی دولت-ملت اروپائی میتوانیم وارثین دولتهای تأریخی ممالک آسیائی بدانیم؟ باید گفت که در افغانستان هیچ زمآمداری الگوی دولت-ملت اروپائی را در مقابل خود قرار نداده تا مطابق آن دولت مدرن افغانستان را پایه ریزی نماید. این آقایانی مانند مجیب رحیمی و خالق لعلزاد استند که میخواهند دولت افغانستان را که نظر به شرایط وقت و زمان داخلی و خارجی در این کشور شکل گرفته اند در قالب مفهوم انتزاعی دولت-ملت اروپائی تعریف نمایند و چون این تعریف با الگوههای اروپائی سازگاری ندارد منکر پایه ریزی کشور و دولت افغانستان توسط امپراتوری درانی میگردند. این عمل کوششی در جهت جعلکاری و تحریف تأریخ افغانستان که توسط دانشمندان تأریخ در جهان مسجل گردیده میباشد و هدف آن از زوایای قومگرائی، تیشه زدن به ریشه های تأریخی مملکت و دولت افغانستان است.
آیا دولتهای ملی مدرن امروزی را میتوانیم وارثین دولتهای تأریخی ممالک آسیائی بدانیم؟ این یک پرسش پیچیده و محل بحث است و پاسخ آن به دیدگاه نظری و مورد خاص هر کشور بستگی دارد. اما بررسی تأریخ افغانستان نشان میدهد که بلی میتوان مملکت و دولت معاصر افغانستان را وارث دولتهای تأریخی که از این سرزمین برخاسته اند دانست، بنابر آن افغانستان امروزی به دلایل زیرین ادامهٔ منطقی تأریخ بیش از پنج هزار سالهٔ مردم این سرزمین است.
استمرار سرزمینی و جغرافیائی
مملکت افغانستان کنونی بر روی قلمروهای تأریخی پیشین خود بنا شده است. مرزهای امروزی (هرچند با تغییراتی) ریشه در قلمروهای تأریخی یونانو-باختری، کوشانی، یفتلی، غزنوی، غوری، هوتکی و درانی دارند. تغییر نام، کوچک شدن قلمرو جغرافیائی و تغییر سرحدات به استمرار تأریخ کشورها نقطهٔ پایان نمیگذارد. ایران امروزی، ترکیهٔ امروزی، سریلانکا، هندوستان، روسیه و غیره هیچکدام نامهای تأریخی، قلمرو تأریخی و سرحدات تأریخی خود را ندارند اما تأریخ دولتهای موجودهٔ آنها استمرار تأریخ باستانی این کشورها است. از جانب دیگر قلمروهای دولت معاصر افغانستان در عصر امپراتوری درانی کاملأً مشخص بود. جورج فورستر که در زمان تیمورشاه در سال ۱۷۸۲ ت.م به کابل آمد اسم دولت افغانستان را بکار میگیرد و قلمروهای تحت تابعیت تیمورشاه را منطقی میداند که در آنها در نماز جمعه خطبه بنام تیموشاه خوانده میشد[1]. مونت ستیوارت الفونستن قلمرو افغانستان را در عنوان کتاب معروف خود چنین معرفی میکند: "گزارش سلطنت کابل و قلمروهای متبوعهٔ او در هندوستان، فارس و تارتاری"[2]. در اینجا میبینیم که الفونستون یک آگاهی کامل از قلمرو یا سرحدات اصلی امپراتوری درانی دارد و هم قلمروهای متبوعهٔ آنرا در هندوستان، فارس و تارتاری (دولت بخارا) میداند. اگر قلمروهای متبوعه مانند نیشابور، مشهد، پنجاب، کشمیر، بلوچستان و سند را از قلمرو امپراتوری درانی جدا کنیم قلمرو افغانستان زمان شاه شجاع عبارت از نقشهٔ فعلی افغانستان به علاوه مناطق پشتوننشین غرب دریای سند است که توسط خط دیورند بعدا از افغانستان جدا شدند. بنابرآن سرحدات فعلی افغانستان استمرار قلمروهای تأریخی آن بوده که نظر به مداخلات استعماری تغییر یافته است. این تغییر دلیل ایجاد یک مملکت تازه نبوده بلکه نتیجهٔ منطقی استمرار تأریخی آن میباشد.
درک ملت بودن: افغانستان
۱. ملت چیست؟
ملت مفهومی پیچیده است که با «دولت» (یک نهاد سیاسی با سرحدات و حاکمیت مشخص) یا «کشور» (یک قلمرو جغرافیائی) متمایز است. ملت در درجه اول گروه بزرگی از مردم است که با یک حس هویت مشترک، که اغلب مبتنی بر ترکیبی از موارد زیر است، به هم پیوند خورده اند:
• تبار مشترک (واقعی یا فرضی): اعتقاد به تبار یا ریشه های قومی مشترک.
• تأریخ مشترک: خاطرات، تجربیات، پیروزیها و آسیبهای جمعی.
• فرهنگ: زبان، مذهب، آداب و رسوم، سنتها، ارزشها و هنرهای مشترک.
• قلمرو: وابستگی به یک سرزمین جغرافیائی خاص.
• آگاهی مشترک: شناخت متقابل بین اعضا ("احساس ما") و اغلب تمایل به خودمختاری سیاسی.
نکتۀ بسیار مهم: ملتها به صورت اجتماعی ساخته میشوند (همانطور که بندیکت اندرسون آنرا «جوامع خیالی» نامیده است). این پیوندها در طول زمان از طریق تجربیات مشترک، روایتها، نمادها، آموزش، رسانه ها و اغلب تلاشهای آگاهانه برای دولتسازی شکل میگیرند. هویت ملی سیال است و میتواند تکامل یابد.
منابع نظریه ملت:
اندرسون، بندیکت. جوامع خیالی: تأملاتی در باب منشأ و گسترش ناسیونالیسم. (۱۹۸۳) - اثر برجسته در مورد ناسیونالیسم بعنوان یک پدیده مدرن و ساخته شده.
گلنر، ارنست. ملتها و ملیگرائی. (۱۹۸۳) - استدلال میکند که ملیگرائی از نیازهای جامعه صنعتی ناشی میشود.
هابسبام، اریک، و رنجر، ترنس (ویراستاران). اختراع سنت. (۱۹۸۳) - بررسی میکند که چگونه سنتها برای تقویت وحدت ملی ایجاد میشوند.
اسمیت، آنتونی دی. ریشه های قومی ملتها. (۱۹۸۶) - بر نقش هسته های قومی پیشآمدرن (" قومها ") در شکلگیری ملت تأکید میکند.
از کی تا حالا ما ملت افغان داریم؟
تعیین تأریخ دقیق تولد «ملت افغان» بحث برانگیز است، زیرا این یک فرآیند است، نه یک رویداد. با این حال، میتوانیم مراحل کلیدی را شناسائی کنیم:
۱. مبانی پیشآمدرن (قرن ۱۸ - اوایل قرن ۱۹)
تأسیس امپراتوری درانی توسط احمدشاه درانی در سال ۱۷۴۷ نقطه شروع بسیار مهمی است. این امر یک نهاد سیاسی متمایز را با محوریت قبایل پشتون (بخصوص کنفدراسیون درانی) ایجاد کرد که بر سرزمینی تقریباً معادل افغانستان مدرن و بخشهائی از مناطق همسایه حکومت میکرد .
اصطلاح «افغان» به طور فزاینده ئی با این دولت و حاکمان/ رعایای پشتون مسلط آن پیوند خورد. نوعی حس هویت سیاسی متمایز مرتبط با این دولت، عمدتاً در میان نخبگان پشتون، شروع به ظهور کرد.
با این حال: این در درجه اول یک دولت سلسله ئی و تحت سلطه پشتونها بود، نه یک ملت مدرن که همه گروه های قومی متنوع خود (تاجیکها، هزاره ها، ازبکها و غیره) را بطور مساوی دربر بگیرد. وفاداری به قبیله، محل، مذهب (اسلام) یا پادشاه بود، نه یک «ملت افغان» واحد.
۲. ظهور ناسیونالیسم افغانی (اواخر قرن نوزدهم - اوایل قرن بیستم)
تجاوزات و رقابتهای «بازی بزرگ» بین بریتانیا و روسیه سبب تغییر سرحدات امپراتوری درانی گردید که در نتیجه مرزهای افغانستان کنونی از طریق معاهدات (مثلاًً خط دیورند ۱۸۹۳) تثبیت گردید و یک موجودیت ارضی تعریف شده ایجاد کرد که نیاز به انسجام داخلی در برابر تهدیدات خارجی داشت.
حاکمانی مانند عبدالرحمن خان (حکومت ۱۸۸۰-۱۹۰۱)، «امیر آهنین»، از نیروی بی رحمانه ئی برای متمرکز کردن دولت و گسترش کنترل آن بر مناطق قومی متنوع استفاده کردند و زمینه های اداری را، البته از طریق سرکوب، فراهم کردند.
امان الله خان (حکومت ۱۹۱۹-۱۹۲۹) جهش قابل توجهی را رقم زد. او پس از کسب استقلال کامل در سال ۱۹۱۹، نوسازی رادیکال و ملت سازی آشکار را آغاز کرد:
نمادهای معرفی شده:
• پرچم ملی، سرود.
• پشتو را در کنار دری تبلیغ کرد.
اصلاحاتی را با هدف ایجاد یک ملت متحد (آموزش، قوانین پوشش، تغییرات قانونی) اجرا کرد. به دنبال القای یک هویت فراقومی "افغانی" بود، اگرچه فرهنگ پشتون همچنان غالب بود. این دوره شاهد ظهور ایدئولوژی ناسیونالیسم افغانی بود که بطور فعال توسط دولت ترویج میشد.
۳. ادغام و رقابت (اواسط قرن بیستم - تاکنون)
حاکمان بعدی (ظاهرشاه، داؤد خان) پروژه های نوسازی دولتی و هویت ملی را ادامه دادند، که اغلب هنوزهم پشتون محور بودند. مفهوم «ملت افغان» که شامل همه قومیتهای درون مرزهای کشور میشود، در طول قرن بیستم پذیرش گسترده تری پیدا کرد. با این حال، پروژه ملت سازی دائماً مورد مناقشه و شکست قرار گرفته است:
• هویتهای قومی، قبیله ئی و منطقه ئی قوی و پایدار.
• دهه ها درگیری (تهاجم شوروی، جنگ داخلی، حکومت طالبان، مداخله ایالات متحده) که اغلب از اختلافات قومی سوءاستفاده میکرد.
• توسعه نابرابر و نماینده گی سیاسی برای گروه های غیرپشتون.
• ظهور هویتهای جایگزین (اسلام گرائی رادیکال، ناسیونالیسم قومی).
نتیجه گیری در مورد ظهور
در حالیکه یک دولت متمایز افغان از سال ۱۷۴۷ وجود داشته است، مفهوم یک ملت متحد و فراگیر افغان - بعنوان یک هویت مشترک گسترده که جایگزین وفاداریهای قدیمیتر میشود - عمدتاً یک پدیده قرن بیستمی است که با تلاشهای متمرکز حاکمانی مانند عبدالرحمن خان و اصلاحات صریح ملیگرایانه امان الله خان بطور قابل توجهی پیشرفت کرد. این روند همچنان یک روند مداوم، مورد مناقشه و شکننده است. منابع:
منابع:
بارفیلد، توماس. افغانستان: تأریخ فرهنگی و سیاسی. (۲۰۱۰) - مروری جامع بر شکلگیری دولت و هویت ارائه میدهد.
حنیفی، شاه محمود. پیوند تأریخها در افغانستان: روابط بازار و تشکیل دولت در مرز استعماری. (۲۰۱۱) - بررسی تشکیل و هویت اولیه دولت.
کروز، رابرت دی. افغانستان مدرن: تأریخ یک ملت جهانی. (۲۰۱۵) - بر تلاشهای ملت سازی در قرن بیستم تمرکز دارد.
رشید، احمد. طالبان: اسلام ستیزه جو، نفت و بنیادگرائی در آسیای مرکزی. (۲۰۰۰) - چالشهای پیش روی ناسیونالیسم افغانی را مورد بحث قرار میدهد.
گرگوریان، وارطان. ظهور افغانستان مدرن: سیاست اصلاحات و نوسازی، ۱۸۸۰-۱۹۴۶. (۱۹۶۹) - اثر کلاسیک در مورد نوسازی/ملت سازی اولیه.
-------------
[1] خالق لعلزاد، پژوهشی در گسترهٔ تاریخ و جغرافیای افغانها و افغانستان،ٔ لندن، ماه مئ 2024 (با استفاده از کاپی پی دی اف کتاب که توسط نویسنده در دسترس قرار گرفته است.
[2] جورج فورستر، "یک سفر از بنگال به انگلستان از طریق قسمتهای شمال هندوستان، کشمیر، افغانستان و فارس به روسیه از طریق بحیرة کسپین، لندن، 1798م."
[3] مونت استوارت الفنستن:"گزارش پادشاهی کابل و توابع آن در تارتاری، فارس و هندوستان"، در دو جلد به زبان انگلیسی، چاپ لندن، 1842م
Mountstuart Elphinstonen “An Account of the Kingdom of Caubul and Its Dependencies
in Persia, Tartary, and India, London, 1842.
[4] مجیب رحیمی، مصاحبه با تلویزیون نور در گفتگوی بازدر سال ۲۰۱۱م
[5] پژوهشی در گسترهٔ تأریخ و جغرافیای افغانان و افغانستان، پروفیسور داکتر لعلزاد، لندن، مئ ۲۰۲۴.
شاه امان الله خان در ۲۵ اپریل ۱۹۶۰ در زوریخ سوئیس در گذشت. امیر امان الله خان مشهور به غازی امان الله خان فرزند سوم امیرحبیب الله خان و نواسۀ امیرعبدالرحمان خان و نبیرۀ امیردوست محمد خان از دودمان بارکزائی بود. وی در اول ماه جون ۱۸۸۲ تقویم مشترک در پغمان کابل به دنیا آمد. امان الله در لیسۀ افسری آموزش دید و با اردو ارتباط نزدیک داشت. وی پس از کشته شدن پدرش حبیب الله خان در ۲۸ فبروری ۱۹۱۹ت.م به قدرت رسید.
وی در سال ۱۹۱۹ تقویم مشترک، به تشویق و حمایت آزادی خواهان هندوستان، برای آزادی سرزمینهای از دست رفتۀ افغانان از چنگال استعمار برطانیه سومین جنگ افغان-انگلیس را آغاز کرد که منجر به معاهدۀ راولپندی شد و بربنیاد آن بریتانیا رسماً افغانستان را به حیث یک کشور مستقل برسمیت شناخت.
سلطنت شاه امان الله در ۱۹۲۰ ت.م پیمان دوستی با شوروی و سپس با ایتالیا، ترکیه و ایران امضأ کرد. شاه امان الله سپس در سال ۱۹۲۱ تقویم مشترک پیمانی با دولت شوروی بست و امتیاز خط تلگرافی کشک هرات، قندهار و کابل را به روسیه داد. وی در ۱۰ دسامبر ۱۹۲۷ سفری ۶ ماهه را به کشورهای آسیائی اروپائی و آفریقائی آغاز کرد و در سال ۱۳۰۷ هجری شمسی از راه ایران به افغانستان بازگشت و دست به اقدامات اصلاحی زد.
امان الله خان در ۱۹۲۶ سلطنت مشروطه اعلام نمود و خودش را شاه اعلام کرد.
برگزاری لویه جرگه و تصویب نخستین قانون اساسی، از میان رفتن برده داری، استقرار نظام شاهی مشروطه، تفکیک قوا، اجباری شدن آموزش، آوردن اصلاح در نظام مالی، ممنوع شدن کار اجباری. فرستادن شماری از محصلین به خارج کشور به منظور ادامه تحصیل، تأسیس نخستین کتابخانه عامه در کابل، افزایش چشمگیر روزنامه نگاری و مانند اینها از مهمترین تحولات این دوره خوانده میشوند و در کل از دوره شاه امان الله خان به حیث یک دوره درخشان کشور یاد میشود.
از آنجائی که اقدامات اصلاحی وی با تندرویهائی همراه بود و با روحیۀ بعضی از اقشار جامعه و مردم سازگاری نداشت، زمینه را برای شورشگری در برابر سلطنت وی فراهم ساخت و حبیب الله کلکانی بر او شورید و او را وادار به کناره گیری کرد و او به ایتالیا رفت.
باید بخاطر آورد که قبل از حبیب الله کلکانی، در سال ١٣٠٣ (۱۹۲۴ت.م) شماری از ملاها و روحانیون افراطی به سرکردگی ملای لنگ علیه دولت امان الله خان دست به تبلیغ زده مردم را به شورش واداشتند. آنان تمامی اصلاحات دوره امانی را خلاف دین اسلام خوانده، این شاه مترقی و وطندوست را کافر و جهاد علیه او را فرض اعلان کردند. مگر این ملا در دستی قرآن و در دست دیگر قانون جزاء امان اله خان را گرفته در میان قبایل که متأسفانه از سواد و دانش بیبهره بودند فریاد نمیزدند که: کدامیک را قبول دارید! قرآن یا قانون را؟ و طبعاً مردم میگفتند: قرآنرا. باید بخاطر آورد که انگلیسها که خود را در این توطئه پیروز میدانستند دست به مداخله مستقیم زده و یک تن هندو به نام عبدالکریم را، زیر نام پسر امیر محمد یعقوب خان داخل قوم ځدران پکتیا نموده که رهبری اغتشاش را بدست گرفت. در آغاز جنگ به نفع شورشیان پیش میرفت چون از یک سو بودجۀ دولت به اتمام رسید و از سوی دیگر ٨٠٠ عسکر دولت به یکبارگی کشته شدند که این ضربه سختی بر پیکر رژیم نوپای امانی بود. در همین دوره بود که عبدالکریم با حمایت انگلیسها در پکتیا دعوای امارت نمود. از آنجائیکه اکثریت مردم افغانستان از خدمات دولت امانی راضی بودند، جمع وسیع یک صدا علیه این اغتشاش جاهلان برخاستند که منجر به سرکوب آن شد. میر غلام محمد غبار در «افغانستان در مسیر تأریخ» (جلد اول، ص ٨٠٩) مینویسد: «...همینکه دانستند اغتشاش پکتیا ماهیت مذهبی نی، بلکه ماهیت سیاسی و آنهم به مداخله دولت انگلیس دارد، همه به حمایت دولت برخاستند و بر ضد نفوذ خارجی متحد گردیدند." مهار این شورش که بیش از یکسال به طول انجامید بار سنگینی بر دولت امانی بود. تقریبا مالیات یکساله در آن به هدر رفت و متعاقبا در لویه جرگه پغمان شاه امان الله مجبور شد که با روحانیون مرتجع از راه مماشات پیش رفته بخشی از برنامه اصلاحاتش را کنار گذارد. در نتیجه این زحمات و همکاری وسیع مردم، شورش سرکوب و سران باغی فراری شدند. دراین میان ملای لنگ و ملا عبدالرشید که به کوه ها پناه برده بودند توسط مردم دستگیر و تسلیم دولت داده شدند. به تأریخ ۴ جوزای ١٣٠٤ ملای لنگ و ملا عبدالرشید با ۵۱ تن از همدستان شان بعد از اینکه حکم اعدام بر آنان صادر شد، طی مراسمی در تپه مرنجان اعدام شدند و چندصد تن دیگر به ولایات شمالی تبعید شدند.
شاه امان الله در ۲۲ جون ۱۹۲۷ منار یاد گاری بنام "منار علم وجهل"را که دردهمزنگ کابل درکنار دریای کابل بخاطرختم شورش ملای لنگ بناکرده بود دریک طرف آن این شورش توضیح شده ودرسه طرف دیگرآن اسامی سه صد نفرافسرانی که در جنگ شهید شده بودند تحریر گردیده است.
از شاه امان الله بعنوان شاه روشنفکر و ترقی خواه یاد میشود و افغانستان در دوران وی شاهد اصلاحات و تحولات بزرگی بوده است. سرانجام وی در ۲۵ اپریل ۱۹۶۰ در زوریخ سوئیس در گذشت. جنازه وی به جلال آباد انتقال داده شد و در کنار مزار پدرش به خاک سپرده شد.
وقتی در سال ۱۹۱۹ امان اله خان به پادشاهی رسید دولت هند برتانوی حتی سفارت در کابل نداشت صرف یکنفر بنام حافظ سیف الله تحت عنوان "واقعه نگار" حافظ منافع انگلستان در کابل بود و او هم در حالت نظر بند بسر میبرد. در حالیکه شخصی بنام سردار عبدالرحمان در مقام رسمی سفیر افغانستان در دهلی ایفای وظیفه میکرد.
در آنزمان برطانویها در این کشور نه نمایندۀ داشتند و نه سربازی و نه کدام اداره چی در حالیکه در هندوستان مامور مالیه، مدیر گمرک، قومندان امنیه و حتی مامور پوسته خانه همه انگلیس بودند! اگر معاهده گندمک قیمومیت سیاست خارجی افغانستان به برطانیه سپرده بود، این معاهده بیش از سه ماه دوام نکرد و با قیام پیروزمند مردم کابل و سربازان افغان به کشته شدن کیوناری تحمیل کنندهٔ معاهدۀ گندمک ونمایندهٔ انگلیس و هیآٔت او در کابل منجر شد و از اعتبار ساقط گردید.
تأریخ ۸ آگست سال ۱۹۱۹م که ۱۶ اسد ۱۲۹۸ هجری شمسی میشود روز برسمیت شناختن استقلال کامل افغانستان در امور داخلی و خارجی توسط برطانیه است. تائید پیمان آتش بس راولپندی از جانب امان الله خان ۲۸ اسد ۱۲۹۸ است. در حقیقت ۲۸ اسد روز خلاصی ملت افغانستان از شر تجاوزات ۱۲۳سالۀ برطانویها است.
این موقف جدید به شاه امان الله خان اجازه داد تا به تطبیق پروگرامهای گستردهٔ انکشاف ساختمانی، فرهنگی، اجتماعی-سیاسی و دپلوماتیک دست زند تا افغانستان بتواند در قطار کشورهای پیشرفته جهان عرض وجود نماید.
در این روز بالاخره بزرگترین قدرت استعماری جهان قبول کرد که ملت افغان یک ملت آزاد و مستقل است که هیچگاه متجاوزین بیگانه را در این خاک قبول ندارد!
۲۸ اسد سمبول وحدت ملی و پیروزی یک ملت است، در دفاع از وطن مشترک. سمبول ناسیونالیزم ملت افغانستان است. صرفنظر از اختلافات طبیعی سیاسی و سلیقوی و محلی، تجلیل از روز ملی افغانستان واحد و وحدت مردم آنست در زیر یک بیرق ملی.
متاسفانه یکصد و هفت سال بعد از تاجگذاری شاه امان الله خان، ما امروز با همان مسائلی و همان عناصری روبرو استیم که سبب شکست پروگرامهای اصلاحی شاه امان الله خان گردید. جا دارد این مطلب مورد دقت و ارزیابی قرار بگیرد که چرا زمان در افغانستان منجمد شده است؟
با آنکه موضوع جنگ سوم افغان-انگلیس از سوی بریتانیا کم اهمیت و خیلی کوچک جلوه داده شد، باوجود آن این جنگ از جمله جنگهای بزرگ بشمار میرود که درآن بیش از ۱۶ میلیون پاوند خسارات مالی به هند برطانوی وارد شد و حدوداً ۲۰۰۰ افراد نظامی آنها نیز دراین جنگ هلاک شدند.
نهضت تجدد طلبی یا مدرنیته
روند تجدد طلبی، ترقیخواهی یا "مدرنیته" همزمان با پیشرفتهای علمی و تخنیکی در سه قرن گذشته در تمام جهان سرعت واهمیت بیشتر یافته است. وقتی شاه امان الله خان خواست بعد از حصول استقلال در سال ۱۹۱۹ت.م نهضت تجدد طلبی را در کشور توسعه دهد افغانستان دو قرن از این جنبش بدور مانده بود. دست آوردهای نهضت مدرنیته در کشورهای پیشرفته که عمومآ کشورهای غربی بشمول امریکا بودند عبارت بود از:
نتایج نهضت مدرنیته سبب بهبود قابل ملاحظهٔ سطح زنده گی مردمان کشورهای غربی و غنی شدن دولتهای آنها شده و این کشورها را قادر ساخت با استفاده از تکنولوژی به قدرت نظامی خود پرداخته مستعمرات وسیعئ را در جهان بدست آورند که بذات خود سبب افزایش ثروت و قدرت آنها گردید.
از جمله کشورهای شرقی، یگانه کشوری که اهمیت تجدد طلبی یا مدرنیته را درک کرد و کوشش کرد با استفاده از آن با کشورهای پیشرفته صنعتی غربی همگام شود کشور جاپان بود.
تجددخواهی منحصر به تمدن غرب نیست و در فرهنگ اصیل جامعۀ ما نیز ریشه و پایه دارد و نباید آنرا در انحصار تمدن غرب قرار داد. فراموش نکنیم اسلام زمانی به اوج قدرت خود رسید که از سرزمینهای عرب به سرزمینهای مشرقزمین منجمله سرزمینهای افغانستان و آسیای میانه رسید و با تمدن تاجر پیشۀ این سرزمینها آشنا شد و دوران شگوفان خلافت عباسی را بمیان آورد که دانشمندان بیشماری را به جهان ساینس و معرفت ، منجمله بزرگترین مفسرین اسلامی را، ارزانی داشته است. بیجهت نیست که گروههای تکفیری سلفی عرب مخالف سرسخت این دوران میباشند.
این موضوع را باید بخاطر داشت که عقاید اسلامیستها و طالبان در بر خورد با مظاهر تمدن بشر از سنتهای عنعنوی مردم این سرزمینها نماینده گی نمیکند. به قول میر عبدالواحد سادات "اسلام سنتی افغانستان در بیشتر از هزار سال و تا آمدن پای استعمار و تأسیس مدرسه دیوبند، اسلام متساهل و آمیخته با عرفان بوده است و به شهادت تأریخ بزرگترین فرهنگ سالاران که در عین حال شخصیتهای بزرگ اسلامی نیز میباشند همانند حضرت سنائی، مولانا ، جامی و ... رحمن بابا، امیر علی شیر نوائی و ... بستر فرهنگی را بوجود آوردند که تساهل ، تسامح ، تحمل و ... مظاهر عالی آن بوده و باعث همدیگرپذیری در جامعۀ که بذات متکثر و کثیرالقوامی است، گردیده است . در صد سال اخیر و با خلق اسلام سیاسی و بخصوص در اوج جنگ سرد که افغانستان بحیث میدان آن جنگ استعمال گردید و تا کنون، ما شاهد دگرگونی دراسلام واقعی و سنتی افغانستان و منطقه میباشیم وضرور است تا این موضوع مورد نقد گسترده دانشمندان ما قرارگیرد و به این سؤال پاسخ داده شود که اسلام سیاسی همان دین اسلام است؟ و یا ایدیالوژی سیاسی میباشد؟"
مردم سرزمین افغانستان با آنکه به دین اسلام مشرف شدند اما در برابر سلطه جوئیهای فرهنگی اعراب مهاجم مقاومت نموده و نگذاشتند که به عوض زبانهای مادری شان، لسان عربی ترویج و رسمیت بیآبد. در هرات، بلخ و غزنی آثارمهم علمی و فرهنگی به رشتۀ تحریر درآمد و دانشمندانی چون ابوریحان بیرونی، ابوعلی سینای بلخی و صدها ادیب و شاعر بزرگ در آنجاها زنده گی داشتند که دستآوردهای علمی و فرهنگی شان، در مجموع تمدن بشری قابل درک بوده و امروز هم میتواند راه ما را بسوی تمدن و تجدد بگشاید.
همچنان در عرصه اجتماعی جرگه و مشوره از عصر تمدن بلخ در تأریخ این سرزمین وجود داشته جرگه ها در نقش محاکم عمل کرده، مسئلۀجنگ و صلح و انتخاب پادشاه از صلاحیتهای آن بود. بعبارت دیگر، جرگه نوعی از نماینده گی مردم در حل مسایل مربوط به سرنوشت شان بود. طوریکه میدانیم جرگه ها که خود نوعی از تبارز دموکراسی قومی و و لویه جرگه ها که تبارز دموکراسی در سطح ملی است در فرهنگ پشتونوالی و در مجموع در فرهنگ مردم افغانستان مقام بالائی دارد و مرجع مشروعیت اقدامات زعیم کشور و دولت را فراهم میکنند.
همچنان تضاد درونی جنبش طالبان با سیستم عنعنوی قومی پشتونها را نباید از نظر انداخت. آنانیکه جنبش طالبان را جنبش متکی بر فرهنگ قوم پشتون میدانند از تضاد نهفته درونی میان ارزشهای کود مدنی "پشتونوالی" و ماهیت عمیقاً مذهبی جنبش طالبان بیخبر اند. یک محقق هزاره تبار بنام صاحبنظر مرادی در مورد مقررات وضع شده توسط احمدشاه ابدالی نوشته بود که: "احمد خان ...برای رهنمود سران قبایل مربوط خویش همچو اساسنامه دینی، سیاسی، و نظامی بکارگرفت. ازتدوین مقررات نامبرده بخوبی برمیآید که احمد خان به فقه وشریعت سرتاسری اسلام اکتفا نکرده برای تنظیم نظام قبیلوی خویش به وضع مقررات ویژه قبیلوی نیازمندی احساس نموده است." دلیل وضع مقررات توسط احمدشاه ابدالی آن بود که اصول "پشتونوالی" به قول اولیور روی، که از یکطرف یک ایدیولوژی بوده و از جانب دیگر یک مجموعۀحقوق مدنی را تشکیل میدهد، در ذات خود غیر مذهبی بوده و درسطح قانون با "شریعت" در تضاد قرار دارند. اولیور روی مینویسد در جوامع غیر پشتون چوکات اصلی اصول جزائی را "شریعت" تشکیل میدهد اما در شرایطی که پیروی از شریعت صرف در حد شعار باقیست، هیچ سیستم دیگری موجود نیست که جای آنرا بگیرد". نتیجه طبیعی چنین حالتی در روستاهای غیر پشتوننشین بوجود آمدن حاکمیت مطلقه خوانین و زورگویان محلی و رهبران دینی میباشد که اشکال افراطی آنرا در دهات هزاره نشین هزاره جات مشاهده میکنیم.
در جوامع سنتی پشتونها، در دهات، مقام ملا در آن سطحی نیست که در قرا و قصبات غیر پشتوننشین افغانستان، بخصوص در میان اقوام هزاره وجود دارد. مظاهر آنرا همه روزه در بوسیدن دستهای محمد محقق توسط هواداران هزارۀ او در صفحات تلویزیونها مشاهده میکنیم. مقام ملا و روحانی در هزاره جات، در میان شیعیان، در سطح پیشوا، و مرجع تقلید است. ملا چنین مقامی در جامعه پشتون ندارد. اکثر این ملاها حتی در جرگه های قومی دعوت نمیشوند. نقش ملا در جوامع سنتی پشتونها نقش مشورتی است نه نقش تصمیمگیرنده. از این رهگذر یک تضاد درونی میان جنبش طالبان و سیستم عنعنوی قومی پشتونها موجود است. فراموش نکنیم که طالبان دستآورد مدرسه های دیوبندی در مناطق قبایلی و پشتوننشین در پاکستان میباشند. اکثر این افراد در کمپهای مهاجرین در خاک پاکستان تولد یافته بزرگ شده و با ایدیولوژی وهابی تطبیق بدون چون و چرای "شریعت محمدی" تدریس شده اند که با پول عربستان سعودی و با امامان سعودی و وهابی پاکستانی طرف اجرا قرار گرفته است. در وجود اکثر این افراد آن احساس تأریخی تعلق داشتن به افغانستان، ارزشهای ملی افغانستان، اصول پشتونوالی و ناسیونالیزم افغانستان وجود ندارد. یک مثال آنرا در تخریب مجسمه های بودائی بامیان میتوانیم ببینیم. مجسمه های بامیان در طول حیات نزدیک به سه صد سال دولتهای عنعنوی پشتون در افغانستان، به حیث سمبولهای ملی و باستانی کشور دست نخورده باقی ماندند. در حالیکه طالبان بنا بر تعصب مذهبی خود و بخصوص با همدستی با متعصبین آی اس آی در ضدیت با هندوستان، از تخریب آنها لذت بردند. باآنهم، در زمان حاکمیت خود طالبان جرآت مداخله در اموری راکه بر اساس اصول پشتونوالی در دهات و روستاهای پشتوننشین اداره و اجرا میگردید، نداشتند.
بنابرآن، با توجه به این سابقهٔ تأریخی تجددخواهی نباید پیشرفت و اصلاح جامعه را منحصر به تمدن جوامع غربی نمود.
در عصر امان الله خان در میان کشورهای اسلامی در منطقهٔ ما دوکشور در راه تجدد طلبی گام برداشته بودند: ترکیه تحت رهبری کمال اتاتورک و فارس تحت رهبری رضا خان.
شاه امان الله خان از اهمیت نهضت تجدد طلبی در ترکیه و فارس بخوبی مطلع بود. خانم او ملکه ثریا در سوریه تولد شده بود که همراه با فامیل روشنفکر خود (فامیل طرزی) در شکلگیری نهضت تجدد طلبی دوره امانی نقش بسیار برازنده داشت. از فیض رهنمائیهای سید جمال الدین افغان، شناخت پدر محمود طرزی و خودش از ماهیت استعمار به درجۀکمال رسیده بود. مادر ملکه ثریا اولین جریده نسوان کشور (سراج النسوان) دوره امانی را نظارت میکرد.
پروگرامهای تجدد طلبی دوره امانی شامل ساحات متعدد میگردید که منجمله میتوان از اینها نام برد:
پروگرامهای مدرنَته دورهٔ امانی با سه قیام ارتجاعی مواجه شد:
شورش حبیب الله کلکانی که از حمایت نزدیک رهبران عنعنوی مذهبی در شمالی و منجمله فرقه نقشبندیه مستقر در شوربازار کابل بر خوردار بود موفق گردید. امان الله خان از حکومت دست کشید و به قندهار رفت. باآنکه در قندهار کوشید با جمعآوری قوه، دوباره کابل را اشغال کند اما در غزنی شکست خورد و مجبور به ترک کشور گردید.
تمام این شورشها یک وجهه مشترک باهم داشتند؛ مخالفت با اقدامات اصلاحی و بازگشت به حاکمیت شریعت! در تمام این شورشها شاه را کافر و منحرف از دین اسلام میدانستند. هیچکدام جنبش طبقاتی، ضد استبدادی، ضد استعماری و ضد برتری جوئی و حاکمیت قومی نبودند. در صفوف آنها افراد وابسته به اقوام مختلف شرکت داشتند و حامیان آنها را ملاها و رهبران عنعنوی مذهبی تشکیل میدادند. بیشتر سران قبایل پشتون به اسم مبارزه با پادشاه کافر، با حبیب الله تاجیک تبار همکاری کرده بودند .در حالیکه شورشهای جنوبی و مشرقی سرکوب شدند، شورش حبیب الله کلکانی که از حمایت نزدیک رهبران عنعنوی مذهبی در شمالی و منجمله فرقه نقشبندیه مستقر در شوربازار کابل بر خوردار بود موفق گردید.
شورش مردم شینوار بسرکرده گی دو نفرخان بنامهای محمدعلم ومحمدافضل آغاز گردید. نیروهای نظامی کابل به آنسو سوق شدند. و وقتی کابل از قوتهای نظامی خالی گردید، آنگاه حبیب الله کلکانی (بچهٔ سقاو) از سمت دست به اغتشاش زد و با نیروهای خود برکابل حمله کردند. مطابق کتاب فیض محمد کاتب بتأریخ ۱۲ دسمبر ۱۹۲۸ وقتی که بچۀ سقو برکابل حمله کرد، محمدولی خان وکیل مقام سلطنت وعبدالعزیز وزیردفاع ، فقط ۸۰ نفر از محافظان دیپوهای اسلحه را جمع کردند تا به مقابل ۲۰۰۰ نفر لشکر ایلجاری سقاوی که ۲۰۰ تن آنها مسلح بودند و بقیه چوب و تبر بدست داشتند به مقاومت بپردازند!
شورشیان حملهٔ نهائی بر کابل را در شب (۱۴ جنوری ۱۹۲۹) آغاز کردند. شاه سلطنت را به برادرش عنایت الله سپرد و خود به قندهار رفت. عنایت الله خان هم سرانجام پس از سه روز پادشاهی با خانواده اش کابل را ترک گفت. از آن سوی حبیب الله مقر سلطنت را متصرف شد و در ۲۸ جدی (دی) ۱۳۰۷ (۱۸ جنوری ۱۹۲۹) بر تخت سلطنت نشست و خود را به امیر حبیب الله مسمی کرد. امان الله کوشید تا دوباره خود را به کابل برساند، اما شکست خورد. حضرت نورالمشایخ مجددی د ر پکتیا با چند هزار مرید مسلح خود امر مارش به استقامت غزنی و حمله علیه نیروهای نظامی امان الله را که به صوب کابل درحالت پیشروی بودند، شکست داد. قوای اعزامی نورالمشایخ (سلیمان خیلها) درغزنی بر روی قوتهای تعرضی امان الله خان آتش کشودند و بدستیاری سبوتاژ کننده گان داخل دربار، اردوی شاه را از پیشروی بسمت کابل باز داشته، تبلیغاتی را سازمان دادند که درنتیجه قوای وفاداربه شاه امان الله پراگنده شده وخودش مجبوربه عقبنشینی گردید و سرانجام از طریق هند به ایتالیا رفت.
عوامل شکست نهضت امانی
بسیاریها علل سقوط نهضت امانی را کاملآ بسته به دسایس استعمارگران انگلیسی میدانند. انداختن گناه تمام بدبختیهای یک کشور به گردن خارجیها در میان تعداد زیادی از نویسنده گان افغان و سایر کشورهای رو به انکشاف به یک عنعنهٔ مبدل شده است. به وفرت خوانده میشود که انگلیسها عبدالرحمان خان را آوردند، انگلیسها امان الله خان را ساقط کردند، انگلیسها نادر خان را به قدرت رسانیدند، شورویها در کودتای داؤد خان دست داشتند، شورویها کودتای هفتم ثور را طرحریزی کردند، پیلوتهای روسی بر ارگ حمله کردند، امریکائیها طالبان و داعش را ایجاد کرده اند و غیره از این قبیل. در بسیاری از نوشته ها به حد مشمئز کننده اینگونه برداشتها و برجسته کردن آنها بعنوان عوامل تعیین کننده حوادث داخلی تکرار میگردند. به یقین که در تأکید بی اینگونه برداشتها ما افغانان تنها نیستیم، دیگران، بخصوص ایرانیها، نیز دست کمی از ما ندارند.
در این هیچ جای شکی نیست که استعمار و امپریالیزم در امور ممالک رو به انکشاف همیشه مداخله میکنند و در بیانات فوق نیز شمه هائی زیادی از حقایق نهفته اند. تا صد سال قبل، استعمار کهن با توجه به منافع استعماری خود در تقابل با بنیادگرائی مذهبی از روش دوگانهٔ مقابله و حمایت کار میگرفتند. از یکطرف با مدرسه های دیوبندی در هندوستان مخالفت میکردند اما از روحانیون وابسته به همان مکتب فکری با جنبشهای ترقیخواهانه در افغانستان مخالفت میکردند. اما انداختن گناه تمام بدبختیهای یک کشور به گردن خارجیها پندار ساده لوحانه و دگم بوده عوامل، محرکها و دینامیزم داخلی وقایع را نادیده گرفته و کمرنگ جلوه میدهد.
در رابطه با عوامل شکست نهضت ترقیخواهانهٔ امان الله خان نیز تأکید بر همچو برداشتها عوامل عینی داخلی را کمرنگ جلوه داده سبب انحراف فکری و در نهایت خود فریبی میگردد. واقعیت آنست که متاسفانه مغالطه و اختلاط و درهم آمیختن مفاهیم و اهداف تجدد طلبی Modernism دورهٔ امانی با Western-ism یا غرب زده گی و شتابزده گی در تطبیق برنامه ها، در کنار دسایس آشکار و پنهان استعمارگران انگلیسی که پیشرفت یک افغانستان مستقل را خطر برای ادامهٔ تسلط استعماری خود در هند میدانستند، عوامل شکست نهضت ترقیخواهانهٔ امان الله خان فراهم نمود. کشور جاپان دست به تجدد طلبی وسیع زد بدون آنکه مظاهر غرب زده گی را در جامعهٔ عنعنوی خود معرفی کند و از همین جهت پیروز شد.
در حالیکه برنامه های تجدد طلبی در ترکیه با موفقیت مورد تطبیق قرار گرفته بود، آنچه را امان الله خان و همکاران او نتوانستند تشخیص نمایند این بود که در ترکیه، تحولات اجتماعی سابقه داشته و طبقۀ متوسط از یک توانمندی معین بر خوردار بود. همینطوریکه اردوی منظم در اختیار دولت قرارداشت. در حالیکه شاه امان الله نه یک طبقۀ پرتوان شهری و نه یک اردوی نیرومند را در کنار خود داشت.
یک مثال از وقایع عینی انزمان را که نمونهٔ از درک نادرست مفاهیم و اهداف تجدد طلبی Modernism دورهٔ امانی با Western-ism یا غرب زده گی است از قول فیض محمد کاتب در کتاب تذکرالانقلاب چنین میخوانیم: "احمدعلی خان (رئیس بلدیه شهر کابل) اهالی شهر را از قوی وضعیف و وضیع و شریف و دکاندار و حرفه ور بازار و ذکور و اناث عرصۀ دو هفته در زیر انواع فشار و انزجار پوشیدن لباس رسمی و کلاه اروپائی وغیره وغیره آورده عموم را دست دعا به درگاه کبریا برداشتن و زوال سلطنت امیر امان الله خان را از اوتعالی خواستن،کشانیده بود،"
(فیض محمدکاتب، تذکرالانقلاب، علی امیری کلن آلمان).
جائی تعجب نیست که در چنین حالت که فرهنگ عنعنوی عوام طرف تحقیر قرار میگیرد روحانیون بنیاد گرا فرصتی مییابند تا علیه اصلاحات امانی وارد میدان شده و با تحریک اذهان مردم، اغتشاشات پراگنده و بعداً سرتاسری را بوجود آورند. به یقیین که عمال استعمار انگلیس نیز از همچو شرایط استفادهٔ سؤ نموده به آتش طغیان مردم هیزم ریختند.
بعد از گذشت ۶۴ سال از وفات شاه امان الله خان، این علمبردار ترقی و تجدد در افغانستان، انجمن تأریخ افغانستان خاطرهٔ شاه امان الله خان را گرامی دانسته و روح موصوف را شاد و یادش را گرامی میدارد.
سؤال اول:
خط دیورند توسط کدام اشخاص در کجا و در چه زمان عقد شد؟
جواب سؤال اول:
معاهده دیورند بتأریخ ۱۲ نوامبر ۱۸۹۳ ت.م، میان امیر عبدالرحمن خان و سر هنری مورتمر دیورند، وزیر خارجه دولت هند برطانوی در کابل به امضأ رسید.
سؤال دوم:
هدف این معاهده چه بود؟
جواب سؤال دوم:
معاهده دریورند ۷ ماده دارد و حوزه های نفوذ دولت هند برطانوی و افغانستان را بالای قبایل آزادی که در غرب دریای سند از چترال تا بلوچستان زنده گی میکردند تعیین میکند.
سؤال سوم:
آیا میتوان امضأی این معاهده را توسط امیر فروش خاک افغانستان نامید؟
جواب سؤال سوم:
نخیر به هیچصورت. این مناطق قبلاً در نتیجه تجاوزات رنجیت سنگ و انگلیسها از حیطۀ نفوذ دولت افغانستان خارج گردیده بودند اما در عین زمان، از لحاظ اداری رسماً شامل قلمروهای هند برطانوی ( ۱۹۳۵ت.م) نیز نبودند.
سؤال چهارم:
مناطق شامل معاهدهٔ دیورند کدامها اند؟
جواب سؤال چهارم:
معاهدهٔ دیورند ۱۸۹۳ت.م شامل مناطق آزاد قبایلی (چترال، سوات، دیر، باجور، خیبر، کرم وزیرستان) بود. این مناطق تا زمان عقد معاهده دیورند بدون سرنوشت بودند از سال ۱۸۹۳ت.م به بعد، یعنی بعد از عقد معاهده دیورند این مناطق بمثابه مناطق حایل میان قلمروهای هند بریطانوی و قلمروهای دولت افغانستان تحت نفوذ امنیتی هند بریطانوی قرار گرفتند بدون آنکه از لحاظ اداری رسماً شامل قلمروهای هند بریطانوی گردند.
( پاسخ سر مورتمر دیورند به جواب یک خبرنگار در یک مصاحبه در سال ۱۸۹۷ با ایشیاتیک کوارترلی جورنال)
سؤال پنجم:
آیا معاهده دیورند شامل ایالت سرحدی شمالغرب (صوبه سرحد که فعلا خیبر پختونخوا یاد میگردد) میباشد؟
جواب سؤال پنجم:
نخیر نمیباشد. ایالت سرحدی شمالغرب (صوبه سرحد که فعلا خیبر پختونخوا یاد میگردد) در سال ۱۸۴۹ت.م بمثابۀ یکی از قلمروهای هند برطانوی ایجاد گردید. که شامل مناطق آزاد قبایلی (چترال، سوات، دیر، باجور، خیبر، کرم وزیرستان) نبود.
سؤال ششم:
آیا معاهدهٔ دیورند خط سرحدی را میان افغانستان و قلمرو هند برطانوی ایجاد کرد؟
جواب سؤال ششم:
نخیر به هیچصورت. دیورند در یک مصاحبه در سال ۱۸۹۷ت.م با ایشیاتیک کوارترلی جورنال میگوید:
"اقوامی راکه در طرف هندوستان واقع شده اند نباید در محدودة قلمرو دولت هند بریطانوی قلمداد کنیم. آنها صرفآ، تا جائیکه به امیر مربوط است، در زیر نفوذ ما به معنی تخنیکی کلمه قرار دارند، آنهم تا جائیکه خودشان به این نفوذ تن در دهند و یا ما این نفوذ را تحمیل کنیم".
همچنان دایره المعارف بریتانیکا مینویسند که "معاهده سال ۱۸۹۳ت.م دیورند مناطق نفوذ دولت هند بریطانوی و دولت افغانستان را برای تطبیق قانون مشخص میکند و هرگز بعنوان یک سرحد بین المللی بطور دیجوره مد نظر نبوده است.
(In an interview with Durand quoted by Leitner, G. W. (1897) ‘The Amir, the Frontier Tribes and the Sultan’, The Asiatic Quarterly Review Series 3, p.4, 237, quoted by Kakar, M. H. (2006) A Political and Diplomatic History of Afghanistan, 1863-1901, London: Brill, Omrani, B. and Ledwidge,)
سؤال هفتم:
مدت اعتبار معاهده دیورند چگونه است؟
جواب سؤال هفتم:
بر اساس تعامل دولت انگلستان، معاهدات با امیران افغانستان معاهدات شخصی با امیر مربوطه از طرف دولت هند برطانوی پنداشته شده و با مرگ امیر و یا عزل او این معاهدات از اعتبار خارج بودند. هدف انگلیسها از این پالیسی آن بود که خود را مقید به هیچ معاملة قبلی ندانسته با رویکارآمدن هر امیر جدید نظر به تقاضای وقت امتیازات بیشتری کسب کنند. برای همین منظور اگر دولت هند بریطانوی تمدید میعاد معاهده را مطابق به منافع خود میدید ناگزیر به تعهد رسمی امیر جدید نیاز داشت.
سؤال هشتم:
بدین حساب بعد از مرگ امیر عبدالرحمن خان آیا معاهدهٔ دیورند از اعتبار افتاد؟
جواب سؤال هشتم:
بلی با مرگ امیر عبدالرحمن خان معاهدهٔ دیورند که با او عقد شده بود عملا مطابق تعامل معاهدات برتانوی از اعتبار ساقط شده بود. به همین دلیل بعد از وفات امیر عبدالرحمن خان انگلیسها تعهد امیر حبیب الله خان را برای تمدید اعتبار معاهده دیورند در سال ۱۹۰۵ت.م گرفتند.
سؤال نهم:
آیا همچنان بعد از مرگ امیر حبیب الله خان معاهدهٔ دیورند از اعتبار افتاد؟
جواب سؤال نهم:
بلی با مرگ امیر حبیب الله خان معاهدهٔ دیورند که توسط او در سال ۱۹۰۵ تائید شده بود عملاً مطابق تعامل معاهدات برتانوی از اعتبار ساقط شده بود. اما بعد از کشته شدن او انگلیسها توافق امیر امان الله خان را در مورد ادامۀ اعتبار معاهده دیورند در معاهده ۸ آگست سال ۱۹۱۹ت.م راولپندی و بعداً بر اساس معاهدهٔ سال ۱۹۲۱ت.م کابل بدست آوردند.
سؤال دهم:
بر این اساس، معاهدهٔ دیورند در معاهدهَ سال ۱۹۲۱ کابل توسط امیر امان الله خان تائید گردید. آیا این معاهده حالا هم اعتبار دارد؟
جواب سؤال دهم:
معاهدة ۲۲ نوامبر سال ۱۹۲۱ت.م میان دولتهای انگلستان و افغانستان اولین معاهدۀ است که میان دولت افغانستان و دولت بریطانیه انعقاد مییابد.
ماده دوم معاهده سال ۱۹۲۱ت.م کابل تعهد ماده پنجم معاهده راولپندی را در مورد خط دیورند تأیید مینماید. اما مطابق به ماده چهاردهم، معاهده مذکور موقتی بوده صرف برای سه سال اعتبار داشت و طرفین با اطلاع قبلی یکساله میتوانستد آنرا ملغی اعلان کنند . بر همین اساس در ماه جون سال ۱۹۲۵م لارد بیرکنهد وزیر مستعمرات بریطانیا (Lord Birkenhead in a memorandum circulated in June 1925 ) بعد از ختم سه سال از معاهده ۱۹۲۱م کابل طئ یک یادداشت رسمی به پارلمان انگلستان تأیید میکند که "این معاهده برای سه سال اعتبارداشت و اکنون بعد از گذشت سه سال این معاهده از جانب طرفین با ارائة یکسال یادداشت قبلی قابل فسخ میباشد"
Lord Birkenhead in a memorandum circulated in June 1925 assessed the same when he mentioned that “the treaty was made for three years in the first instance, and is now subject to denunciation by either party with 12 months’ notice.” (Source: National Archives of UK (1925) ‘Afghanistan’, ّecord Type: Memorandum, 9 June, Reference: CAB, 24/173/88.).
سؤال یازدهم:
آیا این معاهده از طرف یکی از دولتین فسخ گردید؟
جواب سؤال یازدهم:
بلی. به تأیید لودویک ادامک، معاهدۀ کابل برای سه سال قابل اعتبار بود. طرفین میتوانند با اطلاع قبلی یکسال این معاهده را فسخ نمایند. بنابر همین نکته انگلستان همیشه از فسخ یکجانبۀ معاهدۀ دیورند توسط دولت افغانستان ترس داشت ( لودویک دبلیو ادامک، پروفیسور در پوهنتون آریزونا، دکشنری تأریخی افغانستان). دولتهای بریتانیا و افغانستان تا سال ۱۹۴۹ت.م به تطبیق معاهدۀ سال ۱۹۲۱ت.م کابل وفادار باقی بودند تا اینکه بعد از ایجاد دولت پاکستا،ن و بخصوص در اعتراض به بمباران قسمتهائی از ولایت پکتیا توسط پاکستان، دولت افغانستان در لویه جرگه سال ۱۹۴۹ت.م دولت افغانستان تمام معاهدات با دولت هند بریطانوی را ملغی اعلام کرد.
در همان وقت نمایندۀ افغانستان کوشید تا موضوع در شورای امنیت ملل متحد مطرح گردد اما با مخالفت امریکا از طرح آن جلوگیری شد. بنابرآن با تطبیق ماده چهاردهم معاهدۀ سال ۱۹۲۱ کابل، دولت افغانستان این معاهده را ملغی اعلان نموده و بر این اساس میعاد اعتبار معاهدة دیورند و توافقهای مربوطة بعدی خاتمه مییابد.
سؤال دوازدهم:
احمد سعیدی ادعا میکند که گویا مطابق به مواد ۶۹ و مادة ۷۴ منشور سازمان ملل متحد ،معاهده دیورند تابع زمان است و چون بیش از صد سال از آن گذشته یک موضوع حل شده میباشد. آیا این برداشت درست است؟
جواب سؤال دوازدهم:
نخیر به هیچصورت درست نیست. این یک ادعای کاملاً غلط و بیبنیاد است. در مواد مذکور و هیچ ماده و بخش دیگر منشور سازمان ملل متحد آنچه که آقای احمد سعیدی در مورد میعاد معاهدات بین المللی ادعا میکند وجود ندارد. آقای سعیدی این مواد را شخصاً نخوانده و یا اینکه از دیگران اشتباه شنیده است. ماده ۶۹ تا به ماده ۷۲ منشور سازمان ملل متحد مربوط به شورای اقتصادی و اجتماعی ملل متحد میشود. ماده ۷۴ هم به موضوع میعاد معاهدات ارتباط ندارد. آنچه را که میتوان در نظر گرفت کنوانسیون ۱۹۶۹ ملل متحد منعقدۀ ویانا مربوط معاهدات میباشد ( VCLT - United Nations (1969) ‘Vienna Convention of Law of Treaties’, Treaty Series ) که مادة ۴۵ آن معاهدات منعقده بعد از سال ۱۹۶۹ را تابع زمان مینمایند. این کنوانسیون به ماقبل خود رجعت نمیکند بنابر آن بالای معاهده دیورند و معاهده سال ۱۹۲۱ کابل قابل تطبیق نیست.
سؤال سیزدهم:
که آیا موقف افغانستان که خط دیورند را بعنوان یک سرحد بین المللی با پاکستان برسمیت نمیشماسد و بنابر آن در عمل تقاضای انظمام مناطق جدا شده توسط خط دیورند را به قلمرو افغانستان دارد آیا در یک محکمۀ بین المللی امکان پیروزی دارد؟
جواب سؤال سیزدهم:
جواب من به این سؤال مثبت است.
بلی اگر دولت افغانستان در یک محکمۀ حکمیت بین المللی تقاضا کند، سرزمینهائی را که بر اساس معاهدة دیورند از دست داده بود دوباره به خاک خود ضمیمه کند شانس پیروزی ادعای او فوق العاده زیاد است. با ایجاد کشور پاکستان بحیث وارث قلمروهای هند بریطانوی در غرب هندوستان مناطق قبایلی شامل قلمرو کشور پاکستان نبودند. در ۲۸ اپریل سال ۱۹۴۹ت.م طئ یک نامۀ اشد محرمانه دفتر روابط کامنولث دولت بریتانیا مشاور حقوقی دولت بریتانیا را مطلع ساخت که "...ایالت شمالغرب دولت هند بریطانوی تا سرحد افغانستان امتداد ندارد و مناطق قبایلی یک خالیگاه میان سرحد دولت هند بریطانوی و سرحد هندوستان را تشکیل میدهند".
بر اساس نوشتهٔ لودویک ادامک "در ۱۵ آگست سال ۱۹۴۷ت.م (زمان تشکیل کشور و دولت پاکستان)، بنابر آن، مناطق قبایلی ایالت شمالغرب در حالت بین المللی سردرگم قرار گرفته، مربوط به هیچ دولتی نشدند. در چنین حالتی مناطق قبایلی مستقل از پاکستان بوده باوجودیکه یک سلسله روابط گمرکی، مخابراتی و غیره از این قبیل با آن دارد، معلوم میشود که پاکستان نمیتوانست وارث سرحدی باشد که در معاهده سال ۱۹۲۱ت.م با افغانستان تعیین شده بود و یا وارت هرگونه حقی باشد مطابق مادۀ دوم این معاهده باشد.
اما این امکان وجود دارد که پاکستان نتواند کدام اعتراض قانونی نماید در صورتیکه قبایل خود را تحت حمایت افغانستان قرار دهند و یا با توافق اقوام، افغانستان این مناطق را ضمیمۀ خاک خود کند...."
(منبع: لودویک دبلیو ادامک، دکشنری تأریخی افغانستان، سال، ۲۰۱۲)
-----------------------------------------------------------------------
هرگونه اقتباس بدون نام گرفتن از نویسنده ممنوع است‹
دوکتور نوراحمد خالدی
سؤال اول:
اگر ۱۷۰۹ سال استقلال افغانستان است، کدام معاهدۀ بین المللی این استقلال را به رسمیت شناخته؟ نام آن معاهده، طرفین آن و تأریخ امضأیش را بگوئید، ذکر کنید.
جواب سؤال اول:
این شخص آنقدر از تأریخ بیخبر است که نمیداند ۳۱۷ سال قبل حتی کشور امریکا موجود نبود و کشورهای دولت-ملت اروپائی تازه شکل میگرفتند و پدیده یی بنام جامعهٔ بین المللی و "معاهدۀ بین المللی" موجود نبود. .سؤال دوم کدام دولت خارجی در سال ۱۷۰۹ افغانستان را بعنوان کشور مستقل به رسمیت شناخت؟ یک نمونه، فقط یک نمونه، بیآورید.
جواب سؤال دوم:
میرویس خان هوتکی، نه تنها بر سیطرهٔ دوصدسالهٔ صفویان پایان داد، بلکه نطفهٔ حاکمیت ملی و استقلال سیاسی را در پهنۀ که بعدها «افغانستان» نامیده شد، غرس نمود.
قیام میرویس خان غازی، تنها یک شورش نظامی علیه مظالم «گرگین» نبود؛ بلکه یک حرکت خردمندانه مبتنی بر «مشورت»، «میثاق ملی» و «مشروعیت حقوقی» بود که از بطن جرگه های مردمی برخاسته بود. دولتهای هوتکی برای ۲۶ سال بالای بخشهای بزرگی از سرزمینهای افغانستان امروزی حکومت کردند و به علاوه قادر شدند امپراتوری صفوی را ساقط نموده برای هشت سال بالای قلمروهای آن نیز حکومت کنند. بدینگونه افغانان قادر شدند یک هویت مستقل ملی برای خود ایجاد کرده و برای اولینبار یک دولت مستقل بومی را در این سرزمین ایجاد نمایند. در آنزمان از چه دولتی انتظار داشتید حاکمیت میرویس خان را برسمیت بشناسد؟
در آنزمان اطراف افغانستان را قدرتهائی اداره میکردند که کشور به معنی امروزی نبودند مانند جنیدیها در بخارا، سلسله گورکانی در هند، و سلسلهٔ صفوی در فارس که توسط هوتکیان سرنگون شدند. کشور امریکا موجود نبود و ممالک اروپائی در جنوب آسیا جای پائی نداشتند. نشانهٔ رسمیت شناخته این حاکمیت سکه های اشرفی طلا است که تا امروز در ایران به همینام اشرف افغان معروف و مورد معامله اند.
سؤال سوم:
میرویس خان در ۱۷۰۹ از کجا تا کجا را آزاد کرد؟ آیا مرزهای این “کشور مستقل” را میتوانید روی نقشه نشان دهید؟
جواب سؤال سوم:
میرویس خان در ۱۷۰۹ قندهار و حوالی آنرا از سلطهٔ صفویان آزاد ساخت، حملات متعدد بعدی صفویان را در حوالی فراه به شکست مواجه ساخت و سنگ تهداب اولین دولت ملی افغان را بر زمین گذاشت. با حاکمان گورکانی هند به تفاهم رسید که به مناطق پشتوننشین غرب دریای سند تجاوز نکنند. با استفاده از این فرصت اسدالله خان ابدالی هرات نیز را از حاکمیت صفویان نجات داد. پسرش شاه محمود اصفهان را فتح کرد. شاه اشرف افغان تمام ایران امروزی را شامل قلمرو خود ساخت. دولتهای هوتکی، در همدستی با ابدالیان هرات، برای ۲۶ سال بالای بخشهای بزرگی از سرزمینهای افغانستان امروزی حکومت کردند و به علاوه قادر شدند امپراتوری صفوی را ساقط نموده برای هشت سال بالای قلمروهای آن نیز حکومت کنند. نقشه قلمروهای حاکمیت هوتکیان از پختونخواه تا سرحد عراق تحت حاکمیت عثمانیها امتداد داشت. این نقشه را در زیر میگذارم.
سؤال چهارم:
اگر افغانستان در ۱۷۰۹ مستقل شد، پس چرا تا ۱۹۱۹ سیاست خارجی اش در دست بریتانیا بود؟ این دویست سال “استقلال” را چگونه توضیح میدهید؟
جواب سؤال چهارم:
جالب است، هیچ افغان از کلمهٔ "دویست" استفاده نمیکند بلکه کلمه دو صد را بکار میبرد. حالا دانستم این شخص "ن جلیلزاد" حتماً ایرانی است که تا این حد با قاعد ملی افغانستان میرویس خان نامدار در خصومت است. باز هم این شخص آنقدر از تأریخ بی اطلاع است که نمیداند انگلیسیها برای اولینبار صد سال بعد از قیام میرویس خان هوتکی یعنی در سال ۱۸۰۹ ت.م رسما با اعزام سفیر در وجود مونت ستیوارت الفونستون به دربار شاه شجاع در پشاور با دولت امپراتوری درانی افغان مقابل شدند. اگر منظور این خانم(لمبه رنگریز) یا آقا (ن جلیلزاد) معاهده گندمک باشد (۱۸۷۹ت.م) بازهم میبینیم که برای ۷۰ سال بعدی هم انگلیسها هیچ نقشی و کنترولی بالای دولت درانی افغان نداشتند. به این حساب این جلیلزاد/لمبهٔ رنگریز نمیدانست که از دوصد سال ادعائی او در ۱۷۰ سال افغانستان نه تنها کشور مستقل بود بلکه کنترول تمام امور خود را به بعهده داشت. معاهده گندمک، در گندمک در راه کابل تا جلال آباد به تأریخ ۲۶ می ۱۸۷۹ ت.م. میان امیر محمد یعقوب خان نواسۀ امیر دوستمحمدخان و «سر لوئیس کیوناری عقد شد. حادثۀ کلیدی درجنگ دوم افغان و انگلیس بود. او که بر اساس معاهده گندمک به کابل اعزام شده بود، در پی قیام مردم و حمله سربازان افغان به اقامتگاهش در بالاحصار کشته شد. کیوناری بعنوان نمایندۀ سیاسی بریتانیا برای نظارت بر سیاست خارجی افغانستان و پیشبرد منافع بریتانیا پس از معاهده گندمک در کابل مستقر شده بود. این معاهده با کشته شدن سر لوئیس کیوناری (Louis Cavagnari)، نماینده بریتانیا، در ۳ سپتامبر ۱۸۷۹ (۱۲ سنبله ۱۲۵۸ ه.ش) در کابل، از جانب مردم کابل فسخ شد.
سؤال پنجم:
معاهدۀ راولپندی ۱۹۱۹ یک سند حقوقی موجود و قابل رویت است. سند معادل آن برای ۱۷۰۹ کجاست؟ در کدام آرشیو، کدام کتابخانه، کدام موزیم نگهداری میشود؟
جواب سؤال پنجم:
این سؤال نهایت عمق بیخبری سؤال کننده را از تأریخ نشان میدهد و این آقا/خانم نمیداند که ۳۱۷ سال قبل، هیچ سیستم بین المللی در جهان برای تنظیم روابط بین الدول موجود نبود. حتی کشور امریکا موجود نبود. منابع معتبر گواه بر نبوغ سیاسی میرویس خان است. چنانکه سر جان ملکم (دپلمات انگلیسی) در اثر ماندگار خود، «تأریخ ایران» (چاپ لندن، ۱۸۱۵م، جلد اول، ص ۶۰۶)، به نقل از جوناسهانوی که معاصرِ وقایع بود، صراحتاً ذکر میکند که میرویس خان پس از پیروزی، رسماً اعلام پادشاهی نمود و برای تثبیت اقتدار ملی، دستور داد تا بنامش سکه ضرب کنند. این اقدام، طبق عرف دیپلماتیک آن عصر، عالی ترین نشان استقلال یک قلمرو محسوب میشد. بر روی این سکه های تأریخی، بیتی نقش بست که تا امروز سندی بر آرمانهای والای اوست:
سکه زد بردرهم در دارالقرار قندهار
خان عادل شاه عالم میرویس نآمدار
( ۱۹۷۴ت.م استاد خلیل الله خلیلی، مجله ژوندون از قول تذکره نویسان عرب)
سؤال ششم :
اگر میرویس خان بنیانگذار افغانستان مستقل بود، چرا بعد از مرگش امپراتوری هوتکی فروپاشید و افغانستان دوباره زیر سلطه های مختلف رفت؟ استقلال واقعی چنین شکننده است؟
جواب سؤال ششم:
بازهم این آقا/خانم نمیداند که بعد از مرگ میرویس خان امپراتوری هوتکی ساقط نشد و شکننده نبود بلکه پسرش فارس را هم اشغال کرد و دولتهای هوتکی تا سال ۱۷۳۸ت.م یا اشغال قندهار توسط نادر شاه افشار ادامه پیدا کرد.
سؤال هفتم:
جامعۀ بین الملل، سازمان ملل، و تمام اسناد دیپلماتیک جهان ۲۸ اسد ۱۲۹۸ را روز استقلال افغانستان میشناسند. بر اساس کدام سند بین المللی میخواهید این واقعیت را تغییر دهید؟
جواب سؤال هفتم:
این آقا و همفکران او کاملاً از مقصد ما اشتباه فهمیده اند. من هرگز بدنبال هیچ تغییری در موقف بین المللی افغانستان نیستم. هدف من و همفکران من این است تا مردم ما و بخصوص نسلهای آینده بدانند که افغانستان بعد از قیام سال ۱۷۰۹ت.م میرویس خان هوتکی هرگز مستعمرهٔ کدام کشور دیگری نبوده است.
دورال اشغال نه ساله نادرشاه افشار، صرف یک اشغال نظامی بود که با تدبیر احمدشاه ابدالی در ۱۷۴۷ت.م خاتمه یافت و دوران معاصر دولت افغانستان بمیان میآید. از سال ۱۸۸۰ت.م در عصر امیر عبدالرحمن خان، متعاقباً در وقت حبیب الله خان و بعدا امان الله خان حتی یک افسر، سرباز انگلیسی در افغانستان نبود. تنها تغییری که عقد معاهده ۱۹۱۹ت.م راولپندی بوجود آورده، این بود که بعد از آن سفارت روسیه بلشویکی در افغانستان باز شد. در غیر آن سفیر جرمنی در عصر حبیب الله خان در کابل بود و سفیر روسیهٔ تزاری در عصر امیر شیر علی خان در کابل اقامت داشتند.
سؤال هشتم:
آیا خود میرویس خان هوتکی ادعا کرد که “افغانستان مستقل” تأسیس کرده؟ این ادعا در کدام منبع اولیۀ تأریخی ٫نوشته شده و در همان دوره ٫ ثبت شده است؟
جواب سؤال هشتم:
بلی، میرویس خان هوتکی اعلان پادشاهی کرد و بنام خود سکه ضرب زد.
به جواب سؤال پنجم مراجعه کنید.
سؤال نهم:
قیام ۱۷۰۹ یک قیام قندهاری در برابر صفویان بود. هرات، کنرها ،کابل، بلخ، بدخشان در آن زمان کجا بودند و آیا در این “استقلال” شریک بودند؟
جواب سؤال نهم:
جرقهٔ قیام از یک نقطه شروع میشود مانند مبارزات آزادی خواهی امریکا که از بوستون آغاز گردید و چندین سال را در بر گرفت تا سراسری شد. به تعقیب قیام قندهار، قیام هرات در سال ۱۷۱۷ت.م انجام یافت و بالاخره حاکمیت دولت هوتکی از مناطق پشتوننشین، کابل و جنوب هندوکش تا سرحد عراق عثمانی را احتوا نمود.
سؤال دهم:
اگر ۱۷۰۹ را روز استقلال بدانیم، پس جنگهای اول، دوم و سوم افغان و انگلیس برای چه بود؟ مگر یک کشور مستقل دوباره برای استقلال میجنگد؟
جواب سؤال دهم:
بیخبری این خانم/آقا از تأریخ شگفت انگیز است! جنگهای اول و دوم افغان و انگلیس برای دفع تجاوزات انگلیسها و برای جلوگیری از توسعهٔ قلمرو مستعمراتی هند برطانوی بود نه برای احراز استقال افغانستان. افغانستان مستقل موجود بود و شجاعانه از استقلال خود دفاع میکرد.
سؤال یازدهم:
امان الله خان در ۱۹۱۹ برای چه چیزی جنگید؟ اگر افغانستان از ۱۷۰۹ مستقل بود، جنگ سوم افغان-انگلیس چه ضرورتی داشت؟
جواب سؤال یازدهم:
امان الله خان در سال ۱۹۱۹ت.م در وقت تاجگذاری خود افغانستان را یک کشور آزاد و مستقل اعلان کرده بود و انگلیسها هیچ مخالفتی با آن نکرده بودند. هدف امان الله خان به تشویق آزاد خواهان هند آزادی مناطق از دست رفته با معاهده دیورند بود. أشتونهای آنطرف خط دیورند برای همین منظور در جنگ او شریک شده بودند و از آتش بس راولپندی ۱۹۱۹ت.م خوشحال نبودند.
سؤال دوازدهم:
این نظریه چرا دقیقاً در سالهای اخیر مطرح شده؟ کدام منفعت سیاسی٫ داخلی یا خارجی، از حذف امان الله خان از حافظۀ ملی سود میبرد؟
جواب سؤال دوازدهم:
این سؤال نشان میدهد که این آقا/خانم و خانم تا چه اندازه از سیاستهای موجوده در افغانستان بیخبر است. اینجا موضوع خداناخواسته حذف امان الله خان هرگز مطرح نیست. هدف آن است تا ما دو دسته به مخالفان و دشمنان افغان و افغانستان تبری ندهیم تا ریشه های افغانستان را قطع کنند. قلمبدستان و تیوریسنهای ضد افغان و افغانستان کسانی مانند مجیب رحیمی، عبدلخالق لعلزاد، عزیز آریانفر، و امثالهم، ادعا میکنند که کشور مستقل افغانستان بمثابه یک واحد سیاسی از زمان عبدالرحمن خان بوجود آمده است.
مثلاً، خالق لعلزاد مینویسد که سرحدات افغانستان در وقت عبدالرحمن خان تثبیت شده و استقلال آن در زمان امان الله خان. پس، بنابرآن افغانستان بحیت یک واحد سیاسی بعد از امان الله خان بوجود آمده است.
آیا با این برداشت از تأریخ افغانستان موافق استید؟ خوب اگر با تعریف دولتها بر اساس تیوری ملت-دولت موافق باشید به همین نتیجه میرسید. اما واقعیت آن است که تهداب این کشور را آزادی این سرزمین از قید اسارت صفویها توسط میرویس خان هوتک گذاشته شد و توسط احمدشاه ابدالی تکمیل گردید.
سؤال سیزدهم:
اگر این بحث علمی است، چرا طرفداران آن از مناظرۀ مستند با مؤرخان مستقل و بیطرف طفره میروند؟ علم از مناظره نمیترسد ٫ پس چرا میترسند؟
جواب سؤال سیزدهم:
بازهم این شخص از واقعیت کاملاً بیخبر است. ما هیچوقت از مناظره علمی با هیچکسی طفره نرفته ایم دعوتنامه برای اشتراک در سیمینار علمی ۲۱ اپریل دو روز قبل برای اشتراک همه علاقمندان بصورت آزاد در رسانه ها و در گروپهای فیسبوکی و واتس اپ با لنک اشتراک مجلس گوگل میت نشر شده بود و این شخص که این سؤال را میکند خود در مجلس زیر نام "ناصر ختیځ" اشتراک کرده بود و آزادانه سؤال هم نمود.
علاوه برآن، در مناظره های محترم حبیب هوتکی با اعظم سیستانی و سید ذاکرشاه سادات اشتراک کرده ایم و سیمینارهای علمی انجمن تأریخ افغانستان سیمینارهای دروازه های باز است.
سؤال چهاردهم:
تغییر روز استقلال چه تأثیری بر هویت ملی اقوام غیرپشتون افغانستان دارد؟ آیا این تغییر، وحدت ملی را تقویت میکند یا تضعیف؟
جواب سؤال چهاردهم:
طوریکه قبلا گفته شد هدف ما، شناسائی اهمیت سترگ قیام ۱۷۰۹ت.م میرویس خان هوتک بعنوان معمار استقلال افغانستان است و این عمل چون یک حقیقت تأریخ است وحدت ملی را تقویت میکند.
سؤال پانزدهم:
اگر فردا کشوری دیگر ادعا کند که روز استقلال افغانستان را به رسمیت نمیشناسد، چون خودتان آنرا زیر سؤال برده اید ٫ در برابر آن چه خواهید گفت؟
سؤال پانزدهم:
این سؤال آنقدر کودکانه است که حاجت به جواب ندارد!
طوریکه دیده میشود، برای دونالد ترامپ دروغ گفتن دیگر یک بازی رسانه یی نیست، این یک میتود حکومتداری است. درست مانند آنچه که واکلاوهاول، نمایشنامه نویس مخالف چکی که بعداً رئیسجمهور چکوسلواکیا شد، در نمایشنامه "قدرت قصر"، تشریح کرده بود، سیستمی که در آن دروغ -اشتباهات لفظی نیست - بلکه اساس خود قدرت است. یک سیستم که نه تنها دروغ را تحمل میکند بلکه نیاز به آن دارد، آنرا تولید میکند، در داخل آن زنده گی میکند و به اصطلاح مانند آب خوردن دروغ میگوید. با آنکه این گونه دروغ گفتن در جهان غرب برای اغوای مردم همیشه یک پدیدهٔ عادی و اما بسیار پیچیده، و هنرمندانه بوده که از طریق سازمانهای استخباراتی (ام آی شش، سی آی ای، موساد و امثّالهم ترتیب و طراحی گردیده) و توسط رسانه های وابسته به آنها (بی بی سی، سی ان ان، فاکس نیوز و امثالهم) طوطی وار اعمال میگردید. سیستمی که در آن همه چیز باید جعل شود. هاول این را در اواخر زمآمداری کمونیزم نیز دید، جهانی که زبان از حقیقت جدا میشود، جائیکه حقیقت دیگر کشف نمیشود بلکه اجراء میشود. اما امروز برای دونالد ترامپ دروغ گفتن دیگر یک نقص نیست، این یک میتود حکومتداری است. و دونالد ترامپ تمام پوشش کاغذ تحفه یی آنرا پاره کرده لچ و عریان با تمام زشتی آن تفاله میکند. بدتر از همه آنکه اگر قبلا این دستگاه های استخباراتی و رسانه های وابسته به آنها بودند که از امریکا، اروپا و آسترالیا توسط بازیگران بسیار حرفه یی از زبان سخنگویان و مبصرین و آگاهان سیاسی، نظامی و اجتماعی بی بی سی، صدای امریکا، رادیو فرانسه، صدای آلمان، سی ان بی سی، سی ان ان، فاکس نیوز و امثالهم مردم عادی را مغزشوئی میکردند، امروزه شخص رئیسجمهور امریکا نه تنها کاری به مردم عادی ندارد بلکه به مغزشوئی اعضای کانگرس، بی بی سی، صدای امریکا، رادیو فرانسه، صدای آلمان، سی ان بی سی، سی ان ان، فاکس نیوز و امثالهم مشغول است! طبق تخمین خبرنگاران آگاه، تنها در دوره اول او، بیش از 30,000 ادعای نادرست یا گمراه کننده، یعنی دروغ20 در روز. این مبالغه نیست، این حالت دروغ گفتن در میزان صنعتی، سیستماتیک و بی وقفه است. بررسی کنندگان حقایق باید زبان جدیدی را فقط برای توصیف آن اختراع میکردند ادعاهائی که اغلب اوقات تکرار میشد و دیگر نمیتوان آنها را با خطا اشتباه گرفتند. حالا در دور دوم، مقیاس گسترش یافته است، خطرات عمیق تر شده است، عواقب آن اکنون جهانی است. بخاطریکه دروغها دیگر به تجمعات یا جلسات مطبوعاتی محدود نمیشود؛ آنها در جنگ جاسازی شده اند. و زبان نخستین قربانی است. برای دور زدن کانگرس و مردم عامه، ترامپ اصرار میکند که این یک جنگ نیست؛ این یک عملیات، یک ماموریت محدود، یک سفر است. مگر حقیقت طور دیگری میگوید: هزاران سرباز مستقر شدند، گروه های حامل تغییر موقعیت یافتند، تجهیزات هوائی بسیج شدند، نیروهای خاصداخل شدند، چیزی که قرار بود ساعتها دوام بیآورد به روزها، به هفته ها و هیچ پایانی هم در نظر نیست. به تناقضات توجه کنید: چند ماه قبل ادعا شد که برنامه هسته یی ایران کاملاً از بین رفت، کاملاً از بین رفت، و با این حال ماه ها بعد از بین بردن همین برنامه دوباره ناگهان جدی و فوری شد، یک تهدید قریب الوقوع که باید فوراً با آن مقابله کرد. ویران و دست نخورده، تمام شده و ناتمام، رفته و هنوز هم بسیار، بسیار، بسیار خطرناک است. بعدأ گفته شد: ما قابلیتهای بحری آنها را از بین بردیم، طوریکه تنشها در خلیج تشدید شد و سربازان ایالات متحده در حالت دفاعی قرار گرفتند. ما قابلیتهای راکتی آنها را از بین بردیم، اما امواج راکتها همچنان به تل ابیب اصابت میکنند. حقیقتی که دیگر نمیتوانند با بدترین سانسورها در اسرائیل غیرقابل انکار اند. بعد تهدید: نیروگاه های برق ایران در جریان 48 ساعت از بین میرود. بازارها میلرزند، قیمتها بالا میرود، وحشت گسترش میابد، و بعد برای ثابت ساختن عواقب بد تجارتی و مالی ناگهان مذاکرات خیالی صورت میگیرد. او مدعی مذاکرات پیشرفته با رهبری ایران است، اما آن ادعاها توسط رئیس پارلمان، توسط معاون او، توسط وزیر خارجه ایران علنی رد گردید. شاید او با اشباح زمآمداران ایرانی مذاکره میکرد، بعدا، نوبت آخرین ضرب العجل رسید: او میگوید که ایران 7 روز فرصت خواسته است مگر او خیلی سخاوتمندانه به آنها 10 روز فرصت داد. یک حرکت دیپلوماسی. یک نشانه که گفتگوها کار میکند. مگر ایران میگوید نه. کدام درخواستی در کار نیست. هیچ گفتگوئی در جریان نیست ما صرفنظریات خودرا از طریق افراد ثالت بیان داشته ایم. هیچ واقعیت مشترک وجود ندارد. زبان نرم میشود، اما ماشین جنگ نه. زمینه ساختنها همچنان ادامه دارد. توهم مذاکره پوششی برای تشدید جنگ میشود. و در حالیکه جنگ ادامه دارد و آماده میشود تا بیشتر وخیم و شدید شود، ترامپ و هیگست به نوبه خود بارها و بارها، بعضی اوقات چندین بار در یک سخنرانی پیروزی را اعلام میکنند. زیرا در این نظام دروغ و جعل پیروزی به دست نمیآید، اعلام میشود. زبان فقط خم نشده است، بلکه سر چپه شده است. تشدید به تنش زدائی تبدیل میشود. جنگ به صلح تبدیل میشود. شکست به پیروزی تبدیل میشود. حرکات و گفتار دونالد ترامپ را میتوان تحت نشانه های یک انسان دیوانه، غیر صادق و نفرت انگیز، یا هر سه نشانه در عین زمان قرار داد. ترامپ در دفتر بیضوی قصر سفید در حالیکه در مورد گاوین نیوزوم والی کلیفورنیا صحبت میکرد اورا "رئیسجمهور ایالات متحده، گاوین نیوزوم" خواند. این نشانهٔ یک انسان دیوانه است. دونالد ترامپ یک دروغ کلاسیک گفت وقتی ادعا کرد .که "روسای جمهور دیگر باید این کار را انجام میدادند— من با یکی از روسای جمهور سابق که من واقعاً او را دوست دارم صحبت کردم. من در حقیقت با بعضیها صحبت میکنم. من بعضی از مردم را دوست دارم. این تکان دهنده خواهد بود. و او گفت، من کاش من همان چیزی را که شما انجام دادید انجام میدادم" هیچ یک از سه رئیسجمهور سابقه زنده این گفتگو را تائید نکردند. در بالا شما آنجا یک مثال از او که دیوانه است و یک مثال از اینکه او دروغگو است دارید. اینهم یک مثالی که او نشانه های هردو را در عین زمان بروز میدهد: "اگر من توافق هسته یی بارک حسین اوبامه با ایران را فسخ نمیکردم، شما همین حالا—خوب، اسرائیل از بین میرفت. سوختانده میشد و احتمالاً شرق میانه نیز به همین ترتیب". در حالیکه مطابق توافق ایران در برجام ایران غنی سازی اورانیوم را از 3% بالا نمیبرد و اگر اجرا میشد ایران امروز یورانیوم غنی شده بالاتر از 60% را در اختیار نمیداشت و تمام تأسیسات اتمی آن مهر لاک شده زیر نظارت آژانس بین المللی اتمی قرار میداشت و امروز کسی از تهدید اتمی ایران صحبتی نمیکرد. اما دونالد ترامپ به هدایت بنیامین نتانیاهو این توافق را پاره کرد. چون هدف اسرائیل نابودی ایران به عنوان یک رقیب صنعتی، نظامی، سیاسی و منطقوی است، نه یک ایران بدون تحریمهای اقتصادی و سیاسی که در حال صلح با همسیگان باشد. زمانی هم است که دیوانه دروغ را تحت الشعاع قرار میدهد. در حالیکه او دیوانه است و اما شما آرزو میکنید، یا حداقل امیدوار استید که او دروغ میگوید: "مگر من فکر میکنم کیوبا پایان را دیده است. میدانید، تمام زنده گی من در مورد ایالات متحده و کیوبا میشنیدم. ایالات متحده چه وقت این کار را انجام خواهد داد؟ من باور دارم که من افتخار داشتن افتخار گرفتن کیوبا را خواهم داشت. این خوب خواهد بود. این یک افتخار بزرگ است، گرفتن شما، گرفتن شما به یک شکل. منظورم این است که چه من آنرا آزاد کنم، چه آنرا بگیرم، من فکر میکنم که من میتوانم هر کاری که میخواهم با آن انجام دهم". فراموش نکنید که امریکا در زمان جان اف کنیدی با رسسیه (اتحاد شوروی وقت) توافق کردند که امریکا هیچوقت به کیوبا حمله نکند. کیوبا زیر چتر حمایت اتمی روسیه قرار دارد. مثال دیگری از نشانه های یک انسان دیوانه وقتی ظاهر شد که دونالد ترمپ در مَرد صدراعظم بریتانیا صحبت میکرد و میکوشید اورا در حمله به ایران با خود همنوا سازد. او گفت: "وصدراعظم یک مرد خوب است. به نظر من او یک آدم بسیار خوب است. او میگوید، خوب، من میخواهم از تیم خود بپرسم. من گفتم، شما نیازی به نگرانی در مورد یک تیم ندارید. شما صدراعظم استید. شما میتوانید یک تصمیم بگیرید. مگر او گفت خوب، من باید با مردم خود صحبت کنم. من گفتم، شما نیازی به صحبت کردن با کسی ندارید". در مورد یک تصمیمگیری مهم مانند جنگ و صلح شما ممکن میخواهید با اعضای حکومت تان مشوره کنید شامل اردو و وکلای حقوقی شما خواهد بود. مگر ترامپ این را نمیفهمد. من نمیدانم که آیا این نوع رفتار تحت نشانه های دیوانه، غیر صادق، و یا نفرت انگیز، و یا هر سه قرار میگیرد. در دنیای دونالد ترمپ تخیل و افسانه به حقیقت تبدیل میشود و هر چیزی که با صدای بلندتر گفته میشود به حقیقت تبدیل میشود. به همین دلیل است که "اخبار جعلی" فقط یک شعار نیست، این یک ستراتیژی است نه برای ترغیب بلکه برای گیچ کردن، تا خط بین حقیقت و جعل را کاملاً تار کند که تماشاچیان دیگر به هیچکدام شان اعتماد نکنند. و زمانیکه این اتفاق میافتد، خود حقیقت سقوط میکند. بعضی اوقات اجراء با تقلید مضحک هم مرز است. مسخره تر آن است که در یک گردهمائی اخیر، ترامپ ادعا کرد که ایران او را که یک صهیونیست عیسوی است به عنوان رهبر عالی مذهبی میخواهد، البته، او با تشکر رد کرد. "من این را نمیخواهم، من این را نمیخواهم، نه تشکر از شما." مگر او معنی رهبر مذهبی شیعیان و وواجدین شرایط برای احرز این مقام را نمیداند؟ پوچ بودن یک ادعای احمقانه از بالاترین مقام روی زمین تحویل داده شد و برایش شنوندگان کف زدند. ببینید این جامعه، که در ظاهر پیشرفته ترین جامعه در روی زمین باید باشد تا چه حدی نزول کرده است! مگر نکته این است: زمانیکه دروغها سیستماتیک میشوند، پوچ بودن عادی میشود. این دولت داری نیست، ما به یک ماکیاویلی نو نیز داریم تا اصول آنرا ترسیم نماید!. این بازار است که به امپراتوری ارتقا یافته است. معاملات بدون محدودیت، اهرم بدون اصل، حرص بدون محدودیت. همه چیز قابل مذاکره است، همه چیز معاملاتی است. —حتی حقیقت. نتیجه قدرت نیست، این صحنه تماشا است، نمایشنامهٔ تمثّیل است: یک ابرقدرت که در مطلقها صحبت میکند، در تناقضات عمل میکند، و توقع دارد که جهان هردو را بپذیرد! مگر جهان دیگر این کار را نمیکند. متحدین دریغ میکنند، رقبا محاسپه میکنند، حتی شرکای دیرینه عقبنشینی میکنند. زیرا قدرت وقتی شکست خورده فروپاشید، زمانی فروپاشید که دیگر باور نشود، همانطور که آنتونی ایدن در جریان بحران سوئز کشف کرد. و این تغییر حالا در حال جریان است، امریکا دیگر جدی گرفته نمیشود. این نمایشنامه بی سروصدا رد شده است.
نوراحمد خالدی
چند روز قبل ۲۱ مارچ و روز اول ماه حمل سال ۱۴۰۵ هجری شمسی یا "نوروز" سال نو بود. اگر به مطبوعات جهانی گوش دهید، به یونسکو، به اعلامیه های رسمی کشورهای غربی- همه این روز را به ایران و فارس نسبت میدهند و هیچکس بیاد نمیآورد که مکان اصلی این پدیدهٔ فرهنگی سرزمین ایران امروزی و فارس نبوده بلکه مهد اصلی آن، بلخ و شمال افغانستان است. بنابرآن یکی از اغلاط مشهور تأریخی همچنان دنیای فرهنگ، علوم اجتماعی و بشری همچنان ادامه دارد.
کلمهٔ نوروز، از نظر آوانویسی "nōgrōz "(معادل آنچه در تاجیکستان تلفظ میشود) بوده و برگرفته از زبان اوستائی است. مؤرخان، معادل اوستائی آنرا navaka raocah حدس میزنند (Boyce, “NOWRUZ )”, Iranica. امروزه این کلمه به طور عام به اعتدال بهاری و آغاز سال نو اطلاق میشود.
زبان اوستائی کدام است؟
زبانیست که کتاب اوستا، کتاب مقدس آئین مزدیسنا (زرتشتی)، مجموعه ئی از نوشتارهای کهن، به آن نوشته شده است. اوستا ریشه در آموزه های پیامبر زرتشت یا زردشت (Zaraθuštra) دارد. این مجموعه در طول قرنها شکل گرفت و نهایتاً در دوران اشکانیان و ساسانیان تدوین نهائی شد.
زبان اوستائی یا بلخی همراه با زبانهای سغدی و تخاری ریشه های زبان دری خراسان زمین را میسازند که با معرفی عربی توسط مهاجمین مسلمان در خراسان به زبان حاکم مبدل گردید به فارس سرایت کرد و فارسی امروزه ایران نیز از آن بوجود آمد.
سرودهای اوستا به چه کسی بر میگردد؟
این سرودها به زردشت پیامبر دین زردشتی برمیگردد. بخش اصلی و کهن ترین بخش اوستا، گاهان (Gāthās)، سروده های خود زرتشت است. سایر بخشهای اوستا شامل یشتها، یسنا، وندیداد و ویسپرد توسط موبدان و پیروان زرتشت در سده های بعد تکمیل شد.
زردشت از کدام سرزمین بود؟
اوستا در آسیای مرکزی (محدوده ئی که امروزه شامل افغانستان، تاجیکستان، ازبکستان) میشود شکل گرفت و توسعه یافت. سرودهای اوستا توسط پیروان آن در زمانه های هخامنشی و اشکانی به فارس و سائر مناطق غرب فلات فارس برده شد و جمعآوری و تدوین نهائی اوستای موجود، در زمان ساسانیان (قرن ۳ تا ۷ تقویم مشترک) صورت گرفت.
در چه زمان؟
ظهور آموزه ها:
زمان ظهور زرتشت و سروده شدن گاهان بطور دقیق مشخص نیست، اما محققین آنرا بین ۱۵۰۰ تا ۱۰۰۰ سال پیش از تقویم مشترک (قرنها قبل از هخامنشیان) یا ۳۷۰۰ سال قبل از امروز میدانند. برخی دیگر زمان آنرا ۶۶۰ تا ۵۸۳ قبل از میلاد نیز تخمین زده اند.
گشتاسپ (ویشتاسپ) :
بر اساس روایات اوستائی و شاهنامه، مهمترین حاکم و پادشاهی که زرتشت را پذیرفت و از آئین او حمایت کرد، گشتاسپ کیانی است. او در بلخ حکومت میکرد.
لهراسپ:
در شاهنامه، گشتاسپ فرزند لهراسپ است و زرتشت در زمان پادشاهی لهراسپ به دنیا آمده یا ظهور کرده است.
ارجاسپ:
دشمن گشتاسپ که با دین زرتشت مخالفت میکرد و جنگهای بزرگی (جنگهای دینه) میان آنها رخ داد.
نکات کلیدی:
زادگاه و فعالیت: زرتشت از بلخ در افغانستان برخاست، که بعنوان مادر شهرها نیز شناخته میشود. زرتشت در زمانی پیش از هخامنشیان (حدود هزاره اول یا دوم پیش از تقویم مشترک) و در دوران حکومت کیانیان (بخصوص گشتاسپ در بلخ) ظهور کرد.
اوستا برای هزاران سال بصورت شفاهی از نسلی به نسل دیگر منتقل میشد و پیش از ساسانیان، تنها بخشهائی از آن نوشته شده بود.
نتیجه گیری:
نوروز و سایر اعیاد مربوط به زمان پادشاهی کیانیان بلخ و نتیجتاً زردشتیان مربوط میشود. به این حساب اینها جشنهای مردم آسیای مرکزی (افغانستان، ازبکستان و تاجیکستان) بوده اند که حد اقل از ۳۷۰۰ سال قبل در زمان کیانیان بلخ در این سرزمینها رواج داشتند. این سرزمینها توسط مؤرخین و جغرافیه دانان یونانی بنام "آریانا" نامیده میشده و به همین نام در اولین نقشه های دنیا توسط یونانینها (ارستوتین/استرابو) نشان داده شده اند.
ایران باستان کجا بود؟
اگر ما بخواهیم "ایران باستان" ناسیونالیستان ایرانی را در زمان کیانیان بلخ معرفی کنیم به زمان آشوریها (۴۰۰۰ سال قبل) و متعاقب آنها مادها به حدود ۲۷۰۰ سال پیش باید اشاره کنیم که همزمان با کیانیان بلخ در ایران امروزی حکومت میکردند. مادها از حدود ۷۰۰ تا ۵۵۰ پیش از میلاد بر بخشهای گستردۀ از ایران فرمان میراندند. نقشه ایران باستان در عهد ماد یکی از نخستین پهنه های بزرگ سیاسی جهان باستان را نشان میدهد. قلمرو مادها بخش قابل توجهی از ایران امروزی، آذربایجان و نواحی شمالی عراق را در بر میگرفت.
بدین ترتیب آنچه ناسیونالیستان ایرانی بنام "ایران باستان" معرفی میکنند ربطی به سرزمینهای آریانای باستان که شامل باکتریا، سغدیانا، و خراسان نیز میگردد ندارد.
اصلا نام "ایران" بالای سرزمینیکه در جهان غرب بنام "پرشیا" معروف بود یک نام عاریتی است که سبب عالمی از جعلکاری و اشتباهات تأریخی، زبانی و مردم شناسی در جهان علوم بشری متداول امروزی گردیده است. از جمله دین زردشتی که هیچ ارتباط تأریخی از نظر ظهور خود با سرزمین فارس ندارد به غلط در دنیا بعنوان دین "پارسی" معروف شده است با آنکه بعد از رواج دین زردشتی توسط اشکانیان به فارس به دین رسمی مردم فارس مبل شد که تا ختم دوران ساسانیان دین رسمی پارسیان بود.
گفته میشود اوستا در زمان هخامنشیان یا اشکانیان جمعآوری شده بود، اما تدوین نهائی و نگارش آن با خط مخصوص اوستائی در زمان ساسانیان (حدود قرن چهارم تقویم مشترک) انجام شد و به کتاب مقدس اشکانیان و ساسانیان و در نتیجه مردم پارس مبدل گردید.
نقشهٔ بالا نشان میدهد که اکثریت قاطع شهرهای اوستائی یا شهرهای اهورائی در افغانستان امروزی واقع شده اند، بنابر آن آریانا ویج مربوط سرزمین افغانستان است نه ایران امروزی.
استراتژی تحمیل قدرت مطلق اسرائیل-امریکا و معمای بقای ایران
تحلیل آتی به بررسی پیچیدگی های ژئوپلیتیک خاورمیانه، استراتژی «اسرائیل بزرگ»، و تقابل محور ایران با مثلث امریکا-اسرائیل-اعراب میپردازد. در این مقاله تلاش میکنم تا عواقب احتمالی هرگونه برخورد نظامی و تأثیر آن بر ثبات منطقه و افغانستان را بررسی کنم.
۱. استراتژی «اسرائیل بزرگ» و فروپاشی قدرتهای رقیب
بررسی نقشههای تاریخی نشان میدهد که اسرائیل از بدو تأسیس تاکنون، از یک دولت کوچک به یک قدرت برتر نظامی و تکنولوژیک مبدل شده است. اهداف استراتژیک اسرائیل که با حمایت بی قیدوشرط امریکا (به خصوص در دوران دونالد ترامپ) همراه است، بر اصل «دکترین پیرامون» و «تضعیف رقبا» استوار است.
دکترین پیرامون (Periphery Doctrine) چیست؟
این یک استراتژی سیاست خارجی بود که توسط داوید بن گوریون (اولین صدراعظم اسرائیل) تدوین شد.
خلاصه این استراتژی:
در سالهای اولیه تأسیس اسرائیل، تمام کشورهای عرب همسایه (مانند مصر، اردن، سوریه و لبنان) دشمنان سرسخت اسرائیل بودند و هدفشان نابودی این کشور بود. بن گوریون برای شکستن این محاصره و انزوا، سیاستی را پیش گرفت که بر اساس آن اسرائیل باید با "کشورهای غیرعرب در حاشیه یا پیرامون" جهان عرب متحد میشد.
اهداف و متحدان اصلی این دکترین در آن زمان:
• اتحاد با کشورهای غیرعرب منطقه: اسرائیل روابط بسیار نزدیکی با ایران (در زمان محمدرضا شاه پهلوی)، ترکیه و حتی ایتوپیا (حبشه) برقرار کرد. این کشورها در پیرامون دنیای عرب قرار داشتند و با اعراب مشکلاتی داشتند.
• اتحاد با اقلیتهای مذهبی و قومی: اسرائیل تلاش کرد با گروه های غیرعرب یا غیرمسلمان در داخل کشورهای عربی ارتباط برقرار کند (مانند کردهای عراق، مسیحیان مارونی در لبنان و جنوب سودانی ها) تا از درون برای دولتهای عربی مشکل ایجاد کند.
وضعیت این دکترین در امروز:
امروز این دکترین تغییر شکل یافته است. جالب اینجا است که در گذشته ایران متحد اصلی اسرائیل در این دکترین بود، اما اکنون ایران به بزرگترین دشمن اسرائیل تبدیل شده است.
در مقابل، اسرائیل اکنون به جای کشورهای «پیرامون»، بدنبال » اتحاد با هسته عرب« (مانند امارات، بحرین و عربستان) علیه ایران است. یعنی استراتژی از "اتحاد با غیرعرب علیه عرب" به "اتحاد با عرب علیه ایران" تغییر یافته است.
هدف نهائی این استراتژی ها (چه قدیمی و چه جدید) این است که هیچ قدرت واحدی در منطقه (مانند ایران فعلی) نتواند هژمونی و برتری مطلق اسرائیل را با مشکل جدی روبرو کند.
در دهه های اخیر، شاهد بودیم که چگونه قدرتهای سنتی عرب که روزی تهدیدی برای اسرائیل بودند، یکی پس از دیگری از میان برداشته شدند:
• عراق و سوریه: دو قدرت نظامی بزرگ عرب که اکنون به ویرانه ئی مبدل شده اند و دیگر تهدیدی استراتژیک محسوب نمیشوند.
• مصر و اردن: با پیمانهای صلح و وابستگی به کمکهای مالی امریکا، عملاً از صف مقابله خارج شدهاند.
• کشورهای خلیج فارس: این کشورها برای حفظ بقای رژیمهای خود، امنیت را در گرو حمایت امریکا و اخیراً نزدیکی به اسرائیل (پیمان ابراهیم) دیده اند.
۲. ایران؛ آخرین سنگر مقاومت یا هدف نهائی؟
در این میان، تنها ایران است که با ایجاد شبکه ئی از گروه های مسلح در لبنان، یمن و فلسطین، توانسته استراتژی اسرائیل را به مشکل بکشد. ایران با وجود تحریمهای کمرشکن، به یک قدرت راکتی و پهپادی مبدل شده که میتواند عمق خاک اسرائیل را هدف قرار دهد.
با بازگشت ترامپ به قدرت، فشارها بر ایران مضاعف خواهد شد. حضور افرادی چون جرد کوشنر (داماد ترمپ و یک فرد اسرائیلی) در کنار ترامپ، نشاندهنده تقویت سیاستی است که هدف آن خلع سلاح کامل ایران (برنامه راکتی و اتمی) و تبدیل آن به یک کشور ضعیف و بیدفاع، مشابه لیبیِا پس از قذافی است.
۳. معامله یا مقاومت: آیا امریکا به وعده هایش وفا میکند؟
تجربه تاریخی نشان داده است که امریکا در برخورد با کشورهای مخالف، به ندرت به وعده های اقتصادی خود عمل کرده است.
• سناریوی تسلیم: اگر ایران غنیسازی و برنامه راکتی خود را متوقف کند، تضمینی وجود ندارد که تحریمها بطور کامل برداشته شود. نمونه لیبیا پیش روی ما است؛ معمر قذافی تمام تجهیزات اتمی خود را تسلیم کرد، اما چند سال بعد با حمایت ناتو سرنگون شد.
• سناریوی آشوب: سقوط ناگهانی نظام فعلی ایران در غیاب یک جایگزین ملی مقتدر، میتواند ایران را به «لیبیای دوم» یا «سوریه دوم» مبدل کند؛ سرزمینی تکه تکه شده با جنگهای داخلی که بزرگترین برنده آن اسرائیل خواهد بود.
۴. پیامدهای اقدام نظامی امریکا و عکس العمل ایران
اگر امریکا دست به اقدام نظامی بزند، جنگ محدود نخواهد ماند. ایران قابلیت این را دارد که:
1. بستن تنگه هرمز: که باعث شوک جهانی در قیمت نفت و فروپاشی اقتصاد غرب میشود.
2. حمله به پایگاه های امریکا: تمام پایگاه های امریکا در قطر، بحرین و امارات در تیررس ایران استند.
3. هدف قرار دادن اسرائیل: در صورت جنگ، اسرائیل با بارانی از راکتها از چندین جبهه روبرو خواهد شد که ثبات آن را به شدت به خطر میاندازد.
۵. موضع افغانستان؛ صبری استراتژیک و بیطرفی فعال
برای افغانستان، که خود تازه از دهه ها جنگ برآمده است، اتخاذ موضع در این بحران بسیار حساس است:
• حفظ بیطرفی: افغانستان نباید اجازه دهد از خاکش علیه هیچکدام از طرفین استفاده شود.
• منافع اقتصادی: ثبات ایران برای اقتصاد افغانستان (بندر چابهار و ترانزیت) حیاتی است. هرگونه آشوب در ایران، سیل میلیونها مهاجر جدید و قطع شریانهای اقتصادی را به دنبال خواهد داشت.
• تعادل سیاسی: کابل باید روابط خود را با جهان اسلام و همسایگان به گونه ئی تنظیم کند که در قطببندی های مخرب، گیر نیفتد.
نتیجه گیری
صرف نظر از اینکه رژیم آخوندی ایران را ما چگونه میبینیم، رودرروئی امریکا و اسرائیل با ایران که از جانب امریکا و اسرائیل طراحی و اعمال میگردد، منطقه را به سوی یک تقابل نهائی پیش میبرد. استراتژی امریکا و اسرائیل، ایجاد یک خاورمیانه است که در آن هیچقدرتی جز اسرائیل وجود نداشته باشد. تسلیم شدن مطلق ایران، شاید رفاه موقتی بیآورد، اما امنیت پایدار را تضمین نمیکند؛ چرا که هدف نهائی، نه فقط تغییر رفتار، بلکه حذف ایران بعنوان یک قدرت منطقه ئی است. آگاهی مردم از این واقعیت تلخ، کلید پیشگیری از فجایعی است که دامنگیر عراق و سوریه شد.